گنجور

فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱

 

…  تار جویندهٔ کین منم

همان آتش تیز برزین منم

خداوند شمشیر و زرینه کفش

فرازندهٔ کاویانی درفش

فروزندهٔ میغ و برنده تیغ

بجنگ اندرون جان ندارم دریغ

گه بزم …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۸

 

…  و کوهست بستان اوی

همه جنگ با شیر و نر اژدهاست

کجا اژدها از کفش نا رهاست

می و جام و بویا گل و میگسار

نکردست بخشش ورا کردگار

همیشه به جنگ نهنگ اندر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۱

 

…  پس پردهٔ لاجورد

ز بس گونه‌گونه سنان و درفش

سپرهای زرین و زرینه کفش

تو گفتی که ابری به رنگ آبنوس

برآمد ببارید زو سندروس

جهان را شب و روز پیدا نبود

تو …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۳

 

…  پیلان و بالاش پیش

زده پیش او پیل پیکر درفش

به در بر سواران زرینه کفش

چنین گفت کان طوس نوذر بود

درفشش کجاپیل‌پیکر بود

دگر گفت کان سرخ پرده‌سرای

سواران …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۶

 

…  پیش آن ترک آوردخواه

بیاور سپاه و درفش مرا

همان تخت و زرینه کفش مرا

همی باش بر پیش پرده‌سرای

چو خورشید تابان برآید ز جای

گر ایدون که پیروز باشم به …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۵

 

…  پیلتن

به لشکر خروش آمد از انجمن

ز پس کرد رستم همانگه نگاه

بجست از کفش نامبردار شاه

برآشفت گردافگن تاج‌بخش

بدنبال هومان برانگیخت رخش

بتازید چندی و …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۲۱

 

…  گردان ایران کمر

بجز طوس نوذر که پیچید سر

که او بود با کوس و زرینه کفش

هم او داشتی کاویانی درفش

ازان کار گودرز شد تیز مغز

بر او پیامی فرستاد نغز

پیمبر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۲۲

 

…  پیل و بستند بار

به گرد اندرش با درفش بنفش

به پا اندرون کرده زرینه کفش

جهانجوی بر تخت زرین نشست

به سر برش تاجی و گرزی به دست

دو یاره ز یاقوت و طوقی به …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود

 

…  فریبرز بد پیش رو

که بگذشت پیش جهاندار نو

ابا گرز و با تاج و زرینه کفش

پس پشت خورشید پیکر درفش

یکی باره‌ای برنشسته سمند

بفتراک بر حلقه کرده کمند

همی رفت …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » گفتار اندر داستان فرود سیاوش » گفتار اندر داستان فرود سیاوش

 

…  بالای پرده‌سرای

بشد طوس با کاویانی درفش

بپای اندرون کرده زرینه کفش

یکی پیل پیکر درفش از برش

بابر اندر آورده تابان سرش

بزرگان که با طوق و افسر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » داستان کاموس کشانی

 

…  بانگ پولاد خاست

بدریای شهد اندرون باد خاست

ز خون بر کف شیر کفشیر بود

همه دشت پر بانگ شمشیر بود

خم آورد رویین عمود گران

شد آهن به کردار چاچی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان خاقان چین » داستان خاقان چین

 

…  زین سان بپرداختند

فریبرز با تاج و گرز و درفش

یکی تخت زرین و زرینه کفش

فرستاد و فرمود تا بازگشت

از ایران بسوی سپهبد گذشت

چنین گفت کز جنگ افراسیاب

نه آرام …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » داستان دوازده رخ

 

…  کای بدنشان

فروبرده گردن ز گردنکشان

سواران و پیلان و زرینه کفش

ترا بود با کاویانی درفش

بترکان سپردی بروز نبرد

یلانت بایران نخوانند مرد

چو سالار …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » اندر ستایش سلطان محمود » اندر ستایش سلطان محمود

 

…  بد پهلوان بزرگ

چو گودرز بینادل آن پیر گرگ

دگر پهلوان طوس زرینه کفش

کجا بود با کاویانی درفش

بهر نامداری و خودکامه‌ای

نبشتند بر پهلوی …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی لهراسپ » بخش ۱۶

 

…  آوری کار گردد تباه

میاسا و اسپ درنگی مخواه

ببر تخت و بالا و زرینه کفش

همان تاج با کاویانی درفش

من این پادشاهی مر او را دهم

برین بر سرش بر سپاسی نهم

تو ز …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۱۳

 

…  با زور شیر

نتابید با او سوار دلیر

گرفت از گرامی نبرده دریغ

گرامی کفش بود برنده تیغ

گرامی خرامید با خشم تیز

دل از کینهٔ کشتگان پر ستیز

میان صف دشمن اندر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۳۲

 

…  و لشکر آمد به نزدیک شاه

پر از خون بر و تیغ و رومی کلاه

ز خون در کفش خنجر افسرده بود

بر و کتفش از جوش آزرده بود

بشستند شمشیر و کفش به شیر

کشیدند بیرون ز …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » داستان هفتخوان اسفندیار » بخش ۹

 

…  تا بر سر کاروان

بوند آن گرانمایگان ساروان

به پای اندرون کفش و در تن گلیم

به بار اندرون گوهر و زر و سیم

سپهبد به دژ روی بنهاد تفت

به کردار …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی دارای داراب چهارده سال بود » بخش ۳

 

…  شاه

بخندید از آیین او شهریار

یکی جام پرگوهر شاهوار

بفرمود تا بر کفش برنهند

یکی سرخ یاقوت بر سر نهند

هم‌اندر زمان باژ خواهان روم

کجا رفته بودند زان مرز …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۸

 

…  شه چو مجلس بیاراستی

همان نامهٔ باستان خواستی

چنین بود تا کودکی کفشگر

زنی خواست با چیز و نام و گهر

نبودش دران کار افزار سخت

همی زار بگریست مامش ز …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۴۲

 

…  زرین ز مشک و بخور

ز زر افسری بر سر میگسار

به پای اندرون کفش گوهرنگار

فروماند زان کاخ شنگل شگفت

به می خوردن اندیشه اندر گرفت

که تا این بهشتست …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - آغاز داستان

 

…  کردار دریای نیل

جهاندار با کاویانی درفش

همی‌رفت با تاج و زرینه کفش

همی برشد آوازشان بر دو میل

به پیش سپاه اندرون کوس و پیل

پس پشت و پیش اندر …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۷ - داستان طلخند و گو

 

…  بودند با او گروه

نه طلخند پیدا نه پیل و درفش

نه آن نامداران زرینه کفش

ز مژگان فروریخت خون مادرش

فراوان به دیوار بر زد سرش

ازان پس چوآمد به مام آگهی

که …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱۲ - وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری

 

…  سبز اندرو خیره گشت

ز نالیدن بوق و رنگ درفش

ز جوش سواران زرینه کفش

ستاره توگفتی به آب اندرست

سپهر روان هم بخواب اندرست

چوآگاهی آمد بقیصر ز شاه

که …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۳۴

 

…  پیر رفت و بیاورد جام

ازان جام بهرام شد شادکام

یکی جام پر بر کفش برنهاد

بدان تا شود پیرزن نیز شاد

بدو گفت کای مام با فرهی

ز کار جهان چیستت آگهی

بدو …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲

 

…  گروهی سیاه

ز دیبا نهند از بر سر کلاه

نه تخت ونه تاج و نه زرینه کفش

نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش

به رنج یکی دیگری بر خورد

به داد و به بخشش …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۴

 

…  مردان روز نبرد

به زر بافته جامه‌های بنفش

بپا اندرون کرده زرینه کفش

همه طوق داران با گوشوار

سرا پرده آراسته شاهوار

چو شعبه به بالای پرده سرای

بیامد …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۰

 

…  افسری خسروی بر سرش

درفشان ز دیبای چینی برش

به پیکر یکی کفش زرین بپای

ز خوشاب و زر آستین قبای

نگه کرد خسرو بدو خیره ماند

بدان خیرگی نام یزدان …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۲

 

…  کسی روی او را بدید

گشادند بند قبای بنفش

همان افسر و طوق و زرینه کفش

فگنده تن شاه ایران به خاک

پر از خون و پهلو به شمشیر چاک

ز پیش شهنشاه برخاستند

زبان …


متن کامل شعر را ببینید ...

فردوسی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

…  عوعو بس معو

تو بازگرد از خویش و رو سوی شهنشاه بقا

ای صد بقا خاک کفش آن صد شهنشه در صفش

گشته رهی صد آصفش واله سلیمان در ولا

وانگه سلیمان زان ولا لرزان ز …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰

 

…  سفر

هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را

می‌کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی

تازه کن اسلام دمی‌خواجه رها کن گله را

آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه

آنک …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵

 

…  زمین پر از ضیا

چونک کلیم حق بشد سوی درخت آتشین

گفت من آب کوثرم کفش برون کن و بیا

هیچ مترس ز آتشم زانک من آبم و خوشم

جانب دولت آمدی صدر تراست …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵

 

…  از آن می بنگر اندر لطف او

تا گشاید چشم جانت بیند آن الطاف را

تن چو کفشی جان حیوانی در او چون کفشگر

رازدار شاه کی خوانند هر اسکاف را

روح ناری از کجا دارد ز …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷

 

…  که هر چه خواهی کن

به فر عدل شهنشه نترسم از یغما

چو آسمان و زمین در کفش کم از سیبی‌ست

تو برگ من بربایی کجا بری و کجا

چو اوست معنی عالم به اتفاق همه

بجز به …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲

 

…  هزار دست جدا

مدار این عجب از شهریار خوش پیوند

که پاره پاره دود از کفش شدست سما

شه جهانی و هم پاره دوز استادی

بکن نظر سوی اجزای پاره پاره ما

چو چنگ ما …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴

 

…  سو گشا

غمزه غمازه خون خواره را

دست تو می‌مالد بیچاره وار

نه به کفش چاره بیچاره را

خیره و سرگشته و بی‌کار کن

این خرد پیر همه کاره را

ای کرمت شاه …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲

 

…  رنجور را تلخی دهد

گر چه ظالم می‌نماید نیست ظالم عادلست

پا شناسد کفش خویش ار چه که تاریکی بود

دل ز راه ذوق داند کاین کدامین منزلست

در دل و کشتی نوح افکن …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲

 

…  این دور فریدست و وحید

شرقیانند که او در صفشان آحادست

خسروان خاک کفش را به خدا تاج کنند

هر که شیرین تو را دلشده چون فرهادست

می‌نهد بر لب خود دست دل من که …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۳

 

…  بشدم کافر خود

هر کی درآمد به صفش یافت امان از تلفش

تیغ بدیدم به کفش سوختم آن اسپر خود

همپر جبریل بدم ششصد پر بود مرا

چونک رسیدم بر او تا چه کنم من پر …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۹

 

…  جان بر سر لشکر آید

گلشن هر ضمیری از رخش پرگل آید

دامن هر فقیری از کفش پرزر آید

دار زنبیل پیشش تا کند پر ز خویشش

تا که زنبیل فقرت حسرت سنجر آید

برهد از …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۸

 

…  دل و بی‌پا به یک بار آمدند

از خوشی بوی او در کوی او

بیخود و بی‌کفش و دستار آمدند

بی محابا ده تو ای ساقی مدام

هین که جان‌ها مست اسرار آمدند

عارفان از …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۴

 

…  آن بوطرب داد طرب‌ها بداد

بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوش

آنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد

عشق همایون پیست خطبه به نام ویست

از سر ما کم مباد سایه این …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۳

 

…  نگذارد

چگونه باشد صورت به وفق فکر مصور

چگونه می‌شود انگور گر کفش …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۹

 

…  درازست و شحنه بی‌باک

شکنجه می‌کند و بی‌گناه می‌فشرد

هر آنک در کفش آید چو ابر می‌گرید

هر آنک دور شد از وی چو برف می‌فسرد

هزار جام به هر لحظه خرد …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۱

 

…  و از آن بخواست ربود

که تا دهد به صحابه ولیک آن بگداخت

شد آب در کفش ایرا نبود وقت …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۲

 

…  گیر

سردهم این دم توی می بی‌محابا می‌خورم

گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر

گر بگوید هوشیاری زرق را پرورده‌ای

با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۴

 

…  قلابی دگر

عشق اگر بدنام گردد غم مخور

عشق دارد نام و القابی دگر

کفشگر گر خشم گیرد چاره شد

صوفیان را نعل و قبقابی دگر

گر نداند حرف صوفی دان که هست

دردهای …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۷

 

…  آن خروسم کو چنین پندی دهد

خاک پای او به آید از سر واسیلیوس

گرد کفش خاک پای مصطفی را سرمه ساز

تا نباشی روز حشر از جمله کالویروس

رو شریعت را گزین و امر …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۹

 

…  زبان آتش

که خلیل او بر آتش چو دخان بود سواره

که خلیل مالک آمد به کفش عنان آتش

سحری صلای عشقت بشنید گوش جانم

که درآ در آتش ما بجه از جهان آتش

دل چون تنور …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۹

 

…  من مه و مهتاب تو هم گلشن و هم آب تو

چندین ره از اشتاب تو بی‌کفش و دستار آمدم

فرخنده نامی ای پسر گر چه که خامی ای پسر

تلخی مکن زیرا که من از لطف بسیار …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۳

 

…  این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم

در آن کویی که می خوردم گرو شد کفش و دستارم

ز عقل خود چو رفتم من سر زلفش گرفتم من

کنون در حلقه زلفش گرفتارم گرفتارم

چو …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵۵

 

…  چرخ مقدس چون نترسم از آن کس

کو بهشت جهان را می کند چون جهنم

در کفش خاک مومی سازدش رنگ و رومی

سازدش باز و بومی سازدش شکر و سم

او نهانی است یارا این چنین …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۶

 

…  او از بی‌نشانی بردراند هر نشان

خمخانه لم یزل جوشیده زان می کز کفش

گشته ویرانه به عالم در هزاران خاندان

گر به مغرب بوی آن می از عدم یابد گشاد

مست گردند …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۸

 

…  را چه می‌نهی تو به دندان گربشان

از نو چو میر گولان بستد کلاه و کفش

خواهی تو روستایی خواهی ز اکدشان

دانش سلاح توست و سلاح از نشان مرد

مردی چو نیست به که …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷۴

 

…  جوشن

دو دست عشق مثال دو دست داوود است

که همچو موم همی‌گردد از کفش آهن

حدیث عشق هم از عشقباز باید جست

که او چو آینه هم ناطق است و هم الکن

دلا دو دست …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۷

 

…  یار و بر کفش جام میی چو مشعله

گفت بیا حریف شو گفتم آمدم هله

جام میی که تابشش جان ببرد ز مشتری

چرخ …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۸

 

…  فلک ده شاخ از او برج قمر سوراخ از او

وای ار بیفتد در کفش چون من سلیمی ساده‌ای

زد آتش اندر عود ما بر آسمان شد دود ما

بشکست باد و بود ما ساقی …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۸

 

…  تو غارتی

جان چون نداند نقش خود یا عالم جان بخش خود

پا می نداند کفش خود کان لایق است و بابتی

پا را ز کفش دیگری هر لحظه تنگی و شری

وز کفش خود شد خوشتری پا …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۵

 

…  آن شه بی‌نشانه را جلوه دهی نشان کنی

دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش

گفتم می نمی‌خورم گفت مکن زیان کنی

گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم

دست برم به جعد …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۵

 

…  سیصد مه نبیند آن به خوابی

منم غرقه به بحر انگبینی

که زنبور از کفش یابد لعابی

بهشت اندر رهش کمتر حجابی

خرد پیش مهش کمتر سحابی

جهان را جمله آب صاف …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۸

 

…  خورشید جاویدان نگشتی

درخت و رخت بازرگان نگشتی

دو دست کفشگر گر ساکنستی

همیشه گربه در انبان نگشتی

اگر نه عشوه‌های باد بودی

سر شاخ گل خندان …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۳

 

…  در گوشند جان و دل ز افسانه دو کون

تا شنیدند از خرد افسانه دیوانگی

کفش‌های آهنین جان پاره کرد اندر رهش

چون در او آتش بزد جانانه دیوانگی

عقل آمد با کلید …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۷

 

…  بگشاییی

ای صبا جانم تو را چاکر شدی بر چشم و سر

گر ز تبریزم کنی خاک کفش …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۹

 

…  نگنجی تو نه عمر زمنی

هر کی در عهد تو از جور زمانه گله کرد

سزد ار کفش جفا بر دهن او بزنی

کاین زمانه چو تن است و تو در او چون جانی

جان بود تن نبود تن چو تو …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۲

 

…  گشته‌ای

وز قد من بپرس که از کی خمیده‌ای

از جان من بپرس که با کفش آهنین

اندر ره فراق کجاها رسیده‌ای

این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال

مانند او …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۹

 

…  دل باشی

تو دام عشق چه دانی چو مرغ این دامی

ز صاف بحر نگویم اگر کفش بینی

مثال زیبق بر هیچ کف نیارامی

ملول و تیره شدی مر صفاش را چه گنه

نبات را چه جنایت …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۷

 

…  در عقیله ترتیب کفش و دستاری

چگونه رطل گران خوار را به دست آری

به جان من به خرابات آی یک لحظه

تو نیز …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » ترجیعات » دوازدهم

 

…  بادهٔ صوفی بود از جام، مجرد

کز غایت مستی ز کفش جام بیفتد

در حالت مستی چو دل و هوش نگنجید

پس نیست عجیب گر قدح و جام نگنجد

اول سبقت …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۴ - صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن

 

…  هم‌صفت

تا برآید کارها با مصلحت

جفت باید بر مثال همدگر

در دو جفت کفش و موزه در نگر

گر یکی کفش از دو تنگ آید به پا

هر دو جفتش کار ناید مر ترا

جفت در یک خرد …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۸ - قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بی‌نیازی از آن هدیه و از آن سبو

 

…  بوی یقین

کف کژ کز بهر صدقی خاستست

اصل صاف آن فرع را آراستست

آن کفش را صافی و محقوق دان

همچو دشنام لب معشوق دان

گشته آن دشنام نامطلوب او

خوش ز بهر عارض …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۹ - گمان بردن کاروانیان که بهیمهٔ صوفی رنجورست

 

…  خود نشان حالتیست

حال چون دست و عبارت آلتیست

آلت زرگر به دست کفشگر

همچو دانهٔ کشت کرده ریگ در

و آلت اسکاف پیش برزگر

پیش سگ که استخوان در پیش خر

بود …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۰ - ملامت کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت

 

…  آن

گر ترا حق آفریند زشت‌رو

هان مشو هم زشت‌رو هم زشت‌خو

ور برد کفشت مرو در سنگ‌لاخ

ور دو شاخستت مشو تو چار شاخ

تو حسودی کز فلان من کمترم

می‌فزاید …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۰ - امتحان کردن خواجهٔ لقمان زیرکی لقمان را

 

…  شود

تا نباید زو کسی آگه شود

گوید ای بنده تو رو بر صدر شین

من بگیرم کفش چون بندهٔ کهین

تو درشتی کن مرا دشنام ده

مر مرا تو هیچ توقیری منه

ترک خدمت خدمت تو …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸ - رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان را

 

…  توشه‌ای

گفت یک گوشه‌ست آن باغبان

هست اینجا گرگ را او پاسبان

در کفش تیر و کمان از بهر گرگ

تا زند گر آید آن گرگ سترگ

گر تو آن خدمت کنی جا آن تست

ورنه جای …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۰ - تشبیه دنیا کی بظاهر فراخست و بمعنی تنگ و تشبیه خواب کی خلاص است ازین تنگی

 

…  و کلیل

تا برون نایی بنگشاید دلت

پس چه سود آمد فراخی منزلت

یا که کفش تنگ پوشی ای غوی

در بیابان فراخی می‌روی

آن فراخی بیابان تنگ گشت

بر تو زندان آمد آن …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱ - سر آغاز

 

…  از تو هزاران شکر داشت

در دعا و شکر کفها بر فراشت

در لب و کفش خدا شکر تو دید

فضل کرد و لطف فرمود و مزید

زانک شاکر را زیادت وعده است

آنچنانک قرب …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶ - قصهٔ آن صوفی کی زن خود را بیگانه‌ای بگرفت

 

…  آمد به سوی خانه روز

خانه یک در بود و زن با کفش‌دوز

جفت گشته با رهی خویش زن

اندر آن یک حجره از وسواس تن

چون بزد صوفی به جد در …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۸ - قصهٔ یاری خواستن حلیمه از بتان چون عقیب فطام مصطفی را علیه‌السلام گم کرد و لرزیدن و سجدهٔ بتان و گواهی دادن ایشان بر عظمت کار مصطفی صلی‌الله علیه و سلم

 

…  گویمت

تا زداید داستان او غمت

مصطفی را چون ز شیر او باز کرد

بر کفش برداشت چون ریحان و ورد

می‌گریزانیدش از هر نیک و بد

تا سپارد آن شهنشه را به جد

چون …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۶ - حکایت آن مداح کی از جهت ناموس شکر ممدوح می‌کرد و بوی اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او می‌نمود کی آن شکرها لافست و دروغ

 

…  می‌تند

هفت اندامت شکایت می‌کند

در سخای آن شه و سلطان جود

مر ترا کفشی و شلواری نبود

گفت من ایثار کردم آنچ داد

میر تقصیری نکرد از افتقاد

بستدم جمله …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۶ - قصهٔ آن مرغ گرفته کی وصیت کرد کی بر گذشته پشیمانی مخور تدارک وقت اندیش و روزگار مبر در پشیمانی

 

…  نیکبخت

آنچ بر دستست اینست آن سخن

که محالی را ز کس باور مکن

بر کفش چون گفت اول پند زفت

گشت آزاد و بر آن دیوار رفت

گفت دیگر بر گذشته غم مخور

چون ز تو …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۰ - اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویش

 

…  هشت آن ملک را و نه نس

تا به سالی بود شه‌زاده اسیر

بوسه‌جایش نعل کفش گنده پیر

صحبت کمپیر او را می‌درود

تا ز کاهش نیم‌جانی مانده بود

دیگران از ضعف وی …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید

 

…  حق نوال

شمه‌ای گفتم من از صاحب‌وصال

موهبت را بر کف دستش نهد

وز کفش آن را به مرحومان دهد

با کفش دریای کل را اتصال

هست بی‌چون و چگونه و بر کمال

اتصالی …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۲ - قصهٔ اهل ضروان و حسد ایشان بر درویشان کی پدر ما از سلیمی اغلب دخل باغ را به مسکینان می‌داد چون انگور بودی عشر دادی و چون مویز و دوشاب شدی عشر دادی و چون حلوا و پالوده کردی عشر دادی و از قصیل عشر دادی و چون در خرمن می‌کوفتی از کفهٔ آمیخته عشر دادی و چون گندم از کاه جدا شدی عشر دادی و چون آرد کردی عشر دادی و چون خمیر کردی عشر دادی و چون نان کردی عشر دادی لاجرم حق تعالی در آن باغ و کشت برکتی نهاده بود کی همه اصحاب باغها محتاج او بدندی هم به میوه و هم به سیم و او محتاج هیچ کس نی ازیشان فرزندانشان خرج عشر می‌دیدند منکر و آن برکت را نمی‌دیدند هم‌چون آن زن بدبخت که کدو را ندید و خر را دید

 

…  بیفشاند به کشتن ترک دست

که آن غله‌ش هم زان زمین حاصل شدست

کفشگر هم آنچ افزاید ز نان

می‌خرد چرم و ادیم و سختیان

که اصول دخلم اینها بوده‌اند

هم …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۳ - بیان آنک عطای حق و قدرت موقوف قابلیت نیست هم‌چون داد خلقان کی آن را قابلیت باید زیرا عطا قدیم است و قابلیت حادث عطا صفت حق است و قابلیت صفت مخلوق و قدیم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشد

 

…  لب و قابلیت هست پوست

اینک موسی را عصا ثعبان شود

هم‌چو خورشیدی کفش رخشان شود

صد هزاران معجزات انبیا

که آن نگنجد در ضمیر و عقل ما

نیست از اسباب تصریف …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۳ - فیما یرجی من رحمة الله تعالی معطی النعم قبل استحقاقها و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و رب بعد یورث قربا و رب معصیة میمونة و رب سعادة تاتی من حیث یرجی النقم لیعلم ان الله یبدل سیاتهم حسنات

 

…  می‌دود

که شناسا کردشان علم اله

چونک بره و میش وقت صبحگاه

پای کفش خود شناسد در ظلم

چون نداند جان تن خود ای صنم

صبح حشر کوچکست ای مستجیر

حشر اکبر را …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۶ - حکایت در تقریر این سخن کی چندین گاه گفت ذکر را آزمودیم مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم

 

…  همین‌جا نامهٔ خود را ببین

دست چپ را شاید آن یا در یمین

موزهٔ چپ کفش چپ هم در دکان

آن چپ دانیش پیش از امتحان

چون نباشی راست می‌دان که چپی

هست پیدا نعرهٔ …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۳ - مثل آوردن اشتر در بیان آنک در مخبر دولتی فر و اثر آن چون نبینی جای متهم داشتن باشد کی او مقلدست در آن

 

…  گردد کارزار

گرچه می‌بینی چو شیر اندر صفش

تیغ بگرفته همی‌لرزد کفش

وای آنک عقل او ماده بود

نفس زشتش نر و آماده بود

لاجرم مغلوب باشد عقل او

جز سوی …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۶ - رفتن این شیخ در خانهٔ امیری بهر کدیه روزی چهار بار به زنبیل به اشارت غیب و عتاب کردن امیر او را بدان وقاحت و عذر گفتن او امیر را

 

…  روزی چار کرت چون فقیر

بهر کدیه رفت در قصر امیر

در کفش زنبیل و شی لله زنان

خالق جان می‌بجوید تای نان

نعلهای بازگونه‌ست ای پسر

عقل کلی را …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۸ - اشارت آمدن از غیب به شیخ کی این دو سال به فرمان ما بستدی و بدادی بعد ازین بده و مستان دست در زیر حصیر می‌کن کی آن را چون انبان بوهریره کردیم در حق تو هر چه خواهی بیابی تا یقین شود عالمیان را کی ورای این عالمیست کی خاک به کف گیری زر شود مرده درو آید زنده شود نحس اکبر در وی آید سعد اکبر شود کفر درو آید ایمان گردد زهر درو آید تریاق شود نه داخل این عالمست و نه خارج این عالم نه تحت و نه فوق نه متصل نه منفصل بی‌چون و بی چگونه هر دم ازو هزاران اثر و نمونه ظاهر می‌شود چنانک صنعت دست با صورت دست و غمزهٔ چشم با صورت چشم و فصاحت زبان با صورت زبان نه داخلست و نه خارج او نه متصل و نه منفصل والعاقل تکفیه الاشارة

 

…  سال دگر کارش همین

که بدادی زر ز کیسهٔ رب دین

زر شدی خاک سیه اندر کفش

حاتم طایی گدایی در …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷ - در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحله‌ای الا من عصم الله

 

…  صحابی زین کفالت شد عیار

تا یکی روزی که گشته بد سوار

تازیانه از کفش افتاد راست

خود فرو آمد ز کس آنرا نخواست

آنک از دادش نیاید هیچ بد

داند و بی‌خواهشی …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹ - قصه‌ای هم در تقریر این

 

…  وی اگر توانی برو

چون روی چون در کف اویی گرو

در عدم بودی نرستی از کفش

از کف او چون رهی ای دست‌خوش

آرزو جستن بود بگریختن

پیش عدلش خون تقوی ریختن

این جهان …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کله‌وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت در ادراک مکر دوم قاطعی داشت و هو الحرص و الطمع لا سیما عند فرط الحاجة و الفقر قال النبی صلی الله علیه و سلم کاد الفقر ان یکون کفرا

 

…  سوی خانه می‌کشند

شد برهنه وقت بازی طفل خرد

دزد از ناگه قبا و کفش برد

آن چنان گرم او به بازی در فتاد

کان کلاه و پیرهن رفتش ز یاد

شد شب و بازی او شد …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۷ - بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضی

 

…  مبین

هر دکانی راست سودایی دگر

مثنوی دکان فقرست ای پسر

در دکان کفشگر چرمست خوب

قالب کفش است اگر بینی تو چوب

پیش بزازان قز و ادکن بود

بهر گز باشد اگر …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب

 

…  شود آن مادگی

هر که در مردی ندید آمادگی

روز عدل و عدل داد در خورست

کفش آن پا کلاه آن سرست

تا به مطلب در رسد هر طالبی

تا به غرب خود رود هر غاربی

نیست هر …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۸ - انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکار

 

…  ز اصحاب نیست

لیک حق اصحابنا اصحاب را

در گشاد و برد تا صدر سرا

با کفش نامستحق و مستحق

معتقان رحمت‌اند از بند رق

در عدم ما مستحقان کی بدیم

که برین جان و …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۳ - متوفی شدن بزرگین از شه‌زادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحب‌فراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه

 

…  برون که چو زد نور صمد

پاره شد تا در درونش هم زند

گرسنه چون بر کفش زد قرص نان

وا شکافد از هوس چشم و دهان

صد هزاران پاره گشتن ارزد این

از میان چرخ برخیز …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۱۹ - اندرز و ختم کتاب

 

…  بر پای

گلو را زین طنابی چند بگشای

برون کش پای ازین پاچیله تنگ

که کفش تنگ دارد پای را لنگ

قدم درنه که چون رفتی رسیدی

همان پندار کاین ده را ندیدی

اگر عیشی …


متن کامل شعر را ببینید ...

نظامی
 

نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۳۰ - رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند

 

…  کوتی نغز

پوشید در او ز پای تا مغز

در هیکل او کشید جامه

از غایت کفش تا عمامه

از هر مثلی که یاد بودش

پندی پدرانه می‌نمودش

کای جان پدر نه جای …


متن کامل شعر را ببینید ...

نظامی
 

نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۴۱ - غزل خواندن مجنون نزد لیلی

 

…  سکه نغز دارد

یک تن بود و دو مغز دارد

من با توام آنچه مانده بر جای

کفشی است برون فتاده از پای

آنچه آن من است با تو نور است

دورم من از آنچه از تو دور است

تن …


متن کامل شعر را ببینید ...

نظامی
 

نظامی » خمسه » هفت پیکر » بخش ۲۶ - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول

 

…  و نیک هرکرا دیدم

سرگذشتی که داشت پرسیدم

روزی آمد غریبی از سر راه

کفش و دستار و جامه هرسه سیاه

نزل او چون به شرط فرمودم

خواندم و حشمتش بیفزودم

گفتم ای من …


متن کامل شعر را ببینید ...

نظامی