گنجور

حاشیه‌ها

 

گهر در خانه گم کردی به هر ویران چه می‌پویی
به هر روزی در این خانه یکی حجره نوی یابی

شیدا در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۴۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۵۱۳


سلام.
آقای رضا روحانی روی این شعر یک ملودی خیلی خیلی جذاب ساختن که توسط آقای علیرضا صارمی خوانده شده. پیشنهاد میکنم بشنوید

ایمان در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۲۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۵۷۸


درود.در بیت نهم مصراع اول؛رفتند اشتباها گرفتند تحریر شده.

حافظ دانایی در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۲۰ دربارهٔ شمارهٔ ۹


این جان در تن و جسم خاکی ما علت اصلی شادمانی و سرخوشی ماست مولانا میفرماید بدون این خوشی نمیتونی خوش باشی و در ادامه از کلمه مرتشی به معنی رشوه گیر استفاده میکند که منظور این است که ادمیزادی برای هرکاری باید انعامی و رشوه ای بگیرد پس بنابراین پرداختن به جان و روح هم رشوه ای چون شادمانی و خوشی بهمراه دارد… برای مثال مولانا میفرماید وقتی کام تو از شکر خوردن شیرین شده باشد دیگر این شیرینی از تو جدا نیست وقتیکه ازین حلاوت روحانی برخوردار شدی و از سر وفاداری با این شیرینی خو گرفتی دیگه ازون جدا نیستی ….یکی از آثار مشهود در کسانیکه عشقی به حضرت حق دارند شادمانی و نشاط است

خوش کننده‌ست و خوش و عین خوشی
بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی
چون تو شیرین از شکر باشی بود
کان شکر گاهی ز تو غایب شود
چون شکر گردی ز تاثیر وفا
پس شکر کی از شکر باشد جدا

در ادامه مولانا از عاجز بودن عقل از ادراک این حالات روحانی و منشاء اون دم میزنه و میفرماید عاشق باید از شراب درون خودش تغذیه کنه و مست شه و درینجاست که عقل یکه و تنها گم میشه برای همین همیشه عالم عشق رو انکار میکنه و خودش رو صاحب اسرار نشون میده .. زیرک و دانا هست ولی به مقام نیستی نرسیده که بتونه بفهمه عشق یعنی چی فرشته هم اگر به مقام نیستی از منیّت نرسیده باشد اهریمن است مثل شیطان که منیت و خودبینی داشت عقل ماهم برای امرار معاش و گفتگو کردن مناسب است و یاری دهنده ماست ولی برای درک زندگی در لحظه حال باید از کار بیوفته و حیران بشه پس درینجا کاری ازش ساخته نیست

عاشق از خود چون غذا یابد رحیق
عقل آنجا گم شود گم ای رفیق
عقل جزوی عشق را منکر بود
گرچه بنماید که صاحب‌سر بود
زیرک و داناست اما نیست نیست
تا فرشته لا نشد اهرمنیست
او بقول و فعل یار ما بود
چون بحکم حال آیی لا بود

عقل ناتوان است چونکه نمیخواد خودش رو فنا کنه وبرای اینکه مرگ اختیاری رو تجربه نکنه ستم ها و اجبار های بسیاری رو متحمل میشه ..مولانا میفرماید جان در حد کمال است و ندایی هم که سر میدهد نیز بهمین گونه در کمال است بهمین جهت حضرت مصطفی ص میگفت که ای بلال اذان بگو و اواز سربده …مولانا در تشبیهی زیبا محمد ص را به جانی کامل و بلال را ندای او خطاب میکنه که به بلال میفرماید صدای اذانت رو بلند کن و دم بزن از همون دمی که خودم در درونت دمیدم

جان کمالست و ندای او کمال
مصطفی گویان ارحنا یا بلال
ای بلال افراز بانگ سلسلت
زان دمی کاندر دمیدم در دلت

ازون همون که دمی خداوند در حضرت ادم دمید و او مدهوش گشت و از تماشای این جان دادن به انسان اهل کبریا هم عقل و هوششون بیهوش شد پیامبر هم از صدای بلال مست و بیخویش میشد ….مولانا در ادامه اشاره به شب تعریس ((تعریس::فرود آمدن مسافر برای خواب))میکنه که نماز پیامبر و اصحابشون قضا شد و توی همون شب جانشان به دستبوس و دیدار آن عروس زیبا نائل شد مولانا توضیح میده که اگر عروس خواندمش خرده مگیر که که عشق و جان هردوشون پوشیده و پنهانند ….(عروس در آن زمان در کجاوه ای پوشیده شده به سمت خانه بخت میرفت)….و اگر اشتباه میگفتم یار خودش خاموشم میکرد اگرکه معتقد باشین که این یه دم و لحظه رو یار بما فرصت بودن داده است اما یار میگوید ادامه بده که این گونه سخنان جز خواست قضای الهی نیست

زان دمی کادم از آن مدهوش گشت
هوش اهل آسمان بیهوش گشت
مصطفی بی‌خویش شد زان خوب صوت
شد نمازش از شب تعریس فوت
سر از آن خواب مبارک بر نداشت
تا نماز صبحدم آمد بچاشت
در شب تعریس پیش آن عروس
یافت جان پاک ایشان دستبوس
عشق و جان هر دو نهانند و ستیر
گر عروسش خوانده‌ام عیبی مگیر
از ملولی یار خامش کردمی
گر همو مهلت بدادی یکدمی
لیک می‌گوید بگو هین عیب نیست
جز تقاضای قضای غیب نیست

زشت کسیه که که اینهارا زشت میبینه وگرنه واسه روان پاکان غیب بین هیچ زشتی درکار نیست مولانا در ادامه میفرماید اینها از نظر مردم نادان عیب داره وگرنه از نظر خداوند مقبول و پسندیده است همانطور که کفر ورزیدن هم از نگاه خالق حکمتی داره ولی وقتی نسبت به بنده باشه آفت و بلاست اگر هم عیبی باشه میان این همه خوبی مثل چوبی میمونه وسط شاخه نبات قرار گرفته که در ترازو هر دورا باهم وزن میکنند و میفروشند منظور اینست که در یک کار خیر که هزاران خوبی و ثواب در بر داره بودن اشکال به چشم نمیاد

عیب باشد کو نبیند جز که عیب
عیب کی بیند روان پاک غیب
عیب شد نسبت به مخلوق جهول
نی به نسبت با خداوند قبول
کفر هم نسبت به خالق حکمتست
چون به ما نسبت کنی کفر آفتست
ور یکی عیبی بود با صد حیات
بر مثال چوب باشد در نبات
در ترازو هر دو را یکسان کشند
زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند

مولانا با استدلال به این موضوع میفرماید پس این حرف بزرگان که گفتند جسم پاکان هم عین جانشان صاف و زلال است سخن گزافه ای نیست کلام و نقش و ذات این بزرگان و پاکان عین جانشان است و خرده گرفتن ازیشان جایز نیست و جان اوناییکه دشمنی میورزن با این پاکان برعکس است و عین جسم است مثل اینکه در بازی تخته نرد مهره های اضافه تر از نیاز باشد دیگر کارایی ندارد و صرفا فقط یک اسم بدون کارایی است (منظور از ادمهاییست که در جسم متعددند و ناکارامد )

پس بزرگان این نگفتند از گزاف
جسم پاکان عین جان افتاد صاف
گفتشان و نفسشان و نقششان
جمله جان مطلق آمد بی نشان
جان دشمن‌دارشان جسمست صرف
چون زیاد از نرد او اسمست صرف

مهدی کاظمی در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ بخش ۹۸ - در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها


وحشی بافقی عجب صبری داشتی……

مسعود در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۲۷ دربارهٔ غزل ۳۹۴


از برات عیش ، صائب دامن آفاق را
با پریشانی توانگر می کند فصل خزان

جواد مهدی پور در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۹:۳۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۵۹۷۳


آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
مفسران معتبر مثنوی معنوی ، در همان نخستین هجده بیت آغاز آن در این بیت نشانی از
نفرین مولانا در حق کسانی که میانه ای با عرفان ندارند ، دیده اند . اما بعید می نماید که
عارفی تا بدین درجه بلند همت و عاشق ، اعلام کند هر کسی دم آتشین ندارد ،مستحق ِ
نیستی باشد . به گمان من در این بیت “باد” دوم را باید از حالت دعایی بیرون آورد.
می فرماید کسی که صاحب چنین دم آتشینی نباشد، قلم قضای الهی بر او چنان رفته
که باد نباشد . یعنی استعداد مبدل شدن از آب حقایق الهی به باد که در سینه عارف به
کلمه و فکر تبدیل می شود را در او ننهاده اند . وی همین معنی را در غزلی با مطلع :
هیچ می دانی چه می گوید رباب
ز اشک چشم و از جگر های کباب
چنین بیان می کند :
باد می‌نالد همی‌خواند تو را
که بیا اندر پیم تا جوی آب
آب بودم باد گشتم آمدم
تا رهانم تشنگان را زین سراب
نطق آن بادست کآبی بوده است
آب گردد چون بیندازد نقاب

روفیا در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۲:۴۲ دربارهٔ بخش ۱ - سر آغاز


جناب شمس الحق، احترام وحرمت شما برما واجب. لیکن لطفن اینقدر سنگ مولانا را به سینه نزنید. مولانا باعرفان اسلامی فاصله زیاد دارد. مولانا فقط حرّاف خوبی بودنه عارف. حتّا اشعارش نیز ازوزن وقافیه دارای اشکالات فراوانی هستند. ازاینها که بگذریم ازافتخارات مولانا این است که درمدح ابوبکر وعثمان شعر سروده است. ازاشعار وروایاتِ مثل …دیدی کدوندیدی فاکتورمی گیریم. چه بدآموزیهایی که این عیّاش وهمجنس باز برای جوانان مانداشته است سخن نمی گوییم. آیا امکان دارد شما لطف کنید بگوئید این شمس تبریزی خوش سیما،جز جذاب بودن چه کمالاتی داشته که مولوی دستارش برآشفته شد وشیدای اوگشت؟ بی جهت این شیّاد راباکلمات قلمه سلمه بزرگش نکن. اوهمان کسیست که همسر و فرزندش راتقدیم شمس کرده وازمحله ی جهودان برای شمس شراب تهیّه کرد. عرفان اسلامی منزّه ترازاین است که افرادی همجنس باز وشرابخوار رادردایره ی پاک خود داشته باشد. لطفن هرگاه ازاو یاد می کنیداز اسلام عزیز نام نبرید وجفا براین دین پاک ومنزّه نفرمائید.

آتشکده در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۲:۰۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۰


اذا جاء القضا ضاق الفضا ، هنگامی که سرنوشت راه ما را مشخص می‌‌کند و فضای ما را تنگ و محدود می‌‌سازد

سرنوشت انسان همانا دیدن زیبایی‌ است و عاشق شدن به آن به اندازه‌ای که باز سرنوشت او تعیین کرده است

پیش از آنکه سرنوشت بیاید آدمی‌ فرصتی برای بازی کردن دارد آنگونه که توله حیوانات جست و خیز می‌‌کنند

از این جست و خیز و یا جست و جو نیز کار‌های زیادی بر می‌‌آید و جنگ‌ها و ابزار‌ها ساخته می‌‌شود که آن هم همه محصول قضاست

که از دیرباز در کار ساختن است پیش از آنکه ما باشیم و پس از آنکه ما نباشیم

در زندگی انسان‌ها شرائط گوناگونی را تجربه می‌کنند کسانی در رنج و گرفتاری و گرسنگی و بیماری

و کسانی هم مثل این خواجه ما روزگار راحتی‌ و خوشی دارند و خانواده و ملک و احترام و مدرک تحصیلی‌ و رفاه کامل

و به ریش دیگران می‌‌خندند و به مسخره بزرگان و عاشقان حقیقی‌ می‌‌پردازند و به خود اجازه لودگی و سبک سری می‌‌دهند

و از همراهی و تشویق چاپلوسان و ریزه خواران نیز برخوردار

تا اینکه یک روز سرنوشت می‌‌آید و در خانه آنانرا می‌‌زند و کمی چشمشان را باز و چشم بندشان را کمی‌ بالا می‌‌زند تا اند‌کی زیبایی را ببینند

آنگاه بیماری می‌‌اید سراغشان

این بیماری چیست این بیماری کم دیدن است دیر جنبیدن است اضطراب و خرخشه است که به جان آدمی می‌‌افتد و او را بسوی مرگ تدریجی‌ و وحشت از آن سوق می‌‌دهد

مثل حیوانی که گردنش نیمه بریده رها شده است، احساس دست کوتاه و خرما بر نخیل، احساس اینکه چرا زود گذشت احساس اینکه چقدر زیبایی هست ولی او محروم است این‌ها آغاز بیماری عشق است اینکه زیبایی حقیقی‌ چیست و چرا دست من خالی‌ است از آن، بیماری حسرت و هجران بی‌ آنکه آنرا چشیده باشد

اگر سّر جان و عشق را بخواهی، بدان که این سرنوشت همه است و نه تنها خواجه ما بلکه یوسف هم همین سرنوشت را داشته و این او بوده که عاشق زلیخا میشود و بدنبال او می‌‌افتد و قصاص آنرا نیز پس میدهد و بعدش اتفاق دیگری می‌‌افتد حالا معشوق عاشق میگردد و این راز نهفته در عشق است

هر چند که من داستان را غلطی بیان کردم ولی حکمتی در کار قضا هست که من اینگونه بگویم چون رابطه عشق بسیار باریک است که هر طور بگوئی جور در میاید ولا من کاره‌ای نیستم

حالا این را بگذار و فکری برای خواجه بکن

هر کسی‌ ظرفیتی دارد از آفتاب تنها نوری بما می‌‌رسد از دریا گوهری و کوزه ای

این ما هستیم که باید به آفتاب و دریا پی‌ ببریم از زیبایی اندکی‌ که بما می‌رسد این ما هستیم که باید به بزرگی‌ برسیم و این راه را طی‌ کنیم

و بدانیم که از یک چاشنی‌ کم به همه محتوی دیگ پی‌ ببریم و از شیرینی‌ حلوای زندگی‌ و هستی‌ و معشوق برخوردار شویم

و حتی سنگ و سختی آنرا نیز قدر بدانیم و ارزش بگذاریم چون طلا

این راه و رسم و اسرار عشق است ‌ای خواجه وقت را بیش از این تلف نکن

همایون در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱:۱۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۷


دعوا نکنین , با هم دوست باشین.
آفرین

دوستدار بچه ها در تاریخ ۱۹ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۰:۱۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۷۶


ما را ز خیال تو چه پَروای شراب است
خم گوسرخودگیرکه خُمخانه خراب است
غزلیست پخته،نغز و سراپا عرفانی. حافظ دراین غزل زیبا، ضمن اشاره به جایگاهِ والای دوست، ازناپایداری وفریبندگی ِ جهان سخن گفته و اندرزهای گرانبهایی به جویندگان حقیقت ارایه نموده است.
پَروا: ۱-بیم ، هراس . ۲ - تاب ، توان . ۳ - آهنگ ، عزم . ۴ - میل ، رغبت . ۵ - توجه ، التفات .
“سرخودگیر”به این معنی که : سر خُم را تا رسیدن ِ شراب با خمیر ویا گِل می پوشانند، اشاره دارد. به خُم بگویید که سرخودرابازنکند، چراکه طالبی ندارد. همانگونه که سرخودرا باگِل گرفته، ساکت وسردرگِل فروبماند.
خُمخانه: جایی که خُم هارا نگاهداری می کنند. میخانه
خراب است: کارنمی کند،مشتری ندارد وازرونق افتاده است. “خراب است” به معنی مست است نیزهست. درهردومعنی بکاررفته وشاعریقیناً هردورا مدِّ نظرداشته است.
ای دل آندم که خراب ازمی گلگون باشی
بی زروگنج به صدحشمت قارون باشی
معنی بیت: فکروخیال توآنقدرمستی بخش وشادی آورست که ما اصلاً میل ورغبتی به شراب پیدانمی کنیم. بگو خُم سرخودرا بازنکند نیازی به شراب نیست،باهمان گِلی که سرخودراگرفته، درکارخودش باشد،خُمخانه ازکارافتاده ومیکده بی مشتریست. ویا خُمخانه( میکده) ازخیالاتِ خوش ما مستِ مست است.
حافظ هرچند که درسراسر دیوان ِ خویش ازشراب وساغروعیش وعشرت سخن گفته، لیکن آنجاکه پای شرابِ خیال معشوق ومی ِ چشم ساقی درمیان باشد هیچ رغبتی به میخواری وشراب ندارد.
مِی ای درکاسه ی چشم است ساقی رابنامیزد
که مستی می کند باعقل ومی بخشدخماری خوش
گر خَمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شربت عَذبم که دهی عینِ عذاب است
خَمر: باده
بریزید: دوربریزید
دوست: معشوق. بعضی ازشارحان دوست رابه معنای رفیقِ گرمابه وگلستان گرفته اند که غیرحافظانه است. منظورحافظ ازدوست همان معشوق اَزلیست.
عَذب: خوشگوار
عذاب: درد ورنج
اگرشرابی که می خواهید برای من بدهید حتّا اگرشرابِ بهشتی بوده باشد، آن را دوربریزید، من میل ورغبتی برای نوشیدن شراب ندارم. بدون حضور دوست(معشوق) خوشگوارترین شربت نیز برای من عذابِ واقعی است!
حافظ بدون دوست، نه تنها ازشرابِ بهشتی حتّا ازکلِّ بهشت نیزچشم پوشی کرده وباخاکِ کوی دوست برابرنمی کند.
باغ بهشت وسایه ی طوبا وقصرحور
باخاکِ کوی دوست برابرنمی کنم
افسوس که شد دلبرودردیده ی گریان
تحریر ِ خیال ِ خطِ او نقش برآب است
شد دلبر: دلبر برفت
تحریر: نوشتن وترسیم کردن
نقش برآب است: چشمانم پرآب است وهرتصویری که ازخط وخال دوست مجسمّ می کنم دراشک چشمم می نشیند وازبین می رود. افسوس خوردن شاعر به همین سبب است. فَوران ِاشک چشم اَمان نمی دهد که شاعر تصویرسازی کند تا دلش اندکی آرام گردد.
معنی بیت: دریغا که دلبر رفت وچشمان مراگریان گذاشت. آنقدراشک می ریزم که قادرنیستم تصویری درست ازشمایل وخط وخال معشوق مجسّم کنم.تلاشهایم نقش برآب است. سیلاب اشک، تصاویر ذهنی ام را تخریب می کنند.
دوراز رُخ تودَم به دَم ازگوشه ی چشمم
سیلاب سرشک آمد وطوفان بلا رفت
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیلِ دَمادَم که دراین منزل خواب است.
دمادم را دُمادُم نیز می توان خواند،به معنای پیوسته و به دنبال ِ هم. تفاوتی درمعنا ایجادنمی کند ولی دَمادَم خوش آهنگ تراست وبا دَراین منزل هماهنگ.
این بیت هم درادامه ی بیتِ قبلیست هم معنای عرفانی عمیقی دردل خود دارد.
برداشتِ اوّل:
خطاب به دیدگان خویش می فرماید:
ای دیده به خودت بیا، ازاین همه سیلاب سرشکی که ازاندوهِ فراق دلبرجاریست، امنیّتِ جانمان به خطرافتاده و درمعرض نابودیست،اینقدراشک مریزوآرام باش.
برداشت دوّم:
دنیا باهمه ی زیبائیها ومظاهرفریبندگی هایش، ناپایداراست ودرهرلحظه اززندگانی، صدهاخطر درکمین است. تاکی درخواب غفلت توان بود؟ باید بیدارباشی(آگاهی بدست آوری وبا چشمان باز گام برداری) تا لغزش پیدا نکنی. فقط بادانایی ،معرفت ومهارت است که می توان ازمیان این همه آشوب وسیلاب وطوفان گذرکرد وراهی به سوی سعادت وسرمنزل مقصود پیداکرد.
نقدِعمرت ببردغصّه ی دنیا به گزاف
گرشب وروز دراین قصّه ی مشکل باشی
معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن
اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است
حافظ دراینجا یکی دیگرازنکاتِ کلیدی جهان بینی ِ خاص خودرا مطرح نموده است.
درنگرش حافظانه،معشوق(خدا) درهمه جاآشکاراقابل رویت ودردسترس همگان است. بااین شرط که باید دیده را قابل سازی تا نظربرآن منظربی بدیل اندازی.
عیان :آشکار
اَغیار: نامحرمان، بیگانگان
نقاب: حجاب
معنی بیت: خداوند(معشوق) درجای جای این جهان درهمه حال مشغول جلوه گری هست. ولی باید مَحرم باشی (آئینه ی چشم ودل را اززنگارهای هواوهوس وکینه وبددلی پاک کنی) تا بتوانی مشاهده کنی. به همین سبب است که درحجاب فرورفته تاازدیدِ نامحرمان ونااهلان پوشیده بماند.
چشم آلوده نظرازرُخ جانان دوراست
بر رُخ اونظرازآینه ی پاک انداز
شاید روانشادسهراب سپهری تحتِ تاثیر همین مضمون ناب وزیبای حافظ، این شعرزیبا وبیادماندنی راسروده بود.
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکّه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستانی ، بهتر از آب روان.

و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند،
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
من مسلمانم،
قبله ام یک گل سرخ،
جانمازم چشمه، مُهرم نور،
دشت، سجّاده ی من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرّاتِ نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد ، گفته باشد سرِ گلدسته یِ سَرو.
من نمازم را پی ِ “تکبیره الاحرام”ِ علف می خوانم،
پی ِ “قد قامتِ” موج.
کعبه ام بر لب ِآب ،
کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر.
“حَجر الاسود” من روشنی ِ باغچه است…….
گل بررُخ ِ رنگین تو تا لطفِ عَرق دید
در آتش شوق ازغم دل غرق گلابست
معنی بیت،خطاب به معشوق است:وقتی که رخسارتوبرافروخته می شود و دانه های عَرق بررُخ زیبای تومی نشیند زیبایی ولطافتِ مضاعفی به سیمای تومی بخشد. گل به این نکته پی برد وآتش اشتیاق به جانش افتاد، خواست اونیزمثل توباشد وازلطفِ عرق بررخسارخویش بهره مندگردد. ازاین حسرت ورَشک وحَسد است که همیشه غرق درگلاب است.
حافظ دراینجا به زیبایی به گلابگیری نیز اشاره کرده است. گل درآتش ِ رَشک وحَسد می سوزد وازحرارتِ این آتش عرقش درمی آید(گلابگیری) این جزای حسادت وحسدِ گل است که تاجهان باقیست درآتش خواهدجوشید.
درجایی دیگر”خورشید” ازرشک وحسدِ عرق ِ معشوق ،هر روزش درتب است!
عکس خوی برعارضش بین کآفتابِ گرم رو
درهوای آن عرق تاهست هرروزش تَب است
سبز است در و دَشت بیا تا نگذاریم
دست از سر ِآبی که جهان جمله سراب است
“سر ِ آب” با سراب گرچه به ظاهرشبیه هم هستند لیکن معنای متضاد دارند.حافظ به مددِ نبوغ خویش باچیدنِ آنها درکنارهم مضمونی زیباخَلق کرده است.
منظور از”سر ِآب” همان سر ِچشمه ساران است. ضمن آنکه دراینجا اشاره ای نیز به باده وشراب می تواندباشد.
معنی بیت: جهان سرسبز وباصفا شده (بهاراست) بیاتافرصت راغنیمت شمرده وقدرسرسبزی باغ وصفای بُستان را بدانیم ودرکنارچشمه ساران به عیش وعشرت بپردازیم. جهان همچون سرابی فریبنده است،قدرفرصت ها رابدانیم.
درجایی دیگر ازاین دو واژه مضمونی دیگرخلق کرده است.
دوراست سر ِ آب ازاین بادیه هشدار
تاغول بیابان نفریبد به سرابت
در کُنج ِ دماغم مَطلب جای نصیحت
کاین گوشه پر از زمزمه ی چنگ و رباب است
معنی بیت: ای ناصح، ذهن من سرشارازترانه وموسیقیست، من جزبه شادیخواری وعیش وعشرت به هیچ چیزدیگرنمی اندیشم.ذهن من اینگونه آفریده شده ونصیحت پذیرنیست،برمن خُرده مگیر وخودت راخسته نکن!
بروای ناصح وبردُردکشان خُرده مگیر
کارفرمای قَدَرمی کند این من چه کنم؟
حافظ چه شد اَر عاشق و رند است و نظرباز
بس طور ِ عجب لازم ِایّام شباب است
چه شد؟: چه اهمیّتی دارد
طور: روش
شباب: جوانی
“رند” ازنظرگاهِ واعظ وعابد وزاهد یعنی لااُبالی وبی قید وبند. امّا ازنظرگاهِ حافظ انسانی آزاداندیش، وارسته ورهاشده ازبندِ تعلّقاتِ دنیویست، ظاهری گناهکار دارد اما نیک پندار ونیک رفتاراست.
معنی بیت: حافظ اگر عاشق پیشه هست وبه خوبرویان نظر دارد،حافظ اگربه نظرشما گناهکاراست وبی قید وبند،چه اهمیّتی دارد؟ ازویژگیهای جوانی، پرداختن به عیش ونوش،کنجکاوی وارتکاب ِخطا وگناه است. خداوند اینگونه رقم زده تا ما با خطا وآزمون به نتایج جدیدی برسیم. باخطا وگناه یکی هیچ اتّفاق ِ ناگواری نمی افتد، ای واعظ و ای مُحتسب اینها طبیعیست زیادنگران مباشید!
خدا رامُحتسب مارا به فریادِ دَف ونی بخش
که سازشرع ازاین افسانه بی قانون نخواهدشد

رضا در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۳۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۹


۷۶۷۵

کمال داودوند در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۴


سلام
این ابیات چه تو شاهنامه باشه چه نباشه بختمون فقط تیره نشده، خیلی خیلی تیره شده در واقع در آستانه مرگ هستیم

وحید در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۴۹ دربارهٔ بخش ۳


رهگذر گرامی،
سپاس از اینکه من را با این غزل فوق العاده آشنا کردید.
اگر اشتباه نکنم حَمَل نام موقعیت ارتفاعی خورشید در ماه فروردین است که هوا رو به گرمی می نهد.
در ماه های بعدی این موقعیت ها با بالا رفتن و پایین آمدن تغییر میکنند و نام های دیگری به خود می گیرند.
می فرماید واقعیات و حقایق را باید پذیرفت و جنگیدن با آنها محکوم به شکست است.

حمید رضا۴ در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۳۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۱۷۱


از نگاه من (شاهد عهد شباب) معشوق یگانه عشقِ الهام بخش همیشگی حضرت حافظِ و ( رجعتی می خواستم لیکن طلاق افتاده بود ) طلب باز برگشتن به سوی او و رها شدن از این دنیاست، چرا که دلیل این جدایی و طلاق،بارها متولد شدن در این دنیا بوده.

محسن هزاردستان در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۲۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۱۲


رهگدر گرامی،
ابو نصر فراهی می گوید:
” برج ها دیدم که از مشرق بر آوردند سر
جمله در تسبیح و در تهلیل حی لا یموت
چون حمل چون ثور چون جوزا و سرطان و اسد
سنبله میزان و عقرب ،قوس و جدی و دلو و حوت ”
برجهای دوازده گانه، حمل برج بره است آغاز فرورددین
فردوسی می فرماید:
” چو آمد به برج بره آفتاب
جهان شد پر از رنگ وآیین و آب
کیومرس شد بر جهان کدخدای
نخستین به کوه اندرون ساخت جای “

خواجوی کرمانی در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۰۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۱۷۱


دوست ادیب و فرهیخته جناب نوری،
سرکار هر نوبت ” زر ” را چند حساب می فرمایید؟؟

خواجوی کرمانی در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۸:۰۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۷۶


بر بوی زلف یار، پریشانیت نکوست..

نادر.. در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۵۹


سپاس محمد جان
نظر لطف شماست
البته شکل درست بیت چهارم این است:
تازه به تازه صد تله، جلوه کنند سلسله
زین همه چون شوى یله، خود برسى به حال من

نادر.. در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۰۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۶۱۰


با سلام و خسته نباشید خدمت شما و دوستان عزیز
اولا باید عرض کنم خدمت دوستان عزیز که ایران عزیز سرزمین همه ماست,چه ترک چه فارس ,چه بلوچ,چه کرد,چه گیلک,چه لر,چه عرب و یا هر نژاد دیگر و چو ایران نباشد تن من مباد.و کسانی که به همدیگر توهین میکنند نه تنها مسلمان نیستند که انسان هم نیستند.
دوما در باب ترجمه شعر باید ضمن تشکر از مترجم عزیز که بالاخره تلاش خود را انجام داده اند باید عرض کنم که در این ترجمه مفهوم و درونمایه شعر در بسیاری جاها فدای وزن و قافیه شعری شده است که در برخی مواقع مانند بیت اول ایرادی در مفهوم پدید نمی آورد,و در برخی مواقع مانند بند چهارم(اوشاخلارین بیر دسته گول باغلاسین”یک دسته گل ببند برای من خراب”)به مفهوم شعر آسیب میزند,(در این مصرع شاعر به مخاطب خود کوه حیدربابا میگوید:کودکانت{کودکانی که به مانند دوران کودکی خود شاعر در اطراف کوه به بازی و تفریح مشغولند} یک دسته گل ببندند,که در ترجمه از خود کوه خواسته که برای شاعر دسته گل ببندد و کلمه خراب که هیچ توجیهی در متن ترکی شعر ندارد.و در مواقعی هم که کلا معنی و مفهوم اشتباهی از متن اصلی بیان میشود که جای تامل دارد مثل بند هشتم:(عاشیق رستم سازین دیللندیرنده”از بهر ساز رستم عاشق بیا ببین”_یادوندادی نه هولسک قاچاردیم”بی اختیار سوی نواها دویدنم”_قوشلار تکین قاناد چالیب اوچاردیم”چون مرغ پر گشاده بدانجا رسیدنم”)اولا باید عرض کنم همه ترک ها میدونن که معنی عاشیق(آشیق)در این مصرع چیه و اصلا ربطی به کلمه عشق و عاشقی در زبان فارسی نداره که در ترجمه رستم عاشق یعنی رستم که عاشق شده معنی شده.عاشیق یا آشیق به نوازنده ی ساز مخصوص موسیقی فولکلور آذربایجانی گفته میشه که ساز سنتی آذربایجان به حساب میاد.و ترجمه درست تر میشه گفت به این شکل بیان میشه:زمانی که عاشیق رستم ساز میزند(به صدا در می آورد),بیاد داری که چه با عجله می‌دویدم,و مثل پرندگان بال در می آوردم و پرواز میکردم.البته این نوع اشتباهات به تناوب در شعر تکرار میشه.البته مترجم مجبوره برای اینکه ترجمه به شکل شعر بیان بشه در برخی جاها انعطاف به خرج بده ولی خوب اینکه مفهوم عوض بشه و خواننده ای که فقط به زبان ترجمه شده آشناست چیزی غیر از مفهوم اصلی تحویل بگیره(در حقیقت اصل امانت رعایت نشه) این هم خوب نیست.ترجمه هایی از این شعر موجود هست که خیلی درست تر از این ترجمه هست و نویسنده میتونست به اونها رجوع کنه.
در مورد آقایان دکتر حامد باید بگم که از کوزه همان برون تراود که در اوست و ایشون همینن که هستند و حتی در مورد شان شاعران عزیز مثل شاملو,نیما و دیگر عزیزان که صحبت کردند من عرض میکنم اگر این آقا بدون کمک از اینترنت و کتاب و… اگه یک شعر از این عزیزان از حفظ بلد باشن من قول میدم تا آخر عمر حرف نزنم.
آقای دکتر بهرام هم که بحث هوچی گری و پانترکیست رو مطرح میکنن باید عرض کنم که شما نه تنها ترک نیستید بلکه از زبان ترکی هم چیزی نمیدانید و این در پیام شما مشهود بود,پس لطفا در مورد چیزی که نمیدانید اظهار نظر نفرمایید و دیگران رو هم متهم به پانترکیستی نکنین,ممنون میشم.
و جناب دکتر امین کیخای عزیز در مورد شما هم باید عرض کنم از کوزه همان برون تراود که در اوست.شما هم شخصیت والا و بزرگ خودتون رو ثابت کردید و اینکه برازنده احترام فراوان هستید.ممنون از شما
به امید روزیکه فقر و محرومیت از جای جای کشورمون چه سیستان و چه کردستان و چه خوزستان و چه هرمزگان و یا هر کجای ایران عزیز رخت بربندد و ما هم بفهمیم که برتری انسانها به یکدیگر نه به نژاد و قومیت و نه به زبان بلکه به ارزشهای انسانی و تقوا و ادب هر فردی وابسته هست.

وحید در تاریخ ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۴۲ دربارهٔ منظومهٔ حیدر بابا


[صفحهٔ اول] … [۱۸۴] [۱۸۵] [۱۸۶] [۱۸۷] [۱۸۸] … [صفحهٔ آخر]