گنجور

بخش ۲۱ - درخواست برادران یوسف از پدر که وی را با خود به صحرا برند

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا
 

حسدورزان یوسف بامدادان

به فکر دینه خرم‌طبع و شادان

زبان پر مهر و سینه کینه‌اندیش

چو گرگان نهان در صورت میش

به دیدار پدر احرام بستند

به زانوی ادب پیشش نشستند

در زرق و تملق باز کردند

ز هر جایی سخن آغاز کردند

که: «از خانه ملالت خاست ما را

هوای رفتن صحراست ما را

اگر باشد اجازت، قصد داریم

که فردا روز در صحرا گذاریم

برادر، یوسف، آن نور دو دیده

ز کم‌سالی به صحرا کم رسیده

چه باشد که‌ش به ما همراه سازی

به همراهی‌ش ما را سرفرازی؟»

چو یعقوب این سخن بشنید از ایشان

گریبان رضا پیچید از ایشان

بگفتا: «بردن او کی پسندم؟

کز آن گردد درون اندوه‌مندم

از آن ترسم کزو غافل نشینید

ز غفلت صورت حالش نبینید

درین دیرینه‌دشت محنت‌انگیز

کهن گرگی بر او دندان کند تیز»

چو آن افسونگران آن را شنیدند

فسون دیگر از نو دردمیدند

که: «آخر ما نه ز آن‌سان سست راییم،

که هر ده تن به گرگی بس نیاییم»

چو ز ایشان کرد یعقوب این سخن گوش

ز عذر انگیختن گردید خاموش

به صحرا بردن یوسف رضا داد

بلا را در دیار خود صلا داد



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامه‌ی دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعلین فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ری‏را

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

برچسبها

با برچسب زدن شعرها می‏توانید موضوع آنها (عاشقانه، عرفانی، مدیحه، مرثیه و ...) یا ویژگیهای متمایز آنها (دوزبانه، دوقافیه، دو وزنی و ...) را برای خودتان و سایر علاقمندان مشخص کنید و به مرور به طبقه‏بندی بهتر اشعار کمک کنید. برای نمونه برچسبهای این شعر را ببینید.

اگر بیش از یک برچسب اضافه می‏کنید، برچسبهای مختلف را با خط فاصله (-) از هم جدا کنید.