گنجور

شمارهٔ ۱۴

 
حافظ
حافظ » اشعار منتسب
 

جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس

بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس

ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست

جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس

خواهی که روشنت شود احوال سوز ما

از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس

من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی

از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس

هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود

آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس

از دلق‌پوش صومعه نقد طلب مجوی

یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس

در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست

ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس

ما قصهٔ سکندر و دارا نخوانده‌ایم

از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس

حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی

دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

متن این غزل از اینجا نقل شده:
http://www.hafez.com/images/p262.jpg

حمیدرضا نوشته:

سلمان ساوجی غزلی دارد با ردیف و قافیه‌ای مشابه (بپرس به جای مپرس) که مصرع تقریباً مشترکی هم با مصرع اول بیت سوم این غزل دارد، در این بیت:
«خواهی که روشنت شود احوال درد ما
درگیر شمع را وز سر تا به پا بپرس»

ملیحه رجایی نوشته:

که ( ضمیر مبهم = چه کسی )
جانا ( ای محبوب = منادا )
خلق کریم( اخلاق بخشندگی)
روشنت شود ( برای تو واضح شود)
موسم ( زمان )
معنی ابیات :
۱: جانا چه کسی به تو گفت که از ما احوالی مپرس ؟ عجبا که تو را از راه بدر کرده که حال و احوال هیچ آشنا را نپرسی به تو گفتم این طور رفتار مکن

۲: از آنجا که لطف شما شامل همه می باشد پس خلق بخشندگی شما اقتضا می کند جرم و گناهی که از ما صادر نشده عفو کنی و از ما چرا مپرسی

۶:از دلق پوش صومعه انتظار عشق جانان داشتن مانند این است که از ورشکستگان درباره اکسیر چیزی سوال کنی چون آنان اهل ریا هستند و از محبت جانان خیلی فاصله دارند

۷: در دفتر پزشک عقل باب عشق وجود ندارد پس با عقل درمان عشق میسر نمی باشد پس ای دل با درد و رنج عشق عادت کن و ازداروی آن مپرس

میثم آیتی نوشته:

متن کامل این غزل چنین است:

جانا! تو را که گفت که احوال ما مپرس؟
حال شکستگان کمند بلا مپرس؟
یاران شهر خویش و غلامان خود مجوی
بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس؟
نقش حقوق خدمت و اخلاص بندگی
از لوح سینه پاک کن و نام ما مپرس؟
هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود
آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس!
زآن جا که لطف شامل و خلق کریم توست
جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس!
ما قصه سکندر و دارا نخوانده ایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس!
من ذوق سوز عشق تو دانم، نه مدعی
از شمع پرس قصه، ز باد صبا مپرس!
خواهی که روشنت شود احوال سر عشق
از ذره پرس حال، ز باد هوا مپرس!
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل! به درد خود کن و نام دوا مپرس!
از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی ز مفلسان صفت کیمیا مپرس!
حافظ! رسید موسم گل، معرفت مگوی
دریاب نقد وقت ز چون و چرا مپرس!

منبع: http://after23.blogsky.com/1389/06/01/post-284/

ناشناس نوشته:

باد هوارو از کجاتون درآوردید!

behzad نوشته:

دوستان به نظر میرسه باد صبا درست و بهتر از باد هوا باشه چون از نظر معنی بعضی از شعرا باد صبا را دروغگو میدانند و غیر قابل قابل اعتماد
همچون خاقانی که میگه
،باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی
آنجا برغم باد صبا می‌فرستمت،،

روفیا نوشته:

از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی
نقد طلب یعنی تنها نقدینگی که آدمی در بازار عشق و معرفت میتواند داشته باشد و حقیقتا چون کیمیا مس وجود انسان را به زر بدل می کند .
دلق پوش صومعه یعنی کسی که لباس ویژه ای به تن می کند تا مریدانی بیابد یا تایید خلق را جلب کند . هنوز نقد طلب را نیافته تا از این نیازهای ابتدایی خلاص شود

روفیا نوشته:

هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد

حتی عشق های زمینی هم اگر حقیقی باشند از این کارکرد بی بهره نیستند و یک استغنای درونی نسبت به خواسته های ابتدایی به ارمغان می آورند .

کانال رسمی گنجور در تلگرام