گنجور

حاشیه‌ها

 

و لطفا دوستان عزیز این شاعار را به ایران و به نمیدونم به امام چنین چیز ها ارتباط ندهید

احسان سرشار در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۱۱ دربارهٔ چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما


این شعر را اقبال لاهوری مخاطب به مردم افغانستان نوشته چناچه از بدخشان آن معلوم میشود .مانند اکثر اشعار دیگرش
آسیا یک پیکر آب و گل است ملت افغان درین پیکر دل است
از گشاد او گشاد آسیا از فساد او فساد آسیا
اقبال لاهوری تحت تاثیر تاریخ درخشان افغان ها رفته .
و وقتیکه وضعیت اسف ناک فعلی افغان ها را میدید واقعا رنج میبرد

احسان سرشار در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۰۹ دربارهٔ چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما


جناب خراسانی، با عرض سلام دوباره: من فکر میکنم که شما همه سخنان ایشان را در مورد نظریاتان مطالعه نفرمودید: “جوهر سخن خراسانی درست بود. ولی برخی شاخه های سخنش نادرست و لحنش نازیبا….به ویژه تمسک مکررش به کلام رنگین الهی به ضمیمۀ آن لحن تند واقعا دلگز بود.”
شما که به چه چیزی افتخار میکنی؟ اگر شما ادعای کمال تشیع را نداشتی باکی نبود، ولی لحن نازیبای شما انسانهای آزاد اندیش را از دین و دینداری متنفر میکند. سرور محترم اگر شما به قرآن اعتقاد داری کمی قرآن بخوان و بعد در باره لحنت تجدید نظر کن:
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ یَسْخَرْ قَوْمٌ مِن قَوْمٍ عَسَى أَن یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ وَلاَ نِسَاءٌ مِن نِسَاءٍ عَسَى أَن یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ وَلاَ تَلْمِزُوا أَنفُسَکُمْ وَلاَ تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ» (حجرات ​۱۱)
«اى مؤمنان نباید که قومى، قوم دیگر را به ریشخند بگیرد، چه بسا اینان از آنان بهتر باشند، و نیز نباید زنانى زنان دیگر را، چه بسا اینان از آنان بهتر باشند، و در میان خویش عیب جویى مکنید، و یکدیگر را به لقب‏هاى بد مخوانید.»
«وَلاَ تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَلاَ الْسَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمِیمٌ» (فصلت ​۳۴)
«و نیکى و بدى برابر نیست. همواره به شیوه‏اى که نیکوتر است مجادله کن، آنگاه کسى که بین تو و او دشمنى اى بود، گویى دوست مهربان است.»
زمانى که فردى از لحن تمسخرآمیز و یا واژه‏هاى صریح استهزائى براى تحقیر دیگرى استفاده مى‏کند، آگاهانه و یا ناآگاهانه زمینه اختلال در ارتباط و آسیب در انتقال پیام را فراهم آورده و هم شخصیت اخلاقى خود را مخدوش کرده است.
از شما که به قرآن و امامان حقیقت اعتقاد داری انتظار میرود که حرمت نگهداری!
با احترام فراوان!

Hamishe bidar در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۵۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۷۴


دکتر فرید دادور
‏نوامبر ۲‏، ساعت ‏۱۷:۰۸‏ · ویرایش شد ·
تفسیر غزل ۸۹ حافظ :شمع راه ایرانی -بیر مغان ایرانی -فیلسوفی که تمام قوانین حقوق بشر جهان در غزلیات او منعکس هست و رفتن راهی که نشان می دهد راه نجات مردم ایران می باشد
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر می‌شکند گوشه محراب امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت
کلمات چشم جهان بین-شش جهت-شمشیر احبا-غرامت از کشته -محراب امامت-و کوته نکردن بحث توسط حافظ -بدون شک معنی خاص ولی در ایهام این رند خرافه سوز را دارد
یارب =یاری =فرهنگی ایده ای باید بیاید و ملت ایران را از زنجیر ملامت=مورد تمسخر دنیای مدرن برهاند که کی بودید و چی شدید و با امدن یار بهتر خواهد شد
خاک ره=خاک ره یار سفر کرده =فرهنگ رفته و ناتوان شده ولی هنوز چشم های جهان بینی در جام جهان بین هستند که خاک ره فرهنگ باز گردی را سرمه چشم کنند=با سرمه کردن خاک راه خرد گرایی دوباره در این ملت گشایش خواهد بود -هنوز کامل نمرده اینجا مصر و عراق نیست ریشه فرهنگ باقیست
فریاد =از شش جهت در قبر شش گوشه در دامیم-ولی با مشخصات بیت دوم یار =بیر مغان =سرو روان رهبری دوباره اوهام گسیخته می شود
امروز=مردم دیر نشود -مرده برستی و اشک بعد مرگ اگاهان وطن دیگر چیزی گیر تان نمی اید
ای انکه=از عشق =علم ونور و اتش ایرانی فقط با نوشتن و حرف دم می زنی و کار عملی برای رسیدن به اتش این مردم نمی کنی ما ملت ایران با تو کاری نداریم
درویش =ملت ضعیف چشم به دهان عوام فریبان -انها را دوست ندان=احبا=aheba-اگر دانستی بدان که از کشته تو هم غرامت می گیرند =نان مرده می خورند -و شمشیر بر گردنت می گذارند -در فرهنگ ایران شمشیر بر گردن با زور به تعویض عقیده نداریم –اگر راه و روش این طایفه داعشی را بذیرفتی باید شمشیرش را هم ببذیری –در صعودی هر روز گردن می زنند
در خرقه=در خرقه تزویر زاهدی ریایی اتش زن -این اوهام را دور بریز-که خم ابروی ساقی=کمان اهورا =نیروی تهاجمی علم ونور و اتش دیر مغان و اهورا-الا یا ایو الساقی ادر کا سا=ای اهورا نوری در کاسه=تن ما بریز –بر می شکند محراب امامت را -یعنی حتی در راه بیشرفت علم و نور و اتش اگر لازم باشد کنج محل عبادت ریایی را از بین می برد مردم را جمع نکنید و خرافه در انجا به خرد مردم ندهید -و از کشته هم جذیه نگیرید و دختر ایزدی را توسط داعش نفروشید –خم ابروی ساقی روزی به همین زودی گوشه محراب عبادت ملا عمر بغدادی را خواهد شکست -حیف از اسم بغداد=باغ داد-مغ داد-خدا داد -محل دادگستری=شایسته سالاری را حاکم کردن -بدران ساسانی ما باغ داد داشتند -هر کسی را بر اساس میزان لیاقت در سر جای خود می نشاندند–محل حرب و جنگ خرافه براکنان را خواهد شکست =راهی جز این بشر ندارد هرچند دیر شود
حاشا=ابدا ملت ایران خرد گرا از راه اهورایی خرد بر نمی گردد که هر چه مشکل باشد اخرش رهایی و نور و اتش است که منشا حیات و خلقت است
کوته نکند=حافظ و ملت ایران بحث زسیدن به سر زلفت را که گم کرده ولی ول نمی کند و دنبال سر زلف هست تا به نرگست=نور کل و علم اخرین برسد –و این راه تا ابد ادامه بیوسته دارد و امروز در سراسر جهان ایرانیان بدون اشنایی شخصی با هم همه به یک شکل و متحد و یک صدا بدنبال این راه=فرهنگ خرد ایران می روند-همه دنبال رستم و فردوسی و حافظ و …این راه تا رسیدن به اهرا بیوسته ادامه خواهد داشت===ذات بشر
Like Comment اشتراک‌گذاری
‏‎Afsaneh As D‎‏، ‏‎Abbas Ghaffari‎‏، ‏‎Ebrahimi H‎‏ و ‏‏۱۰‏ نفر دیگر‏ این را می‌پسندند.
نظرها

Anonymous در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۸۹


محسن گرامی ،
به قول شمس الحق ، این استاد مشیری که فرمودید ،
که باشند؟؟ و هم درجه استادی از کی ، کی و کجا گرفته اند ؟

بی سواد در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۲۰ دربارهٔ بخش ۱۳


بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
محدث، طلبه!
سلام علیکم، مرقومه عالی زیارت شد، گر چه روی سخنتان با حقیر نبود، ولی از اظهار محبتی که به حقیر فرموده بودید نهایت امتنان حاصل شد…(شیخ نجم الدین شبستری) حوصله و دماغ پاسخ نیست، باشد که در یک محل دیگری بی حساب شویم.
اطلاعاتت خوب است، زهی به سعادتت…راضی به ایجاد مزاحمت برای جناب عالی نیستم. ادب را پیشه کن!
یقین دارم که در جوار حضرت معصومه سلام الله علیها از دعای خیر فراموش نخواهید فرمود. والسلام علیکم.
الاحقر مجتبی خراسانی

مجتبی خراسانی در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۱۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۷۴


جناب محدث،
قیاس به اصطلاح ادبیات عرفانی با دانش های آزمودنی، و برتر دانستن آن حتا بر دانش پزشکی خود بهتر میدانید قیاس مع الفارق است.
بریدن از واقعیت و پناه بردن به خیال و باور به روح و مقولات غیر علمی نا آزمودنی و به قول سرکار فراماده!! حاصلی جز لاطایلاتی که میبافید ندارد، و چون در می مانید به کس و ناکس خواندن مردمان و قیاس به نفس خر خاقانی متوسل می شوید
آموختن علوم نقلی نیازی به دانشگاه و قیل و قال مدرسه و هیاهوی مرید و مراد ندارد
داستان مرشد و مرید نفی آزادی اندیشه و دکان عرفان فروشان است.

بی سواد در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۴۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۷۴


آدم که بیدل شد از همه چیز سر در می آورد…

مجتبی خراسانی در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۰۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۷۵


یَا غَایَةَ آمَالِ الْعَارِفِینَ
در اواخر محرم الحرام بود که سخت بیمار شد و شدیدا تب کرد و چند روز بعد خوب شد و غسلی کرد و نمازی گزارد و شکر خدا را بجای آورد.
همه فکر کردند که دیگر بیماری سراغش نخواهد رفت. اهل و عیالش شاد بودند ولی او خود از آنچه قرار بود اتفاق بیفتد با خبر بود. آدم که بیدل شد از همه چیز سر در می آورد. روز چهار شنبه چهارم ماه صفر باز هم تب کرد و افتاد به بستر بیماری و پنجم صفر سال ۱۱۳۳ هجری قمری با همه خداحافظی کرد و رفت آنگونه رفت که حتی خودش هم با خبر نشد و از خود فقط زخم هایش را باقی گذاشت. بیدل که خوابید تازه انگار زخم هایش بیدار شده باشند شروع کردند به جلوه فروشی که ما چنینیم و چنانیم. زخم هایش آنقدر زخمند که پس از این همه سال سرخ مانده اند و هیچ کس جگر رویایی با آن ها را ندارد تا بپرسد که شما از دل کدام تیغ مبارک تراویده اید و از کدام نشئه ی فارغ از مرهم می آیید.
بیدل که چشمش را بست و دلش وا شد از بالینش یک غزل پیدا کردند و یک رباعی و این آخرین پاره های جگر بیدل بود که از دهانش بیرون ریخته بود و روی کاغذ را رنگین کرده بود. و آن رباعی این بود:
بیدل کلف سیاه پوشی نشوی
تشویش گلوی نوحه جوشی نشوی
بر خاک بمیر و همچنان رو بر باد
مرگت سبک است بار دوشی نشوی
آیینه اش زلال باد.

مجتبی خراسانی در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۰۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۷۵


بسم الله الرحمن الرحیم
نحمدک اللهم یا منتهی قلوب المشتاقین و نشکرک باجابة آمال المحبین و نصلی علی حبیبک محمد و آله الذین لهم عندک زلفی.
فطرت بیدل همان آیینهٔ معجزنماست / هر سخن‌ کز خامه‌اش می‌جوشد الهام است و بس
اگر چه ز وصف ناتمام ما، جمال یار مستغنی است. باز هم منت خدای را که انجمن به نام یاد بود بیدل دست داد…
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش / این چراغیست کزان خانه بدین خانه برند
حضرت میرزا عبدالقادر بیدل طاب ثراه، را در ماه محرم عارضۀ تب روی داد، چهار و پنج روز به حرارت گذشت، بعد از آن تب مفارقت کرد، ایشان غسل فرمودند، روز دوم از غسل به تاریخ سوم صفر روز چهارشنبه وقت شام، حرارت عودت کرد و تمام شب ماند، شب گاهی به افاقت و گاهی به غَش گذشت و در وقت افاقت بی اختیار خنده از ایشان سر می زند.
جانان به قمارخانه رندی چندند / بر نسیه و نقد هر دو عالم خندند
به هر حال آثار یاس به نظر آمدن گرفت و تا صبح حال دگرگون شد، یوم پنج شنبه چهارم ماه صفر، شش گهری روز برآمده همان روح پرفتوح آن زنده به عیش سرمدی از آشیانۀ تن بال و پر افشانده بر ساکنان عرش معلی سایه انداخت و به وصال حقیقی کامیاب گردید، رحمة الله علیه.
غزلی و رباعی نوشته، زیر بالین گذاشته بود، بعد از برداشتن مردۀ ایشان کاغذ مذکور برآمد و اشتهار یافت:
به شبنم صبح این گلستان فشاند جوش غبار خود را/عرق چو سیلاب از جبین رفت و ما نکردیم کار خود را
ز یأس ناموس ناتوانی چو سایه ام ناگزیر طاقت/که هر چه زین کاروان شد بدوشم افگند بار خود را
به عمر موهوم فکر فرصت فزود صد بیش و کم ز غفلت/تو گر عیار امل نگیری نفس چه داند شمار خود را
قدم به صد دشت و در کشادی ز ناله در گوش ها فتادی/عنان به ضبط نفس نهادی طبیعت نیسار خود را
بلندی سر به جیب پستی است اعتبار جهان هستی است/چراغ این بزم تا سحرگاه زنده دارد مزار خود را
ز شرم هستی قدح نگون کن دماغ مستی به وهم خون کن/تو ای حباب از طرب چه داری پر از عدم کن غبار خود را
به خویش گر چشم می گشودی چو موج دریا گره نبودی/چه سحر کرد آرزوی گوهر که غنچه کردی بهار خود را
اگر دلت زنگ کین زداید خلاف خلقت نه پیش آید/صفای آیینه شرم دارد که خورده گیرد دُچار خود را
تو شخص آزاد پرفشانی قیامت است این که غنچه مانی/فزود خود داریت برنگی که سنگ کردی شرار خود را
وداع آرایش نگین کن ز شرم دامان حرص چین کن/مزن به سنگ از جنون به شهرت چو نام عنقا وقار خود را
بدر زن از مدعا چو بیدل از الفت وهم پوچ بگسل/بر آستان امید باطل خجل مکن انتظار خود را
رباعی بیدل:
بیدل کلف سیاه پوشی نشوی / تشویش گلوی نوحه گوشی نشوی
بر خاک بمیر و همچنان رو بر باد / مرگت سبک است بار دوشی نشوی
آیینه اش زلال باد.
بمنه و کرمه
مجتبی خراسانی

مجتبی خراسانی در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۷۳۸


سلام
دوستان امروز گذرم به اینجا افتاد
عزیزان از اصل غافل شده ایم
شعر را دریابیم
چرا حاشیه ؟چرا عمر گذرانی؟
معنی و اسرار را با کمک هم بیابیم
اینکه این انسان بزرگ به کجا تعلق دارند چه چیز به ما اضافه میکند.
مولانا-مولاناست با همه وجود او را دریابیم
از حس تملک دوری کنیم که بیراهه است

فرشته در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۳۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۵۸۸


حقا که شهریار ملک ادب تویی

شیدا در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۳۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۷ - دیوان و دیوانه


بسم الله الرحمن الرحیم
میرزا بیدل علو مقام آدمیت را دریافته و از رتبت معنوی این خلیفة الله آگاه گردیده، و از وحدت وجود سخن رانده، گفته است:
منم آن نشئهٔ فطرت‌ که خمستان قدیم / دارد از جوهر من سیر دماغ تعظیم

مجتبی خراسانی در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۰۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۳۱۲


وای ک این آهنگ چاوشی چقد قشنگه
وای ک شعر وحشی چقد قشنگه
تیریک میگم ب محسن چاوشی ک تونسته همه چی رو درست کنار هم گزاشته
واقعا آهنگش قشنگه

موزیگ ویدییو ی این آهنگ هم هم فوق العاده س از دستش ندین

مرتضی در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۳۶ دربارهٔ غزل ۲۹۵


بسم الله الرحمن الرحیم
میرزا شاعر مفلق و مبتکر است، سبک هند را به انتهای لطافت رسانده در وقت نزاکت مضمون و ایجاد کلمه بندی و صنعت ترکیبات تازه نظیر ندارد و فلسفه را با تصوف در آمیخت و معانی دقیق را در جملاتی بدیع و استعاراتی غریب ادا نمود و در این ها از هیچ شاعری اقتفا نکرد.
در فنون شعر توانایی و جامعیت او را هیچ استاد نشان نمی دهد و این خود از کلیات بزرگ میرزا و آثار موجودۀ سایرین آشکار است.
بیدل از فطرت ما قصر معانی است بلند / پایه دارد سخن از کرسی اندیشۀ ما

مجتبی خراسانی در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۱۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۴۷


بر خیمه نزدیک پرده‌سرای

به دهلیز چندی پیاده به پای

بدو گفت کاو را فریبرز خوان

که فرزند شاهست و تاج گوان

بپرسید کان سرخ پرده‌سرای

به دهلیز چندی پیاده به پای

مشاهده می کنید که یک مصرع در دو بیت همانند است و تکرار شده
بنا بر تصحیح استاد مشیری باید چنین باشد

بر خیمه نزدیک پرده‌سرای

یکی ماه پیکر درفشی به پای

بدو گفت کاو را فریبرز خوان

که فرزند شاهست و تاج گوان

بپرسید کان سرخ پرده‌سرای

به دهلیز چندی پیاده به پای

مهری در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۴۰ دربارهٔ بخش ۱۳


بسم الله الرحمن الرحیم
این قصیده در واقع پاسخی مبسوط است به قصیدۀ «جان و خرد رونده برین چرخ اخضرند…» که بعضی گویندۀ آن را کسایی دانسته اند، و «دو گوهر» در شعر ناصر همان «جان و خرد» است. سراسر قصیده، به جز چند بیتی در آخرِ آن که انتقاد از مدعیان است، دربارۀ برخی از مسایل مربوط به حکمت قدیم، مخصوصا مکتب نو افلاطونی است با تمایل به شیوۀ تفکر عرفا، منظومه فکری ناصرخسرو در این قصیده گسترده شده است و گرنه در تمام دیوان او توجه به حکمت و کلام مشهود است. ناصرخسرو معتقد است که بنابر اصل فلسفی «الواحد لایصدر منه الا الواحد» عقل کل، نخستین صادر از ذات باری تعالی است. صادر دوم یعنی نفس کلی نیز از صادر اول (عقل) پدید آمده، و سپس با رعایت مراتب، دیگر موجودات جهان هستی پدیدار گشته اند. ناصر پیدایش نخستین را ابداع می نامد؛ یعنی «آفرینش چیزی نه از چیزی» و عقیده دارد که از اقتران صادر اول با صادر دوم، افلاک نه گانه و اجرام آسمانی، و از فلکِ قمر عناصر چهارگانه، و از این عناصر، موالید ثلاثه (جماد، نبات و حیوان) پدید می شود. ناصر از حکمت یونان با اطلاع است و از سوی دیگر متدین و متشرع و مسلمان است. او می خواهد در این نظریه، دین و فلسفه را با یکدیگر تلفیق کند. وی قائل به وجود آفریدگار است، ولی نه آن که قائل به ازلیت و ابدیت فیض ربانی باشد، بلکه معتقد است که دنیا نبوده، و بود شده است، یعنی خداوند از عدم صرف، جهان هستی را پدید آورده است، (ابداع) اما اگر این ابداع مانند سایر صفات ثبوتیه ملازم ذات حق باشد، لازم می آید که نفس و عقل نیز مانند ذات آفریدگار قدیم باشند.
چنان که در قصیده بدان اشاره شده، (پروردگان دایۀ قدس اند در قدیم) در صورتی که ناصر مکرر فقط ذات پروردگار را ازلی و سرمدی می داند، و وجود او با وجود هر گونه قدیم دیگری معارض است.
آن گاه، شاعر از مدعیان بی دانش انتقاد می کند که فلک را نکوهش می کنند و از شان آن ها غافل اند. مدعیان کور و کر، و اهریمنان آدمی صورت اند. خود را پسر ابراهیم پیامبر بزرگ می پندارند حال آن که شاگرد آزر بت پرست اند. طمع بهشت را دارند اما دوزخی اند. نه مسلمان واقعی، نه کافری به قاعده اند!
بمنه و کرمه

مجتبی خراسانی در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۰۸ دربارهٔ قصیدهٔ شمارهٔ ۶۸


گویا حافظ خواسته درین رباعی هنر تسلط به قافیه پردازی خویش را به رخ بکشد وگرنه این دو بیت از نظر مفهومی آیا ارتباطی با یکدیگر دارند ؟

مهری در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۹:۴۷ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۹


این واقعیت تلخ در همه ی ادوار تاریخ بوده است که ثروت چه کارها که‌نمیکند . متاسفانه در دنیایی زندگی میکنیم که همه ی صفات عالیه ی اخلاقی در برابر ثروت رنگ میبازد .و چه نکو فرموده است : خوبان جهان صید توان کرد به زر .

سیامک در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۵:۲۲ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۹


گنجور ابزاری برای بحث های معرفتی ادبیاتی است…چنانکه محیطی برای بحث های ادبیاتی صرف و ادبیات غنایی و ادبیات تاریخی و ادبیات غیره هم هست….اما نباید هر کدام از ما در همۀ عرصه ها وارد شویم…. نه اینکه فقط خطر اظهار و ابزار برداشت ناقص باشد. بلکه خطر ترویج برداشت های غلط و ظلم و ستم به شاعران عارف و معرفت شناسان و جویندگان حق، و ستم بر کاغذ و دوات و قلم و وقت هم در کار است. عرض کردم که معرفت، مراتب دارد. شما معرفت عرفانی را با برداشت های تجربه ای تعامل حضوری و غیر حضوری با دیگران- حتی اگر همواره مصیب و موفق بوده باشد- نمی توانید به دست بیاورید.
«چشمی داری و عالمی جلوه گر است/ دیگر چه معلم؟ چه کتاب ات؟ باید» درجۀ نازلی از معرفت را-که بسیاری همان را هم ندارند و متوهم به حقیقت شناسی و حتی حقیقت یابی هستند و ذلک مبلغهم من العلم- می رساند.
بحثتان با یک نفر در ذیل یکی از اشعار شبستری گلشنی را به یاد دارید؟ جوهر سخن خراسانی درست بود. ولی برخی شاخه های سخنش نادرست و لحنش نازیبا….به ویژه تمسک مکررش به کلام رنگین الهی به ضمیمۀ آن لحن تند واقعا دلگز بود. کاش حداقل گنجور محیطی برای ترویج اصل….بگذریم …
نکتۀ آخر اینکه گفتگوی بنده با حضرتعالی واقعا عین بی انصافی است. وقتی یک استاد توانا با یک شاگرد تنبل گفتگو کند روشن است که اصل عدم استمرار یافتن بحث است. شما صدها برابر بندۀ هیچ مدان در ادبیات و مباحث مرتبط با آن اطلاع و آگاهی و حتی تجربه دارید و در آن عرصه ها پیراهن ها دریده و آردها بیخته و الک ها آویخته اید ولی من هنوز خرم به سیصد کیلومتری پل بغداد هم نرسیده و بیست میلیون سال نوری با خم کوچۀ اول شناخت و معرفت فاصله دارم. مقصودم اینکه استحکام و ادب بیان شما با شلی اراجیف بنده اصلا راست در نمی آید و معرفت بالای شما با معرفت نداشتۀ هیولایی(و لب مرز عدمی)و حتی زیر صفر من قابل قیاس نیستند که طرف بحث و گفتگوی دو سویه باشیم. من در میان صنف خودم کندذهن ترین و بی سوادترین فرد محسسوب می شوم ولی شما-به نظر من- در میان صنفتان(!) جزو برترین ها هستید. بماند که علاوه بر دقت ها و تیزهوشی ها و مطالعۀ وسیع و تفکر بسیار و برداشت تجربه از این جا و انجا، ادب وافرتان که مرا به یاد امام موسی صدر می اندازد! انسان را واقعا منفعل می کند!
منظورم اینکه باعث افتخار من بود که گاهی بنده را مخاطب نظراتتان قرار می دادید و الا من کجا و روفیا کجا؟ کسی که دو دقیقه با من سخن بگوید و سه دقیقه با بنده راه برود می فهمد من چقدر تعطیل و پرت و در آفساید هستم؛ و شما باید با آنهایی که سرشان به تنشان می ارزد بحث می کردید و بکنید. من هم در این چند سال مراجعه به گنجور و خواندن اشعار گنجوری و نظرات پرت و پلا و خوب و بد ذیل اشعار، فقط خواننده بودم و بس، و اهل نظردادن نبودم. الان هم فکر می کنم بهتر است مهر سکوت بر لبم بزنم و نظرات بیخودی و الکی و آبکی در زیر اشعار ننویسم و مجال را برای سخن شناسانی چون شما و جناب شمس الحق! و دکتر کیخا! و دیگران بگذارم و مثل دوران سابق به جزیره ام برگشته و در آن وادی ناظر محض بودن و خوانندۀ صامت بودن را بر هیچ چیز دیگر ترجیح دهم. به خصوص اینکه من گنجور عزیز را با چتکده اشتباه گرفته ام و موجب دردسر خوانندگان محترمی که با خواندن نظرات به دنبال یافتن مضامین اشعار حافظ نازنینند می شوم. باز هم سپس از الطاف شما؛ حقوق استادی تان را بر خود فراموش نمی کنم. یا علی.

محدث در تاریخ ۱۴ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۳:۱۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۷۴


[صفحهٔ اول] … [۱۸۴] [۱۸۵] [۱۸۶] [۱۸۷] [۱۸۸] … [صفحهٔ آخر]