گنجور

گردش در شهر مرغدین

 
اقبال لاهوری
اقبال لاهوری » جاویدنامه
 

مرغدین و آن عمارات بلند

من چه گویم زان مقام ارجمند

ساکنانش در سخن شیرین جو نوش

خوب روی و نرم خوی و ساده پوش

فکرشان بی درد و سوز اکتساب

رازدان کیمیای آفتاب

هر که خواهد سیم و زر گیرد ز نور

چون نمک گیریم ما از آب شور

خدمت آمد مقصد علم و هنر

کارها را کس نمی سنجد بزر

کس ز دینار و درم آگاه نیست

این بتان را در حرمها راه نیست

بر طبیعت دیو ماشین چیره نیست

آسمانها از دخانها تیره نیست

سخت کش دهقان چراغش روشن است

از نهاب دهخدایان ایمن است

کشت و کارش بی نزاع آب جوست

حاصلش بی شرکت غیری ازوست

اندر آن عالم نه لشکر نی قشون

نی کسی روزی خورد از کشت و خون

نی قلم در مرغدین گیرد فروغ

از فن تحریر و تشهیر دروغ

نی به بازاران ز بیکاران خروش

نی صدا های گدایان درد گوش

حکیم مریخی

کس در اینجا سائل و محروم نیست

عبد و مولا حاکم و محکوم نیست

زنده رود

سائل و محروم تقدیر حق است

حاکم و محکوم تقدیر حق است

جز خدا کس خالق تقدیر نیست

چارهٔ تقدیر از تدبیر نیست

حکیم مریخی

گر ز یک تقدیر خون گردد جگر

خواه از حق حکم تقدیر دگر

تو اگر تقدیر نو خواهی رواست

زانکه تقدیرات حق لا انتهاست

ارضیان نقد خودی در باختند

نکتهٔ تقدیر را نشناختند

رمز باریکش بحرفی مضمر است

تو اگر دیگر شوی او دیگر است

خاک شو نذر هوا سازد ترا

سنگ شو بر شیشه اندازد ترا

شبنمی؟ افتندگی تقدیر تست

قلزمی؟ پایندگی تقدیر تست

هر زمان سازی همان لات و منات

از بتان جوئی ثبات ای بی ثبات»

تا بخود ناساختن ایمان تست

عالم افکار تو زندان تست

رنج بی گنج است تقدیر اینچنین

گنج بی رنج است تقدیر اینچنین

اصل دین این است اگر ای بیخبر،

می شود محتاج ازو محتاج تر

وای آن دینی که خواب آرد ترا

باز در خواب گران دارد ترا

سحر و افسون است یا دین است این

حب افیون است یا دین است این

می شناسی طبع دراک از کجاست

حوری اندر بنگه خاک از کجاست

قوت فکر حکیمان از کجاست

طاقت ذکر کلیمان از کجاست

این دل و این واردات او ز کیست

این فنون و معجزات او ز کیست

گرمی گفتار داری از تو نیست

شعله کردار داری از تو نیست

اینهمه فیض از بهار فطرت است

فطرت از پرودگار فطرت است

زندگانی چیست کان گوهر است

تو امینی صاحب او دیگر است

طبع روشن مرد حق را آبروست

خدمت خلق خدا مقصود اوست

خدمت از رسم و ره پیغمبری است

مزد خدمت خواستن سوداگری است

همچنان این باد و خاک و ابر و کشت

باغ و راغ و کاخ و کوی و سنگ و خشت

ایکه میگوئی متاع ما ز ماست

مرد نادان این همه ملک خداست

ارض حق را ارض خود دانی بگو

چیست شرح آیهٔ لاتفسدوا

ابن آدم دل به ابلیسی نهاد

من ز ابلیسی ندیدم جز فساد

کس امانت را بکار خود نبرد

ایخوش آنکو ملک حق با حق سپرد

برده ئی چیزی که از آن تو نیست

داغم از کاری که شایان تو نیست

گر تو باشی صاحب شی می سزد

ور نباشی خود بگو کی می سزد

ملک یزدان را به یزدان باز ده

تا ز کار خویش بگشائی گره

زیر گردن فقر و مسکینی چراست

آنچه از مولاست میگوئی ز ماست

بنده ئی کز آب و گل بیرون نجست

شیشهٔ خود را به سنگ خود شکست

ایکه منزل را نمی دانی ز ره

قیمت هر شی ز انداز نگه

تا متاع تست گوهر ، گوهر است

ورنه سنگ است از پشیزی کمتر است

نوع دیگر بین جهان دیگر شود

این زمین و آسمان دیگر شود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: سایت علامه اقبال | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام