گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷

 

…  و حشم بیرون خرام ای محتشم

زیرا که سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا

افغان و خون دیده بین صد پیرهن بدریده بین

خون جگر پیچیده بین بر گردن و روی و قفا

آن کس که …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱

 

…  چون زعفران با چشم تر آید گوا

غم جمله را نالان کند تا مرد و زن افغان کند

که داد ده ما را ز غم کو گشت در ظلم اژدها

غم را بدرانی شکم با دورباش زیر و بم

تا …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲

 

…  شد تا باد چنین بادا

آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین

با نای در افغان شد تا باد چنین بادا

فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی

نک موسی عمران شد تا باد چنین …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱

 

…  تو آیی جزو جزوم جمله دستک می‌زنند

چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا

با خیالت جزو جزوم می‌شود خندان لبی

می‌شود با دشمن تو مو به مو دندان چرا

بی …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹

 

…  روز با تو جانا به صد سعادت

افغان که گشت بی‌گه ترسم ز خیربادت

گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش

آتش بود فراقت حقا و …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱

 

…  مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۲

 

…  که چون در می‌دمد در هر گلی در هر دلی

حاجت دهد عشقی دهد کافغان برآرد از گزند

دل را ز حق گر برکنی بر کی نهی آخر بگو

بی جان کسی که دل از او یک لحظه …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۲

 

…  هم دلم ره می‌زند

هم دلم قلاب و هم دل سکه شه می‌زند

هم دلم افغان کنان گوید که راه من زدند

هم دل من راه عیاران ابله می‌زند

هم دل من همچو شحنه طالب …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۲

 

…  رسید

لشکر والعادیات دست به یغما نهاد

ز آتش والموریات نفس به افغان رسید

البقره راست بود موسی عمران نمود

مرده از او زنده شد چونک به قربان رسید

روزه …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۹

 

…  ذوق و طعم و لطف نه این بود

وان شتر مست خوش عیار نه این بود

پیش شه افغان کنم ز خدعه قلاب

زر من آن نقد خوش عیار نه این بود

شاه چو دریا خزینه‌اش همه گوهر

لیک …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۴

 

…  نداند می جان آزمود

زان سوی گوش آمد این طبل عید

در دلش آتش بزن افغان عود

بس کن و اندر تتق عشق رو

دلبر خوبست و هزاران …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۷

 

…  کرده‌ام

شدوا یدی شدوا فمی هذا حفاظ ذی السکر

هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کن

ما را چو خود بی‌هوش کن بی‌هوش سوی ما …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۲

 

…  البقا

انعم به من مستقی اکرم به من مستقر

هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کن

ما را چو خود بی‌هوش کن بی‌هوش سوی ما نگر

العیش حقا عیشکم و الموت حقا …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۸

 

…  باز

مستورگان مصر ز دیدار یوسفی

هر یک ترنج و دست بریدن گرفت باز

افغان ز یوسفی که زلیخاش در مزاد

با تنگ‌های لعل خریدن گرفت باز

آهوی چشم خونی آن شیر …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۳

 

…  آن نادره خورشید قمروار بگردیم

چو دولاب چه گردیم پر از ناله و افغان

چو اندیشه بی‌شکوت و گفتار …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۱

 

…  ز راه و راهبان برخاستیم

آتش جان سر برآورد از زمین کالبد

خاست افغان از دل و ما چون فغان برخاستیم

کم سخن گوییم وگر گوییم کم کس پی برد

باده افزون کن که …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۰

 

…  او را من

مونس زاویه احزانم

در وصال شب او همچو نیم

قند می نوشم و در افغانم

پای من گر چه در این گل مانده‌ست

نه که من سرو چنین بستانم

ز جهان گر پنهانم چه …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸۶

 

…  نیست کرد آنگه بازآورد به هستم

ای حلقه‌های زلفش پیچیده گرد حلقم

افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم

آمد خیال مستش مستانه حمله آورد

چندان بهانه کردم وز …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۴

 

…  چشم بربسته رباب و زخمه بر دسته

کمانچه رانده آهسته مرا از خواب او افغان

کشاکش‌هاست در جانم کشنده کیست می دانم

دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان

به …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۶

 

…  را ره گم کنم

جعد تو کفر من آمد روی تو ایمان من

ای به جان من تو از افغان من نزدیکتر

یا فغانم از تو آید یا تویی افغان …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۹

 

…  ای حریف رازدار

حسن ظنی در هوی و مهر من با خویشتن

دشمن جانم منم افغان من هم از خود است

کز خودی خود من بخواهم همچو هیزم سوختن

چونک یاری را هزاران بار با …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۶

 

…  کار خویش

این بده‌ست از ازل یاسه پیشین من

کار من آن کت زنم کار تو افغان گری

عید منم طبل تو سخره تکوین من

بنده این زاریم عاشق بیماریم

کو نرود آن زمان از سر …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۶

 

…  غم را بزند تیغ می

کاین بکشد کان حلاوت ز کین

بام و در مجلس افغان کند

کاغتنموا الهوه یا شاربین

گوش گشا جانب حلقه کرام

چشم گشا روشنی چشم بین

سجده …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۹

 

…  درد ما به از قند است و از حلوا

تو را صرع است یا سودا کس از حلوا کند افغان

یقول خادع المعشر بلاء العشق کالسکر

و شوک الحب کالعبهر فما یبکیک یا فتان

ز رنجم …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۵

 

…  سر کله

چون ماه رو بالا کند تا بنگرد بالای تو

در هر صبوحی بلبلان افغان کنان چون بی‌دلان

بر پرده‌های واصلان در روضه خضرای تو

ای جان‌ها دیدارجو دل‌ها …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۳

 

…  تو را شیری کند سلطان تو

من خمش کردم توام نگذاشتی

همچو چنگم سخره افغان …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۴

 

…  تو

بادا به بی‌مرادی خونم حلال تو

سر تا قدم ز عشق مرا شد زبان حال

افغان به عرش برده و پرسان ز حال تو

گر از عدم هزار جهان نو شود دگر

بر صفحه جمال تو باشد چو …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۳

 

…  بین آمیزش و یاری بین

گر نی همه لطفستی با خاک نپیوستی

از یار مکن افغان بی‌جور نیامد عشق

گر نی ره عشق این است او کی دل ما خستی

صد لطف و عطا دارد صد مهر و …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۷

 

…  این ره به سفاحی

جاوید شود عمر بدین کاس صبوحی

ایمن شود از مرگ و ز افغان نیاحی

این صورت غیب است که سرخیش ز خون نیست

اسپید ز نور است نه کافور رباحی

شمعی …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۰

 

…  جان ز هر سو

هان ای کس بی‌کسان تو دانی

فرمود که این فراق فانی است

افغان ز فراق جاودانی

یا رب چه شود اگر تو ما را

از هر دو فراق وارهانی

این گفته و بسته شد …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۸

 

…  کردی بندگان را تا تو را زاری کنند

چون خریدار نفیر و لابه و افغان تویی

جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توست

آنک درد و دارو از وی خاست بی‌شک آن …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۳

 

…  یا پرده رهایی

بی زیر و بی‌بم تو ماییم در غم تو

در نای این نوا زن کافغان ز بی‌نوایی

قولی که در عراق است درمان این فراق است

بی قول دلبری تو آخر بگو …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » ترجیعات » سی و نهم

 

…  و دل خفاش را

نزد آن خورشید شمس‌الدین تبریزی برید

از دل من زاری و افغان و این غوغاش را

عشق شمس‌الدین چو خمر و جان من چون کاس شد

از خداوندیش چون آن نور جان …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی

 

…  زبان هم آتش و هم خرمنی

چند این آتش درین خرمن زنی

در نهان جان از تو افغان می‌کند

گرچه هر چه گوییش آن می‌کند

ای زبان هم گنج بی‌پایان توی

ای زبان هم رنج …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۱ - تفسیر قول حکیم بهرچ از راه و امانی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست دورافتی چه زشت آن نقش و چه زیبا در معنی قوله علیه‌السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن

 

…  بها نه شکر لبهات را

ای جهان کهنه را تو جان نو

از تن بی جان و دل افغان شنو

شرح گل بگذار از بهر خدا

شرح بلبل گو که شد از گل جدا

از غم و شادی نباشد جوش …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱ - حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان بالهام حق تعالی

 

…  فرد

چون طبق را از غطا وا کرد رو

خلق دیدند آن کرامت را ازو

آه و افغان از همه برخاست زود

کای سر شیخان و شاهان این چه بود

این چه سرست این چه سلطانیست …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۸ - تتمهٔ قصهٔ مفلس

 

…  کرد

هم موکل را به دانگی شاد کرد

اشترش بردند از هنگام چاشت

تا شب و افغان او سودی نداشت

بر شتر بنشست آن قحط گران

صاحب اشتر پی اشتر دوان

سو بسو و کو بکو …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۰ - اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس

 

…  مردی رفت و فریادش رسید

شیر مردانند در عالم مدد

آن زمان کافغان مظلومان رسد

بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند

آن طرف چون رحمت حق می‌دوند

آن ستونهای …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱ - باقی قصهٔ اهل سبا

 

…  شکنجه و امتحان آن مبتلا

می‌کند از تو شکایت با خدا

کای خدا افغان ازین گرگ کهن

گویدش نک وقت آمد صبر کن

داد تو وا خواهم از هر بی‌خبر

داد کی دهد جز …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۴ - فرستادن فرعون به مداین در طلب ساحران

 

…  به امرش اژدها

شاه و لشکر جمله بیچاره شدند

زین دو کس جمله به افغان آمدند

چاره‌ای می‌باید اندر ساحری

تا بود که زین دو ساحر جان بری

آن دو ساحر را چو …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۲ - بقیهٔ حکایت نابینا و مصحف

 

…  گر آتشش ما را کشد

بی چراغی چون دهد او روشنی

گر چراغت شد چه افغان …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۰ - شنیدن دقوقی در میان نماز افغان آن کشتی کی غرق خواست شدن

 

آن دقوقی در امامت کرد ساز

اندر آن ساحل در آمد در نماز

و آن جماعت در پی او در قیام

اینت زیبا قوم و بگزیده امام

ناگهان چشمش سوی دریا فتاد

چون شن …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۴ - باز شرح کردن حکایت آن طالب روزی حلال بی کسب و رنج در عهد داود علیه السلام و مستجاب شدن دعای او

 

…  آمد آن حکایت کان فقیر

روز و شب می‌کرد افغان و نفیر

وز خدا می‌خواست روزی حلال

بی شکار و رنج و کسب و انتقال

پیش ازین گفتیم …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۴ - حکایت آن زنی کی فرزندش نمی‌زیست بنالید جواب آمد کی آن عوض ریاضت تست و به جای جهاد مجاهدانست ترا

 

…  از شش مه نبودی عمرور

یاسه مه یا چار مه گشتی تباه

ناله کرد آن زن که افغان ای اله

نه مهم بارست و سه ماهم فرح

نعمتم زوتر رو از قوس قزح

پیش مردان خدا کردی …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۹ - حکمت ویران شدن تن به مرگ

 

…  را این جهان بنمود فر

ظاهرش زفت و به معنی تنگ بر

گر نبودی تنگ این افغان ز چیست

چون دو تا شد هر که در وی بیش زیست

در زمان خواب چون آزاد شد

زان مکان بنگر که …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۳ - منع کردن دوستان او را از رجوع کردن به بخارا وتهدید کردن و لاابالی گفتن او

 

…  و سیه‌روییش بست

می‌زند او را که هین او رابزن

زان عوانان نهان افغان من

هرکه بینی در زیانی می‌رود

گرچه تنها با عوانی می‌رود

گر ازو واقف بدی افغان …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۴ - امرکردن سلیمان علیه السلام پشهٔ متظلم را به احضار خصم به دیوان حکم

 

…  و درست

خصم من بادست و او در حکم تست

بانگ زد آن شه که ای باد صبا

پشه افغان کرد از ظلمت بیا

هین مقابل شو تو و خصم و بگو

پاسخ خصم و بکن دفع عدو

باد چون بشنید …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۴۰ - خبر یافتن جد مصطفی عبدالمطلب از گم کردن حلیمه محمد را علیه‌السلام و طالب شدن او گرد شهر و نالیدن او بر در کعبه و از حق درخواستن و یافتن او محمد را علیه‌السلام

 

…  که کوشد بهر ما در امتحان

پشت زیر پایش آرد آسمان

ظاهرت از تیرگی افغان کنان

باطن تو گلستان در گلستان

قاصد او چون صوفیان روترش

تا نیامیزند با هر …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۸ - منازعت امیران عرب با مصطفی علیه‌السلام کی ملک را مقاسمت کن با ما تا نزاعی نباشد و جواب فرمودن مصطفی علیه‌السلام کی من مامورم درین امارت و بحث ایشان از طرفین

 

…  امر مر

سیل آمد گشت آن اطراف پر

رو به شهر آورد سیل بس مهیب

اهل شهر افغان‌کنان جمله رعیب

گفت پیغامبر که وقت امتحان

آمد اکنون تا گمارد گردد عیان

هر امیری …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۰ - اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویش

 

…  همی‌سوزد چو عود

دست گیرش ای رحیم و ای ودود

تا ز یا رب یا رب و افغان شاه

ساحری استاد پیش آمد ز …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۶ - مثال عالم هست نیست‌نما و عالم نیست هست‌نما

 

…  شد کرباس نی کیسه تهی

قل اعوذت خواند باید کای احد

هین ز نفاثات افغان وز عقد

می‌دمند اندر گره آن ساحرات

الغیاث المستغاث از برد و مات

لیک بر خوان از …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۲ - قصهٔ اهل ضروان و حسد ایشان بر درویشان کی پدر ما از سلیمی اغلب دخل باغ را به مسکینان می‌داد چون انگور بودی عشر دادی و چون مویز و دوشاب شدی عشر دادی و چون حلوا و پالوده کردی عشر دادی و از قصیل عشر دادی و چون در خرمن می‌کوفتی از کفهٔ آمیخته عشر دادی و چون گندم از کاه جدا شدی عشر دادی و چون آرد کردی عشر دادی و چون خمیر کردی عشر دادی و چون نان کردی عشر دادی لاجرم حق تعالی در آن باغ و کشت برکتی نهاده بود کی همه اصحاب باغها محتاج او بدندی هم به میوه و هم به سیم و او محتاج هیچ کس نی ازیشان فرزندانشان خرج عشر می‌دیدند منکر و آن برکت را نمی‌دیدند هم‌چون آن زن بدبخت که کدو را ندید و خر را دید

 

…  تو چون دشمنی پیدا کند

گر حقد و رشک او بیرون زند

تو از آن اعراض او افغان مکن

خویشتن را ابله و نادان مکن

بلک شکر حق کن و نان بخش کن

که نگشتی در جوال او …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲۳ - تشبیه مغفلی کی عمر ضایع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گیرد به تعزیت داشتن شیعهٔ اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازهٔ انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه است

 

…  همه صحرا و دشت

یک غریبی شاعری از ره رسید

روز عاشورا و آن افغان شنید

شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد

قصد جست و جوی آن هیهای کرد

پرس پرسان می‌شد …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۱ - رجوع کردن به قصهٔ طلب کردن آن موش آن چغز را لب‌لب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او

 

…  فغان از یار ناجنس ای فغان

هم‌نشین نیک جویید ای مهان

عقل را افغان ز نفس پر عیوب

هم‌چو بینی بدی بر روی خوب

عقل می‌گفتش که جنسیت یقین

از ره معنیست نی …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه

 

…  خورد دانه چو شد در حبس دام

شد زن او نزد قاضی در گله

که مرا افغان ز شوی ده‌دله

قصه کوته کن که قاضی شد شکار

از مقال و از جمال آن نگار

گفت اندر …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم

 

…  انبیا استعانت و شفاعت خواستن

بخش ۱۰۰ - شنیدن دقوقی در میان نماز افغان آن کشتی کی غرق خواست شدن

بخش ۱۰۱ - تصورات مرد حازم

بخش ۱۰۲ - دعا و شفاعت دقوقی در …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات

 

…  شماره ۱۵۹: العین لفقدکم کثیرالعبرات

رباعی شماره ۱۶۰: افغان کردم بر آن فغانم می‌سوخت

رباعی شماره ۱۶۱: افکند مرا دلم به غوغا و گریخت

رباعی …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰

 

افغان کردم بر آن فغانم می‌سوخت

خامش کردم چو خامشانم می‌سوخت

از جمله کرانه‌ها برون کرد …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۲

 

…  اگر مرا بدراند پوست

افغان نکنم نگویم این درد از اوست

ما را همه دشمنند و تنها او دوست

از دوست بدشمنان بنالم …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹۰

 

…  بندهٔ مرجان توام

دل جمع از آن زلف پریشان توام

ای نای بنال مست افغان توام

وی چنگ خمش مشو که مهمان …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳۱

 

…  مستت ز عادت خماری

افغان که نهاد رسم تنها خواری

چون می مددیست ای بخیلیت چراست

می می نخوری و شیره …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » فیه ما فیه » فصل سوم - یکی گفت که اینجا چیزی فراموش

 

…  میآمد دو روزه راه بازگشته بود همچنین سه ماه در راه بماند عاقبت افغان کرد که این اشتر

بلای منست از اشتر فروجست و روان شد.

هَوی نَاقَتِیْ خَلْفِیْ …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » فیه ما فیه » فصل چهاردهم - در آدمی عشقی ودردی و خارخاری و تقاضایی هست

 

…  این سخنها را بر ایشان حرام کرده است چنانک اهل دوزخ باهل بهشت افغان کنند که آخر کوکرم شما و مروتّ شما ازان عطاها و بخششها که حق (تعالی) با شما کرده است …


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی