گنجور

بخش ۳۱ - رفتن درویش به صحرا و ساکن شدنش در کوهی و منتظر بودنش به مقدم شاه

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » شاه و درویش
 

بود کوهی و بوالعجب کوهی

کوه دردی و کان اندوهی

تیغ بر فرق ماه و مهر زده

سنگ بر شیشهٔ سپهر زده

دل سختش به عاشقان در جنگ

از پی جنگ دامنش پر سنگ

تیغ او بس که خلق را کشته

شده از کشته گرد او پشته

در بهاران که سیل گلگون بود

سیل او آب چشم پرخون بود

گشت درویش با غم و اندوه

به صد اندوه ساکن آن کوه

هر گه از هجر یار نالیدی

کوه از این نالهٔ زار نالیدی

ناله برخواستی ز هر سنگی

رفتی آن ناله تا به فرسنگی

گریه چون کردی از سر اندوه

دجلهٔ خون روان شدی از کوه

کله کوه چشمه‌سار شدی

دامن دشت لاله‌زار شدی

بس که با آهوان قرار گرفت

انس با وحش کوهسار گرفت

آهوان رام او شدند همه

او شبان گشت و آن گروه رمه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: منبع هلالی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام