گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۱

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی‌تابد

مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی‌تابد

سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می‌سازم

که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی‌تابد

مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم

که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی‌تابد

مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی‌گنجد

مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی‌تابد

مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی

مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی‌تابد

که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو

که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی‌تابد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام