گنجور

حکایت الماس و زغال

 
اقبال لاهوری
اقبال لاهوری » اسرار خودی
 

از حقیقت باز بگشایم دری

با تو می گویم حدیث دیگری

گفت با الماس در معدن ، زغال

ای امین جلوه های لازوال

همدمیم و هست و بود ما یکیست

در جهان اصل وجود ما یکیست

من بکان میرم ز درد ناکسی

تو سر تاج شهنشاهان رسی

قدر من از بد گلی کمتر ز خاک

از جمال تو دل آئینه چاک

روشن از تاریکی من مجمر است

پس کمال جوهرم خاکستر است

پشت پا هر کس مرا بر سر زند

بر متاع هستیم اخگر زند

بر سروسامان من باید گریست

برگ و ساز هستیم دانی که چیست؟

موجه ی دودی بهم پیوسته ئی

مایه دار یک شرار جسته ئی

مثل انجم روی تو هم خوی تو

جلوه ها خیزد ز هر پهلوی تو

گاه نور دیده ی قیصر شوی

گاه زیب دسته ی خنجر شوی

گفت الماس ای رفیق نکته بین

تیره خاک از پختگی گردد نگین

تا به پیرامون خود در جنگ شد

پخته از پیکار مثل سنگ شد

پیکرم از پختگی ذوالنور شد

سینه ام از جلوه ها معمور شد

خوار گشتی از وجود خام خویش

سوختی از نرمی اندام خویش

فارغ از خوف و غم و وسواس باش

پخته مثل سنگ شو الماس باش

می شود از وی دو عالم مستنیر

هر که باشد سخت کوش و سختگیر

مشت خاکی اصل سنگ اسود است

کو سر از جیب حرم بیرون زد است

رتبه اش از طور بالا تر شد است

بوسه گاه اسود و احمر شد است

در صلابت آبروی زندگی است

ناتوانی ، ناکسی ناپختگی است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: سایت علامه اقبال | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علی نوشته:

تاثیر پذیرفته از کتاب چنین گفت زرتشت
تمثیل نیچه از الماس و زغال سنگ “چرا چنین سخت؟” زغال سنگ روزی به الماس چنین گفت

کانال رسمی گنجور در تلگرام