گنجور

شمارهٔ ۷۵ - قصیده

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » قصاید
 

مرد آن بود که از سر دردی قدم زند

درد آن بود که بر دل مردان رقم زند

آن را مسلم است تماشا به باغ عشق

کو خیمهٔ نشاط به صحرای غم زند

وز بهر آنکه نیست شود هرچه هست اوست

ختم وجود بر سر کتم عدم زند

از دست عشق چون به سفالی شراب خورد

طعنه نخست در گهر جام جم زند

بیشی هر دو عالم بر دست چپ نهد

وانگه به دست راست بر آن بیش، کم زند

جایی که زلف جانان دعوی کند به کفر

گمره بود که در ره ایمان قدم زند

و آنجا که نور عارض او پرده برگرفت

تردامنی بود که دم از صبح‌دم زند

خاقانی این سراب که داند که مردوار

زین خاکدان به بام جهان بر علم زند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام