گنجور

شمارهٔ ۱۴۶ - در شکایت از روزگار و دوستان و ستایش تهمتن پهلوان

 
خاقانی
خاقانی » دیوان اشعار » قصاید
 

روزم فرو شد از غم، هم غم‌خواری ندارم

رازم برآمداز دل، هم دلبری ندارم

هر مجلسی و شمعی من تابشی نبینم

هر منزلی و ماهی من اختری ندارم

غواص بحر عشقم، بر ساحل تمنی

چندین صدف گشادم، هم گوهری ندارم

امید را به جز غم سرمایه‌ای نبینم

خورشید را به جز دل نیلوفری ندارم

زر زر کنند یاران، من جو جوم که در کف

جز جان جوی نبینم جز رخ زری ندارم

از هر که داد خواهم بیداد بینم آوخ

برجور خوش کنم دل چون داوری ندارم

بر دشمنان نهم دل چون دوستان نبینم

با بدتری بسازم چون بهتری ندارم

ریحان هر سفالی بی‌کژدمی نبینم

جلاب هر طبیبی بی‌نشتری ندارم

خاقانی غریبم، در تنگنای شروان

دارم هزار انده و انده بری ندارم

یاران چو کید قاطع بر دفع کید ایشان

جز پهلوان ایران یاری‌گری ندارم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

بیت اول:
…غم خوری ندارم

هم قافیه و هم وزن درست میشود.

فرزام نوشته:

غزلى درخشان از خاقانى شروانى که نشان از دلبستگى بسیار او به ایران زمین دارد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام