گنجور

بخش ۱۳ - حالات شاه و گدا در مکتب

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » شاه و درویش
 

صبح دم کز نسیم مهرافروز

دور شد طرهٔ شب از رخ روز

شست دوران ز آب چشمهٔ مهر

ظلمت شب ز کارگاه سپهر

سوخت بر مجمر سپهر بلند

ز آتش مهر دانه‌های سپند

آفتاب از فلک هویدا شد

قطره‌ها ریخت چشمه پیدا شد

مهر از چرخ نیلگون سر زد

یوسف از آب نیل سر بر زد

آتش موسوی به طور آمد

ظلمت شب برفت نور آمد

بعد ظلمت بر این بلند ایوان

روی بنمود چشمه حیوان

شه که صد ناز و عشوه در سر داشت

ناگه از خواب ناز سر برداشت

از گریبان ناز سر بر کرد

سر برآورد و فتنه را سر کرد

هم کله کج نهاد بر سر خویش

هم قبا چست کرد در بر خویش

حلقه زلف ساخت زیور گوش

چین کاکل فگند بر سر دوش

بر میان همچو موی بست کمر

صد کمر بسته را شکست کمر

قد برافراخت همچو عمر دراز

سوی مکتب قدم نهاد به ناز

چشم درویش مستمند به راه

گهر افشان برای مقدم شاه

ناگه آن سرو ناز پیدا شد

فتنهٔ رفته باز پیدا شد

چون بدید آن جمال زیبایی

کرد بنیاد ناشکیبایی

دل و جانش در اضطراب افتاد

مست بیخود شد و خراب افتاد

دم به دم حال او دگرگون شد

من چه گویم حال او چون شد

شاه چو دید بی‌قراری او

در دلش کار کرد زاری او

پیش او رفت و گفت حال تو چیست؟

در چه اندیشه‌ای؟ خیال تو چیست؟

ساعتی با گدای خود بنشست

رفت آن‌گه به جای خود بنشست

جای در پیش‌گاه خانه گرفت

و آن گدا جا بر آستانه گرفت

بس که بودند هر دو مایل هم

جا گرفتند در مقابل هم

چشم بر چشم و دیده بر دیده

هر زمان سوی یکدگر دیده

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: منبع هلالی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام