گنجور

ارمغان حجاز

 
اقبال لاهوری
اقبال لاهوری » ارمغان حجاز
 

دل ما بیدلان بردند و رفتند : دل ما بیدلان بردند و رفتند

سخن ها رفت از بود و نبودم : سخن ها رفت از بود و نبودم

دل من در گشاد چون و چند است : دل من در گشاد چون و چند است

چه شور است این که در آب و گل افتاد : چه شور است این که در آب و گل افتاد

جهان از خود برون آوردهٔ کیست؟ : جهان از خود برون آوردهٔ کیست

دل بی قید من در پیچ و تابیست : دل بی قید من در پیچ و تابیست

صبنت الکاس عنا ام عمرو : صبنت الکاس عنا ام عمرو

بخود پیچیدگان در دل اسیرند : بخود پیچیدگان در دل اسیرند

روم راهی که او را منزلی نیست : روم راهی که او را منزلی نیست

می من از تنک جامان نگه دار : می من از تنک جامان نگه دار

ترا این کشمکش اندر طلب نیست : ترا این کشمکش اندر طلب نیست

ز من هنگامه ئی وه این جهان را : ز من هنگامه ئی وه این جهان را

جهانی تیره تر با آفتابی : جهانی تیره تر با آفتابی

غلامم جز رضای تو نجویم : غلامم جز رضای تو نجویم

دلی در سینه دارم بی سروری : دلی در سینه دارم بی سروری

چه گویم قصه دین و وطن را : چه گویم قصه دین و وطن را

مسلمانی که در بند فرنگ است : مسلمانی که در بند فرنگ است

نخواهم این جهان و آن جهان را : نخواهم این جهان و آن جهان را

چه میخواهی ازین مرد تن آسای : چه میخواهی ازین مرد تن آسای

به آن قوم از تو میخواهم گشادی : به آن قوم از تو میخواهم گشادی

نگاه تو عتاب آلود تا چند : نگاه تو عتاب آلود تا چند

سرود رفته باز آید که ناید؟ : سرود رفته باز آید که ناید

اگر می آید آن دانای رازی : اگر می آید آن دانای رازی

متاع من دل درد آشنای است : متاع من دل درد آشنای است

دل از دست کسی بردن نداند : دل از دست کسی بردن نداند

دل ما از کنار ما رمیده : دل ما از کنار ما رمیده

نداند جبرئیل این های و هو را : نداند جبرئیل این های و هو را

شب این انجمن آراستم من : شب این انجمن آراستم من

چنین دور آسمان کم دیده باشد : چنین دور آسمان کم دیده باشد

عطا کن شور رومی ، سوز خسرو : عطا کن شور رومی ، سوز خسرو

مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است : مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است

دگر ملت که کاری پیش گیرد: دگر ملت که کاری پیش گیرد

دگر قومی که ذکر لاالهش : دگر قومی که ذکر لاالهش

جهان تست در دست خسی چند : جهان تست در دست خسی چند

مریدی فاقه مستی گفت با شیخ : مریدی فاقه مستی گفت با شیخ

دگرگون کشور هندوستان است : دگرگون کشور هندوستان است

ز محکومی مسلمان خود فروش است : ز محکومی مسلمان خود فروش است

یکی اندازه کن سود و زیان را : یکی اندازه کن سود و زیان را

تو میدانی حیات جاودان چیست؟ : تو میدانی حیات جاودان چیست

بپایان چون رسد این عالم پیر : بپایان چون رسد این عالم پیر

بدن وامانده و جانم در تک و پوست : بدن وامانده و جانم در تک و پوست

الایا خیمگی خیمه فروهل: الایا خیمگی خیمه فروهل

نگاهی داشتم بر جوهر دل : نگاهی داشتم بر جوهر دل

ندانم دل شهید جلوه کیست : ندانم دل شهید جلوه کیست

مپرس از کاروان جلوه مستان : مپرس از کاروان جلوه مستان

به این پیری ره یثرب گرفتم : به این پیری ره یثرب گرفتم

گناه عشق و مستی عام کردند : گناه عشق و مستی عام کردند

چه پرسی از مقامات نوایم: متن این شعر در دسترس نیست

سحر با ناقه گفتم نرم تر رو : سحر با ناقه گفتم نرم تر رو

مهار ای ساربان او را نشاید : مهار ای ساربان او را نشاید

نم اشک است در چشم سیاهش : نم اشک است در چشم سیاهش

چه خوش صحرا که در وی کاروانها : چه خوش صحرا که در وی کاروانها

چه خوش صحرا که شامش صبح خند است : چه خوش صحرا که شامش صبح خند است

امیر کاروان آن اعجمی کیست؟ : امیر کاروان آن اعجمی کیست

مقام عشق و مستی منزل اوست : مقام عشق و مستی منزل اوست

غم پنهاں که بی گفتن عیان است : غم پنهاں که بی گفتن عیان است

به راغان لاله رست از نو بهاران : به راغان لاله رست از نو بهاران

گهی شعر عراقی را بخوانم : گهی شعر عراقی را بخوانم

غم راهی نشاط آمیزتر کن : غم راهی نشاط آمیزتر کن

بپا ای هم نفس باهم بنالیم : بپا ای هم نفس باهم بنالیم

حکیمان را بها کمتر نهادند : حکیمان را بها کمتر نهادند

جهان چار سو اندر بر من : جهان چار سو اندر بر من

درین وادی زمانی جاودانی : درین وادی زمانی جاودانی

مسلمان آن فقیر کج کلاهی : مسلمان آن فقیر کج کلاهی

تب و تاب دل از سوز غم تست : تب و تاب دل از سوز غم تست

شب هندی غلامان را سحر نیست : شب هندی غلامان را سحر نیست

چه گویم زان فقیری دردمندی : چه گویم زان فقیری دردمندی

چسان احوال او را بر لب آرم : چسان احوال او را بر لب آرم

هنوز این چرخ نیلی کج خرام است : هنوز این چرخ نیلی کج خرام است

نماند آن تاب و تب در خون نابش : نماند آن تاب و تب در خون نابش

دل خود را اسیر رنگ و بو کرد : دل خود را اسیر رنگ و بو کرد

بروی او در دل ناگشاد : بروی او در دل ناگشاد

گریبان چاک و بی فکر رفو زیست : گریبان چاک و بی فکر رفو زیست

حق آن ده که « مسکین و اسیر» است : حق آن ده که « مسکین و اسیر» است

دگر پاکیزه کن آب و گل او : دگر پاکیزه کن آب و گل او

عروس زندگی در خلوتش غیر : عروس زندگی در خلوتش غیر

به چشم او نه نور و نی سرور است : به چشم او نه نور و نی سرور است

مسلمان زاده و نامحرم مرگ : مسلمان زاده و نامحرم مرگ

ملوکیت سراپا شیشه بازی است : ملوکیت سراپا شیشه بازی است

تن مرد مسلمان پایدار است : تن مرد مسلمان پایدار است

مسلمان شرمسار از بی کلاهی است : مسلمان شرمسار از بی کلاهی است

مپرس از من که احوالش چسان است : مپرس از من که احوالش چسان است

به چشمش وانمودم زندگی را : به چشمش وانمودم زندگی را

مسلمان گرچه بی خیل و سپاهی است : مسلمان گرچه بی خیل و سپاهی است

متاع شیخ اساطیر کهن بود : متاع شیخ اساطیر کهن بود

دگرگون کرد لادینی جهان را : دگرگون کرد لادینی جهان را

حرم از دیر گیرد رنگ و بوئی : حرم از دیر گیرد رنگ و بوئی

فقیران تا به مسجد صف کشیدند : فقیران تا به مسجد صف کشیدند

مسلمانان به خویشان در ستیزند : مسلمانان به خویشان در ستیزند

جبین را پیش غیر الله سودیم : جبین را پیش غیر الله سودیم

بدست می کشان خالی ایاغ است : بدست می کشان خالی ایاغ است

سبوی خانقاهان خالی از می : سبوی خانقاهان خالی از می

مسلمانم غریب هر دیارم : مسلمانم غریب هر دیارم

به آن بالی که بخشیدی ، پریدم : به آن بالی که بخشیدی ، پریدم

شبی پیش خدا بگریستم زار : شبی پیش خدا بگریستم زار

نگویم از فرو فالی که بگذشت : نگویم از فرو فالی که بگذشت

نگهبان حرم معمار دیر است : نگهبان حرم معمار دیر است

ز سوز این فقیر ره نشینی : ز سوز این فقیر ره نشینی

گهی افتم گهی مستانه خیزم : گهی افتم گهی مستانه خیزم

مرا تنهائی و آه و فغان به : مرا تنهائی و آه و فغان به

پریدم در فضای دلپذیرش : پریدم در فضای دلپذیرش

به آن رازی که گفتم پی نبردند : به آن رازی که گفتم پی نبردند

نه شعر است اینکه بر وی دل نهادم : نه شعر است اینکه بر وی دل نهادم

تو گفتی از حیات جاودان گوی : تو گفتی از حیات جاودان گوی

رخم از درد پنهان زعفرانی : رخم از درد پنهان زعفرانی

زبان ما غریبان از نگاهیست : زبان ما غریبان از نگاهیست

خودی دادم ز خود نامحرمی را : خودی دادم ز خود نامحرمی را

درون ما بجز دود نفس نیست : درون ما بجز دود نفس نیست

غریبی دردمندی نی نوازی : غریبی دردمندی نی نوازی

نم و رنگ از دم بادی نجویم : نم و رنگ از دم بادی نجویم

در آن دریا که او را ساحلی نیست : در آن دریا که او را ساحلی نیست

مران از در که مشتاق حضوریم : مران از در که مشتاق حضوریم

به افرنگی بتان دل باختم من : به افرنگی بتان دل باختم من

می از میخانهٔ مغرب چشیدم : می از میخانهٔ مغرب چشیدم

فقیرم از تو خواهم هر چه خواهم : فقیرم از تو خواهم هر چه خواهم

نه با ملا نه با صوفی نشینم : نه با ملا نه با صوفی نشینم

دل ملا گرفتار غمی نیست : دل ملا گرفتار غمی نیست

سر منبر کلامش نیشدار است : سر منبر کلامش نیشدار است

دل صاحبدلان او برد یا من؟ : دل صاحبدلان او برد یا من

غریبم در میان محفل خویش : غریبم در میان محفل خویش

دل خود را بدست کس ندادم : دل خود را بدست کس ندادم

همان سوز جنون اندر سر من : همان سوز جنون اندر سر من

هنوز این خاک دارای شرر هست : هنوز این خاک دارای شرر هست

نگاهم زآنچه بینم بی نیاز است : نگاهم زآنچه بینم بی نیاز است

مرا در عصر بی سوز آفریدند : مرا در عصر بی سوز آفریدند

نگیرد لاله و گل رنگ و بویم : نگیرد لاله و گل رنگ و بویم

من اندر مشرق و مغرب غریبم : من اندر مشرق و مغرب غریبم

طلسم علم حاضر را شکستم : طلسم علم حاضر را شکستم

به چشم من نگه آوردهٔ تست : به چشم من نگه آوردهٔ تست

چو خود را در کنار خود کشیدم : چو خود را در کنار خود کشیدم

درین عالم بهشت خرمی هست : درین عالم بهشت خرمی هست

بده او را جوان پاکبازی : بده او را جوان پاکبازی

بیا ساقی بگردان جام می را : بیا ساقی بگردان جام می را

جهان از عشق و عشق از سینه تست : جهان از عشق و عشق از سینه تست

مرا این سوز از فیض دم تست : مرا این سوز از فیض دم تست

درین بتخانه دل با کس نبستم : درین بتخانه دل با کس نبستم

دمید آن لاله از مشت غبارم : دمید آن لاله از مشت غبارم

حضور ملت بیضا تپیدم : حضور ملت بیضا تپیدم

بصدق فطرت رندانه من: بصدق فطرت رندانهء من

دلی برکف نهادم ، دلبری نیست : دلی برکف نهادم ، دلبری نیست

چو رومی در حرم دادم اذان من : چو رومی در حرم دادم اذان من

