گنجور

بخش ۱۴ - حکایت درازدستی وزیر

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » خلاصه » تحفة‌الاحرار
 

بود یکی شاه که در ملک و مال

عهد وزیری چو رسیدی به سال

دست قلمساش جدا ساختی

چون قلم از بند برانداختی

هر که گرفتی ز هوا دست او

پایهٔ اقبال شدی پست او

دست وزارت به وی آراستی

جان حسود از حسدش کاستی

روزی ازین قاعدهٔ ناپسند

ساخت جدا دست وزیری ز بند

دست بریده به هوا برفکند

تاش بگیرند، صلا در فکند

چشم خرد کرد فراز آن وزیر

دست دگر کرد دراز آن وزیر

دست خود از بی‌خردی خود گرفت

بهر وزارت ره مسند گرفت

تجربه نگرفت ز دست نخست

دست خود از دست دگر نیز شست

جامی از آن پیش که دست اجل

دست تو کوتاه کند از عمل

دست امل از همه کوتاه کن

در صف کوته‌املان راه کن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام