گنجور

بخش ۴۵ - در خاتمهٔ کتاب

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا
 

بحمدالله که بر رغم زمانه

به پایان آمد این دلکش فسانه

ورق‌ها از پریشانی رهیدند

به دامن پای جمعیت کشیدند

چو گل هر دم رواجی تازه‌شان باد!

ز پیوند بقا شیرازه‌شان باد!

کتابی بین به کلک صدق مرقوم

به نام عاشق و معشوق مرسوم

ز نامش طوطی آسای‌ام شکرخا

چو بردم نام یوسف با زلیخا

بود هر داستان زو بوستانی

به هر بستان ز گل‌رویان نشانی

هزاران تازه گل در وی شکفته

دوصد نرگس به خواب ناز خفته

به هر سو جدول از هر چشمه ساری

پر از آب لطافت جویباری

نظر در آبش از دل غم بشوید

غبار از خاطر درهم بشوید

ز جانش سر زند سر وفایی

ز جیب آرد برون دست دعایی

ز موج بهر الطاف الهی

کند این تشنه لب را قطره‌خواهی

چو آرد تازه گل‌ها را در آغوش

نگردد باغبان بر وی فراموش

سخن را از دعا دادی تمامی

به آمرزش زبان بگشای جامی!

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام