گنجور

شمارهٔ ۲۳ - سوگند نامه و مدح رضی الدین ابونصر نظام الملک وزیر شروان شاه

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » قصاید
 

مرا ز هاتف همت رسد به گوش خطاب

کزین رواق طنینی که می‌رود دریاب

زبان مرغان خواهی طنین چرخ شنو

در سلیمان جویی به صدر خواجه شتاب

رواق چرخ همه پر صدای روحانی است

در آن صدا همه صیت وزیر عرش جناب

نظام کشور پنجم اجل رضی الدین

رضای ثانی ابونصر بوتراب رکاب

علی دلی که به ملک یزیدیان قلمش

همان کند که به دین ذوالفقار نصرت یاب

فلک به پیش رکاب وزیر هارون رای

نطاق بسته به هارونی آید اینت عجاب

ستاره بین که فلک را جلاجل کمر است

که بر کمرگه هارون جلاجل است صواب

زهی به دست فلک ظل چو آفتاب رحیم

زهی به کلک زحل سر چو مشتری وهاب

زکات دست تو توفیر سورة الانفال

سفیر جان تو عنوان سورة الاحزاب

دو دست و کلک تودیدم که در تمامی جود

دو قله‌اند ولیکن سه قبلهٔ طلاب

به جان عاقلهٔ کائنات یعنی تو

که کائنات قشور اند و حضرت تو لباب

ولی و خصم تو مخصوص جنت و سقرند

که این ندای قد افلح شنود و آن قدخاب

ملک صفات وزیرا ملک نشان صدرا

به توست قلب من ابریز سلب من ایجاب

به صدر شاه رساندند ناقلان که فلان

گذاشت طاعت این پادشاه رق رقاب

خلاص بود و کنون قلب شد ز سکه بگشت

مزور آمد و خائن چو سکهٔ قلاب

میان تهی و سر و بن یکی است از همه روی

چو شکل خاتم و چون حرف میم در همه باب

به عز عز مهیمن به حق حق مهین

به جان جان پیمبر به سر سر کتاب

به مهر خاتم دل در اصابع الرحمن

به مهر خاتم وحی از مطالع الاعراب

به مکتب جبروت و به علم القرآن

به مبدء ملکوت و به مبدء الارباب

به خط احسن تقویم و آخرین تحویل

به آفتاب هویت به چارم اسطرلاب

ز میغ‌ها که سیه‌تر ز تخم پرپهن است

چو تخم پرپهن آرد برون سپید لعاب

به حق آنکه دهد بچگان بستان را

سپید شیر ز پستان سر سیاه سحاب

کند ز اهرمن دود رنگ خاکستر

چو سازد آتش و وقاروره ز آسمان و شهاب

چراغ علم فروزد چو خضر و اسکندر

در آب ظلمت ارحام ز آتش اصلاب

برنده ناخنهٔ چشم شب به ناخن روز

کننده ناخن روز از حنای صبح خضاب

به ناف قبهٔ عالم به صلب قائم کوه

به پشت راکع چرخ و به سجدهٔ مهتاب

به خال و زلف و لب و حجلهٔ عروس عرب

که سنگ کعبه و حلقه است و آستان و حجاب

به سر عطسهٔ آدم به سنة الحمد

به هیکلش که ید الله سرشت از آب و تراب

به یک قیام و چهار اصل و چل صباح که هست

ازین سه معنی الف دال و میم بی‌اعراب

به تخم بوالبشر و خشک سال هفت هزار

به سال پانصد آخر که کرد فتح الباب

به بهترین خلف و اربعین صباح پدر

به صبح محشر و خمسین الف روز حساب

به بزم احمد و جلاب خاص و حلق خواص

بسی ستارهٔ پاکش گذشته بر جلاب

به تاب یک سر ناخن قوارهٔ مه را

دو شاخ چون سر ناخن برا نمود بتاب

به سوز مجمر دین از بلال سوخته عود

به عود سوخته دندان سپیدی اصحاب

به یار محرم غار و به میر صاحب دلق

به پیر کشتهٔ غوغا، به شیر شرزهٔ غاب

به بوتراب که شاه بهشت قنبر اوست

فدای کعب و ترابش کواعب و اتراب

به هفت نوبت چرخ و به پنج نوبت فرض

بدین دو صبح مدور ز آتش و سیماب

به صوفیان بلادوست عافیت دشمن

به حق عاقبت غم به جان غم برتاب

به هفت مردان بر کوه جودی و لبنان

همه سفینهٔ بی‌رخت و بحر بی‌پایاب

به عنکبوت و کبوتر که پیش ترس شدند

همای بیضهٔ دین را ز بیضه خوار غراب

بدان سگی که وفا کرد و برد نام ابد

به پشه‌ای که غزا کرد و یافت گنج ثواب

به گوسپندی کو را کلیم بود شبان

به گوسپندی کو را خلیل شد قصاب

به کنیت ملک اشرق کاسمانش نبشت

به سکهٔ رخ خورشید بر، به زر مذاب

به سکه و به طراز ثنای او که بر آن

خدیو اعظم و خاقان اکبر است القاب

که بعد طاعت قرآن و کعبه، در سجده

پس از درود رسول و صحابه در محراب

نبردم و نبرم جز به بزم شاه سجود

نکردم و نکنم جز به صدر خواجه ایاب

وگر ز سکهٔ طاعت بگشته‌ام جانم

چو سکه باد نگون سار زیر زخم عذاب

چو خاتمم همه چشم و چو سکه‌ام همه روی

اگرچه نقش کژم هست نیست جای عتاب

که موم و زر به کژی نقش راستی یابند

ز مهر خاتم سلطان و سکهٔ ضراب

چو خاتمم به دروغی به دست چپ مفکن

که دست مال توام پای‌بند مال و نصاب

چو موم محرم گوش خزینه‌دار توام

نیم فسرده مرا زآتش عذاب متاب

چو پشت آینه پیش تو حلقه در گوشم

ز من چو آینهٔ زنگ خورده روی متاب

وگر ز ظلم گله کرده‌ام مشو در خشم

که منصفی قسمی نو شنو به فصل خطاب

به چار نفس و سه روح و دو صحن و یک فطرت

به یک رقیب ودو فرع و سه نوع و چار اسباب

به تیز دستی نار و به کند پائی خاک

به خاک پاشی باد و به باد ساری آب

بدین دو خادم چالاک رومی و حبشی

درم خرید دو خاتون خرگه سنجاب

بهشت مهر بهشت اندرین سه غرفهٔ مغز

به هفت حجلهٔ نور اندر این دو حجرهٔ خواب

به رشتهٔ زر خورشید نور بافنده

که بافت بر قد گیتی قبای گوهر تاب

به چتر شام ز انفاس بحر کرده سواد

به تیغ صبح ز کیمخت کوه کرده قراب

به کوه برق مثانه ز سنگ پارهٔ لعل

به بحر ماه مشیمه ز نور بچهٔ ناب

به پری و به فرشته به حور و عین و وحوش

به آدمی و به مرغ و به ماهی و به دواب

بدان نفس که بر افرازد آن یتیم علم

بدان زمان که بر اندازد این عروس نقاب

به تاب آینهٔ دل در این سیاه غلاف

به آب آینهٔ جان در این کبود سراب

به مطلع خرد و مقطع نفس که در او

خلاص جان خواص است از این خراس خراب

به تیر ناوکی از شست آه یاوگیان

که چار بالش سلطان درد به یک پرتاب

به اشک چون نمک من که بر سه پایهٔ غم

تنم زگال ودلم آتش است و سینه کباب

به عدل تو که توئی نایب از خدا و خدیو

به فضل تو که توئی تائب از شرور و شراب

که بر من از فلک امسال ظلم‌ها رفته است

که هم فلک خجل آید به بازپرس جواب

برو که روز اذا الشمس کورت بینام

بنات نعش فلک را بریده موی و مصاب

همای کش تر از ین کرکسان جیفه نهاد

ندیده‌ام که ز عنقا کنند طعمه عقاب

بمانده‌ام ز نوا چون کمان حاجب راست

نخورده چاشنی خوان حاجب الحجاب

ز بند شاه ندارم گله معاذ الله

اگرچه آب مه من ببرد در مه آب

سیاه خانه وعیدان سرخ بر دل من

حریف رضوان بود و حدائق اعناب

ولی به جوشم ازین خام خای سگ سبلت

قراطغان شه پشمین، گه طعان و ضراب

که گفته است فلان می‌گریزد از پی آن

که شاه بشنود و باز داردم به عقاب

کجا گریزم سوی عراق یا اران

کجا روم سوی ابخاز یا به باب الباب

به شام یا به خراسان به مصر یا توران

به روم یا حبشستان به هند یا سقلاب

مرا گریز ز خانه به خانقاه بود

چو طفل کو سوی مادر گریزد از بر باب

به مهر مام و دو پستان و زقهٔ خرما

به جان باب و دبستان و تختهٔ آداب

به عید و نشره و ادینه و نماز دگر

به حق مهر زبان و سر خلیفه کتاب

به فرفره به مشاق و به کعب و سرمامک

به خرد چاهک و چوگان و گوی در طبطاب

به خایهای بط از نان خورده در دامن

به شیشه‌های بلور از خیو به شکل حباب

به کلبه و به سفال و ترازوی نارنج

به جفت و طاق آلوی جنابه و به جناب

به مشتگاه و به کشتی گه و به پیچیدن

فراز لب لب جوی محله چون لبلاب

به سر بزرگی حساد من که بودیشان

دراز گوش ندیم و دراز دم بواب

به باد فتق براهیم و غلمهٔ عثمان

به دبهٔ علی موش‌گیر وقت دباب

به دفهٔ جد و ماشوره و کلابهٔ چرخ

به آب گیر و به مشتوت و میخ کوب و طناب

به لوح پای و به پاچال و قرقر بکره

به نایژه به مکوک و به تار و پود ثیاب

به اره پدر و مثقب و کمانه و مقل

به خط مهرهٔ گردون و پرهٔ دولاب

به ریزه رندهٔ او هم چو جعد زنگی پیر

به نوک تیشهٔ او هم چو زلف رومی شاب

به دوستان دغل رنگ من که بیزارم

به عهد ماضی از اسلاف و حال از اعقاب

فلک برات برائت میان ما رانده است

ز یوم ینفخ فی‌الصور تا فلا انساب

به دنبهٔ بش بوسعد طفلی از بوشهر

به قندز لب بونجم روبه از تلخاب

به طبله‌های عقاقیر میر ابوالحارث

به هیلهای بواسیر میر ابوالخطاب

به طبل ناقهٔ مستسقیان بخورد جراد

به باد رودهٔ قولنجیان به پشک ذباب

به چار پارهٔ زنگی به باد هرزهٔ دزد

به بانگ زنگل نباش و گم گم نقاب

به ریش تیس و به بینی پیل و غبغب گاو

به خرس رقص کن و بوزنینهٔ لعاب

به سیر کوبهٔ رازی به دست حیدر رند

به گو پیازهٔ بلخی بخوان جعفر باب

به روی زال و به سر خاب پنبه و ابره

به حیز و خشنی این زال گشته آن سرخاب

به غلمهٔ طبقات طبق زنان سرای

به آب گینه و مازو و کندرو و گلاب

به زلف مقری مصروع و مؤذن بسطام

به سر منارهٔ مؤذن به لب تنور قطاب

به زر سفرهٔ پشت از فشارش امعا

به سیم کان میان ران ز جنبش اعصاب

به شرط بی‌بی شمس و به شرب بابا خمس

به مصطکی و به بادام و پسته و عناب

به باد نمرود از سهم کرکس پران

به ریش فرعون از نظم لولوی خوشاب

به حیض هند و بروت یزید و سبلت شمر

به تیز عتبه و ریش مسیلمهٔ کذاب

به زیبقی مقنع، به احمقی کیال

به روز کوری صباح و شب روی احباب

به عمر و خاص که عمرش سه باره کرد جهان

به عمر و عاص که عمرش دوباره یافت شباب

به گربزی کف نفط و سر بزی شیرو

به خشک ریشهٔ یونان و شقشقه داراب

به جان آنکه چو عیسیم برد بر سر دار

نشست زیر و جهودانه می‌گریست به تاب

به موش زیر برو گربهٔ خیانت کن

که این هژبر به چنگ است آن پلنگ به ناب

به ناب موش کز او سر فکنده‌ام چون چنگ

به چنگ گربه کزو دست بر سرم چو رباب

به ابن صبح که سرپنجه‌هاکند چو نجوم

به ابن عرس که دم لابه‌ها کند چو کلاب

به سام ابرص و حربا و خنفسا و جعل

به جیفه‌گاه و بناووس و مستراح و خلاب

کزاین نشیمن احسان و عدل نگریزم

و گرچه بنگه عمرم شود خراب و یباب

طریق هزل رها کن به جان شاه جهان

که من گریختنی نیستم به هیچ ابواب

ز من حکیمی سوگند نامه‌ای درخواست

به نام شاه جهان قبلهٔ اولوالالباب

ازین قصیده که گفتم سخنوران جهان

به حیرتند چو از منطق طیور، غراب

زهی تمیمهٔ حسان ثابت و اعشی

زهی یتیمهٔ سحبان وائل و عتاب

سخن که خیمه زند در ضمیر خاقانی

طناب او همه حبل الله آید از اطناب

بقای شاه جهان باد تا دهد سایه

زمین به شکل صنوبر فلک به لون سداب

ملک هر آینه آمین کند که بختش را

دعوت قد سمع الله دعوتی و اجاب

دعاش گفتم و اکنون امید من به خداست

الیه ادعوا برخوانم و الیه اناب

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

بیت پنجاهم به روایت استاد محمدرضا ترکی:

چو خاتمم به دروغی به دست چپ مفکن
که دست مال توام , پایبند مال و نصاب

“به دست چپ افکندن” کنایه از خوار کردن است.شاعر از ممدوح خویش می خواهد او را پس از آنکه همواره مورد توجه و نوازش بوده ، به دروغی که دشمنان در حق او می گویند خوار نکند و همچون انگشتری از دست راست که نماد عزت و اقتدار است به دست چپ نیفکند. خاقانی در موضعی دیگر از دیوان خود نظیر همین اصطلاح را آورده است :

بیشی هر دو عالم بر دست چپ نهد
و آنگه به دست راست بر آن بیش , کم زند

این اصطلاح “به دست چپ افکندن ” را نباید با اصطلاح مشابه آن یعنی : ” به دست چپ شمردن ” که اصطلاحی است در حساب عقد انامل یکی دانست. اما آنچه در اینجا در پی بیان آن بودیم این نکته است که خاقانی مضمون بیت خود را گویا از این سخن ابن میّاده (متوفی ۱۴۹ ه ق) گرفته است:

الم تک فی یمنی یدیک جعلتنی
فلا تجعلن بعدها فی شمالکا

[مگر مرا در دست راست خویش قرار نداده بودی و به من عظمت نبخشیده بودی؟ مرا پس از آن توجه و عنایت در دست چپ خویش قرار مده و خوار مساز!]

منبع: http://mr-torki.ganjoor.net/?p=740

حمیدرضا نوشته:

بیت ۷۱ به داستان «حاجب با زراره» اشاره دارد که کمان خود را بر اساس داستانی معروف در نزد خسرو انوشیروان به گروگان گذاشت. «نوا» در این بیت به معنی «گروگان» است.
منبع: http://mr-torki.ganjoor.net/?p=839
در مورد حاجب و داستانش اینجا را ببینید:
http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-f24cdc18060b4dd6afec300b5b3abdfc-fa.html

علی باقری نوشته:

مطالبی در خصوص سوگند نامه
معنی لغوی و اصطلاحی سوگند نامه
سوگند نامه در لغت: به معنی قسم نامه ، ورقه ای است که می نویسند و مضمون آن در ایران باستان در محاکمه های مبهم و پیچیده دو طرف دعوی را مورد آزمایش بنام ور قرار می دادند و هر کس در آزمایش موفق می شد، او را محق می دانستند . از جمله این آزمایش ها چنان که قبلاً اشاره شد دادن آب آمیخته به گوگرد بود .
سوگند نامه در اصطلاح ادبی : سوگند نامه فصل مستقلی در ادبیات فارسی است بدین معنی که شاعر به اشیایی که مقدس و دارای اهمیت و ارزش است، سوگند یاد می کند. تا در دل شنونده اثر مطلوب بگذارد و در پایان از این سوگند نامه نتیجه گیری کرده او را به اهمیت مقصود آگاه سازد.
به عبارتی دیگر سوگند نامه یا قسم نامه ، شعر یا نثری است که در آن شاعر یا نویسنده انواع سوگند را یاد کند و بیشتر غرضش از آوردن سوگند های گوناگون اثبات بی گناهی خویش از نسبت هایی باشد که مخالفان و بد اندیشان بدو داده اند . روی هم رفته سوگند را اقرار و اعترافی تعریف می کنند که شخص از روی شرف و ناموس خود می کند و یا خدا ، یا بزرگی را شاهد می گیرد (انوشه ، ۱۳۷۶ : ذیل سوگند نامه )
بیشتر سوگند نامه های منظوم در قالب قصیده است ، ولی سوگند نامه هایی در قالب غزل ، مثنوی ، و قطعه نیز سروده شده است . سرایندگانی که سوگند نامه دارند یا برخی اشعارشان آراسته به سوگند است فراوانند که می توان در میان آنها به نظامی ، فردوسی ، انوری ، خاقانی، شیخ بهایی ، رضی الدین آرتیمانی و …اشاره نمود .

علی باقری نوشته:

ارتباط های پنهانی شاعر با حکام و فرمانروایان اطراف و اکناف شروان ، تمایل وی به وارستگی و درویشی که پیوسته انگیزه ی دوری و کناره گیری از دربار و درباریان را به ذهن وی القا می نمود ، دست یازیدن به سفرهای بی دستور شروانشاه ، قریحه ی عالی توأم با خود بینی وخویشتن ستایی های وی که زمینه ی دشمن تراشی ها را نسبت به وی هموار می کرد و کاسه ی تحمل رقیبان را لبریز تر می نمود . همگی دست در دست هم داده و بدبینی خاقان را نسبت به وی برانگیخته اند . چنانچه عواقب آن به زندان یک ساله ی شاعر خودستای درودگر زاده ی شروان منجر گردیده است . لذا شاعر برای فرو نشاندن فتنه ای که بر پا خواسته است دست به دامن وزیر شروانشاه نظام الملک شده و با قسم های پی در پی خواسته است خویشتن را از شعله ی های خانمانسوز حسادت رقیبان و حاسدان و خشم نابهنگام خاقان اکبر خلاصی بخشد . البته اندیشه ی سرودن این سوگند نامه قبلاً از ذهن وی خطور می کرده است، چنان که در یکی از ابیات سوگندنامه اشاره می نماید :
زمن حکیمی سوگندْ نامه ای در خواست ،
به نام ِ شاه ِ جهان، قبلهٔ اولوالْاَلباب.
بنابراین روزی شاعر و فرزانه ای از خاقانی درخواست نموده که به افتخار و سربلندی شاه جهان سوگند نامه ی بنویسد . گویی از آن موقع درودگر زاده ی شروان در پی فرصتی بوده است ، سوگند نامه ای بسراید که از شنیدن آن همان طور که کلاغ با شنیدن آواز زیبای پرندگان در حیرت و تعجب می ماند تمام شاعران و متکلمان جهان را در حیرت و تعجب فرو گذارد . تا اینکه روزی در مجلس و محضر شاه خبر چینان [به تهمت و دروغ]این گونه خبر چینی می کنند که: « فلانی (خاقانی )از اطاعت و فرمانبرداری پادشاه مقتدر و پادشاه اعظم (شروانشاه ) سرپیچی نموده و سر از چنبر اطاعت او خارج کرده است. او که قبلاً نسبت به پادشاه خالص و صادق بود دیگر تغییر رفتار داده و دیگرگون شده و آن رونق و ارزش خود را از دست داده است.. »گویی حاسدان و خبرچینان با گفتن چنین تهمت هایی فرصت سرودن چنین سوگند نامه ای را به وی ارزانی می دارند . بنابراین خاقانی دست به دامن وزیر شروانشاه، رضی الدین ابونصر نظام الملک می شود و ابتدا سوگند نامه ی خود را با مدح وی که حشمت و شجاعت وزیر را با حشمت سلیمان و شجاعت علی (ع) برابر می نهد و فلک را به خدمت وی می گمارد و حتی آوازهٔ مدح وی را به افلاک و رواق چرخ می رساند و دو دست بخشنده و قلم نافذ او را قبله ی اهل دین و دنیا می سازد آغاز می نماید .
قسمت اول قسم های سوگند نامه از بیت ۱۷ با قسم های معتبر به مقدسات چنین آغاز می گردد: سوگند به عزت و ارجمندی خداوندی که بهترین گواهی دهنده و شاهد و ناظر اعمال ماست و قسم می خورم به حرمت و حقانیت حق و رسول اکرم(ص) ….در حقیقت شاعر با بیان این قسم ها به وزیر شروانشاه التماس می کند تا او را دریابد و از ورطه ی خشم پادشاه خلاصی بخشد. این قسم ها تا بیت ۴۷ ادامه می یابد در ادامه ی بیت ۴۷ می گوید: و اگر [خدای ناکرده ] از اطاعت یا فرمان پادشاه سرپیچی نموده و منحرف شده باشم جانم همانند سکه در زیر ضربه های شدید عذاب سرنگون باد و این همان جواب قسم های این بند از سوگند نامه می باشد .از بیت ۵۴ بخش دیگری از قسم های سوگند نامه آغاز می گردد که شاعر در آن بیشتر به امور این جهانی و طبیعی قسم یاد می کند . این قسم ها تا بیت ۶۸ ادامه می یابد شاعر در ادامه می گوید : «که امسال از جانب فلک بر من چنان ظلم هایی رسیده است که اگر فلک هم در مورد آن ظلم ها مورد باز خواست قرار گیرد ، از بابت باز پرسی آن خجل و شرمنده خواهد شد.» در ادامه از حاسدان خود گله و شکایت کرده و می گوید : «من آدم هایی پست فطرتی همانند این کرکسان مردار خوار ندیده ام که این چنین دشمن بزرگان و بلند طبعان باشند و از گوشت سیمرغ برای عقاب ،خوراک و طعام سازند .» وی زندان پادشاه را بر همنشینی چنان فردی ترجیح می دهد که گفته بود :” فلانی (خاقانی ) می خواهد از اطاعت پادشاه سر پیچی کرده و بگریزد تا پادشاه وی رابه این جرم مورد باز خواست قرار دهد .” خاقانی در ادامه ی ابیات می گوید: من کجا می توانم بگریزم هر کجا که بروم نفوذ پادشاه بزرگ را می بینم. بنابراین گریزگاهی ندارم .
از بیت ۷۸ قسمت سوم قسم های سوگند نامه آغاز می گردد .وی در این بخش از سوگند نامه، به علت فشار های روانی که به دلیل تهمت های ناروا بر وی وارد می آید، یادی از گذشته های خود می کند تا شاید بدین طریق آرامش و تسکینی در وی بوجود آید و درد های وی را التیام بخشد . از دوران طفولیت دوران دبستان و دوران بازی های کودکانه، یادی از شغل بی دغدغه ی اجداد خود می کند. بالاخره به علت خشم، عنان اختیارش از دست می رود وسوگند های وی از مستراح گرفته و حتی نجس ترین چیزها مثل خون حیضِ هند را در برمی گیرد.این گونه قسم ها تا بیت ۱۱۴ ادامه می یابد نا گاه در بیت ۱۱۵ شاعر به خود می آید و خودش را مورد خطاب قرار داده و می گوید : این شیوه ی بیهوده گویی (سوگند های باطل) را ترک کن [دیگر نیازی به این گونه سوگندها نیست ] سوگند به جان پادشاه جهان (شروان شاه ) که من به هیچ وجه و به هیچ عنوان اهل گریز از درگاه پادشاه نیستم . در ادامه ضمن تجلیل و ستودن قصیده ی خود با شریطه ای بقای طول عمر شاه را خواسته و در بیت ۱۲۲ می گوید : من برای بقای عمر شاه جهان و عزت و سربلندی او دعا کرده و طلب خیر می نمایم و اکنون همه ی امید من به خداوند است که شاه جهان نیز از تقصیرات من بگذرد . آیه ی إِلَیْهِ أَدْعُوا وَ إِلَیْهِ مَئَابِ را می خوانم . و با خواندن این آیه در حقیقت همه را به سوی او دعوت می کنم و خودم نیز به سوی او بازگشت نموده و اگرخطایی مرتکب شده ام در پیشگاه خداوند از کرده ی خود توبه می نمایم . بدین گونه این سوگند نامه ی بلند بالای وی و به قول دکتر کزازی شوخ و شنگ وی پایان می یابد .

علی باقری نوشته:

۱ -مرا ز هاتف ِ همت رسد به گوش خِطاب :
« کزین رواق ، طنینی که می رود ، دریاب .
باز گردانی بیت : از طرف همتم که مثل هاتفی مرا فرا می خواند خطابی به گوشم می رسد و آن این است :« از جانب آسمان و افلاک آهنگ و آوازی پیوسته ساری و جاریست (جهد کن ) این نوا و آهنگ و طنین را بشنوی و درک نمایی .
• لغات : هاتف ، همت ، خطاب ، رواق ، طنین، رفتن ، دریافتن
• ترکیبات وعبارات: بگوش رسیدن ، هاتفِ همت ،
*به گوش آمدن یا رسیدن : شنیده شدن ، مسموع افتادن
*هاتف :(اسم فاعل)آواز دهنده ، آواز دهنده ای که خود او را نبینی می گویند ،فرشته ای است که از عالم غیب آواز دهد .
(درزبان عربی تلفن را به خاطراینکه فقط صدای طرف مقابل ازآن شنیده می شود وخودش دیده نمی شود هاتف می گویند .)
*همت : اراده، خواست ، بلندی نظر ، بلند طبعی(دهخدا).شجاعت و دلیری (فرهنگ لغات و تعبیرات دیوان خاقانی دکتر سید ضیاء الدین سجادی ص۱۶۳۷)واژه ی همت ۲۰۷ بار در دیوان خاقانی بسامد دارد .
*معنی اصطلاحی همت : (اصطلاح تصوف ) عبارت است از توجه قلب با تمام قوای روحانی خود به جانب حق ، برای حصول کمال در خود یا دیگری ، به نحوی که به غیر مقصود حقیقی ملتفت نشود (فرهنگ مصطلحات عرفا تألیف جعفر سجادی )،نفوذ نا پیدای شیخ در مریدان . (دهخدا)
*هاتفِ همت : بانگ دهنده و آواز دهنده ی همت و کوشش و توجه معنوی و قلبی (فرهنگ لغات و تعبیرات دیوان خاقانی دکتر سید ضیاء الدین سجادی)،اضافه تشبیهی ، همتی که از نظر فرا خواندن و دعوت کردن مثل هاتف است . به عبارتی دیگر «همت از نظر فراخواندن و دعوت کردن مثل هاتف است ».تشبیهی که وجه شبه و ادات تشبیه در آن حذف شده و فقط طرفین تشبیه باقی مانده .به عبارتی تشبیه اضافی: تشبیهی است که در آن یکی از طرفین اصلی تشبیه بر دیگری اضافه شده به عبارتی دیگر مضاف را به مضاف الیه تشبیه کرده اند مانند لب ِ لعل (لبی که از نظر سرخی مثل لعل است) و یا بر عکس مضاف الیه را بر مضاف تشبیه کرده باشند مثل لعل ِ لب ( لعلی که از نظر سرخی مثل لب است )(دستور زبان دکتر حسن انوری دکتر حسن احمد گیوی (ص۱۲۸ ))
این نوع تشبیه را تشبیه بلیغ فشرده نیز می گویند . تشبیه بلیغ :تشبیهی است که در ساخت آن ادات تشبیه و وجه شبه شرکت نداشته باشند . در تشبیه بلیغ ادّعای عینیت دو سوی تشبیه و وا نهادن غیریت آن ها و هم ارز پنداشتن مشبه و مشبهٌ به از لحاظ وجه شبه بر مشبه رجحانی ندارد . در تشبیه بلیغ ، با حذف ادات ، ادعای عینیت به اوج می رسد و از آنجا که سخنور ، برای اثبات این عینیت راه مبالغه می پیماید ، این گونه تشبیه را «بلیغ » نامیده اند .و آن دو نوع است۱- تشبیه بلیغ گسترده :در آن ترتیب منطقی دو سوی تشبیه در جمله به هم نمی خورد. مثل :زبان کلید درِ گنج ِصاحب هنر است ( زبان از نظر گشودن مشکلات مثل کلید درگنج صاحب هنر است ۲- تشبیه بلیغ فشرده : تشبیه بلیغی است که گوینده با تصرف و اضافه کردن مشبهٌ به , به مشبه آن را در ساختار ترکیب اضافی عرضه می کند .مثل : بهارِ جوانی فرو ریزد از هم ( جوانی که از نظر شادابی مثل بهار است از هم فرو می ریزد )( نقش خیال دکتر عقدایی(صص ۸۱و ۸۲)
*خِطاب : (عربی) مصدر دیگر از مخاطبه سخن رویا رو، کلامی که مابین سامع و متکلم باشد ، عتاب سرزنش ،حکم الهی (دهخدا)
*رواق: سقف ، خانه ای که به خرگاه ماند و یا سایبان، رواق چرخ : کنایه از سقف فلک ، سقف آسمان ، ایوانی که در مرتبه ی دوم عمارت ساخته باشند (لغت نامه ی دهخدا)
*نُه رواق : نه آسمان ، نه فلک رواق در اینجا کنایه از آسمان و فلک می باشد .
*طنین : بانگ ، آهنگ ، وزوز،طنینی که می رود :صدایی که به گوش می رسد (تاج المصادر ): آوازی که شنیده می شود. ،آهنگی که پیوسته سیلان دارد . (دهخدا)
*طنین چرخ : صدای لطیف و نرم چرخ و فلک . همیشه از غایت سرعت حرکت از فلک آواز لطیف و نرم می خیزد و آن را واصلان و کاملان حق بشنوند (جهت آگاهی بیشتر به یادنامه ی مولوی ، مرحوم علی اکبر دانا سرشت مراجعه شود) به گفته ی دکتر سجادی وی در آنجا عقاید هندوان را راجع به آواز افلاک از ماللهند بیرونی نقل کرده است . (فرهنگ لغات و تعبیرات دیوان خاقانی دکتر سید ضیاء الدین سجادی ص ۶۶۳)
*رفتن : روانه شدن ، روان گشتن ، رسیدن ، صادر شدن (دهخدا)
*دریافتن : مطلع شدن ، درک کردن ، متوجه شدن (دهخدا)
زیبایی های ادبی
*آرایه ی تلمیح : تلمیح در لغت به معنای نگاه کردن به چیزی و اشاره کردن به سوی چیزی است و در اصطلاح فن بدیع ، اشاره کردن به داستانی اساطیری ، قصه ، مثل ، آیه ، حدیث ، شعر، دانش ها ، باور های عامه است و نیز هر آنچه در فرهنگ قومی به عنوان یک مجموعه و کل شناخته شده باشد . و انواع مختلف دارد ۱- تلمیح به آیات قرآنی ۲- تلمیح به احادیث ۳- تلمیح به باور های دینی ۴- تلمیح به اساطیر (بدیع در شعر فارسی دکتر عقدایی صفحه ی ۷۸)
در این بیت و بیت بعد طنین چرخ تلمیحی دارد به عقاید هندوان راجع به آواز افلاک که در ماللهند بیرونی نقل شده است.

علی باقری نوشته:

۲-زبان ِ مرغان خواهی، طنین ِ چرخ شنو ؛
در ِ سلیمان جویی ، به صدر ِ خواجه شتاب .»
باز گردانی بیت : [همتم که همچون هاتفی مرا مورد خطاب قرار می دهد به من می گوید ] اگر می خواهی زبان مرغان را بفهمی گوش به آهنگ و صدا های فلک بسپار [زیرا فقط هدهد نیست که از سرزمین های دور و از عجایب روزگار خبر می دهد اگر گوش شنوا باشد و گوش هوش و فرد سخن نیوش پیدا کنیم ، چرخ هم راز و نیاز ها دارد و روزگار هم با ما سخن ها خواهد گفت] و اگر بارگاه و مسند حکومت حضرت سلیمان را می جویی به آستانه مسند وزارت خواجه[ رضی الدین ابونصرکه در شکوه و عظمت همچون در بار حضرت سلیمان است] بشتاب [ زیرا تنها بارگاه سلیمان نیست که شکوه و عظمت دارد ]
*زبان مرغان : ترکیب اضافی ، منطق الطیر : در قصص پیمبران آمده که سلیمان زبان مرغان می دانسته و در قرآن آمده است علمنا منطق الطیر …(قرآن نمل/آیه ۱۶ )(دهخدا)خاقانی شعر خود را منطق الطیر و منطق الطیور نامیده و به این مناسبت نیز به سلیمان اشاره کرده (فرهنگ لغات و تعبیرات دیوان خاقانی دکتر سید ضیاء الدین سجادی)
*نکته : خاقانی یک قصیده به نام منطق الطیر دارد
*صدر : دست ، مسند وزارت ، بالای مجلس ، طرف بالا ، اعلای مقدم هر چیز و اول آن ، وزیر و رئیس ،سینه ،(لغت نامه دهخدا)
*خواجه : خواجه بزرگ , صدر اعظم , نخست وزیر ، سید ، آقا ، معظم ، دولتمند ، صاحب مکنت ، لقب گونه ای است که محض تکریم به ابتدای نام اشخاص اضافه می شده است درست مثل کلمه آقا که برای تکریم به اول نام اشخاص اضافه می شود یا کلمه ی خان که به ابتدای نام اشخاص اضافه می شد (لغت نامه ی دهخدا)
 زیبایی های ادبی
در این بیت اجزای متناسب: زبان مرغان و سلیمان به داستانی و افسانه ای اشاره می کنند که حضرت سلیمان بنا به آن داستان یا افسانه زبان مرغان را می فهمیده است .
*آرایه ی مبالغه (تبلیغ ) : در بیت بالا آرایه ی مبالغه دیده می شود زیرا وزیر با سلیمان برابری می کند که امکان آن چه از نظر عقلی و عادی وجود دارد .

علی باقری نوشته:

۳ -رِواقِ چرخ همه پُر صَدای ِ روحانی است؛
در آن صَدا ،همه صیتِ وزیر عرشْ جَناب ؛
باز گردانی بیت : [پس اگر گوش شنوا داشته باشی و با گوش هوش به صدای طنین چرخ گوش بسپاری بدون شک خواهی شنید ] که چرخ و آسمان و عالم بالا پر است از صدای ارواح، فرشتگان و ملائکه که همگی به ذکر خیر و ستایش این وزیر بلند آستان و والا مقام مشغول هستند .
*روحانی : منسوب به روح آنچه از مقوله روح و جان باشد ، آنکه خود روح باشد نه تن مانند فرشتگان و پریان ، روحانی فرشته و پری است و هر شیء ذی روحی را نیز روحانی گویند و جمع آن روحانیون است .به نقل از کشاف اصطلاحات الفنون چ استانبول ج۱ ص ۶۰۵)، فرشتگان و پریان ، ملائکه ای که موکل کواکب سبعه اند . (دهخدا )
*صیت :ذکرِ خیر ، آوازه (دهخدا)
*وزیر : معاون ، هم پشت و مددکار ، همنشین خاص پادشاه که مشیر تدبیر و ظهیر سریر باشد و تحمل بار گران مملکت نماید
*عرش : [عَ] [ع اِ] تخت و سریر پادشاه ، آسمانی که بالای همه ی آسمان هاست ، چرخ برین ، تخت رب العالمین که تعریفش کرده نشود و حدّ آن و کیفیت آن در شرع جایز نباشد ، آسمانی که بالای همه ی آسمان ها باشد ،فلک الافلاک (لغت نامه ی دهخدا)
*عرش جناب : بلند آستان ، کسی که آستانی به بلندی عرش دارد ، عنوانی که پس از نام صاحب مقامی آرند ، جهت توقیر و بزرگداشت وی (لغت نامه ی دهخدا)
 زیبایی های ادبی
در بیت بالا آرایه ی اغراق دیده می شود از نظر عقلی امکان آن وجود دارد که ساکنان عرش به ذکر خیر وزیر مشغول باشند گرچه در حالت عادی امکان وقوع چنین چیزی ممکن نباشد .

علی باقری نوشته:

۴ -نظام ِکشورِ پنجم ، اجل رضیُ الدّین؛
رضای ِ ثانی ، ابونصر‌ ِ بُوترابْ رکاب؛
باز گردانی بیت : واسطه ی نظم و آراستگی و ملاک قوام نظام کشور پنجم[ماوراء النهر][وزیر ] عظیم القدر و بزرگوار رضی الدین [ابونصر نظام الملک] است [وی] رضای ثانی[از نظر خاقانی رضای اول امام رضا (ع) است که علاقه ی وافری نسبت به آن حضرت داشتند و رضای دوم یا ثانی] همان ابو نصر ی است که همچون بوتراب [علی (ع)] در سوارکاری پیروز و بی همتاست .
*نظام : واسطه ی نظم و آراستگی (یادداشت دهخدا )
*کشور : ترجمه ی اقلیم است که یک حصه از هفت حصه ی ربع مسکون باشد چنانکه گویند کشور اول و کشور دوم و…یعنی اقلیم اول ، و اقلیم دوم .
*کشور پنجم : حصه ی پنجم از هفت حصه ربع مسکون زمین ، زمین را به هفت حصه تقسیم می کردند که هر حصه اقلیم نامیده می شده که ترجمه ی اقلیم همان کشور است چنانکه گویند کشور اول ، و کشور دوم یعنی اقلیم اول و اقلیم دوم و هر کشوری به کوکبی تعلق دارد ؛ کشور اول که اقلیم اول باشد به زحل و آن هندوستان است . اقلیم دوم به مشتری و آن چین و خطاست ، اقلیم سوم به مریخ و آن ترکستان باشد اقلیم چهارم به آفتاب و آن عراق و خراسان است . اقلیم پنجم (کشور پنجم ) به زهره و آن ماوراءالنهر است . اقلیم ششم به عطارد که روم باشد . اقلیم هفتم به قمر که آن اقصای بلاد شمال است (ل.ن به نقل از برهان )در اینجا کشور پنجم منظور ماوراء النهر می باشد .
*اجل : بزرگوار تر ؛ حضرت اجل : لقب مخصوص وزیران بوده است چنانکه حضرت مستطاب لقب مخصوص علما بوده است .(دهخدا ذیل حضرت)
*رضی الدین : رضی الدین ابونصر نظام الملک وزیر شروانشاه که خاقانی در این قصیده (سوگند نامه) به مدح وی پرداخته است .
*بوتراب : [تُ] (اِ خ) کنیت حضرت علی (ع) ، یعنی صاحب خاک و خاک نشین در سبب یافتن این کنیت نوشته اند که روزی آن جناب در حالت غم و غصه بر زمین مسجد استراحت فرمودند ، پیمبر (ص) آمده رخسار و اندام ایشان را از خاک ، گرد آلوده دیده ، از راه شفقت برای بیدار کردن فرمود ،( قم یا اباتراب ) از آن روز این کنیت برای علی (ع) مقرر گشت و به آن کنیت تفاخر می کرد . و بو تراب در اصل ابوتراب است که فارسیان الف را اکثراً حذف می کنند (لغت نامه ی دهخدا)
*رضای ثانی :رضای دوم که منظور از آن رضی الدین [ابونصر نظام الملک] است. از نظر خاقانی رضای اول علی بن موسی الرضا ( ع) امام هشتم شیعیان می باشد که خاقانی به آن حضرت توجه و علاقه ی وافری داشته است . دکتر سجادی می نویسد : خاقانی با آنکه شافعی مذهب است چندین قصیده در اشتیاق دیدار خراسان و زیارت آستان مقدس و بارگاه حضرت علی بن موسی الرضا سروده و آرزوی دیدار و زیارت را به فصاحت و لطف بیان اظهار داشته است (فرهنگ لغات و تعبیرات دیوان خاقانی دکتر سید ضیاء الدین سجادی ص۶۴۵)،دوم ، قایم مقام ، همتا ، کنایه از مثل ومانند و نظیر .
*بوتراب رکاب:کسی که چون بوتراب(علی (ع)) برنشیند. مانند علی در سوار کاری پیروز وغالب باشد . (لغت نامه ی دهخدا)
 زیبایی های ادبی
*صنعت ازدواج : تکرار واژگانی که در روی یکسان باشند و در شعر در کنار هم بیایند ازدواج نامیده می شوند چنین کلماتی نسبت به یکدیگر سجع متوازی دارند و افزون بر قافیه در شعر آورده می شوند. (بدیع در شعر فارسی دکتر عقدایی صفحه ی ۴۵)
در این بیت بین کلمات بوتراب و رکاب صنعت ازدواج دیده می شود .
*تنسیق الصفات : تنسیق الصفات یعنی نظم و ترتیب دادن به صفت ها . در اصطلاح ، آوردن صفت های متعدد و متوالی برای یک موصوف این آرایه افزون بر پرورش کلام نوعی موسیقی معنوی و هم صدایی هم در شعر به وجود می آورد (همان منبع صفحه ی ۱۲۶)
در این بیت به خاطر آوردن صفت های متعدد و متوالی برای یک موصوف آرایه ی تنسیق الصفات دیده می شود .
*آرایه ایهام تناسب : در بیت بالا بین کلمات «نظام» و «و رضی الدین ابونصر نظام الملک» ایهام تناسب وجود دارد.

علی باقری نوشته:

۵-علیْ دلی که به مُلْکِ یزیدیان قلمش،
همان کند که به دین ذوالْفِقار ِ نصرتْ یاب.
باز گردانی بیت : او [ رضی الدین ابونصر ] وزیر ِشجاع و بی باکی است که در قلمرو حکومت شروانشاهان قلمش (علم و دانایی و حکمتش ) به همان میزان[خدمت] می کند و تأثیر گذار است که ذوالفقار ، شمشیر ِ پیروزمند علی (ع) در پیشرفت و پیروزی دین اسلام در مقابل دشمنان دین و مشرکین تأثیر گذار بود .
*یزیدیان : در بیشترابیات خاقانی یزیدیان معادل کلمه ی شروانشاهان به کار رفته است. زیرا شروانشاهان بر پایه ی یکی از نیاکانشان ، محمد ِ یزید که گویا بنیانگذار این تیره و سلسله ی پادشاهی نیز بوده است بدین نام خوانده شده اند (دکتر کزازی ،گزارش دشواری های دیوان خاقانی ص ۱۰۴ )
*شروانشاهان : یزیدیان یا شروانشاهان سلسله هایی بوده اند که در شروان [ شهری در قفقاز ] و حوالی آن حکومت و سلطنت کرده اند .
در لغت نامه ی دهخدا نام پنج سلسله از سلسله های شروانشاهان آمده است. در زیر به صورت جمع بندی شده آنها را ارائه می کنیم .
۱- سلسله ی اول : حکام عرب شروان
۲- سلسله ی دوم :در شماخی حکومت کرده اند
۳-سلسله ی سوم : حکام ایرانی شروان
۴-سلسله ی چهارم :
۵- سلسله پنجم : خاقانیان الف : بنی کسران ب: آل شیخ ابراهیم
مرکز شروان شاهان در قدیم شابران (آشاوران) بود . شروانشاهان در دوره سلجوقیان همچنان در قدرت خود باقی بودند و با پادشاهان آن سلسله رابطه داشتند و گاهی نیز مطیع و خراجگزار ایشان می شدند . مهمترین دوره ی سلطنت این سلسله عهد منوچهر ثانی است که عنوان خاقان اکبر داشت و معهذا تابع سلجوقیان عراق بود و این حال تا پایان سلطنت طغرل بن ارسلان آخرین سلطان سلجوقی عراق به طول انجامید و از این پس پادشاهان شروان تابع و باجگزار سلاطین گرج شدند ، و با آنان وصلت کردند.هنگامی که جلال الدین خوارزمشاه بر آذربایجان تسلط یافت ، شروان مدتی خراجگزار او بود . دولت این خاندان تا ۹۴۵ ه. ق دوام داشت و در این سال به دست شاه طهماسب صفوی منقرض گردید (ولی بعداً دو تن که نام آنان مذکور شد به حکومت رسیده اند (لغت نامه به نقل از فرهنگ معین )
*نصرت یاب : (صفت مرکب ) کسی که پیروزی یابد ، کسی که فتح و ظفر نصیبش شود ، پیروزمند ، (لغت نامه )
*علی دل : کسی که دل و شجاعت علی را داشته باشد ، مجازاً : شجاع ، دلاور ، بی باک ، مثل علی همت : با همت علی (ع) مجازاً والا همت . مشابه این ترکیب در تقابل مثل : مرغ دل به معنی ترسو می باشد .در این بیت علی دل صفتی است جانشین اسم (وزیر) یعنی او [ رضی الدین ابونصر ] وزیر شجاع و بی باکی است که :
-چرا خاقانی قلم ممدوح را با شمشیر حضرت علی (ع)در مقام مقایسه قرار داده است ؟
ارزش قلم در قرآن
از جمله چیزهایی که خدا در قرآن به آن سوگند یاد می کند قلم و محصول آن می باشد از آنجا که همیشه در سوگند ازیک امر بسیار عظیم و پرارزش یاد مى شود. بى جهت نیست که قرآن مجید سوگند به قلم و آنچه با قلم مى نویسند را مد نظر قرار می دهد ، یعنى هم به ابزار و هم به محصول آن ابزار ، قسم می خورد (ن و القلم و ما یسطرون ) (قلم - ۱ ). سوگند به قلم و آنچه را با قلم مى نویسند .
- نقش قلم در حیات انسانها
از مهمترین رویدادهاى زندگى بشر ، پیدایش خط ، و راه افتادن قلم بر صفحه کاغذها یا سنگها بود ، و همان بود که دوران تاریخ را از ما قبل تاریخ جدا ساخت .گردش نیش قلم بر صفحه کاغذ ، سرنوشت بشر را رقم مى زند ، لذا پیروزى و شکست جوامع انسانى به نوک قلم ها بسته است . قلم حافظ علوم و دانش ها ، پاسدار افکار اندیشمندان ، حلقه اتصال فکرى علما ، و پل ارتباطى گذشته و آینده بشر است ،قلم رازدار بشر ، و خزانه دار علوم ، و جمع آورى کننده تجربیات قرون و اعصار است، و اگر قرآن به آن سوگند یاد مى کند به همین دلیل است. در بعضى از روایات آمده است که ( ان اول ما خلق الله القلم ) نخستین چیزى را که خدا آفرید قلم بود .این حدیث را محدثان شیعه از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده اند و در کتب اهل سنت به عنوان یک خبر معروف نیز آمده است . و در حدیث دیگرى آمده است : اول ما خلق الله تعالى جوهرة ) نخستین چیزى را که خدا آفرید گوهرى بود و در بعضى از اخبار نیز آمده است : ( ان اول ما خلق الله العقل ) نخستین چیزى را که خدا آفرید عقل و خرد بود .توجه به پیوند ویژه اى که در میان گوهر و قلم و عقل است مفهوم اول بودن همه آنها را روشن مى کند .
امروز مى دانیم که تمام تمدن ها و علوم و دانش ها و پیشرفت هایى که در هر زمینه نصیب بشر شده بر محور قلم دورمى زند ، و به راستى مداد علما بر دما شهدا پیشى گرفته ، چرا که هم زیربناى خون شهید ، و هم پشتوانه آن مرکب هاى قلم هاى دانشمندان است ، و اصولا سرنوشت اجتماعات انسانى در درجه اول به نیش قلم ها بسته است.
بنابر این با توجه به این مطالب و همچنین احادیث نقل شده در بالا کاملاً علت تشبیه و در تقابل قرار دادن قلم ممدوح از نظر خدمت به دین اسلام با شمشیر حضرت علی (ع) توسط خاقانی بر ما روشن تر می گردد گرچه بوی اغراق از آن به مشام می رسد و با آن توام است.
 زیبایی های ادبی
*آرایه ی مراعات نظیر : آرایه ای است که در اثر همنشینی واژگان متناسب به وجود می آید این تناسب معمولاً میان اجزای یک کل بر قرار می گردد . کل نظامی است که بین اجزای آن پیوند همبستگی وجود دارد ، همین پیوند همبستگی است که موجب می گردد به محض شنیده شدن یکی از اجزا، اجزای دیگر آن کل فرا خوانده شود مراعات نظیر سه نوع است ۱- بر اساس تداعی معانی از رهگذر مجانست ۲- بر اساس تداعی معانی از رهگذر ملازمت ۳- بر اساس تداعی معانی از رهگذر مشابهت واژگان متناسب .
*مراعات نظیر از نوع پیوند ملازمت : ملازمت یعنی «پیوستن به کسی یا چیزی . هم بستگی میان دو امری که به هم ، بستگی داشته باشند » . بنابراین ذکر یک امر یا چیزی امر یا چیز دیگر را فرا می خواند و به اتفاق ، یک مجموعه یا کل را می سازد . (بدیع در شعر فارسی دکتر عقدایی صفحه ی ۷۶)
در این بیت بین علی و ذوالفقار مراعات نظیر از نوع پیوند ملازمت وجود دارد .
*آرایه ی مبالغه (تبلیغ ) : در بیت بالا آرایه ی مبالغه دیده می شود زیرا چنین چیزی از حد امکان عقل و عادت در نگذشته است (برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد این آرایه به توضیحات بیت ۲ مراجعه شود )
*مجاز علاقه ی جزء و کل از نوع تسمیه ی شیئی به اسم آلت : در این بیت قلم مجازاً به معنی علم و دانش و حکمت می باشد.که محصول قلم و ابزار مورد نظر می باشد .

گمنام نوشته:

جناب باقری،
برای یک دم گمان بردم از جناب روحانی کدخدا سالار و وزیر خارجه با کفایتشان شخن در میان است . سپاس خدایرا که چنین نیست، گر چه بارگاهشان چیزی کم از سلیمان ندارد با وزیری به از آصف.
و بر من ببخشایید اگر گریز به مصیبت زده ام.

کانال رسمی گنجور در تلگرام