گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۵

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

وه! که رفت آن شوخ و بر ما کرد بیداد از فراق

از فراق او به فریادیم، فریاد از فراق!

یار با اغیار و ما محروم، کی باشد روا؟

دشمنان شاد از وصال و دوست ناشاد از فراق

در فراقت حالم از هر مشکلی مشکل‌ترست

هیچ کس را این‌چنین مشکل نیفتاد از فراق

آن که روزم را سیه کرد از فراقت همچو شب

روز او چون روزگار من سیه باد از فراق!

در بهار از نگهت گل بوی وصلت یافتم

وه! که می‌آید خزان و می‌دهد یاد از فراق

داد و فریاد هلالی گفته‌ای: از دست کیست؟

این تغافل چیست؟ فریاد از تو و داد از فراق!

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: منبع هلالی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام