گنجور

شمارهٔ ۸۷ - در رثاء امام شهاب الدین ابوالفضائل شروانی

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » قصاید
 

سر چه سنجد که هوش می بشود

تن چه ارزد که توش می بشود

دلم از خون چه خم به جوش آمد

جان چو کف زد به دوش می‌بشود

منم آن بید سوخته که به من

دیده راوق فروش می بشود

چون گریزد دل از بلا؟ که جهان

بر دلم تخته پوش می بشود

من ز گریه نه‌ام خموش ولیک

مرغ جانم خموش می بشود

ساقی غم که جام جام دهد

عمر در نوش نوش می بشود

بختم آوخ که طفل گرینده است

که به هر لحظه زوش می بشود

طفل بد را که گریهٔ تلخ است

به که در خواب نوش می بشود

خواب آشفته دیده بودم دوش

حالم امشب چو دوش می بشود

دلم از راه گوش بیرون شد

بیم آن بد که هوش می بشود

نه به دل بودم این سخن نه به گوش

که دل از راه گوش می بشود

آه کز مردان امام شهاب

آه من سخت کوش می بشود

ای دریغ ای دریغ چندان رفت

کآسمان پرخروش می بشود

تف آه از دلم سرشته به خون

سبحه سوز سروش می بشود

به وفاتش امام انجم را

ردی زر ز دوش می بشود

داغ بر دل زیاد خاقانی

گر ز دل یاد اوش می بشود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام