گنجور

بخش ۱۱ - در بیان آنکه حکمت در وجود پادشاه صاحب جلالت حکمت است به موجب راستی و عدالت

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول
 

چیست دانی به زیر چرخ اثیر

حکمت اندر وجود شاه و امیر

تا بود پشت بی پناهان را

تا دهد داد دادخواهان را

نیکخواه جهانیان باشد

بر همه خلق مهربان باشد

ظالمان را ز ظلم باز آرد

دست مظلوم را قوی دارد

عدل را پیشوای خود سازد

کارها را به عدل پردازد

نص قرآن شنو که حق فرمود

در مقام خطاب با داوود

که تو را زان خلیفگی دادیم

سوی خلق جهان فرستادیم

تا نهی ملک را ز عدل اساس

حکم رانی به عدل بین الناس

هر که را نه ز عدل دستور است

از مقام خلیفگی دور است

گیرد از دیو درس ظلم سبق

عقل چون خواندش خلیفه حق

پیشه کرده خلاف فرمان را

گشته نایب مناب شیطان را

چون بود سایه خدا سلطان

کی پسندت خلافت شیطان

نشود مر خدای را سایه

تا نگیرد ز عقل سرمایه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱۱ - اشارة الی افعاله سبحانه

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه
 

حادثات جهان چه شر و چه خیر

همه تقدیر او بود لاغیر

فعل ما خواه زشت و خواه نکو

یک به یک هست آفریده او

نیک و بد گر چه مقتضای قضاست

این خلاف رضا و آن به رضاست

هر چه خواهد کند ز منع و عطا

نیست کس را مجال چون و چرا

عدل و فضل است سوی او منسوب

ظلم باشد ز فعل او مسلوب

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱۱ - رجوع به تمامی قصه

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم
 

باز گردم به قصه دختر

که شدش خون ز انتظار جگر

یار خفته به خواب و او بیدار

چون شود از وصال برخوردار

دایه را گفت خواب او بگشای

زنگ حرمان ز خاطرم بزدای

خفته مرده ست و عشق با مرده

نیست جز کار جان افسرده

چشم او فارغ از کرشمه ناز

گوش او بی خبر ز عرض نیاز

نه زبانش به نطق گوهر ریز

نه دهانش ز خنده شورانگیز

قامت او که سرو آزاد است

بر زمین همچو سایه افتاده ست

من ازین سایه سایه دار شدم

بی خور و خواب سایه وار شدم

کار با سایه کس نساخته است

عشق با سایه کس نباخته است

دایه لب در فسون بجنبانید

حال او از فسون بگردانید

خواب او شد بدل به بیداری

مستی اش منقلب به هشیاری

سرو آزادش از زمین برخاست

چون چمن صحن خانه را آراست

لب لعلش گشاد بار دگر

قفل مرجان ز حقه گوهر

کرد چشمش به روی مردم باز

در رحمت که کرده بود فراز

خانه ای دید همچو قصر بهشت

پس و پیشش بتان حور سرشت

در میانشان یکی به مسند ناز

خوش نشسته ز دیگران ممتاز

از همه در جلال و جاه فره

وز همه در جمال و خوبی به

همه پیشش به خدمت استاده

داد خدمتگذاریش داده

واو نشسته به خرمی و خوشی

چشم و دل کرده وقف بر حبشی

حبشی نیز روی او می دید

دمبدم چشم خود همی مالید

کان مبادا خیال و خواب بود

آب پندارد و سراب بود

تا دم صبح در کشاکش بود

گاه خوش بود و گاه ناخوش بود

خوشیش آنکه در چنان جایی

فارغ از وحشتی و غوغایی

دید چیزی که هیچ چشم ندید

هیچ گوشی حدیث آن نشنید

بلکه بر خاطر کسی نگذشت

در دل هیچ آفریده نگشت

ناخوشی آنکه آن جمال و وصال

بود در معرض فنا و زوال

دیدکان راحتی که روی نمود

بی غم و محنتی نخواهد بود

آری آری درین سرای سپنج

با هم آمیخته است راحت و رنج

مرغ زیرک چو در زمین بیند

دانه را دام در کمین بیند

یک زمانی به حزم کار کند

صبر از دانه اختیار کند

تا دگر مرغکان غفلت کیش

سوی دانه روند از وی پیش

گر نیاید گزندشان از دام

کند او نیز سوی دانه خرام

ور رسدشان ز دانه رنج و ملال

رو نهد در گریز فارغ بال

ما درین دامگاه خونخواره

کم ازان مرغکیم صد باره

هیچ از آسیب دام نهراسیم

بلکه دانه ز دام نشناسیم

دام بینم و دانه پنداریم

دام را جز فسانه نشماریم

ور بگوید کسی که آن دام است

دام بهر عذاب و ایلام است

بر غرض گردد آن سخن محمول

نشود بهره ور ز حسن قبول

نیست این قصه های قرآنی

که ز پیشینیان همی خوانی

که فلان قوم در فلان ایام

می زدند از پی امانی گام

آن امانی که کام ایشان شد

آخرالامر دام ایشان شد

جز پی آنکه فهم گر داری

حصه خود ز قصه برداری

نه که آن را فسانه ای خوانی

در ریاست بهانه ای دانی

همچو آن کافران پیشینه

که پر از کینه بودشان سینه

از نبی قصه ها چو بشنفتند

از تعنت به یکدیگر گفتند

نه ز اخبار راستین است این

بل اساطیر اولین است این

تو هم این قصه ها چو می شنوی

به زبان خوش به آن همی گروی

لیک حالت بود مکذب گفت

آشکارت بود خلاف نهفت

گر تو را سر آن یقین بودی

کار و بار تو کی چنین بودی

نگذشتی ز دانش و خبرت

برگرفتی ز دیگران عبرت

هر که گوید تو را که معلوم است

که فلانی طعام مسموم است

لیک ازان می خورد به حرص و شره

گفت او را دروغ دان و تبه

می کند حیله تا ازان ببرد

طمع خلق را و خود بخورد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱۱ - حکایت بیوه زنی از نسا و باورد که سخنی درشت پرداخت و سلطان محمود را گرم ساخت و به سخنی دیگر نرم گردانید و به سر حد دادخواهی رسانید

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم
 

پیش سلطان عاقبت محمود

که شه تختگاه غزنین بود

پیر زالی ز خطه باورد

خط باوردیان برون آورد

که عوانی ز خلعت دین عور

چشم جانش ز نور ایمان کور

به تغلب گرفت باغش را

ساخت جا کلبه فراغش را

شاه دادش مثال عدل طراز

که عوان ملک او گذارد باز

لیکن آن بد سرشت زشت خصال

تافت گردن از امتثال مثال

گفت مشکل که این عجوز دگر

سوی غزنین کند هوای سفر

بار دیگر عجوز بی سامان

بر زد از ظلم آن عوان دامان

روی در دار ملک غزنین کرد

شیوه دادخواهی آیین کرد

شاه گفتش ببر مثال دگر

کش نباشد ازان مجال گذر

گفت شاها مثال را چه کنم

مایه قیل و قال را چه کنم

آن که اول مثال تو نشنید

خواهد آخر مثال تو بدرید

شه شد از حکم طبع سخت سخن

که رو از غصه خاک بر سر کن

پیرزن گفت با دل صد چاک

که رهی بر سر از چه ریزد خاک

خاک بهتر به فرق سلطانی

که ندارد نفاذ فرمانی

گر چه خوانند شاه و سلطانش

گوش ننهد کسی به فرمانش

شه چو بشنید قول آن دلریش

شد پشیمان از سخت گویی خویش

بحلی خواسته زو به صد خجلی

داد فرمان ز بعد آن بحلی

که گروهی ز رحم گردن تاب

سختدل چون فرشتگان عذاب

گرمخویی کنند و دم سردی

در حق آن عوان باوردی

همچو دزدان کشند بر دارش

بلکه همچون سگان به دیوارش

با چنین خواریش چو خون ریزند

آن مثالش به گردن آویزند

کان که از حکم شاه سر تابد

پس جزاها کزین بتر یابد

چون سیاست بر این قرار گرفت

ظلمجوی از میان کنار گرفت

نام ظالم خود از جهان گم باد

غیبت او حضور مردم باد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام