گنجور

شمارهٔ ۲۵۱

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » قطعات
 

غم عمری که شد چرا نخورم

غم روزی ابلهانه خورم

بر سر روزی ارچه در خوابم

من غم خواب جاودانه خورم

وقت بیماری از اجل ترسم

نه غم چیز و آشیانه خورم

چار دیوار چون به زلزله ریخت

چه غم فوت آستانه خورم

موش گوید که چون درآید مار

غم جان نه دریغ خانه خورم

درد دل بود و درد تن بفزود

تا کی این درد بی‌کرانه خورم

چون ننالم؟ که در خرابی دل

غم تن و اندوه زمانه خورم

اسب نالد که در بلای لگام

غم مهماز و تازیانه خورم

ای طبیب از سفوف‌دان کم کن

کو نقوعی که در میانه خورم

چند با دانهٔ دل بریان

گل بریان و نار دانه خورم

من چو موسی ز ضعف کند زبان

گل چو دندان پیر شانه خورم

طین مختوم و تخم ریحان بس

مار و مرغم که خاک و دانه خورم

بس بس از دانه مرغ خواهم خورد

مرغ مالنگ و باسمانه خورم

یک دکانی فقاع اگر یابم

به‌دل شربت سه گانه خورم

شربت مرد از آن دل سنگین

چون شراب از دل چمانه خورم

فقعی‌کاری از دکان غمش

همچو تریاک از خزانه خورم

زان فقاعی که سنت عمر است

رافضی نیستم چرا نخورم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام