گنجور

شمارهٔ ۱۷۶ - در شکایت و عزلت و حبس و تخلص به نعت پیغمبر اکرم

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » قصاید
 

صبح‌دم چون کله بندد آه دود آسای من

چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من

مجلس غم ساخته است و من چو بید سوخته

تا به من راوق کند مژگان می پالای من

رنگ و بازیچه است کار گنبد نارنگ رنگ

چند جوشم کز بروتم نگذرد صفرای من

تیر باران سحر دارم سپر چون نفکند

این کهن گرگ خشن بارانی از غوغای من

این خماهن گون که چون ریم آهنم پالود و سوخت

شد سکاهن پوشش از دود دل دروای من

مار دیدی در گیا پیچان؟ کنون در غار غم

مار بین پیچیده بر ساق گیا آسای من

اژدها بین حلقه گشته خفته زیر دامنم

ز آن نجنبم ترسم آگه گردد اژدرهای من

تا نترسند این دو طفل هندو اندر مهد چشم

زیر دامن پوشم اژدرهای جان فرسای من

دست آهنگر مرا در ما ضحاکی کشید

گنج افریدون چه سود اندر دل دانای من

آتشین آب از خوی خونین برانم تا به کعب

کاسیا سنگی است بر پای زمین پیمان من

جیب من بر صدرهٔ خارا عتابی شد ز اشک

کوه خارا زیر عطف دامن خارای من

روی خاک آلود من چون کاه بر دیوار حبس

از رخم کهگل کند اشک زمین اندای من

چون کنار شمع بینی ساق من دندانه‌دار

ساق من خائید گوئی بند دندان خای من

قطب‌وارم بر سر یک نقطه دارد چار میخ

این دو مریخ ذنب فعل زحل سیمای من

تا که لرزان ساق من بر آهنین کرسی نشست

می‌بلرزد ساق عرض از آه صور آوای من

بوسه خواهم داد ویحک بند پندآموز را

لاجرم زین بندچنبروار شد بالای من

در سیه کاری چو شب روی سپید آرم چو صبح

پس سپید آید سیه‌خانه به شب ماوای من

پشت بر دیوار زندان، روی بر بام فلک

چون فلک شد پرشکوفه نرگس بینای من

محنت و من روی در روی آمده چون جوز مغز

فندق آسا بسته روزن سقف محنت زای من

غصهٔ هر روز و یارب یارب هر نیم شب

تا چه خواهد کرد یارب یارب شب‌های من

هست چون صبح آشکارا کاین صباحی چند را

بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من

منجنیق صد حصار است آه من غافل چراست

شمع‌سان زین منجنیق از صدمت نکبای من

روزه کردم نذر چون مریم که هم مریم صفاست

خاطر روح القدس پیوند عیسی زای من

نیست بر من روزه در بیماری دل زان مرا

روزه باطل می‌کند اشک دهان آلای من

اشک چشمم در دهان افتد گه افطار از آنک

جز که آب گرم چیزی نگذرد از نای من

پای من گوئی به درد کج روی ماخوذ بود

پای را این دردسر بود از سر سودای من

ز آنکه داغ آهنین آخر دوای دردهاست

ز آتشین آه من آهن داغ شد بر پای من

نی که یک آه مرا هم صد موکل بر سر است

ورنه چرخستی مشبک ز آه پهلو سای من

روی دیلم دیدم از غم موی زوبین شد مرا

همچو موی دیلم اندر هم شکست اعضای من

چون ربابم کاسه خشک است و خزینه خالی است

پس طنابم در گلو افکنده‌اند اعدای من

ای عفی‌الله خواجگانی کز سر صفرای جاه

خوانده‌اند امروز انار الله بر خضرای من

هر زنی هندو که او را دانه بر دست افکنم

دانه زن پیدا نبیند خرمن سودای من

چون زر و گل به دست الا که خار پای عقل

صید خاری کی شود عقل سخن پیرای من

زر دو حرف افتاد و باهم هر دو را پیوند نی

پس کجا پیوند سازد با دل یکتای من

سامری سیرم نه موسی سیرت ار تا زنده‌ام

در سم گوساله آلاید ید بیضای من

در تموزم برگ بیدی نه ولبی از روی قدر

باد زن شد شاخ طوبی از پی گرمای من

برگ خرمایم که از من باد زن سازند خلق

باد سردم در لب است و ریز ریز اجزای من

نافهٔ مشکم که گر بندم کنی در صدحصار

سوی جان پرواز جوید طیب جان افزای من

نافه را کیمخت رنگین سرزنش‌ها کرد و گفت

نیک بدرنگی، نداری صورت زیبای من

نافه گفتش یافه کم گو کایت معنی مراست

و اینک اینک حجت گویا دم بویای من

آینه رنگی که پیدای تو از پنهان به است

کیمیا فعلم که پنهانم به از پیدای من

کعبه‌وارم مقتدای سبز پوشان فلک

کز وطای عیسی آید شقهٔ دیبای من

در ممزج باشم و ممزوج کوثر خاطرم

در معرج غلطم و معراج رضوان جای من

چون گل رعناست شخصم کز پی کشتن زید

در شهیدی شاهدی دارد گل رعنای من

چند بیغاره که در بیغولهٔ عاری شدی

ای پی غولان گرفته دوری از صحرای من

آبنوسم در بن دریا نشینم با صدف

خس نیم تا بر سر آیم کف بود همتای من

جان فشانم، عقل پاشم، فیض رانم، دل دهم

طبع عالم کیست تا گردد عمل فرمای من

علوی و روحانی و غیبی و قدسی زاده‌ام

کی بود دربند استطقسات استقصای من

دایهٔ من عقل و زقه شرع و مهد انصاف بود

آخشیجان امهات و علویان آبای من

چو دو پستان طبیعت را به صبر آلود عقل

در دبستان طریقت شد دل والای من

وز دگر سو چون خلیل الله دروگر زاده‌ام

بود خواهر گیر عیسی مادر ترسای من

چشمهٔ صلب پدر چون شد به کاریز رحم

زان مبارک چشمه زاد این گوهرین دریای من

پردهٔ فقرم مشیمه دست لطفم قابله

خاک شروان مولد و دار الادب منشای من

ز ابتدا سر مامک غفلت نبازیدم چو طفل

زانکه هم مامک رقیبم و هم مامای من

بختی مستم نخورده پخته و خام شما

کز شما خامان نه اکنون است استغنای من

حیض بر حور و جنابت بر ملایک بسته‌ام

گر ز خون دختران رز بود صهبای من

ور خورم می هم مرا شاید که از دهقان خلد

دی رسید از دست امروز اجری فردای من

در بهشتم می‌خورم طلق حلال ایراکه روح

خاک می‌شد تا پذیرد جرعهٔ حمرای من

بوسه بر سنگ سیاه و مصحف روشن دهم

گرچه چون کوثر همه تن لب شود اجزای من

مالک الملک سخن خاقانیم کز گنج نطق

دخل صد خاقان بود یک نکتهٔ غرای من

دست من جوزا و کلکم حوت و معنی سنبله

سنبله زاید ز حوت از جنبش جوزای من

گرچه از زن سیرتان کارم چو خنثی مشکل است

حامله است از جان مردان خاطر عذرای من

گر به هفت اقلیم کس دانم که گوید زین دو بیت

کافرم دار القمامه مسجد اقصای من

از مصاف بولهب فعلان نپیچانم عنان

چون رکاب مصطفی شد ملجا و منجای من

قاسم رحمت ابوالقاسم رسول الله که هست

در ولای او خدیو عقل و جان مولای من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهدی نوشته:

مجلس غم: مجلس به معنای ظروف شراب و هم به معنای مهمانی و مجلس.
بید سوخته: ذغال بید را برای صاف کردن و پالودن شراب در میان ظرف شراب می‌انداختند.
راوُق کردن: صاف کردن
بروت: سبیل و لب
گرگ خشن بارانی:

👆☹

علی نوشته:

مار ضحاکی درسته یک ر جا افتاده ظاهرا

👆☹

بینام نوشته:

معنی کل بیت این خماهن گون … رو میشه یه نفر توضیح بده

👆☹

حمیدفر نوشته:

در بیت ده قافیه «پیمای» است که به اشتباه «پیمان» نوشته شده است.

👆☹

lordloss نوشته:

من اولین بار که بیت اول این قصیده بسیار بسیار زیبا رو خوندم گریه کردم.درود بر روح پاک خاقانی درود

👆☹

سپهر نوشته:

بنظر میرسد ، در مصرع دوم “چشم خون پالای من” صحیح باشد

👆☹

پرسش نوشته:

این بیت چه معنی میده؟ :
روی دیلم دیدم از غم موی زوبین شد مرا
همچو موی دیلم اندر هم شکست اعضای من

👆☹

علی ملکی نوشته:

تعدادی از بیتهای این شعر رو برای دوستان من معنی کردم هر چند ناقص

صبح‌دم چون کله بندد آه دود آسای من چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من
سحرگاهان آن موقعی که آه هایی چون دود برخاسته از درونم همچون چادری که مانند اسمان بالای سرم برپا می شود این چشم شب بیدار من مانند سرخی شفق در خون می نشیند یعنی اشک خون می ریزد
مجلس غم ساخته است و من چو بید سوخته تا به من راوق کند مژگان می پالای من
مجلس غم اماده است و من همچون ذغال بید هستم که مژه های من اشک چون باده مرا بوسیله جسم چون ذغالم که همچون صافی است تصفیه می کند
این خماهن گون که چون ریم آهنم پالود و سوخت شد سکاهن پوشش از دود دل دروای من
این فلک ( زندان سنگی ) که مرا مانند اهن سوخته و گداخته کرد در اثر دود دل سرگشته من سیاه تیره شده است
مار دیدی در گیا پیچان؟ کنون در غار غم مار بین پیچیده بر ساق گیا آسای من
آیا تو مار دیده ای که در ساقه گیاه می پیچد اکنون در این زندان من زنجیرهایی چون مار را نگاه کن که بر ساق پای لاغر چون گیاه من پیچیده است
اژدها بین حلقه گشته خفته زیر دامنم ز آن نجنبم ترسم آگه گردد اژدرهای من
زنجیرها ماننده یک مار خطرناک به پای من پیچیده است و من هم سعی می کنم آن ها را حرکت ندهم که آن م بیدار نشوند
تا نترسند این دو طفل هندو اندر مهد چشم زیر دامن پوشم اژدرهای جان فرسای من
برای آنکه مردمک های چشم من در گهوار یعنی حدقه چشم نترسند این زنجیر جانکاه چون اژدها را یزر دامن لباسم پنهان می کنم
دست آهنگر مرا در ما ضحاکی کشید گنج افریدون چه سود اندر دل دانای من
این دانش و هنر من باعث شد که من گرفتار غل و زنجیر شوم این دانش و کمالاتی که در درون من است چه فایده ای به حال من دارد
آتشین آب از خوی خونین برانم تا به کعب کاسیا سنگی است بر پای زمین پیمان من
اشک گرم و سوزناک و خونین از دیده گانم جاری می کنم تا به قوزک پایم برسد زیرا غل و زنجیری به سنگینی سنگ اسیاب بر پای رونده من است
جیب من بر صدره خارا عتابی شد ز اشک کوه خارا زیر عطف دامن خارای من
از سیل اشک گریبان نیم تنه من خط خطی و راه راه شده است زنجیری به سنگینی کوه سخت در زیر چین دامن لباس من جای دارد
روی خاک آلود من چون کاه بر دیوار حبس از رخم کهگل کند اشک زمین اندای من
چهره به خاک الود من مانند کاه شده ( زرد رنگ ) و بر دیوار زندان در اثرت کثرت اشک از چهره من کاه گل درست می کند
چون کنار شمع بینی ساق من دندانه‌دار ساق من خائید گوئی بند دندان خای من
مانند بدنه شمع ساق پای مرا می بینی دندانه دندانه شده است گویی که این اقبال ناسازگار من پای مرا جویده است
تا که لرزان ساق من بر آهنین کرسی نشست می‌بلرزد ساق عرض از آه صور آوای من
از زمانی که پای لرزان من در این غل و زنجیر آهنی قرار گرفت پایه اشک در اثر آه چون صور اسرافیل من به لرزه در می آید
بوسه خواهم داد ویحک بند پندآموز را لاجرم زین بندچنبروار شد بالای من
می خواهم بر این زنجیر عبرت دهنده بوسه بزنم وای بر تو به ناچار در اثر سنگینی این زنجیر قامت من خمیده شد
در سیه کاری چو شب روی سپید آرم چو صبح پس سپید آید سیه‌خانه به شب ماوای من
در فضای تاریک زندان من سر بلند رو سفید هستم پس بدین سبب خانه تاریک من در دل شب روشن است
پشت بر دیوار زندان، روی بر بام فلک چون فلک شد پرشکوفه نرگس بینای من
به دیوار زندان تکیه داده ام و چهره ام به آسمان دوخته است و این چشم همچون نرگس من مانند آسمان پر ستاره پر از اشک شکوفه است
محنت و من روی در روی آمده چون جوز مغز فندق آسا بسته روزن سقف محنت زای من
غم و من مانند دو رویه مغز ردو روبرو و پهلوی هم قرار گرفته ایم و این سقف زندان من همچون فندقی در بسته است
غصه هر روز و یارب یارب هر نیم شب تا چه خواهد کرد یارب یارب شب‌های من
اندوه مداوم و خدا خدا کردن های نیمه شب های من می خواهم تا ببینم این دعا های نیمه شبان من چه تاثیری خواهد داشت

هست چون صبح آشکارا کاین صباحی چند را بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من
مانند صبح برای من روشن است که در اثر این شب تاریک غم من بیم برپا شدن صبح قیامت باشد برای این چند روز باقی مانده عمر من
روزه کردم نذر چون مریم که هم مریم صفاست خاطر روح القدس پیوند عیسی زای من
من مانند حضرت مریم روزه سکوت اختیار کردم چون که طبع و خاطر من پاک است مانند حضرت مریم با جبرییل ارتباط دارد کلمات و سخنان زیبایی همچون عیسی از او بوجود می آید
نیست بر من روزه در بیماری دل زان مرا روزه باطل می‌کند اشک دهان آلای من
به سبب بیمار بودن دلم روزه گرفتن بر من واجب نیست چون که اشکم که در دهانم می ریزد روزه ام را باطل می کند
اشک چشمم در دهان افتد گه افطار از آنک جز که آب گرم چیزی نگذرد از نای من
هنگام افطار اشک در دهان می ریزم ( روزه ام را با اشکم باز می کنم ) زیرا غیر از اشک گرم چیزی از گلوی من پایین نمی رود
پای من گوئی به درد کج روی ماخوذ بود پای را این دردسر بود از سر سودای من
مثل اینکه پای من در اثر کج رفتن گرفتار شده است و این گرفتاری پای من در اثر فکر و خیال من بوده است
ز آنکه داغ آهنین آخر دوای دردهاست ز آتشین آه من آهن داغ شد بر پای من
از آنجا که علاج جراحتها داغ کردن با آهن است از آه سوزناک من آهن به پایم داغ شده
نی که یک آه مرا هم صد موکل بر سر است ورنه چرخستی مشبک ز آه پهلو سای من
اگر بر سر یک اه من صد نگهبان نمی بود آسمان در اثر آه من سوراخ سوراخ می شد
روی دیلم دیدم از غم موی زوبین شد مرا همچو موی دیلم اندر هم شکست اعضای من
چهره زشت زندان بان را دیدم از غصه موی بدن من راست شد و مانند موی مجعد نگهبان اعضای بدن من خورد و در هم شکسته شد
چون ربابم کاسه خشک است و خزینه خالی است پس طنابم در گلو افکنده‌اند اعدای من
من مانند چنگ درونم خالی است یعنی فقیر و بی چیز هستم بدین سبب دشمنان قصد جانم کرده و طناب در گلویم گذاشته اند
نافه مشکم که گر بندم کنی در صدحصار سوی جان پرواز جوید طیب جان افزای من
من مانند نافه مشک خوشبو هستم که اگر مرا در صدتا زندان بگذاری بوی خوش روح بخش من به طرف ارواح انسانها می رود
نافه را کیمخت رنگین سرزنش‌ها کرد و گفت نیک بدرنگی، نداری صورت زیبای من
چرم دباغی شده خوش رنگ نافه مشک را مورد مسخره و سرزنش قرار داد و به او گفت رنگ تو خیلی بد است یعنی خیلی زشتی و ظاهر زیبای مرا نداری
نافه گفتش یافه کم گو کایت معنی مراست و اینک اینک حجت گویا دم بویای من
مشک خوشبو به او گفت کمتر یاوه گو نشان معنی همراه من است اکنون دلیل اشکار من بوی خوش من است
آینه رنگی که پیدای تو از پنهان به است کیمیا فعلم که پنهانم به از پیدای من
تو مانند آینه ظاهرت از باطنت زیبا تر است و من چون تاثیرم چون کیمیا است باطن و درونم از ظاهرم بهتر است
کعبه‌وارم مقتدای سبز پوشان فلک کز وطای عیسی آید شقه دیبای من
من مانند کعبه هستم پیشوای فرشتگان اسمانی که پوشش حریر من از لباس یا پوشش حضرت عیسی هست
در ممزج باشم و ممزوج کوثر خاطرم در معرج غلطم و معراج رضوان جای من
لباس ارزشمند دانش بر تن دارم و سرشت و خاطر من با آب کوثر معرفت آمیخته است در جامه نقش دار می غلطم و معراجگاه بهشتیان جایگاه من است
آبنوسم در بن دریا نشینم با صدف خس نیم تا بر سر آیم کف بود همتای من
من مانند چوب آبنوس گرانبها هستم که در قعر دریا جای گرفته همنشین صدف می شوم مانند خاشاک نیستم که روی آب بیایم و کف همنشین من باشد

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام