گنجور

بخش ۶ - حکایت آن ماهیان که تا به خشکی نیفتادند دریا را نشناختند

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار
 

داشت غوکی به لب بحر وطن

دایم از بحر همی راند سخن

روز و شب قصه دریا گفتی

گوهر مدحت دریا سفتی

گفتی: «از بحر پدید آمده‌ایم

زو درین گفت و شنید آمده‌ایم

دل ازو گوهر دانایی یافت

تن از او دست توانایی یافت

هر کجا می‌گذرم، اوست همه

هر طرف می‌نگرم، اوست همه»

ماهی‌ای چند رسیدند آنجا

وز وی این قصه شنیدند آنجا

عشق بحر از دلشان سر برزد

آتش شوق به جان‌شان در زد

پای تا سر همگی پای شدند

در طلب مرحله پیمای شدند

برگرفتند تک و پوی نیاز

بحرجویان به نشیب و به فراز

گاه در تک چو صدف جا کردند

گه چو خس رو به کنار آوردند

نه نشان یافت شد از بحر نه نام

می‌نهادند به نومیدی گام

از قضا صیدگری دام نهاد

راهشان بر گذر دام فتاد

یکسر آن جمع به دام افتادند

تن به جان دادن خود دردادند

صیدگر برد سوی ساحلشان

ساخت بر خشک‌زمین منزلشان

چند تن کوشش و جنبش کردند

خزخزان روی به بحر آوردند

نیم مرده چو رسیدند به بحر

جام مقصود کشیدند به بحر

دانش و بینششان روی نمود

کنچه می‌داد نشان غوک چه بود

زنده در بحر شهود آسودند

غرقه بودند در آن تا بودند



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامه‌ی دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف) | منبع اولیه: ری‏را

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

برچسبها

با برچسب زدن شعرها می‏توانید موضوع آنها (عاشقانه، عرفانی، مدیحه، مرثیه و ...) یا ویژگیهای متمایز آنها (دوزبانه، دوقافیه، دو وزنی و ...) را برای خودتان و سایر علاقمندان مشخص کنید و به مرور به طبقه‏بندی بهتر اشعار کمک کنید. برای نمونه برچسبهای این شعر را ببینید.

اگر بیش از یک برچسب اضافه می‏کنید، برچسبهای مختلف را با خط فاصله (-) از هم جدا کنید.