گنجور

حاشیه‌ها

 

خدا قوت دوستان
منظور از کلمه سر در بیت چهارم(……هم بر آن سریم) چیست؟

پ.ن:به لغت نامه دهخدا مراجعه کردم منتها چندین معنا رو نمایش داد من معنای این کلمه رو در این بیت میخوام برای فهم بهتر بیت

مژگان در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ غزل ۴۳۷


آنچنان که به ذهن خطور میکند و با توجه به معنا در بیت (۱۰) مصرع (۱) کشتی به اشتباه کشته تایپ گردیده که تقاضا دارم تصحیح و در صورت اشتباه اینجانب را آگاه نمایید

اسدالله سلیمی در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۴:۰۰ دربارهٔ افکار پریشان


به نظرم شهریار نزدیکترین معنی شعر را اینجا نوشته است.
در این غزل مهم که میتوان از آن احوال آشفته حافظ را در زمان پیری دریافت، حافظ به مطالب مهمی اشاره میکند و یا خواهد کرد، و از پیش میداند که دیگران حرف او را نمیپذیرند. از اینروست که در بیت اول هشدار میدهد آنهایی که سخنش را درک نمیکنند سخن شناس نیستند. به روشنی میگوید که نه پابند دنیا است و نه پابند آخرت (عقبی)، و سپس در شگفت میشود (تبارک الله) از شورش و آشفتگی (فتنه) که در سرش افتاده است. حافظ خسته دل است، و گرایش/نیاز به آرامش دارد، ولی در درون او چیزی در جوش و خروش است که حافظ نمیداند چیست. حافظ میگوید که پرده (نوای) دلش تغییر کرده است (دلم ز پرده برون شد) حافظ از یک تحول درونی صحبت میکند که نظرش را تغییر داده است و مطرب را ندا میدهد که از این پس به این پرده بنوازد و با او هم نوا شود. میگوید که تا کنون به کار این جهان چندان توجه ای نمیکرده، اما چهره “تو” توجه او را به کار جهان جلب کرده است. افکاری دارد که دیر زمانیست (صد شبه) او را مشغول کرده و خواب را از او گرفته است. و به دنبال چیزی است (شرابخانه کجاست؟) که رمز این افکار پریشان را برایش روشن کند، همانند شرابی که خماری را فرو مینشاند. حافظ با طنز تلخی میگوید رنجی که کشیده است (خون دل) صومعه را آلوده کرده. او از صومعه روگردان است ولی برای آتش نامیرایی که در دل یافته، در دیر مغان گرامی شده است (او را پذیرفته اند). در اینجا اشاره ای به آن تحول میکند. در شعر دیگری میگوید، پیر مغان حکایت معقول میکند، معذورم ار محال تو (شیخ) باور نمیکنم. حافظ نمیداند چه اتفاقی افتاده یا چه چیزی شنیده است (چه ساز بود؟) که با اینکه به پیری رسیده هنوز در سر آرزوها زنده کرده است (دماغ پر ز هواست) یا اینکه ندای عشق “تو” که دیشب به او رسیده بوده، هنوز در سینه اش طنین انداز است.
در این عزل حافظ بی قرار و نا آرام است. و به دنبال باده ایست که رمز این شوریدگی را بر او آشکار کند. در غزلی دیگر خواهیم دید که او به اشراقی که میجسته، رسیده، و با لحنی سرشار از آرامش راز دل و آنچه یافته است را بیان میکند.

فرهاد در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۲


بنی آدم بسیار زیبا نوشتید ولی خدا را که این همفاز شدن را می بایست می زدودید ! هماهنگ شدن و همراهی و همپایی و همپویی و ……بود ولی رویهمرفته نگاه بلندتان مانع از خرده گیری از شما می شود خاک پای توییم برادر

امین کیخا در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۸:۵۸ دربارهٔ حکایت شمارهٔ ۱۰


به نام خدا

بنی آدم در اصل یک پیکرند و حتی نمی توان گفت اعضای یک پیکر یا اعضای یکدیگر همان طور که تریلیونها سلول بدن ما در کل وجود ما یکی هستند همه اعضای بنی آدم (بشریت و سایر اجزاء و ارکان هستی)نیز یک پیکرند که آن یک پیکر آدم نام دارد . به همین جهت در بیت اشاره شده چوعضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار همانطور که وقتی مثلا دندان ما در می گیرد سایر اجزای بدن هم از این درد رنج می کشند. در پایان فرمودند تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی که منظور این است که کسی که از درد دیگران غافل است و متوجه درد دیگران نیست یعنی اینکه از این پیکر واحد(آدم )جداست به همین دلیل فرمودند نشاید که نامت نهند آدمی مثل وقتی که دندان ما کشیده شده باشد و جدا از ما باشد دیگر درد دیگر اجزا را متوجه نیست و در عین حال خودش هم دیگر جزء پیکر آدم نیست پس آدم نیست(نشاید که نامت نهند آدمی)
آدم : کل جهان هستی
انسان در صورت ارتباط با کل هستی:آدم
ارتباط با خدا: ارتباط و هم فاز شدن با کل هستی

بنی آدم در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۷:۴۰ دربارهٔ حکایت شمارهٔ ۱۰


جناب شادان کیوان، تفسیر شما بسیار نامناسب مینماید و در این غزل معشوق نمیتواند خداوند باشد زیرا در بیت سوم شاعر دارد مجیز معشوق میگوید (دارد زیباییش را به خودش یادآوری میکند: ببین که چاه/سیب زنخدان تو چه میگوید …)
همچنین در بیت چهار، دارد گناه سرنزدن به معشوق را به گردن قسمت میاندازد. بر حسب، قسمت را خداوند تعیین میکند، چه معنی میدهد کسی به خداوند بگوید اگر ما به تو نمیرسیم تقصیر خودت است؟!!! ولی وقتی حافظ به معشوقه اش میگوید “اگر در پیش تو نیستم تقصیر قسمت است، نه من” آنگاه بیت معنی پیدا میکند. همینطور بیت بعدی، خداوند خلوتسرا ندارد، و کسی به خداوند امر و نهی نمیکند که بگو!
این شعر را حافظ از این قراین برای محبوب مونثی گفته است که دیر زمانی است از او دیداری نکرده بوده. و حال که احتمال میدهد به سراغش برود دارد مغازله میکند و عذر میاورد که اگر سر نزده بودم تقصیر قسمت بوده است، اگر در زدم بگو درم را باز کنند :)

فرهاد در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۷:۳۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۳


فکر میکنم در بیت چهارم “صد” صحیحتر هست

نوید در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۷:۱۷ دربارهٔ غزل ۵۷


شمس الحق گرامی، پیشنهاد کرده بودم این بحث را در حاشیه رباعی خیام ادامه دهیم، توجه نفرمودید. اکنون که بحث به دستور زبان فارسی کشیده شد شاید بهتر باشد همینجا نوشته شود. تعجب میکنم به دنبال فاعل برای فعل “رسیدی” میگردید. برای یاداوری (که اطمینان دارم میدانید) در شعر فارسی، فاعل به قرینه معنوی میتواند حذف شود، چون صرف فعل خود بیانگر فاعل است. نمونه: “دوش رفتم به در میکده خواب آلوده” فاعل “من” حذف شده است و در هیچکجای شعر ظاهر نمیشود. به همینگونه، هنگامی که خیام میگوید: “که آسوده به کام دل رسیدی آسان” فاعل دوم شخص حذف شده است، به همانند این شعر نظامی:
امیدم هست کاین سختی پسین است،
دلم زین پس به شادی بر یقین است.
یقین میدان که گر سختی کشیدی،
از آن سختی به آسانی رسیدی.
۱) فاعلی برای فعل “رسیدی” آورده نشده است :)
۲) فعل “رسیدی” که مانند شعر خیام به دلیل حالت آرزومندی زمان گذشته دارد (به معنای برسی)، دوم شخص است و نه آنگونه که شما میپندارید سوم شخص (کاربرد رسیدی برای سوم شخص در فارسی اندک است). همچنین، آزاده و آسوده یک نقش دارند، و (بجز تفاوت در معنی) تفاوتی در نقش واژه بین آنها نیست. به این معنی که فعل را چه سوم شخص بدانید و چه دوم شخص، اگر آزاده را مجاز بدانید، آسوده هم مجاز میشود، چه نقش آن صفت فاعلی باشد (آنگونه که شما میپندارید) یا قید فعل (آنگونه که من فکر میکنم).

پرسیده بودید آ + سوده از کجا آمده است. اشما کو پهلوی دانید، نیز ابایست دانستن کو (فارسی: شما که پهلوی میدانید بایستی بدانید که) “آ” پیشوند نفی در پارسی میانه است که برخی از واژه های آن را هنوز بکار میبریم. نمونه:
کنده = خالی –> آ+کنده = آکنده = پر،
بیم = ترس –> آ+بیم = آبیم = بدون ترس
سوده = رنجیده –> آ+سوده = آسوده = بدون رنج

افسوس که بیفایده فرسوده شدیم،
وز داس سپهر سرنگون “سوده” شدیم.

با آرزوی گرامیداشت و پاسداشت زبان فارسی و دستور آن، برای همه.
ارادتمند،
فرهاد تقی بخش

فرهاد در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۳:۴۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۷۴


در لت دوم از بیت ۷ می فرماید از صاعی که در بار ما است شرمساری خواهیم برد و خواست شاعر از در بار درون بار است نه دربار شاهی پس باید دربار جدا نوشته شود . داستان حضرت یوسف است به ظاهر

امین کیخا در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱:۰۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۸۸


اولین باره دارم شعرای رهی رومیخونم واقعافوق العاده اس

مریم در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۰:۱۴ دربارهٔ نیرنگ نسیم


بسیار بسیار زیبا. هر کدوم از اشعار سعدی رو می شه بارها و بارها خوند و از خوندنشون لذت برد. من کتاب های صوتی بوستان و گلستان رو از اینترنت دانلود کردم و اغلب اوقات در اوقات فراغت اونا رو گوش می دم.
این شعر سعدی هم حکایت روزگار ماست که در این شرایط سخت اقتصادی و معیشتی هر کسی که خرش از پل بگذره و به جایی برسه دیگه به فکر بقیه مردم نیست: دونان چو گلیم خویش بیرون بردند // گویند چه غم گر همه عالم مُردند!

ابوطالب رحیمی در تاریخ ۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ حکایت


استاد عزیزم استاد صاحب نظر است چون شما من که فقط از خوانده هایم را منتقل میکنم گاهی با ذکر منبع و گاهی بدون آن.خیلی خوشحالم که باز برایمان مینویسید

تاوتک در تاریخ ۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۹:۱۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵


با سلام خدمت همه دوستان
به نظر من کودکانه است که بخواهیم راجع به نماز خواندن یا نخواندن حافظ بحث کنیم…
به قول باباطاهر :خوشا آنانکه دائم در نمازند.
و به نظر من حافظ مصداق واقعی این شعر باباطاهر است،چرا که در گوشه گوشه دیوان حافظ ذکر و یاد حق موج می زند.

محمد منصوری پور در تاریخ ۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۸:۴۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۷۳


تاوتک جان خوش آمدی . استاد آنست که می آموزاند . پس خربزه شد خیار بزرگ . درود بر تو .

شمس الحق در تاریخ ۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۸:۳۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵


مقدر بودن اختیار
amin-mo.blogfa.com
یکی دیگر از فرازهای مثنوی که بحث جبر و اختیار در آن مطرح می شود، حکایت آشنای شیر و خرگوش و حیوانات جنگل است که طی آن شیری به جنگل می رود و با حمله به حیوانات از آن ها سلب آرامش و آسایش می کند. حیوانات می کوشند با دفاع از جبرگرایی او را به توکل و عدم تلاش و شکار وادارند. ولی شیر به خوبی از موضع اختیار بر اساس سنت انبیاء ، دفاع می کند و می گوید پیامبر ضمن توکل بر خدا، از جهد و کسب و تمسّک به اسباب و علل نمی ایستاد. به همین دلیل خداوند اهل کسب را دوست دارد:
گفت آری گر توکل رهبرست این سبب هم سنت پیغمبرست
گفت پیغامبر به آواز بلند با توکل زانوی اشتر ببند
رمز الکاسب حبیب الله شنو از توکل در سبب کاهل مشو
حیوانات جوابش می دهند زمانی که مردم اهل تلاش نبودند، مانند بچه ها در صلح و صفا به سر می بردند ولی به محض این که دست و پایی کردند و بر پا و دست خود تکیه کردند و راه رفتن را آموختند، در رنج و عذاب (کور و کبود)افتادند. ما هم به عنوان عیال الله باید از او روزی بخواهیم:
طفل تا گیرا و تا پویا نبود مرکبش جز گردن بابا نبود
چون فضولی گشت و دست و پا نمود در عنا افتاد و در کور و کبود
جانهای خلق پیش از دست و پا می‌پریدند از وفا اندر صفا
چون به امر اهبطوا ، بندی شدند حبس خشم و حرص و خرسندی شدند
ما عیال حضرتیم و شیرخواه گفت الخلق عیال للاله
آنک او از آسمان باران دهد هم تواند کو ز رحمت نان دهد
شیر می گوید اگر بیلی به دست کسی بدهی، معنی اش آن است که از آن استفاده کند. خدا هم به ما دست و پا داده تا از آن ها استفاده کنیم نه این که کاهلی پیشه کنیم:
گفت شیر آری ولی رب العباد نردبانی پیش پای ما نهاد
پایه پایه رفت باید سوی بام هست جبری بودن اینجا طمع خام
پای داری؛ چون کنی خود را تو لنگ؟ دست داری؛ چون کنی پنهان تو چنگ؟
خواجه چون بیلی به دست بنده داد بی زبان معلوم شد او را مراد
دست همچون بیل اشارتهای اوست آخراندیشی عبارتهای اوست
و تلاش برای شکر این نعمت ها استفاده از قدرت هایی است که به ما داده و طلبِ برکت بدون حرکت میسر نیست:
سعیِ شکر نعمتش قدرت بود جبر تو انکار آن نعمت بود
شکرِ قدرت، قدرتت افزون کند جبر نعمت از کفت بیرون کند
جبر تو خفتن بود در ره مخسپ تا نبینی آن در و درگه مخسپ
گر توکل می‌کنی در کار کن کشت کن؛ پس تکیه بر جبار کن
حیوانات باز به تقدیر و نصیبة ازل روی آوردند که:
جز که آن قسمت که رفت اندر ازل روی ننمود از شکار و از عمل
جمله افتادند از تدبیر و کار ماند کار و حکمهای کردگار
کسپ جز نامی مدان ای نامدار جهد جز وهمی مپندار ای عیار
شیر جواب می دهد پس جهاد چه معنی دارد؟ ودر این جاست که مولانا حرف آخر را از زبان شیر می زند که حیوانات را به تسلیم وامی دارد و آن این که قضای الهی درست است ولی جهد و تلاش ما هم بخشی از این قضاست و منطوی در آن می باشد:
جهد می‌کن تا توانی ای کیا در طریق انبیاء و اولیا
با قضا پنجه زدن نبود جهاد زانک این را هم قضا بر ما نهاد
پس تلاش در مسیر خداوند و رهایی از تنگنای زندان دنیا بسیار ممدوح و مورد رضایت خالق است:
این جهان زندان و ما زندانیان حفره‌کن زندان و خود را وا رهان
و معنی دنیا، دوری از لذایذ دنیوی نیست بلکه وابستگی به آن ها در حدی است که خدا را فراموش کنی. مالی که در مسیر خداوند خرج شود، بهترین مال(نعم مال) است:
چیست دنیا؟ از خدا غافل بدن نه قماش و نقده و میزان و زن
مال را کز بهر دین باشی حمول نعم مال صالح خواندش رسول
آب در کشتی هلاک کشتی است آب اندر زیر کشتی پشتی است
پس کلام آخر این است که:
جهد حقست و دوا حقست و درد منکر اندر نفی جهدش جهد کرد

۲۴ فروردین ۹۳

محمدامین مروتی در تاریخ ۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۷:۴۵ دربارهٔ بخش ۵۰ - باز ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل و فواید جهد را بیان کردن


قشنگ بود

یاسمین در تاریخ ۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۷:۲۰ دربارهٔ بخش ۱۵ - زاری کردن مجنون در عشق لیلی


با درود به اساتید بزرگوبزرگوارم .در لغت نامه دهخدا برای بزه با ضم ب و فتح زاءمیوه شیرین و خوشگوار آورده شده است و اینکه در جای دیگر خوانده ام که به خیار هم بز یا بزه گفته میشده است

تاوتک در تاریخ ۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۶:۳۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵


دکتر کیخا و جناب شریف در خصوص خربزه شاید اینجا نباید خر را به معنی بزرگ گرفت و همان الاغ فرض کرد ، در اینصورت خر پوزه ، به مانند پوزۀ خر ای بسا که جواب دهد .

شمس الحق در تاریخ ۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۵


چه استادی دکتر جان که نزد تو شاگرد کودنی بیش نیست ! استاد تویی .

شمس الحق در تاریخ ۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۵:۱۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۴۳۶


عشقم اون کتابی که بهت دادم ازاون قایم کن!باباطاهرمن

Anonymous در تاریخ ۲۴ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۱۴:۵۴ دربارهٔ دوبیتی شمارهٔ ۹۲


[صفحهٔ اول] … [۱۸۴] [۱۸۵] [۱۸۶] [۱۸۷] [۱۸۸] … [صفحهٔ آخر]