گنجور

غزل شمارهٔ ۸۳

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت

ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت

جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار

هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت

عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار

گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت

گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد

ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

از سخن چینان ملالت‌ها پدید آمد ولی

گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه

پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

جمال الدین منبری » تک آهنگ های جمال الدین منبری » صفای دل

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ملیحه رجایی نوشته:

هندو = مجازا زلف سیاه
رفت رفت = تکرار کلمه کنایه از اینکه مهم نیست
پدید آمد = آشکار شد
پشمینه پوش = درویش
پای دار = استقامت داشته باش
معنی بیت ۱: اگر از دست زلف سیاه تو گناهی سرزده است ، مجازاتش نکنند و اگر از خال سیاه او برما ستم شد، چیزی نیست ما آزرده نمی شویم.
معنی بیت ۲: اگر آتش عشق به خرمن هستی درویش پشمینه پوش زده شد، جای شکایت نمی باشد و اگر ستم سلطان کامروای کشور برگدایی رسید چیز مهمی نیست!
معنی بیت ۴: ای دل در آیین عشقبازی باید بردبار و صبور بود و استقامت باید داشت. اگر دلتنگی پدید آید آسان باید شمرد و گناه را نادیده باید گرفت.

ناشناس نوشته:

از شرح جلالی

(۱) اگر از زلف سیاه و خوشبوی تو خطایی و از خال سیاه روی تو، به ما ستمی رسید گذشت و تمام شد.
(۲) اگر جرقه عشق خرمن هستی درویشی را سوزانید و پادشاهی کامروا برگدایی جفا کرد، گذشت و تمام شد.
(۳) اگر دلی زیر بار ناز و عشوه دلبری به ستوه آمد و میان عاشق و معشوقی برخوردی صورت گرفت، گذشت و تمام شد.
(۴) سخن‌چینان سبب ملامت خاطرها شدند و به سبب آن اگر میان هم‌نشینان ناسزایی رد و بدل گردید، گذشت وتمام شد.
(۵) در راه سیر و سلوک و معرفت به اسرار حق، رنجش خاطر معنا و مفهومی ندارد. باده پیش‌آر که هر کدورتی، چون به صفا و آشتی کشید، گذشت و تمام شد.
(۶) ای دل، لازمه عشقبازی تحمل و بردباری است. استقامت داشته باش. اگر ملال و اندوهی در میان بود یا خطایی پیش آمده بود گذشت و تمام شد.
(۷) به واعظ بگو از حافظ بدگویی نکند. او ازاین خانقاه (شهر) به دررفت. برای پای آزادی بندی متصور نیست به هرکجا رفت رفت. گذشت و تمام شد.

امین کیخا نوشته:

از پایداری فعل پای داشتن یعنی مقاومت کردن را داریم که فراموش شده است ،

ناشناس نوشته:

با درود
من حافظ خوانم و همیشه قبل از خواب یک غزل میخوانم از حافظ یا گاهی فروغ ولی این غزل رابرای بار اول دیدم ! واقعا لذت ناک بود آن هم با شرایط روحی من

امین کیخا نوشته:

لذت می شود خوشی و وشی و گوارایی

رضا نوشته:

این غزل نیازی به ترجمه و تفسیر نداره … خیلی واضح بود …

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

حافظ و تفاوت زاهد و واعظ
تفاوتی بین زاهد و واعظ وجود دارد و خیلی ها از آن غافل اند. شما فکر می کنید که رقیب اصلی حافظ کدامیک از این دو نفر است؟ خود حافظ با یقین از برتری اش نسبت به واعظ سخن می گوید؛ امّا به زاهد که می رسد دراین که خدا نظرش با حافظ رند است یا با زاهد دچار شک می شود:
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته ی کردگار چیست
یا این که می گوید:
ما و می و زاهدان و تقوا
تا یار سر کدام دارد
یا:
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
خودش نسبت به رند نظر مثبتی دارد که رندی را انتخاب کرده است، برای همین می گوید:
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسّلام رفت
ولی بعد که دوباره به خدا و رأی او فکر می کند به رندی خودش نیز با شک نگاه می کند، تصمیم می گیرد دلسردی اش را با زاهد قسمت کند. پس می نشیند و به حال هر دو گریه می کند:
زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من
و نتیجه می گیرد:
چون حُسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
برای این که ببینیم چرا حافظ زاهد را به واعظ ترجیح می دهد و خود را از بعضی جهات با او هم سنگ می داند خوب است به برخی از تفاوت های ما بین زاهد و واعظ در کلام حافظ بپردازیم تا رقیب جدی تراو را بهتر بشناسیم:
باید بدانیم که هر آدمی که دارای اطلاعات و یا ادعا و تعصب و یا شغل مذهبی است زاهد به شمار نمی آید؛ البته زاهد ممکن است این خصوصیات را هم داشته باشد. فرق بین واعظ و زاهد فرق بین حرف و عمل است. واعظ در امر تبلیغ، کارش حرف زدن است، زاهد با رفتارش افکار و اعتقاداتش را تبلیغ می کند. واعظ بودن یک شغل است که چه کارش دولتی باشد یا نباشد برای انجام و ادامه ی کار نیازمند مجوز رسمی و دولتی است؛ در حالی که زاهد بودن شغل نیست. زاهد گاه گاهی دیگران را با نصیحت امر به معروف و نهی از منکر می کند، ولی برای این کار دستمزدی نمی گیرد، و در ضمن، تنها با حرف دیگران را نصیحت نمی کند.
زاهد ممکن است خوش سخن باشد، ولی وجود این صفت هیچ ربطی به زهد او ندارد؛ و فقدان آن هم مانع زهد او نیست.
واعظ چون خوب سخن می گوید و برای انجام این کار که حافظ آن را صنعت می نامد آموزش دیده است فقط در حوزه ی سخنوری می تواند رقیب سرسختی برای حافظ باشد که البته شما از نتیجه ی نهایی این رقابت بهتر از من خبر دارید.
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد
حافظ خودش نیز از بردش در رقابت با واعظ مطمئن است که می گوید:
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر
زاهد به پیمانی که با خدا بسته عمل می کند به همین خاطر زاهد است. وقتی هم که با پیمانه این پیمان را بشکند دیگر زاهد نیست و خودش هم دیگر ادعای زهد نمی کند. حافظ معتقد است که زاهد از ناپختگی اش است که رندی نمی کند؛ اگر پخته شود تازه می شود حافظ.
زاهد خام که انکار می و جام کند
پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد
حافظ تنها هنگامی که زاهد دست به سوی پیمانه می برد مطمئن می شود که او هم فرق چندانی با خودش ندارد. برای او کُرکُری می خواند وامیدوار است که این اتفاق بیفتد:
زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار
که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست
زاهدِ پخته سرانجام راهش را به سمت میخانه کج خواهد کرد و همانی می شود که حافظ دلش می خواهد:
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد
واعظ و شحنه دست شان معمولاً در دست هم است، در حالی که زاهد با شحنه سر و سرّی و یا سر و کاری ندارد.
واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
واعظ دارای شغل و اعتبار رسمی و کارش منوط به مجوز دولتی است. مقامی که زاهد در میان مردم دارد مقامی معنوی و روحانی است.
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
(می خواهد بگوید «حتی اگر مقام زاهد آن قدر عالی شده باشد که خود را به داننده ی غیب نزدیک بداند باز هم آن قدری نمی داند که رندِ مست از سر مستی می داند.»)
زاهد گرچه ممکن است گاهی به گونه ای عمل کند و یا سکوت کند که کمکی به حکام باشد و یا حکام از آن سوء استفاده کنند ولی زهد او هیچ ربطی به تلقی این و آن از رفتار و گفتارش ندارد. در عوض، واعظ وعظ اش را به حکام چیش فروش کرده است و با مِهر و مُهر آنها کار می کند:
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
ریاکاری واعظ در این است که دیگران را نصیحت به انجام کاری می کند که نه به آن اعتقادی دارد و نه خودش آن را انجام می دهد. در صورتی که ریاکاری زاهد به این است که اعتقادات و عباداتش پیش چشم مردم است. ممکن است در این گونه به چشم آمدن تعمدی نداشته باشد، ولی اگر به عمد می خواهد آنها را به رخ این و آن بکشد می شود زاهد ظاهرپرست. حافظ زاهد ظاهرپرست را متهم به شرکی می کند که ممکن است خودِ زاهد هم از آن بی خبر باشد، و مهم تر از آن این که ممکن است خودِ حافظ هم از آن بَری نباشد.
به هیچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم
که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی
(البته زاهد در هر صورت زاهد است. یعنی ریای او در صفتی که شغل به حساب نمی آید باعث تکذیب زهد او نمی شود.)
ولی حافظ دل خونی از ریا کاری واعظان دارد و در خصوص آنان این گونه سخن می گوید:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
در ریاکاری واعظ سودجویی دنیایی وجود دارد، ولی ریاکاری زاهد و یا حتی زهد بدون ریای او براساس تصوراتی است که او از نحوه ی رسیدن به بهشت در ذهن خود دارد.
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
ما را شرابخانه قصور است و یار حور
واعظ ریاکار بیهوده گوست چون عامل به انچه که می گوید نیست ؛ دلیل اش این است که از بوی حق به مشامش نخورده است، در حالی که عیب زاهد در ظاهرنمایی اوست نه در ظاهر سازی اش.
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو این سخن
در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم
زهد اگر بی ریا باشد چیز بدی نیست تا جایی که حافظ هم خودش را نوعی زاهد می داند. دلیلش این است که برخلاف زاهد ظاهرپرست که حال او را درک نمی کند، او حال زاهد را درک می کند امّا به گونه ای دیگر:
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی
آرزوی حافظ این است که زاهد هم حال او را درک کند و بفهمد که زاهدی و رندی تفاوت شان بیش تر صوری است:
یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید
دود آهیش در آیینه ی ادراک انداز
خوب، این چه نفعی برای حافظ دارد؟
اگر زاهد خودبین خودبینی را کنار بگذارد و فقظ عیب حافظ را نبیند و حُسن اش را نیز ببیند دیگر حافظ را از خودی ها به حساب می آورد. ولی حافظ چه حُسنی دارد که باید چشم زاهد را بگیرد؟ خودش می گوید:
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
به نظر من، منظور حافظ این است که زاهد فکر می کند شیطان سراغ افرادی مانند حافطِ رند می رود، در صورتی که شیطان از کسانی که قران می خوانند می گریزد. و حافظ هم برای این که به زاهد بفهماند که نسبت به او بیهوده ظنّ بد برده است بالاخره ریایی می ورزد و می گوید که «بله! ما هم قران می خوانیم. چه خیال کرده ای؟»
بعید است با توجه به ابیات دیگری که حافظ در معرفی زاهد در غزلیاتش دارد منظورش از «دیو» خود زاهد باشد. بد نیست که تمام غزلی را که این بیت از آن گرفته شده است در اینجا بخوانید و همچنان منتظر بررسی بیت پنجم از غزل مورد بررسی این صفحه بمانید:
در نظربازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می گردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپره ی اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بود تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد( یا به روایت احمد شاملو «چه باک؟»)
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ی ما مغبچگان
بعد از این خرقه ی صوفی به گرو نستانند

جمشید پیمان نوشته:

جمشید پیمان
گر زدست زلف مشکینت خطائی رفت، رفت
ور ز هندوی شما بر ما جفائی رفت رفت
در این بیت هندو کنایه از سیاه بودن است. اما مقصود از “هندوی شما “،چیست؟ آیا به زلف سیاه اشاره دارد یا خال سیاه و یا چشم سیاه.چنین می اندیشم که در این جا اشاره حافظ به زلف سیاه نیست. زیرا در مصرع نخست کار زلف را روشن کرده است . بین خال هندو و هندوی چشم ، من شخصا دومی را ترجیح می دهم. هر چند که حافظ در جای دیگر به خال هندو اشاره کرده است. اما غمزه و ناز چشم معشوق است که که مرتکب جفا می شود و نه خال . حافظ می فرماید:
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
امیر خسرو دهلوی می گوید:
از شبروان کویت، هر گوشه ای و آهی
واز هندوان چشمت،هر غمزه در کمینی
و هم او در جای دیگر گوید:
زآن غمزه عزم کین مکن،تاراج عقل و دین مکن
تاراج دین تلقین مکن، آن هندویِ بی باک را.
با توجه به این قرائن و تاکید بر این که تکرار موقعیت زلف در مصرع دوم به زیبائی و شیوائی شعر لطمه میزند، نظرم این است که مقصود حافظ از هندو در این بیت چشم سیاه معشوق است.

فرهاد نوشته:

جناب جمشید پیمان، بسیار زیبا بیان کردید … سپاسگزارم

کمال نوشته:

باسلام دوست حاشیه نگار،اقای جاویدمدرس خیلی جالب وموشکافانه این غزل روتحلیل کرده اندخداخیرشأن دهد ومن یک فال برای این غزل دراین جادرج میکنم که:

گویاشماازان دسته افرادی هستیدکه
یادرغم یادرشادی های گذشته تان،،،،،
زندگی می کنیدودردنیای اوهام و،،،،،
خیالات به سرمیبرید،حافظ به شما،،
متذکرمیشودکه گذشته رارهاکنیدو،،
اگرواگرکدورتی باکسی داریدسعی ،
کنیداین کدورت راحل کنید،بخشش،
وگذشت راپیشه خودکنیدوسخن،،،،،
چین نباشید.

دست حق نگهدارتان.

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

>>>>>>>>>>>>>>
****************************************
****************************************
از سخن‌چینان ملالت‌ها …………….. ولی
…………. همنشیننان ناسزایی رفت رفت
… /
پدید آید: ۲۵ نسخه (۸۰۱، ۸۱۴- ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۴۳ و ۱۶ نسخۀ متأخّر یا بی‌تاریخ) نیساری

پدید آمد: ۵ نسخه (۸۱۳، ۸۲۲، ۲ نسخۀ متأخّر: ۸۵۴، ۸۷۵ و ۱ نسخۀ بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، خانلری، عیوضی، جلالی نائینی- نورانی وصال، سایه، خرمشاهی- جاوید

پدید آﯩﺪ: ۲ نسخه (۸۲۷ و ۱ نسخۀ بسیار متأخر: ۸۹۸) حرف دوّم بدون نقطه است و «م» هم نیست.

/ …
چون میان: ۲۵ نسخه (۸۰۱، ۸۱۴- ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲ ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۴۳ و ۱۵ نسخۀ متأخّر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال

گر میان: ۵ نسخه (۸۲۷، ۴ نسخۀ متأخر: ۸۶۲، ۸۶۶، ۸۷۴، ۸۷۵ و ۱ نسخۀ بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، سایه، خرمشاهی- جاوید

در میان: ۱ نسخه (۸۶۷)

۳۳ نسخه غزل ۸۳ را دارند و از آن جمله نسخۀ مورخ ۸۵۹ بیت فوق را ندارد. از آنجا که نسخۀ مورّخ ۸۹۳ از مصرع نخست این بیت و مصرع دوم بیت ششم تلفیقی کرده است، لذا مصرع دوم در آن نسخه نیست و مستندات یکی دیگر کم شده است. دو نسخه مورّخ ۸۵۴ و ۸۶۴ مصراع‌های دوم بیت فوق و بیت پنجم را جا به جا دارند ولی با وجود این قابل استفاده جزو منابع این بیت اند.
***********************************
***********************************

کانال رسمی گنجور در تلگرام