گنجور

حاشیه‌گذاری‌های احمد اسدی

احمد اسدی

تاریخ پیوستن: ۲۰م اردیبهشت ۱۴۰۱

آمار مشارکت‌ها:

حاشیه‌ها:

۸۳


احمد اسدی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:

در خیال این همه لُعبَت به هوس می‌بازم
بو که صاحب نظری نامِ تماشا ببرد


لعبت در زبان فارسی در چند معنی به کار برده شده است که بر اساس لغتنامه های دهخدا، معین و عمید انچه با مفهوم این بیت سازگار است معنی "عروسک" است. دهخدا "لعبت بازی" را معادل عروسک بازی، خیمه شب بازی و شعبده بازی میداند. اما دکتر عباس زریاب خویی در بررسی دقیقی که در کتاب آئینه جام در خصوص این واژه و به خصوص کاربرد آن توسط حافظ انجام داده است، بر اساس شواهد شعری از سایر شعرا به این نتیجه رسیده است که "لعبت بازی" نوعی بازی بوده است که در قدیم با عنوانهای "خیال بازی" و "شب بازی" شناخته میشده است. تفاوت خیمه شب بازی و لعبت بازی در این بوده است که در خیمه شب بازی عروسک ها و لعبت ها از نخ های بسیار باریکی آویزان بودند و گرداننده با آن نخها این عروسکها را به حرکت در میاورده است. اما در لعبت بازی یا همان خیال بازی و شب بازی، سایه عروسکها بر پرده پدیدار میشده است و از این رو حتی در مواردی به آن سایه بازی نیز می گفته اند. این بازی در عربی هم به "خیال الظل" و یا "لعب الخیال یا لاعب الخیال" معروف بوده است. اجزای اصلی این بازی پرده و تاریکی شب بوده است که با استفاده از نور آتش، سایه عروسکها را بر پرده می انداخته اند و با حرکت عروسکها نمایش را اجرا می کرده اند.


حافظ در جای دیگری نیز به همین بازی با عنوان دیگرش یعنی "خیال بازی" اشاره کرده است:

 

سایه افگند حالیا شب هجر
تا چه بازند شبروان خیال


دهخدا در مورد شب بازی چنین مینویسد: 


"شب بازی . [ ش  ] (حامص مرکب ) بازی کردن در شب . نمایش (تئاتر) است . در قسمی از شب بازی ، لعبت ها نشان می دادند برای بازی تئاتر و از قدیم در فارسی دو لفظ بوده است اول شب بازی و دیگر شبیه درآوردن که دوم مخصوص تعزیه بود."


شعرای فارسی زبان لعبت بازی را در مفهوم نمایش سایه عروسک ها بر پرده در موارد زیادی استفاده کرده اند. به عنوان مثال نظامی گفته است:

 

چو در بازی شدند آن لعبتان باز
زمانه کرد لعبت بازی آغاز

 

جهان ناگه شبیخون سازیی کرد
پس آن پرده لعبت بازیی کرد

 

لذا در بیت حافظ


در خیال این همه لُعبَت به هوس می‌بازم
بو که صاحب نظری نامِ تماشا ببرد


واژگان خیال، لعبت میبازم (لعبت بازی میکنم)، نظر و تماشا همگی از اصطلاحات نمایش (تئاتر) خیال بازی یا لعبت بازی بوده اند. واژه هوس در این بیت به معنای آرزو و اشتیاق و واژه "بو که" به معنای "به امید اینکه" به کار رفته است.


حافظ در این بیت خود را به کارگردان این بازی تشبیه کرده است که لعبتک هایی از خیال خود انگیخته و بر پرده نمایش آورده است و در آرزوی تماشاگر هنرشناسی است که هنرنمایی او را ببیند. 


دکتر زریاب خویی در کتاب آئینه جام میگوید همچنانکه تصاویر خیال در پرده شب بازی منعکس میشود، تصاویر خیال شاعر نیز که معانی باشند در پرده الفاظ منعکس میشوند. آتشی که بازیگران لعبت بازی می افروزند سایه لعبت ها را بر پرده می افکند و خلاقیت شاعر نیز همچون شعله ای تصاویر معانی را در پرده الفاظ می نمایاند.

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۳ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶:

جانْ بی جمالِ جانان میلِ جهان ندارد

هر کس که این ندارد حقّا که آن ندارد

 

واج آرایی حرف جیم با چهار بار تکرار در مصراع اول، ترکیب گوش نوازی از حروف را ایجاد کرده است. تکرار دقت نظر و لطافت همیشگی در کلام حافظ.

 

او در این بیت میگوید که جان او بدون جلوه ی زیبایی جانان اشتیاقی به دنیا ندارد. در مصراع دوم هم با واژه های این و آن به مصراع اول اشاره میکند. می‌دانیم که حافظ در چندین مورد واژه "آن" را در معنای لطیفه و راز نهانی و غیر قابل وصف در دلبری تعریف کرده است.

 

شاهد آن نیست که موییّ و میانی دارد

بندهٔ طلعتِ آن باش که آنی دارد

 

اما حافظ واژه "آن" در مفهوم حسن و راز دلبری (که متمایز از زیبایی ظاهری است) را فقط برای بت، دلبر و معشوق به کار برده است. در این بیت او میگوید: "هر کس" که این ندارد. حقا که آن ندارد. لذا مفهوم دلبرانه واژه "آن" را نمی‌توان برای "هر کس" به کار برد و چنین مفهومی در این بیت از واژه "آن" استنباط نمیشود.

 

چنین به نظر میرسد که در این بیت حافظ با کلمه "این" به "جانان" اشاره میکند و با کلمه "آن" به "جان".

ترکیب دوگانه جان و جانان ترکیبی است که حافظ در ابیات بسیار زیادی آنها را در کنار هم قرار داده و ارتباط مستقیم بین این دو را با مضامین متفاوتی توصیف کرده است.

 

گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد

ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

 

با تناظر کلمات "این و آن" با "جانان و جان"، حافظ میگوید کسی که جانانی ندارد، در حقیقت جانی نیز ندارد. این مضمون را شعرای پیش از حافظ هم به کار برده اند. به عنوان مثال خواجوی کرمانی که حافظ از او تاثیر زیادی گرفته است میگوید:

 

کسی کو دل برِ جانان ندارد

دلی دارد ولیکن جان ندارد

 

یا ابیات زیر به ترتیب از همام تبریزی و سیف فرقانی که هر دو پیش از حافظ سروده اند:

 

مگر سنگین دل است و جان ندارد

هر آن کس کاو چو تو جانان ندارد

 

کسی کو همچو تو جانان ندارد

اگر چه زنده باشد جان ندارد

 

دهخدا واژه جانان را حاصل اضافه شدن "الف و نونِ نسبت" به جان میداند و میگوید این واژه ابتدا جانا ( به معنی ای جان) بوده است که برای زیبایی و غنای تلفظ به جانان تغییر یافته است. در فرهنگ لغت معین نیز این واژه به معنای دلبر زیبا و بسیار دوست‌داشتنی آمده است که عاشقش او را مانند جان خود دوست دارد و معانی دیگر آن محبوب و معشوق است.

 

لذا میتوان اینطور برداشت کرد که مضمون بیت همان عشق است که حافظ مثل همیشه به آن اصالت می‌دهد و زنده بودن را با آن تعریف میکند:

 

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید.

 

در مورد فن غزلسرایی حافظ و ارجاع واژه های این و آن در مصراع دوم به جانان و جان در مصراع اول، توجه به این نکته خالی از لطف نیست که هر جا حافظ از این فن برای ارجاع کلمات "این و آن" به واژه های دیگر استفاده میکند، کلمه دورتر با آن و کلمه نزدیکتر با این اشاره می‌شود مثلا:

 

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

که به کامِ دلِ ما آن بشد و این آمد

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷:

دل ما به دور رویت ز چمن فَراغ دارد

که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد

 

در این غزل حافظ یکی از سخت ترین قافیه های ممکن را برگزیده است. قافیه "الف و غین" در کلمات فراغ، ایاغ، چراغ و ... با توجه به تعداد بسیار کم کلمات هم قافیه، محدودیت زیادی برای انتخاب واژه ها و پردازش مضامین شاعرانه ایجاد میکند اما حافظ با توانایی بی نظیر خود از همین قافیه یکی از زیباترین غزلیات را با شاهکاری از ایهام در معانی کلمات سروده است.

 

یکی از سوالاتی که در مورد این غزل مطرح میشود این است که چرا کلمه "فراغ" سه بار به عنوان قافیه تکرار شده است. اضافه بر بیت فوق حافظ در ابیات دوم و ششم این غزل نیز این کلمه را به عنوان قافیه استفاده کرده است.

 

سرِ ما فرونیآید به کمانِ ابروی کَس

که درون گوشه‌گیران، ز جهان فَراغ دارد 

 

من و شمعِ صبح‌گاهی سِزَد ار به هم بِگرییم

که بسوختیم و از ما بتِ ما فراغ دارد

 

نکته ای که سبب پرسش در مورد تکرار قافیه میشود این است که اگر چه یک بار تکرار قافیه مصراع اول در سایر ابیات، در محدودیتهای قافیه پردازی در غزل تعریف شده و حافظ خود نیز در غزلیات دیگر نظیر "ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر" از آن استفاده کرده است، اما کلمه "فراغ" در این غزل سه بار تکرار شده است. پاسخ این است که حافظ این کلمه را در معنای متفاوت در ابیات تکرار کرده است. زیبایی این تکرار آن است که نه تنها این کلمه در سه معنای متفاوت به کار برده شده است، بلکه در هر بار تکرار نیز به صورت ایهام در دو معنای همزمان استفاده شده است.

 

بهتر است اول معانی مختلف کلمه فراغ را در لغتنامه ها مرور کنیم:

 

فَراغ (با فتحه ف): 

معنای اول: دهخدا: آسایش، آسودگی و فراغت (بی نیازی و وارستگی)

معنای دوم : دهخدا: خلوت

فِراغ (با کسره ف) :

معنای اول: عمید، دهخدا و اسدی: باد سرد تابستانی

معنای دوم: دهخدا : کمان تیردورانداز، پیکانهای پهن، کمانی که زخم پیکانش فراخ باشد.

فُراغ (با ضمه ف):

دهخدا و معین: فروغ و روشنی

 

حافظ این کلمه را در هر بار تکرار در یک معنای اولیه و یک معنای ایهامی با توجه به سایر کلمات هر بیت به کار برده است.

 

دل ما به دور رویت ز چمن فَراغ دارد

که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد

 

در این بیت در معنای اول، کلمه فراغ معنای بی نیازی میدهد و نشان بی نیازی شاعر به چمن است چرا که او به زیبایی روی معشوق دلباخته است و نیاز و اعتنایی به چمن ندارد. او میگوید که دلش گرفتار است و مانند سرو که در زمین ثابت است، به جایی نمیرود. نکته این است که واژه ی "پایبند" نیز در معنای دیگرش همان پابند و فریفته و مفتون است که در اینجا آن معنا نیز برداشت میشود. حافظ در این بیت به داغ دل خود نیز اشاره میکند و با تشبیهی زیبا، داغ دلش را به لکه های سیاه لاله تشبیه میکند. نکته دیگری که باید در مورد برداشت اول از این بیت اشاره کنیم این است که واژه "دور" نیز هم معنای گردی صورت معشوق میدهد و هم به معنای دوره و زمان جلوه گری چهره او.

 

اما در همین بیت، با توجه به مراعات نظیر در کلمات چمن، سرو و لاله، میتوان معنای باد سرد تابستانی را نیز از کلمه فِراغ با خوانش کسره در اول کلمه برداشت کرد. لطافت روی دلبر برای شاعر میتواند مانند نسیم خنک تابستان دل انگیز باشد.

 

اما شاهکار حافظ در این غزل بی شک در بیت دوم است.

 

 سرِ ما فرونیآید به کمانِ ابروی کَس

که درون گوشه‌گیران، ز جهان فَراغ دارد 

 

در برداشت اول از معنای بیت، با در نظر گرفتن معنای بی نیاز برای "فراغ"، حافظ میگوید که سرِ او به خاطر زیبایی انحنای ابروی کسی خم نمیشود زیرا درون او گوشه گیر و عزلت گزین است و از جهان بی نیاز است. واژه فِراغ در این بیت میتواند معنای خلوت هم بدهد و همان خلوت گوشه نشینی باشد. 

اما با واکاوی بیشتر این بیت آشکار میشود که واژگان مرتبط با تیراندازی با کمان به زیبایی در بیت قرار گرفته اند.

 

کمان که به عنوان شکل ابروی زیبارویان درمعنای اول به کار رفته، در معنای دوم همان سلاح کمان است. واژه "گوشه" در یکی از معانی خود اختصاصا معنای دو انتهای کمان میدهد که زه را به آن میبندند و دهخدا آنرا چنین معنا میکند:

گوشه کمان ؛ هر یک از دو قسمت نزدیک به دو سر کمان ، راغ . خم گوشه کمان 

 

 "سر فرو آوردن" در معنای اول به معنای خم شدن و تسلیم و در معنای دومش به مفهوم نزدیک شدن دو گوشه کمان در اثر کشیدن زه است همانطور که عنصری میگوید:

 

هر آن کمان که بجنباندش کس او بکِشد

چنانکه سر بهم آرند گوشه های کمان 

 

"فِراغ" هم در واژگان تیر و کمان همانطور که قبلا گفته شد معنای کمان تیردورانداز، پیکانهای پهن و کمانی که زخم پیکانش فراخ باشد را میدهد. بر همین اساس از واژه "جهان" نیز مفهوم جهنده را می‌توان استنباط نمود، همانطور که فردوسی میگوید:

 

به پیش اندر آمد یکی تند ببر

جهان چون درخش و خروشان چو ابر

 

واژه "گوشه گیر" اما در چند معنا در ادبیات تیر و کمان به کار رفته است و فراوان در ابیات شاعران دیگر هم در کنار کمان به کار رفته است. من در این مورد تحقیقی انجام دادم و اضافه بر بررسی این کلمه در ادبیات شاعران ایران، کتاب "آداب الحرب و الشجاعه" نوشته فخر مدبر نیز در مورد سلاح کمان و واژگان قدیمی آن مرور کردم.

اولین معنای "گوشه گیر" به عنوان اسم در واژگان تیر و کمان یعنی کسی که سنگر گرفته است (گاهی نیز فعل امر است به معنای سنگر بگیر)

 

ز چشم و ابروی او گوشه گیر شو، خسرو

ز ترک مست حذر به چو در کمان آویخت (امیر خسرو دهلوی)

 

معنای دوم با توجه به شکل خمیده کمان است که گاهی کنایه از ضعف و انزوا میشود و بسیار در اشعار شاعران استفاده شده است:

 

سه دیگر ز نادیدن گیو شیر

قدش چون کمان گشته بد گوشه گیر (عثمان مختاری)

 

نمی‌بینی کمان چون گوشه گیر است

بر او آوازهٔ زه ناگزیر است (عبید زاکانی) 

این بیت به اتصال زه به گوشه های کمان هم اشاره دارد.

 

تا نفس باقی‌ست ظالم نیست بی‌فکر فساد

گوشه‌گیر فتنه می‌باشدکمان را تا دم است (بیدل دهلوی)

 

در برخی منابع که از اعتبار آن مطمئن نیستم به شیار روی کمان که پیکان برای ثابت ماندن در آن قرار میگیرد هم "گوشه گیر" گفته اند و همچنین برای نشان رفتن به سمت هدف:

 

ترسم کمان نشان ملامت کند تو را

این گوشه گیر، سخت در آغوش می کشد (سعیدا)

 

با توجه به این بررسی، واژه های "سر فرو آمدن"، کمان، گوشه گیر، جهان، و فِراغ همگی از واژگان تیراندازی با کمان محسوب میشوند واین بیت در معنای ایهامی خود گویی به تیرِ غمزه از کمان ابروی زیبارویان اشاره میکند و میگوید در مقابل آن از سمت شاعر اما کمان برای پرتاب خم نمیشود. حال اگر فَراغ معنای آسودگی بدهد دلیل این خم نشدن آن است که کمان او از تیر جهنده فارغ و خالیست و اگر از فِراغ معنای پیکان بزرگ برداشت شود، به نظر می رسد او میگوید که تسلیم تیر غمزه از کمان ابروی دیگران نمیشود زیرا در درون کمان خود، پیکان بزرگ جهنده ای دارد. (که میتواند به جلوه معشوق خود که در بیت اول گفت اشاره داشته باشد)

 

و درنهایت در بیت 

 

من و شمعِ صبح‌گاهی سِزَد ار به هم بِگرییم

که بسوختیم و از ما بتِ ما فراغ دارد

 

با برداشت معنای بی نیازی از کلمه فَراغ، حافظ میگوید که سزاوار است که او و شمعی که تا صبحگاه سوخته است هر دو بگریند زیرا معشوق به آنها بی اعتناست. در معنای دوم اما وقتی "فُراغ" معنای فروغ و روشنی میدهد، گویا حافظ و شمعی که تا صبح سوخته باید بگریند زیرا فقط برای معشوق نورافشانی و مجلس افروزی کرده اند و معشوق این دو را فقط برای فروغ مجلس خود خواسته است.

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵:

عَماری دارِ لیلی را که مَهدِ ماه در حکم است

خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

 

عَماری به معنای کجاوه است و محمل، اتاقک چوبی روباز یا دارای سایبان که دو تای آن را در دو طرف شتر یا قاطر می‌بندند و بر آن سوار می‌شوند. در زمان قدیم که خودرو وجود نداشته برای سفر در این اتاقک می نشستند. عَماری دار به معنای ساربان است که کنترل حرکت در دست اوست. 

 

حافظ از خدا می‌خواهد که در دل ساربانِ قافله لیلی بیندازد که از مسیری برود که مجنون در آنجاست. مفهومی که دقیقا حافظ برای شیرین و فرهاد نیز به کار برده است:

 

یا رب اندر دلِ آن خسرو شیرین انداز

که به رحمت گذری بر سرِ فرهاد کند

 

اما حافظ در مورد عماری دار لیلی به نکته دیگری هم اشاره می کند. اینکه مهدِ ماه در حکم اوست. مهد به معنای گهواره است و معنای کجاوه و محمل هم می‌دهد. ماه نیز اشاره به لیلی است و زیبایی او. لذا مهد ماه همان عماری لیلی است که حرکتش در اختیار ساربان است. اما اینکه چرا حافظ از عبارت زیبای مهد ماه استفاده کرده است جدای از شیوایی ترکیب این دو کلمه به باوری قدیمی در خصوص ماه نیز اشاره دارد. 

 

در گذشته باور بر این بوده است که ماه کامل باعث بروز پریشانی روان و جنون در برخی انسانها می‌شود. منابع زیادی در مورد این باور در فرهنگهای مختلف از جمله ایران نوشته اند. در ادبیات ایران نیز این باور به شکل تاثیر ماه در افزایش شیدایی و مجنون شدن عاشقان تصویر شده است. به عنوان مثال حافظ میگوید:

 

شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو

ابرو نُمود و جلوه‌گری کرد و رو ببست

 

و مولانا میگوید:

 

سرِ ماهست و من مجنون مجنبانید زنجیرم

مرا هر دم سرِ مه شد، چو مه بر خوان من باشد

 

با این برداشت می‌تواند گفت که اضافه بر تشبیه زیبایی لیلی به ماه، واژگان ماه و مجنون با نگاهی هم به این باور شاعرانه ی تاثیر ماه بر جنون در یک بیت قرار گرفته اند.

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱:

عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتاد

عارف از خندهٔ مِی در طمعِ خام افتاد

 

این غزل یکی از زیباترین غزلیات عرفانی حافظ است. عکس روی معشوق در جام می افتاده است و از جلوه اش عارف، که همیشه حافظ او را بزرگ و محترم خطاب میکند، در طمع خام افتاده است. در غزلیات حافظ این تنها جایی است که از عارف با واژگانی که بیانگر نوعی کاستی به نظر میرسد یاد می‌شود. اما طمع خامی که حافظ اشاره میکند چیست؟ برای بررسی این عبارت خوب است بیت را واکاوی بیشتری کنیم.

 

عبارت "آینه جام"، هم میتواند به شیشه جام اشاره کند و هم به سطح بازتاب دهنده و صاف شراب که در آن تصویر منعکس می‌شود. تعبیر دوم شاعرانه تر است و با توجه به استفاده از عبارت " خنده می" در مصراع دوم، به نظر دیدن عکس یار در سطح شراب مناسب تر است.

 

 حباب وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

 

عبارت " خنده می" به تعبیر محققانی نظیر بهاء الدین خرمشاهی و محمد سودی بسنوی، میتواند به تشبیهی برای سه حالت تلقی شود.

 

اول، ریختن شراب از صراحی به جام که با توجه به دهانه تنگ صراحی، برای ورود هوا صداهای منقطعی می‌دهد که به قهقهه تشبیه می‌شود.

دوم، لرزش و حرکت امواج سطح شراب

سوم، شکل باز دهانه جام که به دهان باز و خندان تعبیر می‌شود و خنده ی ظرف جام است نه محتوای آن، همانگونه که حافظ میگوید: با دل خونین، لب خندان بیاور همچو جام

 

به نظر میرسد که منظور حافظ از عبارت " خنده می" یکی از تعابیر اول یا دوم است و خنده جام مورد نظر او نیست. اگر تصویر معشوق بر آینه سطح شراب افتاده باشد، گویا جام در سکون است و "خنده می" هم میتواند به لرزش موج سطح شراب تعبیر شود چرا که "آینه جام" و "خنده می" در این حالت با هم متناسب ترند. به تعبیر صائب تبریزی: موج شراب و موجه آب بقا یکیست.

 

حافظ توضیحات و توصیفاتی از این عکسِ افتاده در جام را دو بیت بعد ارائه کرده است. لذا سه بیت اول را باید با هم مرتبط دانست:

 

عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتاد

عارف از خندهٔ مِی در طمعِ خام افتاد

 

حُسن رویِ تو به یک جلوه که در آینه کرد

این همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاد

 

این همه عکسِ می و نقشِ نگارین که نمود

یک فروغِ رخِ ساقی‌ست که در جام افتاد

 

حافظ در بیت اول و دوم کسی را با واژه "تو" خطاب میکند و در بیت سوم واژه "ساقی" را به کار می برد. گویی معشوقی که منظور حافظ است همان ساقی است که می را در جام ریخته است. آنچه که حافظ از ساقی دیده است عکس است و نقش، که در این سه بیت دو بار به هر کدام اشاره کرده است. اما از آن سو، آنچه از حضور ساقی نمودار شده است، حُسن، جلوه و فروغ است و آنچه عکس و نقشِ این جلوه حُسن و فروغ را نمایان میکند، آینه است و جام. این واژگان، گویی برای ما بخشی از لغتنامه ادبیات عرفانی ایران است. حتی اگر بخواهیم از بررسی مفهوم عمیق این تعابیر عرفانی با توجه به پیچیدگی آن صرفنظر کنیم، بارها این ترکیب لغات را در جای جای اشعار عرفانی برای توصیف حال تماشا و مکاشفات عارفانه دیده ایم. حافظ هم که جایی خود را "عارف وقت خویش" میداند، آنجا که به بیان حالات عارفانه میرسد از همین واژگان استفاده کرده است. او در غزل عارفانه "دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند" نیز آنچه دیده است را در قالب عباراتی چون " جامِ تجلیِ صفات"، یا " خبر از جلوه ی ذات" بیان کرده است.

 

نکته این است که در بیت دوم این غزل، حافظ " این همه نقش" را نتیجه " یک جلوه" و "این همه عکس" را نیز " یک فروغ رخ" میداند. من بضاعت ادراک و توصیف این مفهوم عارفانه را ندارم و این نوشته نیز برداشتی است از لایه لفظی و ادبیاتی این ابیات ، اما دوگانه " یک" و "این همه" بیانگر آن است که گستردگی جلوه ی آن یک فروغ از منظر حافظ چگونه است.

 

با این توضیحات و نگاهی به توصیفات عرفانی کسانی مثل مولانا و عطار از مشاهده جمال حقیقت، چنین استنباط می‌شود که مشاهده جلوه و تجلی معشوق( یا به تعبیر حافظ جلوه ذات) در آینه جام ( که همان آیینه دل است) ممکن، اما تماشای بی واسطه از ذات ناممکن و خیال خام است، همان طمع خامی که عارف در آن افتاده و به معنای آرزوی ناممکن ترجمه می‌شود. چنانکه عطار میگوید:

 

ای بی نشانِ محض، نشان از که جویمت

گم گشت در تو هر دو جهان، از که جویمت؟

 

اما ایهامی نیز در عبارت "طمع خام" نهفته است.

 

یکی از معانی واژه خام به معنای شراب نورس و درمقابل شراب پخته است و معروف است که شراب خام بهتر است از پخته. حافظ در چند مورد به عبارت "شراب خام" اشاره کرده است.

 

زاهد خام که انکار می و جام کند

پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد

 

اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته

به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی

 

با این نگاه واژه خام به جای آنکه صفت باشد برای طمع، میتواند اشاره باشد به شراب خام. در این صورت، "طمع خام" در مفهوم سودای شراب خام خواهد بود که خنده می یا موجهای سطح شراب در دل عارف انداخته است.

 

مشابه این تعبیر را حافظ در جای دیگری نیز به کار برده است:

ساقی ار باده از این دست به جام اندازد

عارفان را همه در شرب مدام اندازد

 

لذا میتوان گفت که یا عارف با دیدن جلوه معشوق در آیینه جام، آرزوی ناممکن تماشای بی واسطه داشته است و یا به تعبیری دیگر آرزوی نوشیدن از آن شراب خامی که ساقی جلوه گر او در جام ریخته است. 

 

از منظری دیگر، خالی از لطف نیست اشاره کنیم که سلمان ساوجی، شاعر خوش قریحه معاصر حافظ، نیز غزل مشابهی با همین مضامین سروده است:

 

در ازل، عکس می لعل تو در جام، افتاد

عاشق سوخته دل، در طمع خام افتاد

 

اگر چه سلمان از نظر زمانی حدود یک تا دو دهه از حافظ مقدم تر است، اما مشخص نیست کدام یک از این دو شاعر به استقبال دیگری رفته است. هر چه هست ارتباط مستقیم مفاهیم این دو غزل بدیهی است.

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۹ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶:

تَنَت به نازِ طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزردهٔ گزند مباد

 

 

هم آوایی کلمات ناز، نیاز و نازک و تکرار حرف "ز" به خصوص در مصراع دوم، موسیقی کلام را دلپذیر و زیبا کرده است. دقت نظر حافظ در واج آرایی و موسیقی آواها و انتخاب و چیدمان کلمات، حتی در ساده ترین بیتهای اشعارش، حیرت انگیز است.

 

سلامتِ همه آفاق در سلامتِ توست

به هیچ عارضه شخصِ تو دردمند مباد

 

واژه "سلامت" در این بیت در دو معنای متفاوت به کار رفته است. با توجه به لغتنامه دهخدا میتوان گفت که کلمه "سلامت" در تکرار اول به مفهوم "امنیت، صلح" و در تکرار دوم به مفهوم "تندرستی" به کار رفته است.

 

تضاد واژگان "همه" و "هیچ" نیز در این بیت قابل توجه است. 

 

لازم به ذکر است که در فرهنگ لغت عمید برای واژه "شخص" چند معنا ارائه شده که از آن بین این کلمات با مفهوم این بیت سازگار هستند: 

 

- خود (برای تٲکید)؛ (خود شما)

- بدن؛ کالبد؛ تن.

- شخص اول مملکت، ارجمندترین و گرامی‌ترین شخص که در مملکت مقامش از همه بالاتر باشد؛ پادشاه؛ رئیس دولت

 

به نظر میرسد که هر سه معنا از این بیت برداشت می‌شود.

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:

در چینِ طرهٔ تو دل بی حِفاظِ من

هرگز نگفت مسکنِ مألوف یاد باد

 

عبارت " دلِ بی حفاظ" در نگاه اول کمی ناشنیده و مهجور به نظر می رسد. شاید عبارت‌هایی مثل "دلِ بی قرار" و "دلِ بی پناه" برایمان آشناتر باشند.

 

در لغتنامه دهخدا، کلمه "حفاظ" اضافه بر معنای پناه، نگهداری، مانع و معانی مشابه اینها، معنای عفاف، پرهیزگاری، خویشتن داری و مستوری هم می دهد.

 

مرنج حافظ و از دلبر‌ان حِفاظ مجوی

گناه باغ چه باشد چو این گیاه نَرُست

 

در این غزل حافظ گویی " دل بی حفاظ" را در معنای "دل بی قید و بند" به کار برده و دقیقا همان را منظور داشته که در این بیت:

 

تا دلِ هرزه گردِ من رفت به چینِ زلف تو

زان سفرِ درازِ خود عزمِ وطن نمی کند.

 

و نگاهی دوباره به بیت موضوع صحبت ما:

 

در چینِ طرهٔ تو دل بی حِفاظِ من

هرگز نگفت مسکنِ مألوف یاد باد

 

در هر دو بیت حافظ می گوید که دل او پیش از این ،به قول خودش، "هر جایی" بوده است.

 

دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی

که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود

 

 اما از وقتی در حلقه زلف معشوق گرفتار شده است، دیگر یاد دوران قبل از به بند افتادن نمی‌کند و میلی نیز به آن ندارد. هر چند بدیهی است که دل حافظ در حلقه زلف یار " بی پناه" نیز هست. لذا به نظر میرسد حافظ واژه " بی حفاظ" را به کار برده است که هر دو معنا را به شنونده منتقل کند.

 

از سوی دیگر، زیبایی استفاده از کلمه "چین" در این است که هم به حلقه زلف نگار اشاره دارد که دل او در آن گرفتار است، و هم به کشور چین. دراز بودن زلف یار هم بیانگر سفر طولانی به کشور چین است که دل حافظ پس از آن سفر و در بند شدن به حلقه زلف یار دیگر به وطن باز نگشته و از آن یادی نمی کند.

 

 اگر با نگاه طنازی کلمه "حفاظ" را به معنای "مراقب" تلقی کنیم آنگاه با کلمه ی " حافظ" هم مترادف میشود. آیا "دلِ بی حافظ" می تواند اضافه بر مضامین بالا، مورد نظر " حافظِ بی دل" بوده باشد؟ نمی‌دانم. شاید. هر چند وقتی به مصراع 

 

مرنج حافظ و از دلبر‌ان حِفاظ مجوی

 

و واج آرایی آن می اندیشم گمان میکنم که شاعر نازک اندیش ما، جناس " حافظ" و "حفاظ" را هم مورد نظر داشته است.

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:

ز انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخ

از این فسانه هزاران هزار دارد یاد

 

روشن است که در این بیت حافظ میگوید که از تحولات روزگار تعجب نکن زیرا در دنیا از این دگرگونی ها بسیار اتفاق افتاده است. با نگاهی به دو بیت بعد و اینکه اسامی پادشاهان ایران باستان را با تاکید بر ناپایدار بودن حکومت آنها بیان کرده است، به نظر میرسد مفهوم اولیه از کلمه انقلاب همان دگرگونی های قدرت حاکمان و تحولات اجتماعی مرتبط با آن باشد. اتفاقی که حافظ در دوران خود چند بار با آن مواجه شده است. 

 

اما در بیان شاعرانه همین مفهوم، کلمه انقلاب میتواند به صورت ایهام، به دگرگونی های فصل در زمین که به آنها انقلاب تابستانی و انقلاب زمستانی می‌گویند، هم اشاره کند.

 

واژه "مدار" که حافظ به عنوان فعل در عبارت " عجب مدار" به کار برده است، به صورت مجزا از مفهوم این جمله، میتواند به عنوان یک اسم در مفهوم مسیر گردش ستارگان به کار رود. در این صورت، کلمه های " انقلاب، زمانه، مدار و چرخ" همگی می‌توانند به واژگان علم نجوم هم اشاره داشته باشند. بیانی شاعرانه که جدا از مفهوم ناپایداری وضع روزگار و دوران پادشاهان، با واژگان نجومی و تحولات فصلی نیز تناسب دارد.

 

انقلاب زمستانی (در نیم‌کره شمالی) در ستاره‌شناسی لحظه‌ای است که خورشید از دید ناظر زمینی در حضیض یا پایین ترن ارتفاع از افق قرار دارد و انقلاب تابستانی (در نیم‌کره شمالی) لحظه‌ای است که خورشید از دید ناظر زمینی در اوج قرار دارد.

 

انقلاب زمستانی در نیم‌کرهٔ شمالی یکم دی و انقلاب تابستانی در نیم‌کرهٔ شمالی یکم تیر ماه است که در انگلیسی به آنها به ترتیب winter solstice و summer solstice می‌گویند.

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۲ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷:

بیاضِ رویِ تو روشن چو عارِضِ رُخِ روز

سوادِ زلفِ سیاهِ تو هست ظلمت داج

 

 

واج آرایی حرف "ر" با پنج بار تکرار در مصراع اول بسیار گوش نواز است. حروف " س"، "ز" و "ظ" نیز که هم مخرج هستد، و در خوانش آوای مشابه هم دارند، پنج بار در مصراع دوم تکرار شده اند.

 

واژگان بیاض، روشن و روز در مصراع اول مترادف و بیانگر رنگ سفید هستند. واژگان روی، عارض و رخ نیز در مفهوم چهره مترادف هستند. واژگان سواد، سیاه، ظلمت و داج( شب تیره) نیز مترادف و بیانگر رنگ سیاه هستند. تکرار متوالی کلمات مترادف بیانگر تسلط بی نظیر حافظ در بکارگیری و چیدمان واژه هاست. تضاد مصراع اول با مصراع دوم در تضاد سپیدی و روز است با سیاهی و شب.

 

بدیهی به نظر میرسد که حافظ در ترکیب " عارضِ رخِ روز" واژه های عارض و رخ را پشت سر هم به یک معنا به کار نمی‌برد، چرا که چهره ی چهره ی روز شاعرانه نیست. به نظر میرسد که کلمه "عارض" به عنوان اسم فاعل از "ع ر ض" و با معنای عرضه کننده و ارائه کننده مورد نظر او بوده است.

 

لبِ تو خضر و دهانِ تو آبِ حیوان است

قدِ تو سرو و میان موی و بَر، به هیئت عاج

 

 

خضر در روایات اسلامی و عرفانی کسی است که به آب حیات دست یافته و جاودان شده است. او راهنمای کسانی است که در پی این آب هستند. در اینجا، لب معشوق به خضر تشبیه شده، زیرا لب معشوق راهنمای عاشق به سوی دهان معشوق (آب حیوان، یعنی آب حیات) است. به‌عبارت دیگر، عاشق از لب معشوق راهی به چشمه جاودانگی عشق و حیات معنوی پیدا می‌کند.

 

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۲ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

سوادِ لوحِ بینش را عزیز از بهرِ آن دارم
که جان را نسخه ای باشد ز لوح خالِ هندویت


کلمه "سواد" از ریشه "س و د" در زبان عربی گرفته شده است و هم ریشه با "أسود"
به معنی رنگ سیاه است. از آنجا که نوشته‌ها معمولاً با مرکب سیاه یا دوات نوشته می‌شدند، در عربی و فارسی، واژه "سواد" به معنی "نوشته" و "دستخط" نیز به کار رفته است. از همین رو، به کسانی که قابلیت نوشتن و یا خواندن را داشتند "باسواد"  گفته می‌شد. در گذشته، دانستن خط و کتابت از نشانه‌های دانش و علم بود، بنابراین "سواد" به معنی "علم و دانش" نیز گسترش یافت.

لوح به معنای صفحه‌ای صاف و گسترده است  و همچنین به معنای تخته‌ای که برای نوشتن به کار می‌رود.

 "بینش" یکی از حواس پنجگانه یا همان "بینایی" است که در معنای درک و فهم و قابلیت تحلیل هم به کار می رود.

واژه "هندو" در زبان فارسی قدیم گاهی به معنای سیاه‌پوست یا کسی با رنگ تیره به کار می‌رفته است. در فرهنگ لغات دهخدا نیز "سیاه" یکی از معانی هندو است.

در ادبیات فارسی، خال هندو به خالی سیاه و کوچک گفته می‌شود که معمولاً بر چهره معشوق تصور می‌شود و در اشعار عاشقانه نمادی از زیبایی، فریبندگی و جذابیت معشوق است.

سوادِ لوحِ بینش را عزیز از بهرِ آن دارم

که جان را نسخه ای باشد ز لوح خالِ هندویت

حافظ در این بیت "لوح بینش" را در مفهوم صفحه چشم به کار برده است و " سواد لوح بینش"  را در مفهوم سیاهی (یا مردمک) چشم. لذا میگوید که سیاهی چشم را از آن جهت عزیز می دارد که نمونه یا مثالی است از خال سیاه معشوق.

اما چرا حافظ "خال هندو" را با همه کوچکی در قالبی بزرگ با عنوان " لوحِ خالِ هندو" تعریف می‌کند؟ اینجا میتوان با برداشت لایه ای دیگر از معانی کلمات، به مفهوم ضمنی دیگری نیز رسید.

 در شعر فارسی، خال معشوق نمادی از فریبندگی، رمز و راز، و جاذبه غیرقابل‌توصیف است. همان‌طور که یک لوح حاوی نوشته‌ای مشخص است، خال معشوق نیز حاوی اسرار دلبرانه است که عاشق را مجذوب خود می کند. گویی "لوحِ خالِ هندو" کتابی است که رازهای خال سیاه معشوق و اسرار عشق و زیبایی او را در خود ثبت کرده است.
 این تشبیه تأکید می‌کند که هرچند خال ظاهراً کوچک است، اما ارزش و معنای آن چنان عمیق است که می‌توان آن را به یک صفحه‌ی پر از رازهای عاشقانه تعبیر کرد. حافظ اسرار این خال چهره ی معشوق را آنقدر شگرف می داند که حتی رموز اغوا شدن آدم در بهشت برای خوردن گندم را هم در خود دارد:

 

خال مشکین که بدان عارض گندمگون است
 سِرِّ آن دانه که شد رهزن آدم با اوست

 

با برداشت این مفهوم از "لوحِ خالِ هندو" گویی حافظ واژه "سواد" را در مفهوم "خط و نوشته"، "لوح" را در مفهوم صفحه ای که بر آن چیزی بنویسد و "بینش" را در مفهوم "درک و فهم" به کار برده است. این معانی به واژگان "سواد، لوح و نسخه" تناسبی از جنس "نوشت افزار" می‌دهد که بسیار شاعرانه به نظر میرسد. شاید در این برداشت ایهام گونه، واژه "جان" در مصراع دوم هم جلوه نمودارتری در بیت داشته باشد، چرا که در تشبیه "مردمک چشم" به "خال هندو"، حوزه ی تشبیه زیبایی جسم است و محدود به چهره. اما اگر رموز خال سیاه به عنوان لوحی از اسرار عشق مورد نظر او باشد، حافظ محتویات کتاب ادراک و بینش خود را رونوشتی از اسرار دلربایی معشوق در جان خود می داند. گویی هرچه می‌بیند و ادراک می‌کند جلوه زیبایی اوست، پس برایش گرامی است.

 

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم


و به عنوان برداشت شخصی که اصلا نمیدانم چقدر میتواند صحیح باشد و پرسشی برای دوستان صاحب نظر، خالی از لطف نیست که در نظر داشته باشیم که یکی از معانی کلمه "عزیز" در لغت نامه دهخدا، لقب بالاترین منصب دربار مصریان باستان است و حافظ هم در ترکیب "عزیز مصر" این لقب را برای یوسف در غزلیات خود به کار برده است. انتخاب این واژه ی خاص برای بیان مفهوم "گرامی و ارزشمند" شاید، در لایه ای ایهام گونه، نشان دهنده نگاه حافظ به این معنا از کلمه ی عزیز هم باشد. جلوه ای از زیبایی هندی که در مصر جان حافظ در جایگاه عزیزی قرار گرفته است چون نشان از معشوق دارد. 

و البته فقط و فقط خود حافظ است که می داند چه سوز در دل داشته و چه شور در سر. هر چه هست او به گفته خودش با خلق صنعت می‌کند.

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳:

به نوکِ خامه رقم کرده‌ای سلامِ مرا

که کارخانهٔ دوران مباد بی رَقَمَت

 

در این بیت حافظ برای معشوق که سلامی برایش نوشته است آرزو میکند که نقش و نشانش در چرخ روزگار همیشگی باشد. 

 

رقَم در مصراع اول به معنای خط و نوشته است. با مفهمومی مشابه این بیت:

 

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم

سِرِّ حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

 

اما در مصراع دوم به معنای نقش، نشان و اثری که از کسی به جا ماند. نظیر این بیت

 

 

چه جایِ شُکر و شکایت ز نقشِ نیک و بد است؟

چو بر صحیفهٔ هستی رقم نخواهد ماند.

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۹ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲:

تکرار سه باره ی الگوی تکرار شونده ی "میر" در مصراع اول، مانند تکرار یک motive در یک جمله موسیقی، آهنگ و تکرار موزون و گوش نوازی ایجاد کرده است:

 

"میرِ" من خوش "میر"وی کاندر سرو و پا "میر"مت.

 

از سوی دیگر، حافظ در این غزل هفت بیتی، هفت بار از واژه ی "پیش" استفاده کرده است. با توجه به استفاده از واژه ی "میرمت" به عنوان ردیف، تکرار مصوت "ای"( "ee" ) به زیبایی موسیقی کلام افزوده است. 

 

 واژه "پیش" در بیت دوم دو بار و در معانی متفاوت تکرار شده است.  

 

گفته بودی کی بمیری پیشِ من، تعجیل چیست؟

خوش تقاضا می‌کنی پیشِ تقاضا میرمت

 

به نظر میرسد کلمه "پیش" در تکرار اول (کی بمیری پیشِ من) در نقش قید مکان و به مفهوم "جلوی من" و یا "در کنار من" به کار رفته و در تکرار دوم (پیشِ تقاضا) در نقش قید زمان در مفهوم "در هنگام تقاضا" ( حتی شاید هم در مفهوم "قبل از تقاضا") به کار رفته است. برداشت مفهومِ "در ازای تقاضا" یا "در مقابل تقاضا" هم در مصراع دوم صحیح میتواند باشد که در این حالت نیز مفهوم واژه ی "پیش" متفاوت با مفهوم آن در مصراع اول است.

اگر چه من دنبال دو مفهوم متفاوت برای واژه "تقاضا" در مصراع دوم این بیت جستجو کردم ( به نظر اگر چنین باشد حافظانه تر میتواند باشد) اما جز مفهوم " درخواست" چیزی نیافتم که با مفهوم کلی بیت سازگار باشد.

 

در بیت چهارم

 

آن که عمری شد که تا بیمارم از سودایِ او

گو نگاهی کن که پیشِ چشمِ شهلا میرمت

 

آشکار است که حافظ در مصراع اول به حالت بیماری و زار بودن دل از اشتیاق و عشق به معشوق اشاره دارد و تقاضای نگاهی از چشم او دارد. در لایه ای دیگر و با صنعت ایهام واژه ی "سودا" میتواند در معنای یکی از اخلاط چهارگانه یعنی دم، بلغم، صفرا و سودا تلقی شود که از مبانی طب ابن سینا است و غلبه هر کدام از این چهار خلط باعث بیماری می‌شود و کثرت سودا سبب جنون دانسته شده است. با این رویکرد، واژگان بیمار، سودا و نگاه ( در مفهوم متداول امروزی برای معاینه) همگی در حوزه طب سنتی با یکدیگر تناسب برای بیماری جسمی نیز پیدا می کنند. در بیت پنجم نیز دوگانه درد و دوا همین تناسب را ارائه می‌کند.

 

در بیت ششم:

 

خوش خِرامان می‌روی چشمِ بد از رویِ تو دور

دارم اندر سر خیالِ آن که در پا میرمت

 

واژگان چشم، روی، سر و پا همگی اشاره به اندام انسانی دارد و تناسب معنایی در این حوزه. نمیدانم البته آگاهانه است یا اتفاقی، اما حافظ در این غزل دو بار از واژه ی چشم و دو بار از واژه پا استفاده‌ کرده است.

 

تکرار واج ها و مصوت های مشابه در این غزل هم مانند همه غزلیات حافظ به موسیقی کلام لحن زیبایی داده است. به عنوان مثال موارد زیر قابل تامل است:

 

واج "شین":

خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت.

گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت

 

مصوت "او" جایی که حافظ سراغ از بت ساقی میگیرد:

عاشق و مخمور و مهجورم، بت ساقی کجاست

 

و یا تکرار پنج باره ی مصوت " ای (ee)":

گفته بودی: "کِی بمیری پیش من؟"، تعجیل چیست؟

گفته بودی(1) : "کِی بمیری(2) پیش(3) من؟"، تعجیل(4) چیست(5)

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸:

بعد از اینم نَبُوَد شائبه در جوهرِ فرد

که دهانِ تو در این نکته خوش استدلالی‌ست

 

دوستانِ صاحب نظر در حاشیه های نوشته شده بر این غزل توضیحات کامل و بسیار آموزنده ای در مفهوم فلسفی و کلامی " جوهر فرد" یا همان "جزء لایتجزّا" ارائه کردند. 

 

بی شک، زیبایی این بیت در تناسب کوچکیِ اندازه است که در واژگان " جوهر فرد" ، "دهان تو" و "نکته ( نقطه در فرهنگ دهخدا)" ارائه شده است. 

 

اضافه بر این مفهوم زیبا و دل انگیز، می‌توان مضمون دیگر ایهام گونه ای هم از " دهان تو" برداشت نمود. اینکه حافظ شبهه و شائبه ای در فلسفه جوهر فرد داشته که نکاتی از دهان معشوق شنیده است که برایش استدلالی در رفع شائبه بوده است.

 

هر چند کماکان زیبایی حیرت انگیز تناسب کوچکی فیزیکی "جوهر فرد" و "دهان معشوق" و "نقطه"، ویژگی بارز این بیت است، اما شنیدن نکته استدلالی از همان دهان تنگ هم می‌توان با صنعت ایهام برای این بیت متصور شد.

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۰۵ در پاسخ به محمود دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶:

دوست گرامی محمود،

 

"زنگار" در فرهنگ لغت دهخدا و معین به اکسید آهن که بر اثر مجاورت آهن با هوای مرطوب حاصل گردد و یا ماده‌ سمّی سبزرنگی که از عمل اسیداستیک در سطح مس به ‌وجود می‌آید ( اکسید مس) اطلاق می‌شود.

 

کاربرد آن در ادبیات فارسی در مفهوم زنگ آهن بسیار دیده شده است.

 

 

فردوسی:

 

هنر بی‌خرد در دل مرد تند

چو تیغی که گردد ز زنگار کُند

 

از سوی دیگر، با توجه به اینکه آینه های قدیم که به جای صنعت امروزی شیشه و جیوه از صیقلی کردن مس ساخته میشدند، برای توصیفِ زنگ زدن آینه نیز استفاده از همین واژه "زنگار" در ادبیات کلاسیک بسیار رایج بوده است. در تعابیر عرفانی نیز که دل به آینه تشبیه می‌شده برای بیان آلودگی دل از همین واژه "زنگار" استفاده می‌شده است.

 

مولانا:

 

آینه‌ت دانی چرا غماز نیست

زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست

 

 

رو تو زنگار از رخ او پاک کن

بعد از آن، آن نور را ادراک کن

 

 

از منظری دیگر اما، چون اکسید مس سبز رنگ است، واژه زنگار در موارد زیادی برای بیان رنگ سبز در اشعار ایرانی به کار گرفته شده است.

 

فرخی سیستانی: 

 

تا باد خزان زرد کند باغ چو زر نیخ

چونانکه صبا سبز کند دشت، چو زنگار

 

ناصر خسرو:

 

نه چو کافور شود کوه به بهمن ماه

نه شود دشت چو زنگار به فروردین

 

 

از سوی دیگر اما، رنگ سبز در ترکیبِ "خط سبز" برای توصیف یکی از زیبایی چهره نیز در ادبیات ایران مورد استفاده قرار می گرفته است. خط سبزِ دورِ صورت در ادبیات فارسی معمولاً به نشانه‌ای از جوانی، زیبایی و طراوت اشاره دارد. این تعبیر ریشه در سنت‌های ادبی و فرهنگی ایران دارد، جایی که خط سبز نمادی از رویش اولین موی چهره (سبزه‌رویی) در دوران جوانی است. این اصطلاح غالباً در اشعار عاشقانه و توصیف‌های زیبایی‌شناسانه برای بیان لطافت و جذابیت اوایل جوانی به کار می‌رود.

 

لذا " خط سبز" که در واقع همان "خط عارض" است، در اشعار کلاسیک، اشاره به موهای نورسته بر دور چهره دارد که می‌تواند به آغاز بلوغ جسمی و عاطفی اشاره داشته باشد. گاهی نیز این تعبیر با سبزه‌رویی معشوق یا جلوه‌های طبیعی و طراوت چهره مرتبط می‌شود. 

 

حافظ هم بسیار به خط و خال در چهره معشوق اشاره کرده و ترکیباتی نظیر "خط مشکین" یا " خط سبز" را در ابیاتی دقیقا با همین مفهوم به کار برده است:

 

هر که را با خطِ سبزت سرِ سودا باشد

پای از این دایره بیرون نَنِهَد تا باشد

 

با توجه به سبز بودن رنگِ زنگار، گاهی نیز به جای "خط سبز" از "خط زنگار" استفاده کرده است. مثلا در بیت زیر که بیشتر به یک نقاشی رنگارنگ شبیه است، رنگهای سبز (زنگار)، زرد و قرمز (خونابه) را بر چهره یار و روی خودش منقش میکند.

 

 گر چُنین چهره گشاید خطِ زنگاری دوست

من رخِ زرد به خونابه مُنَقَّش دارم

 

لذا در بیت مورد نظر شما نیز " خط زنگاری" در کنار لبِ لعل برای توصیف زیبایی چهره معشوق با همان مفهوم خطی که بر دور چهره او دیده میشود به کار رفته است:

 

لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد

که نام آن نه لبِ لعل و خطِ زنگاریست

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲ بهمن ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۴ در پاسخ به حبیب شاکر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹:

دوست گرامی حبیب،

 

با اینکه طبق فرمایش متین شما واژه "جنایت" ممکن است واژه‌ای غریب و کمتر به کار برده شده برای غزل باشد، توجه به دو نکته برای بررسیِ بیشتر و اظهار نظر صاحب‌نظران خالی از لطف نیست:

 

اول اینکه حافظ اضافه بر همه زیبایی های کلامی و صنایع ادبی منحصر به فردی که در غزلیات خود دارد، به واج آرایی و تکرار مصوت ها که موسیقی کلام او را گوش نوازتر میکند، توجه ویژه دارد و در تمام غزلیات خود جلوه شکوهمندی از آنرا به مخاطب خود عرضه می‌کند. به عنوان مثال در همین غزل پیشین با شاهکار تکرار واجِ "سین"، موسیقی بی نظیری خلق میکند:

 

نه من سَبوکش این دیرِ رندسوزم و بس

بسا سَرا که در این کارخانه سنگ و سبوست.

 

بی شک، این صنعت زیبا و دقت نظر در جای جای دیوان حافظ حتی  بیش از آثار سایر شعرا جلوه گر است. با همین رویکرد، صرفا از منظرِ تکرار واج های مشابه، در کنار کلمات "عاطفت" و "عفو" در این بیت، واژه "جنایت" با واژه "جناب" متناسب و همراستا با فن سرایش شعر حافظ به نظر می‌رسد. 

 

دارم امید عاطفتی از جناب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

 

دوم اینکه در فرهنگ لغت دهخدا با ارجاع به منابعی نظیر کتاب کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم برای واژه "جنایت" معنای "چیدن میوه" نیز ذکر شده است. نمی‌دانم این برداشت می‌تواند درست باشد یا نه، اما ناممکن نیست اگر حافظ به مضمونی که خود او بارها در دیوانش در مورد گناهِ چیدنِ سیب یا گندم  توسط آدم ابوالبشر و حوا و رانده شدن انها از بهشت، به دلیل اینکه از چیدن آن منع شده بودند، اشاره کرده باشد. مثل جایی که خود او میگوید:

 

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

 

یا این بیت:

 

خال مشکین که بدان عارضِ گندمگون است

سرِّ آن دانه که شد رهزنِ آدم با اوست

 

 

با این فرضیات، واژه جنایت می‌تواند واژه ای سازگار با سبک سرودن اشعار حافظ و مضامین مورد نظر او تلقی شود.

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

 

تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهرِ رخِ جانانه بسوخت

 

حافظ در چیدمان کلمات در کنار هم گویی جواهرات را در کنار هم تزئین می‌کند. واژه ی "مهر" در مصراع دوم با صنعت شعری ایهام در دو معنا به کار رفته است. مهر به معنای محبت و در معنای دیگر خورشید.

 

با دریافت مفهوم محبت از واژه ی مهر، حافظ "مهرِ رخِ جانانه" را به آتشی تشبیه می‌کند که جان او را می‌سوزاند. اما در کاربرد ایهامی واژه مهر و به کار بردن آن در مفهوم خورشید، حافظ "رخِ جانانه" را به خورشید تشبیه می‌کند که شعله ی این خورشید جان حافظ را می‌سوزاند.

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸:

یکی از نکات زیبای این غزل به کار بردن دو کلمه متضاد باقی و فانی در بیت سوم در کنار هم است.

 

باقی هم از مصدر بقا معنای جاودانی می‌دهد که متضاد فانی است و هم در این بیت به معنایی که امروزه از لغت "بقیه" در محاوره دریافت میکنیم است. هر چیز جز عشق یار

 

به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۱۹ در پاسخ به احسان چراغی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:

دوست گرامی احسان،

 

من در نسخه ای از دیوان حافظ بیت مورد نظر شما را با این واژگان دیده ام:

 

جمیله ایست عروس جهان ولی هش دار

که این مخدره در عقد کس نمی پاید.

 

که به نظرم "نمی پاید" صحیح است و معنای نپاییدن در عقد کس همان عروس هزارداماد بودن است. 

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳:

سلام دوستان

من هم با نظر تعدادی از دوستان هم عقیده هستم که در بیت آخر " اگر به سائلی حافظ دری زند بگشای" با وزن و همچنین بقیه مضامین غزل هم راستاتر می نماید.

از حیث وزن که افزودن یک هجا به واژه "سالی" و خوانش "سائلی" کاملا با وزن شعر سازگار است. از منظر مفهوم بیت هم به نظر می‌رسد که حافظ - که خیال روی معشوق در هر طریق همره اوست - همواره مشتاق دیدار معشوق است و به گمانم باید بارها درِ سرای معشوق را بزند و نه سالی یک بار. 

او به توضیح مصراع آخر، سالهاست که مشتاق دیدار معشوق است، و با شرح اشتیاقی که در بقیه ابیات ارائه کرده همواره تقاضا و اشتیاق دیدار معشوق دارد.  پس او با این تقاضا و خواهش " به سائلی" درِ سرای معشوق را می زند و به گمان می‌رسد که این در زدنِ از روی نیاز را باید بارها و بارها انجام داده باشد.

با این خوانش، زیبایی کلامی جناس سائل و سال هم کماکان در بیت حفظ خواهد شد.  

سپاسگزارم اگر صاحب‌نظران در این مورد هم ابراز نظر کنند.

 

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۴۴ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۹:

دوست گرامی آقا رضا، سپاس فراوان از توضیحات شما

۱
۲
۳
۴
۵