گلستانی ز خاک من بر انگیز : گلستانی ز خاک من بر انگیز

مسلمان تا بساحل آرمید است : مسلمان تا بساحل آرمید است

که گفت او را که آید بوی یاری؟ : که گفت او را که آید بوی یاری

ز بحر خود بجوی من گهر ده : ز بحر خود بجوی من گهر ده

بجلوت نی نوازیهای من بین : بجلوت نی نوازیهای من بین

بهرحالی که بودم خوش سرودم : بهرحالی که بودم خوش سرودم

شریک درد و سوز لاله بودم : شریک درد و سوز لاله بودم

هنوز این خاک دارای شرر هست : هنوز این خاک دارای شرر هست

بکوی تو گداز یک نوا بس: بکوی تو گداز یک نوا بس

ز شوق آموختم آن های و هوئی : ز شوق آموختم آن های و هوئی

یکی بنگرد فرنگی کج کلاهان : یکی بنگرد فرنگی کج کلاهان

بده دستی ز پا افتادگان را : بده دستی ز پا افتادگان را

تو هم آن می بگیر از ساغر دوست : تو هم آن می بگیر از ساغر دوست

تو سلطان حجازی من فقیرم : تو سلطان حجازی من فقیرم

سراپا درد درمان ناپذیرم : سراپا درد درمان ناپذیرم

بیا باهم در آویزیم و رقصیم : بیا باهم در آویزیم و رقصیم

ترا اندر بیابانی مقام است : ترا اندر بیابانی مقام است

مسلمانیم و آزاد از مکانیم : مسلمانیم و آزاد از مکانیم

ز افرنگی صنم بیگانه تو شو : ز افرنگی صنم بیگانه تو شو

مجو از من کلام عارفانه: متن این شعر در منبع اولیه ناقص است

به منزل کوش مانند مه نو : به منزل کوش مانند مه نو

چو موج از بحر خود بالیده ام من : چو موج از بحر خود بالیده ام من

بیا ساقی بگردان ساتگین را : بیا ساقی بگردان ساتگین را

بیا ساقی نقاب از رخ برافکن : بیا ساقی نقاب از رخ برافکن

برون از سینه کش تکبیر خود را : برون از سینه کش تکبیر خود را

مسلمان از خودی مرد تمام است : مسلمان از خودی مرد تمام است

مسلمانان که خود را فاش دیدند : مسلمانان که خود را فاش دیدند

گشودم پردهء از روی تقدیر : گشودم پردهء از روی تقدیر

به ترکان بسته درها را گشادند : به ترکان بسته درها را گشادند

هر آن قومی که می ریزد بهارش : هر آن قومی که می ریزد بهارش

خدا آن ملتی را سروری داد : خدا آن ملتی را سروری داد

ز رازی حکمت قرآن بیاموز : ز رازی حکمت قرآن بیاموز

کسی کو بر خودی زد «لااله» را : کسی کو بر خودی زد «لااله» را

تو ای نادان دل آگاه دریاب : تو ای نادان دل آگاه دریاب

دل تو داغ پنهانی ندارد : دل تو داغ پنهانی ندارد

اناالحق جز مقام کبریا نیست : اناالحق جز مقام کبریا نیست

به آن ملت اناالحق سازگار است : به آن ملت اناالحق سازگار است

میان امتان والا مقام است : میان امتان والا مقام است

وجودش شعله از سوز درون است : وجودش شعله از سوز درون است

پرد در وسعت گردون یگانه : پرد در وسعت گردون یگانه

به باغان عندلیبی خوش صفیری : به باغان عندلیبی خوش صفیری

بجام نو کهن می از سبو ریز : بجام نو کهن می از سبو ریز

گرفتم حضرت ملا ترش روست : گرفتم حضرت ملا ترش روست

فرنگی صید بست از کعبه و دیر : فرنگی صید بست از کعبه و دیر

به بند صوفی و ملا اسیری : به بند صوفی و ملا اسیری

ز قر ن پیش خود ئینهویز : ز قر ن پیش خودئینهویز

ز من بر صوفی و ملا سلامی : ز من بر صوفی و ملا سلامی

ز دوزخ واعظ کافر گری گفت : ز دوزخ واعظ کافر گری گفت

مریدی خود شناسی پخته کاری : مریدی خود شناسی پخته کاری

پسر را گفت پیری خرقه بازی : پسر را گفت پیری خرقه بازی

بکام خود دگرن کهنه می ریز : بکام خود دگرن کهنه می ریز

بگیر از ساغرشن لاله رنگی : بگیر از ساغرشن لاله رنگی

نصیبی بردم از تاب و تب او : نصیبی بردم از تاب و تب او

سراپا درد و سوز شنائی : سراپا درد و سوز شنائی

بروی من در دل باز کردند : بروی من در دل باز کردند

ز رومی گیر اسرار فقیری : ز رومی گیر اسرار فقیری

خیالش با مه و انجم نشیند : خیالش با مه و انجم نشیند

خودی تا گشت مهجور خدائی : خودی تا گشت مهجور خدائی

می روشن ز تاک من فرو ریخت : می روشن ز تاک من فرو ریخت

تو ای باد بیابان از عرب خیز : تو ای باد بیابان از عرب خیز

خلافت فقر با تاج و سریر است : خلافت فقر با تاج و سریر است

جوانمردی که خود را فاش بیند : جوانمردی که خود را فاش بیند

به روی عقل و دل بگشای هر در : به روی عقل و دل بگشای هر در

خنکن ملتی بر خود رسیده : خنکن ملتی بر خود رسیده

چه خوش زد ترک ملاحی سرودی : چه خوش زد ترک ملاحی سرودی

جهانگیری بخاک ما سرشتند : جهانگیری بخاک ما سرشتند

مسلمانی که خود را امتحان کرد : مسلمانی که خود را امتحان کرد

بگو از من نواخوان عرب را : بگو از من نواخوان عرب را

به جانهافریدم های و هو را : به جانهافریدم های و هو را

تو هم بگذارن صورت نگاری : تو هم بگذارن صورت نگاری

بخاک ما دلی ، در دل غمی هست : بخاک ما دلی ، در دل غمی هست

مسلمان بنده مولا صفات است : مسلمان بنده مولا صفات است

بده با خاک اون سوز و تابی : بده با خاک اون سوز و تابی

مسلمانی غم دل در خریدن : مسلمانی غم دل در خریدن

کسی کو فاش دید اسرار جانرا : کسی کو فاش دید اسرار جانرا

نگهدارنچه درب و گل تست : نگهدارنچه درب و گل تست

شب این کوه و دشت سینه تابی : شب این کوه و دشت سینه تابی

نکو میخوان خط سیمای خود را : نکو میخوان خط سیمای خود را

سحرگاهان که روشن شد در و دشت : سحرگاهان که روشن شد در و دشت

عرب را حق دلیل کاروان کرد : عرب را حق دلیل کاروان کرد

درن شبها خروش صبح فرداست : درن شبها خروش صبح فرداست

دگرئین تسلیم و رضا گیر : دگرئین تسلیم و رضا گیر

چمنها زان جنون ویرانه گردد : چمنها زان جنون ویرانه گردد

نخستین لاله صبح بهارم : نخستین لاله صبح بهارم

پریشانم چو گرد ره گذاری : پریشانم چو گرد ره گذاری

خوشآن قومی پریشان روزگاری : خوشن قومی پریشان روزگاری

به بحر خویش چون موجی تپیدم : به بحر خویش چون موجی تپیدم

نگاهش پر کند خالی سبوها : نگاهش پر کند خالی سبوها

چو بر گیرد زمام کاروان را : چو بر گیرد زمام کاروان را

مبارکباد کنن پاک جان را : مبارکباد کنن پاک جان را

دل اندر سینه گوید دلبری هست : دل اندر سینه گوید دلبری هست

عرب خود را به نور مصطفی سوخت : عرب خود را به نور مصطفی سوخت

خلافت بر مقام ما گواهی است : خلافت بر مقام ما گواهی است

در افتد با ملوکیت کلیمی : در افتد با ملوکیت کلیمی

هنوز اندر جهان دم غلام است : هنوز اندر جهاندم غلام است

محبت از نگاهش پایدار است : محبت از نگاهش پایدار است

به ملک خویش عثمانی امیر است : به ملک خویش عثمانی امیر است

خنک مردان که سحر او شکستند : خنک مردان که سحر او شکستند

به ترکانرزوئی تازه دادند : به ترکانرزوئی تازه دادند

بهل ای دخترک این دلبری ها : بهل ای دخترک این دلبری ها

نگاه تست شمشیر خدا داد : نگاه تست شمشیر خدا داد

ضمیر عصر حاضر بی نقاب است : ضمیر عصر حاضر بی نقاب است

جهان را محکمی از امهات است : جهان را محکمی از امهات است

مرا داد این خرد پرور جنونی : مرا داد این خرد پرور جنونی

خنکن ملتی کز وارداتش : خنکن ملتی کز وارداتش

اگر پندی ز درویشی پذیری : اگر پندی ز درویشی پذیری

ز شام ما برونور سحر را : ز شام ما برونور سحر را

چه عصر است این که دین فریادی اوست : چه عصر است این که دین فریادی اوست

نگاهش نقشبند کافری ها : نگاهش نقشبند کافری ها

جوانان را بدموز است این عصر : جوانان را بدموز است این عصر

مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد : مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد

چه گویم رقص تو چون است و چون نیست : چه گویم رقص تو چون است و چون نیست

در صد فتنه را بر خود گشادی : در صد فتنه را بر خود گشادی

برهمن را نگویم هیچ کاره : برهمن را نگویم هیچ کاره

نگه دارد برهمن کار خود را : نگه دارد برهمن کار خود را

برهمن گفت برخیز از در غیر : برهمن گفت برخیز از در غیر

تب و تابی که باشد جاودانه : تب و تابی که باشد جاودانه

ز علم چاره سازی بی گدازی : ز علم چاره سازی بی گدازی

بهن مؤمن خدا کاری ندارد : بهن مؤمن خدا کاری ندارد

ز من گیر این که مردی کور چشمی : ز من گیر این که مردی کور چشمی

ازن فکر فلک پیما چه حاصل؟ : ازن فکر فلک پیما چه حاصل

ادب پیرایه نادان و داناست : ادب پیرایه نادان و داناست

ترا نومیدی از طفلان روا نیست : ترا نومیدی از طفلان روا نیست

به پور خویش دین و دانشموز : به پور خویش دین و دانشموز

نوا از سینه مرغ چمن برد : نوا از سینه مرغ چمن برد

خدایا وقتن درویش خوش باد : خدایا وقتن درویش خوش باد

کسی کو «لا اله» را در گره بست : کسی کو «لا اله» را در گره بست

چو می بینی که رهزن کاروان کشت : چو می بینی که رهزن کاروان کشت

جوانی خوش گلی رنگین کلاهی : جوانی خوش گلی رنگین کلاهی

شتر را بچه او گفت در دشت : شتر را بچه او گفت در دشت

پریدن از سر بامی به بامی : پریدن از سر بامی به بامی

نگر خود را بچشم محرمانه : نگر خود را بچشم محرمانه

نهنگی بچه خود را چه خوش گفت : نهنگی بچه خود را چه خوش گفت

تو در دریا نئی او در بر تست : تو در دریا نئی او در بر تست

نه از ساقی نه از پیمانه گفتم : نه از ساقی نه از پیمانه گفتم

بخود باز او دامان دلی گیر : بخود باز او دامان دلی گیر

حرم جز قبله قلب و نظر نیست : حرم جز قبله قلب و نظر نیست

حضور عالم انسانی: دمیت احترام دمی

بیا ساقی بیارن کهنه می را : بیا ساقی بیارن کهنه می را

یکی از حجرهٔ خلوت برونی : یکی از حجرهٔ خلوت برونی

زمانه فتنه ها ورد و بگذشت : زمانه فتنه هاورد و بگذشت

بسا کس اندوه فردا کشیدند: بسا کس اندوه فردا کشیدند

چو بلبل نالهٔ زاری نداری : چو بلبل نالهٔ زاری نداری

بیا بر خویش پیچیدن بیاموز : بیا بر خویش پیچیدن بیاموز

گله از سختی ایام بگذار : گله از سختی ایام بگذار

کبوتر بچه خود را چه خوش گفت : کبوتر بچه خود را چه خوش گفت

فتادی از مقام کبریائی : فتادی از مقام کبریائی

خوشا روزی که خود را باز گیری : خوشا روزی که خود را باز گیری

تو هم مثل من از خود در حجابی : تو هم مثل من از خود در حجابی

چه خوش گفت اشتری با کره خویش : چه خوش گفت اشتری با کره خویش

مرا یاد است از دانای افرنگ : مرا یاد است از دانای افرنگ

الا ای کشته نامحرمی چند : الا ای کشته نامحرمی چند

دجود است اینکه بینی یا نمود است : دجود است اینکه بینی یا نمود است

به ضرب تیشه بشکن بیستون را : به ضرب تیشه بشکن بیستون را

منه از کف چراغ رزو را : منه از کف چراغرزو را

دل دریا سکون بیگانه از تست : دل دریا سکون بیگانه از تست

دو گیتی را بخود باید کشیدن : دو گیتی را بخود باید کشیدن

به ما ای لاله خود را وانمودی : به ما ای لاله خود را وانمودی

نگرید مرد از رنج و غم و درد : نگرید مرد از رنج و غم و درد

نپنداری که مرد امتحان مرد : نپنداری که مرد امتحان مرد

اگر خاک تو از جان محرمی نیست : اگر خاک تو از جان محرمی نیست

پریشان هر دم ما از غمی چند : پریشان هر دم ما از غمی چند

جوانمردی که دل با خویشتن بست : جوانمردی که دل با خویشتن بست

ازن غم ها دل ما دردمند است : ازن غم ها دل ما دردمند است

مگو با من خدای ما چنین کرد : مگو با من خدای ما چنین کرد

برون کن کینه را از سینهٔ خویش : برون کن کینه را از سینهٔ خویش

سحرها در گریبان شب اوست : سحرها در گریبان شب اوست

بباد صبحدم شبنم بنالید : بباد صبحدم شبنم بنالید

دلن بحر است کو ساحل نورزد : دلن بحر است کو ساحل نورزد

دل ماتش و تن موج دودش : دل ماتش و تن موج دودش

زمانه کار او را میبرد پیش : زمانه کار او را میبرد پیش

نه نیروی خودی را زمودی : نه نیروی خودی رازمودی

تو میگوئی که دل از خاک و خون است : تو میگوئی که دل از خاک و خون است

جهان مهر و مه زناری اوست : جهان مهر و مه زناری اوست

من و تو کشت یزدان ، حاصل است این : من و تو کشت یزدان ، حاصل است این

گهی جویندهٔ حسن غریبی : گهی جویندهٔ حسن غریبی

جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست : جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست

نگه دید و خرد پیمانهورد : نگه دید و خرد پیمانهورد

محبت چیست تاثیر نگاهی است : محبت چیست تاثیر نگاهی است

خودی روشن ز نور کبریائی است : خودی روشن ز نور کبریائی است

چه قومی در گذشت از گفتگوها : چه قومی در گذشت از گفتگوها

خودی را از وجود حق وجودی : خودی را از وجود حق وجودی

دلی چون صحبت گل می پذیرد : دلی چون صحبت گل می پذیرد

وصال ما وصال اندر فراق است : وصال ما وصال اندر فراق است

کف خاکی که دارم از در اوست : کف خاکی که دارم از در اوست

یقین دانم که روزی حضرت او : یقین دانم که روزی حضرت او

به روما گفت با من راهب پیر : به روما گفت با من راهب پیر

شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت : شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت

ثباتش ده که میر شش جهات است : ثباتش ده که میر شش جهات است

بگو ابلیس را از من پیامی : بگو ابلیس را از من پیامی

جهان تا از عدم بیرون کشیدند : جهان تا از عدم بیرون کشیدند

جدائی شوق را روشن بصر کرد : جدائی شوق را روشن بصر کرد

ترا ازستان خود براندند : ترا ازستان خود براندند

تو می دانی صواب و ناصوابم : تو می دانی صواب و ناصوابم

بیا تا نرد را شاهانه بازیم : بیا تا نرد را شاهانه بازیم

فساد عصر حاضر شکار است : فساد عصر حاضرشکار است

به هر کو رهزنان چشم و گوش اند : به هر کو رهزنان چشم و گوش اند

چه شیطانی خرامش واژگونی : چه شیطانی خرامش واژگونی

چه زهرابی که در پیمانه اوست : چه زهرابی که در پیمانه اوست

بشر تا از مقام خود فتاد است : بشر تا از مقام خود فتاد است

مشو نخچیر ابلیسان این عصر : مشو نخچیر ابلیسان این عصر

حریف ضرب او مرد تمام است : حریف ضرب او مرد تمام است

ز فهم دون نهادان گرچه دور است : ز فهم دون نهادان گرچه دور است

بیا تا کار این امت بسازیم : بیا تا کار این امت بسازیم

قلندر جره باز سمانها : قلندر جره باز سمانها

ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت : ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت

چو اشک اندر دل فطرت تپیدم : چو اشک اندر دل فطرت تپیدم

مرا از منطقید بوی خامی : مرا از منطقید بوی خامی

بیا از من بگیرن دیر ساله : بیا از من بگیرن دیر ساله

بدست من همان دیرینه چنگ است : بدست من همان دیرینه چنگ است

بگو از من به پرویزان این عصر : بگو از من به پرویزان این عصر

فقیرم ساز و سامانم نگاهی است : فقیرم ساز و سامانم نگاهی است

در دل را بروی کس نبستم : در دل را بروی کس نبستم

درین گلشن ندارم ب و جاهی : درین گلشن ندارمب و جاهی

دو صد دانا درین محفل سخن گفت : دو صد دانا درین محفل سخن گفت

ندانم نکته های علم و فن را : ندانم نکته های علم و فن را

نپنداری که مرغ صبح خوانم : نپنداری که مرغ صبح خوانم

بچشم من جهان جز رهگذر نیست : بچشم من جهان جز رهگذر نیست

به این نابودمندی بودنموز : به این نابودمندی بودنموز

کهن پروردهء این خاکدانم : کهن پروردهء این خاکدانم

ندانی تا نباشی محرم مرد : ندانی تا نباشی محرم مرد

نگاهیفرین جان در بدن بین : نگاهیفرین جان در بدن بین

خرد بیگانهء ذوق یقین است : خرد بیگانهء ذوق یقین است

قماش و نقره و لعل و گهر چیست؟ : قماش و نقره و لعل و گهر چیست

خودی را نشهٔ من عین هوش است : خودی را نشهٔ من عین هوش است

ترا با خرقه و عمامه کاری : ترا با خرقه و عمامه کاری

چو دیدم جوهرئینهٔ خویش : چو دیدم جوهرئینهٔ خویش

چو رخت خویش بر بستم ازین خاک : چو رخت خویش بر بستم ازین خاک

اگر دانا دل و صافی ضمیر است : اگر دانا دل و صافی ضمیر است

سجودیوری دارا و جم را : سجودیوری دارا و جم را

شیندم بیتکی از مرد پیری : شیندم بیتکی از مرد پیری

نهان اندر دو حرفی سر کار است : نهان اندر دو حرفی سر کار است

نهان اندر دو حرفی سر کار است : نهان اندر دو حرفی سر کار است

ز پیری یاد دارم این دو اندرز : ز پیری یاد دارم این دو اندرز

به ساحل گفت موج بیقراری : به ساحل گفت موج بیقراری

اگر اینب و جاهی از فرنگ است : اگر اینب و جاهی از فرنگ است

فرنگی را دلی زیر نگین نیست : فرنگی را دلی زیر نگین نیست

من و تو از دل و دین نا امیدیم : من و تو از دل و دین نا امیدیم

مسلمانی که داندرمز دین را : مسلمانی که داندرمز دین را

دل بیگانه خوزین خاکدان نیست : دل بیگانه خوزین خاکدان نیست

مقام شوق بی صدق و یقین نیست : مقام شوق بی صدق و یقین نیست

مسلمان را همین عرفان و ادراک : مسلمان را همین عرفان و ادراک

به افرنگی بتان خود را سپردی : به افرنگی بتان خود را سپردی

نه هرکس خود گردهم خود گد از است : نه هرکس خود گردهم خود گد از است

بسوزد مومن از سوز و جودش: بسوزد مومن از سوز و جودش

چه پرسی از نماز عاشقانه : چه پرسی از نماز عاشقانه

دوگیتی را صلا از قرأت اوست : دوگیتی را صلا از قرأت اوست

فرنگئین رزاقی بداند : فرنگئین رزاقی بداند

چه حاجت طول دادن داستان را : چه حاجت طول دادن داستان را

بهشتی بهر پاکان حرم هست : بهشتی بهر پاکان حرم هست

قلندر میل تقریری ندارد : قلندر میل تقریری ندارد