گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۴

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آن را که غم‌گسار تو باشی چه غم خورد

و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد

شادی به روی آنکه به روی تو جام می

از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد

بر درگه تو ناله کسی را رسد که او

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد

هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان

از دست روزگار دوال ستم خورد

عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد

زلف تو کافری است که هر دم به تازگی

خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد

عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست

او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام