همایون
تاریخ پیوستن: ۲۶م دی ۱۴۰۰
| آمار مشارکتها: | |
|---|---|
حاشیهها: |
۷۸۴ |
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶:
دیدن لطف هستی است که چشم را همانقدر لطیف و زیبا و اسرار آمیز کرده است و بدن را و سختی استخون را نیز به رخس در میآورد
همه عرفان و تصوف جلال دین پی بردن و رخسیدن با دریا و چشمه لطف در هستی و در عدم یا بخشی که به دیده در نمی آید است
و غیر این به هیچ چیز دیگری کار ندارد این غزل زیبا هم خطاب به میراب همین چشمه لطف هستی یعنی انسان است به خود و آنچه در او سخن و لطافت را آشکار میکند
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۹:
لطافت و بیان لطف هستی به زبان شعر و شاعر نیازمند است
و اندیشه یی که توان درک شکوه و توانمندی و فراوانی لطف و چشمه جوشان آنرا و گوناگونی آفریدههای اش
هیچ شاعری چون جلال دین مفتون و واله و غرق در این لطف نبوده است او این مستی و شادی را مدیون شمس است
و هر وقت میخواهد از لطف هستی که سر چشمه همه چیز است بگوید ناگهان آرزوی دیدن شمس به سراغش میاید
زیرا میداند که هر کاری از لطافت ساخته است و بر عکس هیچ کاری از جماد و افسردگی بر نمیآید مگر آنکه یک سرش به نرمی و لطف وصل باشد
راز جلال دین همین آشنایی با ذات لطیف هستی و پی بردن به توانایی آن و نزدیکی هر چه بیشتر به آن است
امروز علم هم به لطافت ماده و چشمه جوشان این لطافت نزدیک تر میشود
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۶:
این شاید تنها غزلی است که جلال دین با اسم خود نیز تخلّص میکند علاوه بر شمس دین
خشمگین از دست فقها و کسانی که به عشق او به شمس بدیده شّک و تحقیر مینگرند
شما را چه کار به عشق مردان شما چون کودکان گردو بازی کنین و مشغول حرام و حلال و بکن نکن خود شوید
خود میگوید برو بخواب و وقت خود را صرف این افراد نکن که بسیار از مرحله پارت هستند
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۴:
شهر دل همیشه بهار همیشه فراوانی
جلال دین اهل این شهر است و از شهر خود تعریف میکند
نه بیماری نه دکتر نه کمبود و مرگ پر از شادی و شیرینی
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۵:
خانه دل فقط جای دل است ولی عاشق هم مرتب به آنجا سر میزند
دل میگوید اینجا خانه من است آفتاب و ماه هم اینجا جای ندارند تو اینجا چه میکنی
گفتم من عاشق دل ریش و پر آرزو هستم به اینجا پناه آوردهام به من رحمی بکن که از من کاری ساخته نیست
ریسمانی بدست من داد و گفت ریسمان را بسوی خود بکش ولی مراقب باش که پاره نشود
این ریسمان چارهها و راهها و بینش خوب را به من نشان میداد و صورت دل نیز با این کشیدن و برخورداری من هر لحظه زیبا تر میشد
خواستم به آن دست برم خشمگین شد و گفت دست خود را کوتاه کن که دل دست یافتنی نیست
این هم ماجرای آن شب
ولی روز که میشود جلال دین صورت دل را در دوست میبیند و آن روز دوست او صلاح دین بود
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۶:
جلال دین دل را همواره بما معرفی میکند و از ویژگیها و تواناییهای آن میگوید
مرکز هستی دل است مرکز هر چه در هستی هست نیز دل است ولی خود دل جایش در عدم است
همه دلها بهم وصلند، نور عقل و خرد و بینش ما از دل است، دل به همه اسرار آگاهی دارد
حال میماند ما چه رابطه یی با دل داریم، هر چه ارتباط بیشتر انسان روشن تر
جلال دین آنقدر با دل آشنا شده که بعضی شبها به دیدار آن میرود و سلامی میکند و احوالپرسی
اینم هم ماجرای آن شب و آنچه دیده است
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:
جلال دین واژه مهمان و مهمانی را زیاد بکار میگیرد
گاه میهمان بزرگ است و گاه میزبان ولی بزرگی این به آن میرسد و آن به این
تا مهمان نباشد میهمانی معنی نمیدهد هر چند بزرگ و با شکوه و سفره رنگین باشد
هستی به زعم جلال دین یک میهمانی با شکوه و شاهانه است که رویدادهای زیادی در آن روی میدهد
و کسانی با این همنشینی به بزرگی میرسند هر چند ممکن است به ظاهر قابل تشخیص نباشند
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۲:
جلال دین در اعماق خود فرهنگ ایرانی را که فرهنگی نوروزی است همیشه پاس میدارد
و آیین مهر و شاهی و همای و سیمرغ و جمشید و فرهنگ پهلوانی و خسروانی جزو واژهها و باورهای کلیدی اوست
و همیشه از آتش و خورشید میگوید و نو شدن خرد و سخن را بر عکس کهنه پرستان میستاید
این انسان است که با چهار عنصر آب و خاک و باد و آتش زندگی میکند بر عکس حیوانات دیگر که از آتش دوری میکنند انسان هوشنگی همیشه با کمک آتش ابزار نو میسازد و خود را نیز تغییر میدهد
و حتا به کمک آتش به آسمانهای دور پرواز میکند
جلال دین عشق را آتش میداند که هر چیز کهنه را میسوزاند و محصولی نو بر میاورد
چون بزازی که همیشه لباس ما را نو میکند و چون انبری که ما را به کوره میبرد و با صورتی نو بیرون میاورد
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۰:
بیان شعر و غزل و حماسه از پهلوانی عارف کامل
یکی از ویژگیهای پهلوان آنست که خود را و توانائی خود را با صدای رسا به گوش همه برساند
چون هدفی جزا آبادانی ندارد نه آنکه کسی را کوچک کند بلکه به همه هنر خود را آموزش میدهد
و کودک را به سیاوش تبدیل میکند و مس را به طلا
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۰:
ما با رازها دست و پنجه نرم میکنیم و راز ورزی را از پیر خود جلال دین میآموزیم
این هم داستان پیر ما که در این میانه ناگاه کمندی او را که درون رازها پرسه میزد بسوی ناز میکشد
مانند خمیری به تنور خود میبرد که بوی خوش نان او همیشه به مشام میرسد
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۸:
پیر ما به آسانی خشمگین نمیشود ولی اگر تشخیص بدهد که هنگام خشم است
وای بر او که مورد این خشم قرار گیرد خشمی آسمانی
ولی باز آن خشم هم چون آتشی است که سازنده و زنده کننده است نه سوزاننده
و خوش به حال آنکه در حیات خود حضور پیری را تجربه میکند
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۱:
عرفان بفارسی راز ورزی میشود و سخن راز آمیز از منطق معمولی پیروی نمیکند
هرچند انسان میکوشد رازها را به زبان آورد ولی دل است که سهم خود را بر میدارد
و سر عقل بی کلاه میماند
جلال دین جایی میگوید :
آخر عشق به از اول اوست
تو ز آخر سوی آغاز میا
آنجا صحبت آب و هوای عشق است اینجا سخن از شاه عشق میکند
پس عشق حقیقتاً آغاز و پایان ندارد و ما با سخن خود دل را گاهی هم خسته میکنیم
و باید هم از دل پوزش بخواهیم
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:
نکته یی زیبا و در خورد تامل در این غزل است و آن پایان عشق است که بهتر از آغاز آن است
انسان توانائی یک تغییر مهم است که در هستی میتواند روی دهد که بازگشت را بی معنا میکند
این معنا با آنکه ما از جایی آمده ایم و باید به آنجا بازگردیم را به چالش میگیرد
چون از جنس راز نیست ولی این یکی که پایان است همواره راز آمیز باقی میماند این کاری است که دل ما میکند و زبان دل را دل میفهمد نه گوش و زبان
یک آب و هوایی هست بنام عدم که دل به آنجا تعلق دارد و دل را بسوی خود میکشد و دل با آن آب و هوا رشد کرده و میکند که با جسم و جماد فرق دارد و اگر علمی نمی نماید برای همین راز آمیز بودن آن است
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۷:
حقیقتا شعری توانمند و خالص است
وجود ما سه بخش تن و جان و دل دارد و برای همه روشن است
کار تن فهمیدن و اندازه گیری و بزمان و مکان در آوردن است تا به حرکت خود سر و سامان دهد
کار جان خوشی است و دنبال شنیدن خبرهای خوش است، آب و هوای خوب و یار خوب شعر خوب نغمه و بوی خوش لیکن از ناخوشیها رنجور میگردد
کار دل کاری کارستان است و آن دیدن است دیدنی ویژه که آنچه ببیند خودش نیز همان میشود این دیدن کار چشم و تن نیست
دل به دل اینگونه راه پیدا میکند عاشق معشوق میشود و هرگز از سخن دل ناخوش نمیشود چون همه یگانه و با همند و همکار در کاری ویژه که تن از آن سر در نمیاورد ولی از زیبایی و شادی آن هم جان و هم تن برخورارند
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹:
جفتی معنی یکسانی، پیوستگی، یاری، هماهنگی، برابری، همگونی، همپائی میدهد
داستان هستی داستانی بی آغاز است آغاز آن تنها توانایی و رهایی و آزادی است
بی رنگی و بی مکانی، بی زمانی، نه شادی و نه روشنایی
تنها چیزی که همیشه بوده و هست عشق نامیده میشود
داستان هستی با عشق ادامه میابد و با عشق هم پایان میپذیرد اگر پایانی داشته باشد
داستانی که هست و بسیار شنیدنی داستان دو دوست است
رازی که مثل روز حس و دریافت میشود اما مثل شب قابل بیان نیست
تنها شاعران هستند که هستی گاه کلامی و پیامی را از لبانشان بیرون میریزد
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۲:
سفر کردن از یک عالم به عالم دیگر راه گشودن رازها و طریق راز ورزی است
اینکار در علم بشر نیز دائما صورت میگیرد
ما از درون راه شیری سفری به بیرون کردیم و پی بردیم که جهان محدود به آسمان
و ستارگان آن نیست بلکه کهکشانهای بسیار دیگری نیز با ما هم سفرند
ما از بیرون ماده سفری به درون ماده کردیم و دیدیم که دنیای دیگری هم هست که
آنرا دنیای کوانتم یا دنیای مستقل مینامیم
این دو دنیای جدید هرگز دست یافتنی نیستند نه دنیای کهکشانها و نه دنیای کوانتم
یکی را دست به آن نمیرسد و یکی به محض دست زدن میمیرد و از کوانتم خارج و ذرّه میشود
جلال دین راهی دیگر جسته است راه دل و به کمک آن به عالمی دیگر راه یافته است که همه عالمهای دیگر
آنجا حضور دارند و یگانه اند و راز آنجا چون ماه زیبایی خود را میافشاند
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۲:
جان و دل انسان توانائی ارتباط با راز هستی را دارد
این باور همیشه با انسان همراه بوده است ولی همیشه
نیز میدانسته است که راز هستی گشودنی نیست
دانشمندان همواره با نهایت تلاش به جنگ راز آمیزی هستی رفته اند
و بسیار رازها را گشودند ولی باز با رازی بزرگ تر روبرو شدند
جلال دین راهی نو و جهانی دیگر را کشف نمود و دریافت که
رویارویی با راز هستی با دریافت و شعور دیگری ممکن است
و آن ورود به دنیای فرخنده لطافت و یگانگی و هماهنگی است
راه آسمان درون است پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۸:
غزل نیستی
نیستی یا عدم به باور جلال دین مشرق انسان است
چیزی و یا نیرویی و یا نقشی و یا کاری و یا نیستی دیگری در هستی هست
که دست و یا گوش هر که را که نیست شود میگیرد و به جاهای خوبی میبرد
و جانی و عقلی دیگر به او میدهد و زندگی دیگر
این صورتی و نقشی است که جلال دین برای ما ترسیم میکند و هر کس میتواند
آنرا تجربه کند و جانی نو برای این صورت نو دریافت کند
سفری به نیستی کردن حتی برای یک لحظه میتواند تجربهیی شیرین باشد
که جلال دین راهنمای خوبی برای این سفر است مطمئن و کار کشته
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴۰:
این غزلی است که دیگر نه از شمس بلکه از آفتاب میگوید
افتابی که از زیر ابر بیرون آمده و هر سردی را گرمی میدهد و هر تلخی را شیرینی
دربان سرزمین زیبایی و مخزن شادیهای زندگی است
میداند که غصهها و تلخیها همه پوچ اند و چون حباب تو خالی
این آفتاب رخشان و خورشید تابان کسی نیست جز جلال دین ما
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۲: