گنجور

بخش ۱ - آغاز سخن

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا
 

الهی غنچهٔ امید بگشای!

گلی از روضهٔ جاوید بنمای

بخندان از لب آن غنچه باغم!

وزین گل عطرپرور کن دماغم!

درین محنت‌سرای بی مواسا

به نعمت‌های خویش‌ام کن شناسا!

ضمیرم را سپاس اندیشه گردان!

زبانم را ستایش‌پیشه گردان!

ز تقویم خرد بهروزی‌ام بخش!

بر اقلیم سخن فیروزی‌ام بخش!

دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج

ز گنج دل زبان را کن گهر سنج!

گشادی نافهٔ طبع مرا ناف

معطر کن ز مشکم قاف تا قاف!

ز شعرم خامه را شکرزبان کن!

ز عطرم نامه را عنبرفشان کن!

سخن را خود سرانجامی نمانده‌ست

وز آن نامه بجز نامی نمانده‌ست

درین خم‌خانهٔ شیرین‌فسانه

نمی‌یابم نوایی ز آن ترانه

حریفان باده‌ها خوردند و رفتند

تهی‌خم‌ها رها کردند و رفتند

نبینم پختهٔ این بزم، خامی

که باشد بر کف‌اش ز آن باده، جامی

بیا ساقی رها کن شرمساری!

ز صاف و درد پیش آر آنچه داری!

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام