گنجور

حاشیه‌ها

 

کسروی دانشمندی بوده که فراتر از مان خود فکر می کرده و افکار و عقاید او برجاهلان زمان قابل درک و فهم نبوده که این چنین ناجوانمردانه اورا کشتند .

اسفند در تاریخ ۵ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۱:۰۰ دربارهٔ شمارهٔ ۲۵۸ - در هجو سید احمد کسروی


به نام درسته. بنام خدا غلطه درستش کنید

فرشید در تاریخ ۵ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۰:۰۵ دربارهٔ داستان کاموس کشانی


ببخشید بیت منظورم بود D:

مهراد در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۲۵ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۴۳


زیباست این شعر، و چقدر به زبان لارستانی خنجی نزدیکه

عیسی سده در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۲۵ دربارهٔ دوبیتی شمارهٔ ۷۰


درود.
این دو بیتی استاد خیام، به قدری واضح هستش که نیازی به توصیف نداره.
مصرع اول: گروهی تو راه دین شک دارن و درموردش فکر میکنن، گروهی هم
فکر میکنن که این راه دینی که دارن میرن درسته
مصرع دوم: میترسم از این که روزی بفهمن که کارشون اشتباه بوده(میشه گفت که استاد اینجا میگه که وقتی مردن میفهمن کارشون بیهوده بوده و وقت تلف کردن)

تفسیر دیگه از این شعر فکر نکنم درست باشه :)

مهراد در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۴۳


سلام
عاشق این غزلم چون باب ورود مولایم علامه حسن زاده-روحی فدا- به حوزه و علم و… است
در کودکی به حافظ تفالی می زند و این غزل برای او اتمام حجت می شود که
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

جلال در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۱۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۴


غلط بیت ٩
گر دو ر >>>>. گر دو در

Anonymous در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۴۶ دربارهٔ فی‌الحکمة و سبب رزق الرازق


بیت ٧
غلط ها
زا >>> را
در >>> درى

Anonymous در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ التمثیل فی قوم یؤتون الزکوة


غلط بیت ٢٢
ساسانس >>>ساسانى

Anonymous در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۳۱ دربارهٔ فصل اندر درجات


خیام با صراحت رباعی را سروده او عاشقی را عیب نمی دانسته چونکه فقط با دلی پاک می توان عاشق شد و مستی با شراب انگور هم چیزی متداول بوده و مثال مستی و راستی هم در فرهنگ ما هست . آنهایی که تاریخ زمانه خیام را خوانده و می دانند که در کنار کسانی فناتیک همچون حسن صباح زندگی و دوستی کرده ولی سر تعظیم به هیچ یک از زورگویان زمانش فرود نیاورد او مردی آزاده و عاشق و اهل می و شراب هم بوده حا لا نمی دانم چرا بعضی ها ( مذهبیون ) سعی بر این دارند که همه شعرا ی
بزرگ را به خودشان منتصب کنند .

علی در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۲۶ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۴۲


فامیلی منم قزل ارسلانه خیلی از این شعر خوشم اومد

قاسم قزل ارسلان در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ حکایت قزل ارسلان با دانشمند


سلام
بنده خواهشمندم از دوستان مطلع که معنی این
شعر زیبا را برای ما ارسال کنند پیشاپیش متشکرم
آرزوی رستگاری

Sad Sweetheart در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۴۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۳۲


هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

پاسخ سعدی به محمد و ایران

مهدی در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۱۶ دربارهٔ غزل ۱۴۱


درود.

فوق العاده زیباست

فکر میکنم تو این مصرع، وزن بهم ریخته!
« صبوحی آنقدر نگذاشت آن زلف تا برجا »

ممنون میشم نظر بدید.

سپاس.

میرزا در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ گرفتاران


shekeiba jaan eshtebaah maikonad.in doaa ast, aarzo ast.

s.miazoi در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۲۹ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۲


با درود به دقت شما خانوم شقایق. به نظر می رسه که نکته بینی شما درست باشه…

سعید سلطانی در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۴۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۵۸۰


غم و شادی نزد عارفان
محمد امین مروتی
Amin-mo.blogfa.com

ما در زندگی روزمره مان دائما به دنبال شادی و دفع غم هستیم. اما برای عاشق نیکی و بدی را خواست و دلخواه معشوق معنی می کند. هر چه او بخواهد نیک است نه هر چه ما بخواهیم. مولانا می گوید هر چه را معشوق بپسندد خوب است و هرچه را نپسنددبد.
خدا دعا و ناله و زاری عاشق را دوست دارد و وسیلة تقرب به خود قرار داده. در واقع چیزی می خواهد که خود ندارد. از سوی دیگر شکستگی نفس و دل، بهترین نردبان عاشق برای وصال معشوق است:
نالم؛ ایرا ناله‌ها خوش آیدش از دو عالم ناله و غم بایدش
عاشقم بر رنج خویش و درد خویش بهر خشنودیّ ِ شاهِ فردِ خویش
خاک غم را سرمه سازم بهرِ چشم تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
اشکی که برای معشوق ریخته شود، اشک نیست، مانند گوهر ارزشمند است.
اشک کان از بهر او بارند خلق گوهرست و اشک پندارند خلق
من ز جان جان شکایت می‌کنم من نیم شاکی روایت می‌کنم
لذا آنچه از درد دل و گله گزاری نزد معشوق می شود، جدی نیست. نوعی نفاق بی مبنا و بهانه ای برای همدمی با معشوق است:
دل همی‌گوید کزو رنجیده‌ام وز نفاقِ سست می‌خندیده‌ام
سپس مولانا از جان پاره پاره شده و داغ دلش به معشوق گله می کند:
ده زکات روی خوب ای خوب‌رو
شرح جانِ شرحه شرحه بازگو
کز کرشم غمزه‌ای، غمازه‌ای
بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای
من حلالش کردم ار خونم بریخت
من همی‌گفتم حلال، او می‌گریخت
چون گریزانی ز ناله ی خاکیان؟
غم چه ریزی بر دل غمناکیان؟
ای که هر صبحی که از مشرق بتافت
همچو چشمه ی مشرقت در جوش یافت
محبوب ابد و ازل به عاشق بهانه ای برای گله گزاری داده است:
چون بهانه دادی این شیدات را
ای بها، نه شکّر لبهات را
ای جهان کهنه را تو جان نو
از تن بی جان و دل افغان شنو
شرح گل بگذار از بهر خدا
شرح بلبل گو که شد از گل جدا
این دیالوگ های سوزنا ک را معشوق دوست دارد و به حال عاشق نیز سودمند است:
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
اندرین ره می‌تراش و می‌خراش
تا دم آخر دمی فارغ مباش
عشق مقامی برتر از شادی و غم متعارف است و این گله گزاری ها بر سبیل نفاقی عاشقانه و حساب شده است که معشوق برای عاشق خواسته است. نزد مردم عادی غم و شادی معنایی متعارف و روزمره دارد که هر روزش تجربه می کنند:
جسم جسمانه تواند دیدنت
در خیال آرد غم و خندیدنت
دل که او بسته غم و خندیدنست
تو مگو کو لایق آن دیدنست
آنک او بسته ی غم و خنده بود
او بدین دو عاریت زنده بود
اما:
باغ سبز عشق کو بی منتهاست
جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست
عاشقی زین هر دو حالت برترست
بی بهار و بی خزان سبز و ترست
از غم و شادی نباشد جوش ما
با خیال و وهم نبود هوش ما
مولانا به منکران احوال عارفانه می گوید مبادا این احوال را انکار کنید فقط بدان سبب که در غم و شادی های متعارف غرق شده اید:
حالتی دیگر بود کان نادرست
تو مشو منکر که حق بس قادرست
تو قیاس از حالت انسان مکن
منزل اندر جور و در احسان مکن
جور و احسان رنج و شادی حادثست
حادثان میرند و حقشان وارثست
و از شراب طهوری سخن می گوید که شراب انگوری بندة آن است. از احوالی که در وصف نمی گنجد. گردش افلاک و جوشش باده حاصل عشق است و این می عشق است که به کائنات و من جمله باده انگوری، سرخوشی و مستی می دهد:
تافت نور صبح و ما از نور تو
در صبوحی با می منصور تو
داده ی تو چون چنین دارد مرا
باده که بود کو طرب آرد مرا؟
باده در جوشش، گدای جوش ماست
چرخ در گردش گدای هوش ماست
باده از ما مست شد نه ما ازو
قالب از ما هست شد نه ما ازو

محمدامین مروتی در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۲۲ دربارهٔ بخش ۹۱ - تفسیر قول حکیم بهرچ از راه و امانی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست دورافتی چه زشت آن نقش و چه زیبا در معنی قوله علیه‌السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن


گمنامی
محمد امین مروتی
Amin-mo.blogfa.com

یکی از مهم ترین آموزه های عارفانه در مقام رهایی، گمنامی است. در حدیث قدسی هم آمره که اولیایی تحت قبابی. اولیاء من از چشم ها پنهانند. در داستان طوطی و بازرگان، طوطی پس از آزاد شدن می گوید آن طوطیان هندی مرا به عمل خویش آموختند که از خودنمایی یا نمایش دارایی هایم دست بکشم تا همچو تویی به اسارتم نگیرد. در واقع صدای خوش من مرا اسیر تو کرد. لذا خود را به مردن زدم تا تو از آواز من طمع بر کنی و رهایم سازی:
گفت طوطی کو به فعلم پند داد
که رها کن لطفِ آواز و وداد
زان که آوازت تو را در بند کرد
خویشتن مرده، پیِ این پند کرد
طوطیان هند به من گفتند که برای همه نخوان، با همه نیامیز و سخن مگو؛ مثل غنچه خودنمایی مکن و زیبایی ات را به مزایده مگذار، بل مانند گیاهی که روی بام می روید، از چشم مردم بیفت:
یعنی ای مطرب شده با عام و خاص
مرده شو چون من که تا یابی خلاص
دانه باشی، مرغکانت بر چنند
غنچه باشی، کودکانت بر کنند
دانه پنهان کن، به کلی دام شو
غنچه پنهان کن، گیاه بام شو
هر که داد او حُسن خود را در مزاد
صد قضای بد سوی او رو نهاد

محمدامین مروتی در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ بخش ۹۳ - برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده


چقدر شعر حکیمانه ودلسوزانه ودل نشینیست. ایکاش هنوز هم درکتابها اینگونه قصه های خوب وروحبخش را میدیدیم تا مردم از کتاب و کتابخواندن واز حکمت و انسانیت واز دین ومعنویت زده نمیشدند و راه خشونت را، بجای مهر و عطوفت پیش نمیگرفتن
آخر انصاف بدهید آیا این خزعبلاتی که امروزه در کتابها نوشته میشود مفیدتر هست یا امثال این شعر دلنواز؟؟ خب چرا ؟ چرا؟ چرا؟

سید غبدالرضا بلادی در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۲۱ دربارهٔ جوجهٔ نافرمان


برداشت من از این غزل زیبا این است که حافظ و دلدارش درگیر بگو مگویی میشوند. حافظ به تنهایی رفته و سر به بالین می نهد. دلدار نیمه شب، سرمست از می و خندان لب، ولی با ندایی غمگین و افسوس کنان، حافظ را بیدار واز او درخواست بخشش میکند. حافظ این آشتی را با شکستن توبه و نوشیدن می جشن میگیرد. از آنجا که حافظ مسلمانیست سر سپرده به دستورات قرآن، مانند همیشه احساس گناه و به دنبالش خشم او را فرا میگیرد. و باز مانند همیشه خشم خود را با تند گویی به زاهد فروکش میکند. چون او بر این باور است که خود انسانیست پاکدل و نیک کردار، و زاهد و ناصح به گونه ای دیگر. در آخر او باز توبه کرده و بر این امید است که خداوند گناهان او را در آخرت خواهد بخشید.

حمید کائنی در تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۹:۳۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۶


[صفحهٔ اول] … [۱۸۴] [۱۸۵] [۱۸۶] [۱۸۷] [۱۸۸] … [صفحهٔ آخر]