گنجور

غزل شمارهٔ ۹۶

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عشق تو چون درآید شور از جهان برآید

دلها در آتش افتد دود از میان برآید

در آرزوی رویت بر آستان کویت

هر دم هزار فریاد از عاشقان برآید

تا تو سر اندر آری صد راز سر برآری

تا تو ببر درآئی صد دل ز جان برآید

خوی زمانه داری ممکن نشد که کس را

یک سود در زمانه بی‌صد زیان برآید

کارم بساز دانم بر تو سبک نشیند

جانم مسوز دانی بر من گران برآید

هر آه کز تو دارم آلودهٔ شکایت

از سینه گر برآید هم با روان برآید

خاقانی است و جانی از غم به لب رسیده

چون امر تو درآید هم در زمان برآید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

فرناز نوشته:

این شعر واقعا زیباست

کانال رسمی گنجور در تلگرام