گنجور

بخش ۱ - آغاز سخن

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار
 

بسم الله الرحمن الرحیم

هست صلای سر خوان کریم

فیض کرم خوان سخن ساز کرد

پرده ز دستان کهن باز کرد

بانگ صریر از قلم سحرکار

خاست که: بسم‌الله دستی بیار!

مائده‌ای تازه برون آمده‌ست

چاشنی‌ای گیر! که چون آمده‌ست

ور نچشی، نکهت آن بس تو را

بوی خوشش طعمهٔ جان بس تو را

آنچه نگارد ز پی این رقم

بر سر هر نامه دبیر قلم،

حمد خدایی‌ست که از کلک «کن»

بر ورق باد نویسد سخن

چون رقم او بود این تازه حرف

جز به ثنایش نتوان کرد صرف

لیک ثنایش ز بیان برترست

هر چه زبان گوید از آن برترست

نیست سخن جز گرهی چند سست

طبع سخنور زده بر باد، چست

صد گره از رشتهٔ پر تاب و پیچ

گر بگشایند در آن نیست هیچ

عقل درین عقده ز خود گشته گم

کرده درین فکر سر رشته گم

آنکه نه دم می‌زند از عجز، کیست؟

غایت این کار به جز عجز چیست؟

عجز به از هر دل دانا که هست

بر در آن حی توانان که هست،

مرسله بند گهر کان جود

سلسله پیوند نظام وجود

غره‌فروز سحر خاکیان

مشعله‌سوز شب افلاکیان

خوان کرامت‌نه آیندگان

گنج سلامت‌ده پایندگان

روز برآرندهٔ شب‌های تار

کار گزارندهٔ مردان کار

واهب هر مایه، که جودیش هست

قبلهٔ هر سر، که سجودیش هست

دایره‌ساز سپر آفتاب

تیزگر باد و زره‌باف آب

عیب، نهان‌دار هنرپروران

عذرپذیرندهٔ عذر آوران

سرشکن خامهٔ تدبیرها

خامه کش نامهٔ تقصیرها

ایمنی وقت هراسندگان

روشنی حال شناسندگان

تازه کن جان نسیم حیات

کارگر کارگه کاینات

ساخت چو صنعش قلم از کاف و نون

شد به هزاران رقمش رهنمون

نقش نخستین چه بود زان؟ جماد

کز حرکت بر در او ایستاد

کوه نشسته به مقام وقار

یافته در قعدهٔ طاعت قرار

کان که بود خازن گنجینه‌اش

ساخته پر لعل و گهر سینه‌اش

هر گهری دیده رواجی دگر

گشته فروزندهٔ تاجی دگر

نوبت ازین پس به نبات آمده

چابک و شیرین حرکات آمده

برزده از روزنهٔ خاک سر

برده به یک چند بر افلاک سر

چتر برافراخته از برگ و شاخ

ساخته بر سایه‌نشین جا فراخ

گاه فشانده ز شکوفه درم

گاه ز میوه شده خوان کرم

جنبش حیوان شده بعد از نبات

گشته روان در گلش آب حیات

از ره حس برده به مقصود، بودی

پویه‌کنان کرده به مقصود، روی

با دل خواهنده ز جا خاسته

رفته به هر جا که دلش خواسته

خاتمهٔ اینهمه هست آدمی

یافته زو کار جهان محکمی

اول فکر، آخر کار آمده

فکر کن کارگزار آمده

بر کف‌اش از عقل نهاده چراغ

داده ز هر شمع و چراغ‌اش فراغ

کارکنان داده به عقل از حواس

گشته به هر مقصد از آن ره‌شناس

باصره را داده به بینش نوید

راه نموده به سیاه و سفید

سامعه را کرده به بیرون دو در

تا ز چپ و راست نیوشد خبر

ذائقه را داده به روی زبان

کام، ز شیرینی و شور جهان

لامسه را نقد نهاده به مشت

گنج شناسائی نرم و درشت

شامه را از گل و ریحان باغ

ساخته چون غنچه معطر دماغ

جامی، اگر زنده دلی بنده باش!

بندهٔ این زندهٔ پاینده باش!

بندگی‌اش زندگی آمد تمام

زندگی این باشد و بس، والسلام!

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمد غافری نوشته:

بیت دوم باید این گونه خوانده شود:
فیض کرم خوان سخن ساز کرد
پرده ز دستان کهن باز کرد


پاسخ: با تشکر «کردم» در بیت مذکور با «کرم» جایگزین شد.

سعید نوشته:

قافیه ی بیت « از ره حس برده به مقصود بوی ( بودی) نوشته شده د هفت اورنگ بخش آغزین

کانال رسمی گنجور در تلگرام