گنجور

بخش ۷ - حکایت مسافر کنعانی

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » خلاصه » تحفة‌الاحرار
 

یوسف کنعان چو به مصر آرمید

صیت وی از مصر به کنعان رسید

بود در آن غمکده یک دوستش

پر شدهٔ مغز وفا پوستش

ره به سوی مهر جمالش سپرد

آینه‌ای بهر ره آورد برد

یوسف از او کرد نهانی سؤال

کای شده محرم به حریم وصال!

در طلبم رنج سفر برده‌ای

زین سفرم تحفه چه آورده‌ای؟

گفت: «به هر سو نظر انداختم

هیچ متاعی چو تو نشناختم

آینه‌ای بهر تو کردم به دست

پاک ز هر گونه غباری که هست

تا چو به آن دیدهٔ خود واکنی

صورت زیبات تماشا کنی

تحفه‌ای افزون ز لقای تو چیست؟

گر روی از جای، به جای تو کیست؟

نیست جهان را به صفای تو کس

غافل از این، تیره دلان‌اند و بس!»

جامی، ازین تیره دلان پیش باش!

صیقلی آینهٔ خویش باش

تا چو بتابی رخ ازین تیره‌جای

یوسف غیب تو شود رونمای

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام