گنجور

شمارهٔ ۳۴۹

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » قطعات
 

صانعا شکر تو واجب شمرم

که وجود همه ممکن تو کنی

کائنا من کان خاک در توست

که زخاک این همه کائن تو کنی

گرچه از وجه عدم عین وجود

نتوان کرد ولیکن تو کنی

دل خاقانی اگر کوه غم است

هم در آن کوه معاون تو کنی

تو خزائن نهی اندر نفسش

وز صفا مهر خزائن تو کنی

گر حسودانش مساوی گویند

آن مساویش محاسن تو کنی

امن و بیم از تو همی دارد و بس

که تو سوزانی و ساکن تو کنی

ور ره امن تو پیش آری هم

در ره بیم هم ایمن تو کنی

طاعنان خسته دلش می‌دارند

خار در دیدهٔ طاعن تو کنی

تاج بر فرق محمد تو نهی

خاک بر تارک کاهن تو کنی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

مساوی می شود همگوشه به گفته فردوسی

کانال رسمی گنجور در تلگرام