گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۶

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

بیش ازین بی همدمی در خانه نتوانم نشست

بر امید گنج در ویرانه نتوانم نشست

در ازل چون با می و میخانه پیمان بسته‌ام

تا ابد بی باده و پیمانه نتوانم نشست

ایکه افسونم دهی کز مار زلفش سر مپیچ

بر سر آتش بدین افسانه نتوانم نشست

مرغ جان را تا نسوزد ز آتش دل بال و پر

پیش روی شمع چون پروانه نتوانم نشست

در چنین دامی که نتوان داشت اومید خلاص

روز و شب در آرزوی دانه نتوانم نشست

منکه در زنجیرم از سودای زلف دلبران

بی پریروئی چنین دیوانه نتوانم نشست

آتش عشقش دلم را زنده می‌دارد چو شمع

ورنه زینسان مرده دل در خانه نتوانم نشست

یکنفس بی‌اشک می‌خواهم که بنشینم ولیک

در میان بحر بی دردانه نتوانم نشست

اهل دل گویند خواجو از سر جان برمخیز

چون نخیرم زانکه بی‌جانانه نتوانم نشست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهدی کشاورز نوشته:

مصرع آخر “چون نخیزم” صحیح است.
با تشکر

محمد صادق نوشته:

واقعا اشعار خواجوی کرمانی هنرمندانه و زیباست! اما متاسفانه از سوی مردم کمتر شناخته شده و یه جورایی میشه گفت زیر سایه شعرای بزرگی مثل سعدی و حافظ و مولوی گم شده!

کانال رسمی گنجور در تلگرام