گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۳

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

به بوستان جمالت بهار بسیارست

ولیک با گل وصل تو خار بسیارست

مدام چشم تو مخمور و ناتوان خفتست

چه حالتست که او را خمار بسیارست

میم ز لعل دل افروز ده که جان‌افزاست

وگرنه جام می خوشگوار بسیارست

خط غبار چه حاجت بگرد رخسارت

که از تو بردل ما خود غبار بسیارست

مرا بجای توای یار یار دیگر نیست

ولی ترا چو من خسته یار بسیارست

بروزگار مگر حال دل کنم تقریر

که بردلم ستم روزگار بسیارست

زخون دیدهٔ فرهاد پاره‌های عقیق

هنوز بر کمر کوهسار بسیارست

صفیر بلبل طبعم شنو وگرنه بباغ

نوای قمری و بانگ هزار بسیارست

چه آبروی بود بر در تو خواجو را

که در ره تو چو او خاکسار بسیارست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام