گنجور

بخش ۱۴ - حکایت شیرزن موصلی

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » خلاصه » سبحة‌الابرار
 

بود مردانه‌زنی در موصل

سر جانش به حقیقت واصل

همچو خورشید، منث در نام

لیک در نور یقین، مرد تمام

رو به مهراب عبادت کرده

چاک در پردهٔ عادت کرده

نه ره خورد به خود داده نه خفت

خاطرش فرد ز همخوابی و جفت

مالداری ز بزرگان دیار

در بزرگی و نسب، پاک‌عیار

کس فرستاد به وی کای سره‌زن!

در ره صدق و صفا نادره‌فن!

ز آدمی فرد نشستن نه سزاست

آنکه از جفت مبراست خداست

سر نخوت مکش از همسری‌ام

تن فروده به زنا شوهری‌ام

مهرت ای رابعهٔ مصر جمال

هر چه خواهی دهم از مال و منال

شیر زن عشوهٔ روبه نخرید

داد پیغام چون آن قصه شنید

که: «مرا گر به مثل بنده شوی،

همچو خاک‌ام به ره افکنده شوی،

همگی ملک شود مال توام،

دست در هم دهد آمال توام،

لیک ازینها چو غباری خیزد

وقت صافم به غبار آمیزد

حاش لله که به اینها نگرم

راه اقبال به اینها سپرم

پایهٔ فقر بود وایهٔ من

کی فتد بر دو جهان سایهٔ من؟

مهر هر سفله کجا گیرم خوی

سوی هر قبله کجا آرم روی؟»

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام