گنجور

حاشیه‌ها

 

بیت اول را به‌صورت:
تو فارغی ز خیال دوستان یارا / فراغت از تو میسر نمی‌شود مارا
نیز شنیده و خوانده‌ام.
در پاسخ دوستی که معنای بیت دوم شعر را می‌خواستند بدانند، باید گفت که بیت دوم را با این مکث باید خواند:
تو را در آینه دیدن، جمال طلعت خویش / بیان کند که چه بودست، ناشکیبا را
و سوی خطاب آن به یار و معشوق است، به این معنا که اگر زیبایی(جمال) روی(طلعت) خود را در آینه بنگری؛ در می‌یابی که بر عاشق تو در اوج ناشکیبایی چه گذشته‌است.

محسن در تاریخ ۹ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۵:۳۴ دربارهٔ غزل ۴


شاید منظور از بیت آخر این باشد که شاعر عدم آگاهی خود به بسیاری از مسایل را از آن می داند که سهمش از دریای بی کران معرفت تنها شناخت محدودی است که در سیر و سلوک معنوی اندوخته است.

حقیر در تاریخ ۹ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۳:۲۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۸۵۵


ماه روزه است، و مرا شربت هجران روزی
روز توبه است، و ترا نرگس جادو سرمست
و کسی نیست تا از کلانتر محل بپرسد ، چگونه است که ابروی تو پیوسته بر مستان فرمان میراند
پیوست به گمانم همان پیوسته ، همواره ، مدام باشد
و پیوست !! چنانکه میگفت
مانا در نهان سراینده

گمنام-۱ در تاریخ ۹ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۳:۰۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۱۴


جان

بهروز در تاریخ ۹ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۲:۴۰ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۶۸۰


در جواب عزیزی که فرموده بودن چطور ممکنه آدم عاشق سگ و الاغ و هیتلر و…. باشد عرض میکنم
برای آن بخش که به حیوانات اشاره کردید جواب های در خوری داده شد که دیگر بنده نیازی به ورود نمیبینم اما برای بخش انسان ها پاسخ میدهم که
خداوند مهربان ترین در حدیث قدسی چنین می فرماید که

“اگر بندگان گنه کارم بدانندتا چه اندازه مشتاق بازگشت و توبه آنان هستم از شدت شوق میمردند”
حال بنده از شما سوال میکنم آیا اگر کسی از کسی متنفر باشد مشتاق بازگشت او به در گاه خود است ??
خداوند هیچگاه از عملی که از آن نهی کرده راضی نمیشود اما راه بازگشت و استفاده از رحمت خدا تا دم مرگ باز است از آن اشخاصی که نام بردید آنها که زنده هستند آیا حاضرید قسم یاد کنید که تا لحظه ی مرگ به راه حق باز نخواهند گشت ???
اما این که چرا پس از مرگ بعضی ها دیگر نمیتوانند از رحمت خداوند بهره ببرد مانند این است که بگوییم چرا هر چه باران بر سنگ ببارد سبزی نمیروید
پاسخ این است که اشکال از باران نیست از سنگ است که قابلیت ندارد
به همین صورت بعضی ها در دنیا آن قدر از صفات اللهی و انسانی فاصله گرفته اند که دیگر قابلیت ظرف رحمت بودن راندارند
پس افرادی که تام بردید تا زمانی که زنده هستند مورد شوق خدا برای بازگشت هستند و در مقام نظر میشود دوستشان داشت اما این به هیچ وجه بدان معنی نیست که در مقام عمل ظلمشان را بپذیزیم
برای قوی تر شدن کلام به جمله ای از آقای اللهی قمه شه ای که خداوند ایشان را حفظ نماید اشاره میکنم که فرمود ابیلهب مقدس است اگر باور نمیکنی جرات داری برو بی وضو به کلمه ی ابیلهب در قرآن دست بزن نمیتوانی چون حرام است آری او مقدس بود اما خودش خودش را پایمال و نابود و نفرین شده کرد
علی اسکندری
۰۹۳۹۲۲۳۶۹۵۰ اگه نکته ای بود ممنون میشم بفرمایید

علی در تاریخ ۹ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۲:۱۲ دربارهٔ غزل ۱۳


ولی باز هم آنچه ازین بیت به نظرم می رسد می نویسم ، باشد که دوستان تکمیلش کنند.
هیچکس نیست که با شحنه بگوید که چرا
کند ابروی تو سرداری مستان پیوست
آیا کسی نیست که داروغه را باخبر کند تا ببیند : ابروی پیوسته ی نگارم مستان را فرمانروا یی می دهد.
یا شاید برین مانا که : ابروی پیوسته ی تو به مستان میانداری داده .
اینطور هم میتوان نوشت بیت آخری را : ابروی پیوست تو مستان را سردار می کند .
مانا باشید

مهناز ، س در تاریخ ۹ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۱:۵۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۱۴


دریافت بنده از این رباعی خیام ، این است که در این شعر بین مست و عاشق رابطه ای وجود دارد و منظور خیام مستی از شخص هست نه مستی از شراب
همانطور که دیگر شعرا عشق و مستی و می را در اشعار با هم به کار می برند و میخواهد نهایت عشق را نشان بدهند .
مورد دوم که یکی از گرامیان متذکر شدند ؛ استناد به رباعی ۴۱ بود که در این باره ، جناب خیام در آن رباعی ، افرادی را که بهشت را بخاطر وجود حوری می خواهند و تنگ نظر هستند به سخره می گرد و شعر کنایه آمیز است و ربطی به درست یا نادرست دانستن آب انگور ندارد
مورد سوم هم اینکه انسان باید نظر دیگران را محترم بشمارد و از مسخره کردن کسانی که برداشت دیگری دارند بپرهیزید

احمدرضا در تاریخ ۹ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۱:۳۰ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۴۲


سه بیت اول از یک غزل و چهار بیت بعد از غزل دیگر است هم معانی و هم وزن و قافیه با هم فرق می کند!

سید احمد مجاب در تاریخ ۹ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۱:۱۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۵۰


ای کاش روزی در خانهء مرا هم بزند …

وفایی در تاریخ ۸ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۰۹


معنی بیت دوم :
آنچه که در وهم و خیال نمی گنجد ، عقل و فهم هم به ادراک آن نمی رسد ، از سوی تو به جان من رسید و الهام شد . از آن جهت است که تو را قبله خودم قرار داده ام .
ازان = از آن = از آن جهت ، بدان سبب
به این دلیل تو قبله من هستی که آن حقایق و اسرار الهی که نه در وهم و خیال می گنجد و نه عقل و فهم می تواند آنرا درک کند ، از جانب تو به جان من تابید .
اشاره به این حقیقت دارد که راه شناخت خداوند با عقل و فکر و اندیشه و وهم و خیال نیست . بلکه باید با جان به سوی شناخت و نزدیکی خداوند گام برداشت و زمانی انسان حقیقت را در می یابد که نور اشراق بر جان او تابیده باشد .

وفایی در تاریخ ۸ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۰۷


هیچکس نیست که با شحنه بگوید که چرا
کند ابروی تو سرداری مستان پیوست
وقت افطار به جز خون جگر خواجو را
تو مپندار که در مشربه جلابی هست
راست میگوئید در ابراز نظر در مورد بیت اول ، شک دارم
صبر می کنم تا نظر دوستان را ببینم
ولی در بیت دوم واضح می گوید : گمان مبر که در پیاله
من گلاب هست ، که با خون جگر افطار می کنم
مانا باشید

مهناز ، س در تاریخ ۸ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۱۴


سلام
سواد در اینجا ایهام دارد
سواد به معنی سیاهی است که این معنی در آغاز به ذهن متبادر می شود
معنی دیگر سواد ، برج و بارو و سیاهی شهر است که از دور دیده می شود و این معنی دومی است که از این بیت برداشت می شود
در و دیوار چشم غمدیده ام را به اشک مشوی …

به این بیت دقت بفرمایید:
سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات
بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح
قطعا سواد به معنی سیاهی نیست چون بعدش کلمه سیاه اومده

یا این بیت:
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بلاکش خبر نمی‌آید
دلم قلعه و باروی زلف تو را از دور دید و آنجا اقامت گزید و ..

عباسی - فسا در تاریخ ۸ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۱۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۲۴


آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو وان یار و همدم را بگو مستان سلامت مى کنند. حضرت مولانا جمع اضداد (دیالکتیک) که نیروى محرکه ى انسان و حرکت متعالى است را به زیبایى نشان مى دهد، دام عالم (شیطان)، جان عالم (خداوند) و یار و همدم (عشق) که در جان هر انسانى وجود دارد وسرچشمه ى اعمال آدمى است. خوش گفته اند بزرگان که مولانا هگل پارسى زبانان و مشرق زمینیان است

فرزام در تاریخ ۸ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۱۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۵۳۳


گل گفتی گمنام گرامی
توضیحی میخواهم از دوستان برین دو بیت :
هیچکس نیست که با شحنه بگوید که چرا
کند ابروی تو سرداری مستان پیوست
وقت افطار به جز خون جگر خواجو را
تو مپندار که در مشربه جلابی هست
تا شکّم از نظر خودم بر طرف شود
زنده باشید

حسین ۱ در تاریخ ۸ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۱۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۱۴


به حق دیوان شمس دریایی است و هر انسان خود دریایی دیگر و اینگونه است که سلطامی عالم را طفیل عشق میبینم

Behrouz yaghmaeian در تاریخ ۸ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۳۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۶۶۰


آن سر زلف سرکشت گفته مرا که شب خوشت
زین سفر چو آتشت کی تو بدین وطن رسی ..

نادر.. در تاریخ ۸ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۴۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۴۶۹


خون ساغربه چنین روز نمی شاید ریخت
رگ بربت به چنین وقت نمی باید خست.
گاه زیباتر از سخن حافظ
در قد و قامت سخن سعدی

گمنام-۱ در تاریخ ۸ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۴۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۱۴


مفهوم عبارت “گفتم به تکلف” در مصرع “گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین” چی هست؟ یعنی با اکراه گفتم یا یعنی از او خواستم که با سختی هم شده بماند؟ در واقع این تکلف برمیگرده به گوینده یا به مخاطب که عشق است؟

نرگس در تاریخ ۸ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۳۲ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۳۶۱


با سپاس از توضیحات بدون نقص سرکار خانم “لیلا”..

درود جناب مولانا بر شما بانوی ایرانی اصل

کوروش ایرانی اصل در تاریخ ۸ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۶۳۶


شاهکار غزلی ست که در شاخه گل شماره ی ۴۱۲ با آوای ملکوتی استاد شجریان و به همراهی سه تار استاد عبادی اجرا شده است .

کسرا در تاریخ ۸ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۰۹ دربارهٔ آه آتشناک


[صفحهٔ اول] … [۱۸۴] [۱۸۵] [۱۸۶] [۱۸۷] [۱۸۸] … [صفحهٔ آخر]