گنجور

غزل شمارهٔ ۵۲

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

روزگاریست که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

دیدن روی تو را دیده جان بین باید

وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر

از مه روی تو و اشک چو پروین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد

خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار

کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش

زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست

که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان

که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برگ سبز » شمارهٔ ۹۲ » (سه گاه) (۰۶:۳۸ - ۱۱:۲۶) نوازندگان: مجد، لطف‌ الله (‎تار) خواننده ترانه: محمودی خوانساری سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: روزگاریست که سودای بتان دین من است

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

بنام خدا
در بیت اول ظاهرااعتراف گونه ایست که دین من همان فکروسودای بتان بوده وهست وغمی ازاین کار دارم که در واقع نشاط منست ودر بیت دوم به پروردگار عرضه میداردکه چشم جهان بین من در آن مرتبه نیست که ترا ببیندوبعد میگوید یار من باش عشق تو سخن رابه من تعلیم داد و تحسین مردم را برانگیخت و..
آیا احوال ما در مرتبه خداشناسی از چه قرار است
ما هم سودای بتان داریم یادر دل بت میسازیم وبه پرستش آنها میپردازیم اما خلاف حافظ غالبا غمی از این کار نداریم اگر حافظ وار بتوانیم اعتراف کنیم
ممکن است راهی به سوی معرفت بر ما گشوده شود حافظ دولت فقر ونیاز را خواستار شده وهرکس چون او احساس فقر ونیاز داشته باشد به تکاپو می افتد وبدیهی است کسی که خودرا عالم وبی نیاز احساس کند متوقف میشود ولذا این حالت آفت دینداری وخدا شناسی میتواند باشد جای دیگرمیگوید:
سر زحسرت بدر میکده ها برکردم
که شناسای تو در صومعه یک پیر نبود!
این بیت حکایت دوری ونیازرا به خوبی بازگومیکند

امین کیخا نوشته:

فقر از خانه های روندگان است چنانچه نبی اکرم میفرماید فقر فخر من است.در این باره در رساله قشیریه و نیز انسان کامل نخشبی سخن ها رانده شده است

مینا حیرانی نوشته:

از نظر من توضیح بیت اول نمی تواند توضیح کاملی باشد. نمی توان انسانی را یافت که به نقص خود واقف است و تنها به دلیل علم بر این نقص به شادی روزگار سپری می کند.
بیش تر به نظر می آید که شادی انسان به این دلیل است که هر لحظه وجود خدا را در نشانه ها و آیات موجود در جهان پیرامون خود می بیند و بیشتر خدا را درک می کند و این تفکر مدام و شناخت تدریجی خداوند که با کنکاش بسیار همراه است و کاریست سخت اما به هر حال موجب شادی انسان جویای معرفت می گردد برای همین در بیت دوم بطور مستقیم به این موضوع اشاره می کند و شناخت خدا را علاوه بر حواس ظاهری نیازمند نیروی معنوی نیز می داند.

امین کیخا نوشته:

پرویز یعنی پیروز ریخت فارسی میانه ان ابهرویز بوده است

مهران کیانی فر نوشته:

منظور از “بت” در بیت اول اشاره ای لطیف به دیدن وجه الله در عالم جسمانی و روحانی است.
در نظر عارف همه مخلوقات صورت خدا هستند (همان وجه الله)
لیکن صورت و مظهر تام الله که در لباس اوصاف تجلی میکند انسان کامل در هر زمانی است که افتخار سالک بندگی حضرت آن صورت است.و غم این کار باعث نشاط روح میگردد.
خدا را صورتی نیست و بیان این مقام سالک در قالب سخن شنوندگان آن را به شبهه می افکند به همین دلیل به ایشان تهمت مشرک یا کافر و بت پرست میزدند که البته هنوز هم میزنند.
فلذا حافظ با بیانی ملامتی گونه به جای بکار بردن کلمه وجه الله همان کلمه بت را بکار میبرد.

امیر نوشته:

ارتباط زیبای خسرو پرویز و خسرو ِ شیرین در بیت آخر قابل توجه است.

مهدی سعدیخانی نوشته:

من واقعا متحیرم از اینکه حضرت حافظ جه زیبا خدا را نشان داده و او را وصف میکند. خدایش بیامرزد.

روفیا نوشته:

سلام مینا حیرانی گرامی
سودای بتان نوعی نقص نیست بلکه نوعی طلب است . میگویند ارزش هر انسانی بقدر داغیست که بر دل اوست . داغ ثروت داغ شهرت یا داغ وصال :
داغ بلندان طلب ای هوشمند
تا شوی از داغ بلندان بلند
مثلی مازندرانی ها دارند که میگوید هنگامیکه خر را به صحرای پر از کنگر میبرند خر چنگل که نوعی خار است را طلب میکند و ان را به حساب بی تمییزی اش میگذارند . و این مقامش را تنزل میدهد تا حد آن خار :
تا در طلب گوهر کانی کانی
تا در هوس لقمه نانی نانی
این نکته نغز اگر بدانی دانی
هر چیز که در جستن آنی آنی

کسرا نوشته:

مبهوت بیت دومم…

حسین نوشته:

درود
کامنت اخر درباره روح ایرانی شعر حافظ کاملا صحیح است و درود بر نگارنده
زلال حکمت خسروانی ایران باستان
انگار روح حضرت زرتشت در حافظ حلول کرده باشد
در مورد سودای بتان
سودا علاوه بر همه معانی که دارد به معنی خیالبافی نیز هست
باید ببینیم خیال خام بتان چیست؟
بنظر خدا شدن میباشد
بتان ادعای خدایی دارند
اشاره ایست به همان هدف نهایی عرفان ایرانی یعنی انا الحق
انسان کامل
با غم و سختی بسیار همراه است
چنانچه همه عرفا از این حزن فرح بخش با اشتیاق نالیده اند و چنان چه بر سر حلاج امد
حضرت سهروردی میفرماید
حسن و عشق و حزن سه برادر بودند
که عشق و حزن همراه یکدیگر همه جا در طلب حسن بودند
در بیت دوم نیز اشاره فرموده که فریب ظاهر بیت اول را نخورید

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

دیدن ……………….. را دیدۀ جان‌بین باید
وین کجا مرتبۀ چشم جهان‌بین من است

لعل تو : ۳۲ نسخه (۸۰۱، ۸۰۷، ۸۱۳، ۸۱۴- ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۴۳ و ۱۹ نسخۀ متأخّر یا بی‌تاریخ) خانلری، نیساری، عیوضی

روی تو : ۵ نسخه (۸۲۷ و ۴ نسخۀ متأخّر یا بی‌تاریخ) قزوینی، سایه، خرمشاهی

مندرج در تمام ۳۷ نسخه‌ای که غزل ۵۳ را دارند. نسخۀ ۸۰۳ فاقد غزل است و به احتمال در بخش قافیۀ “ت” افتادگی دارد.
***************************************
***************************************

فرهاد نوشته:

“یار من باش که زیب فلک …” مخاطب حافظ معشوف الاهی نیست … حافظ نمیتواند از خداوند بخواهد که یار او باشد!
همچنین در “یارب این کعبه مقصود تماشاگه کیست” میبینید که “کعبه معقصود” خداوند نیست. چون حافظ از خداوند میخواهد (یا رب) به او بگوید که “معشوقه اش یا همان “کعبه مقصودش” را چه کسی نگاه میکند

شمس الحق نوشته:

چرا نمی تواند فرهاد خان ؟!
چرا حافظ نمی تواند از خداوند بخواهد که یار او باشد ؟

فرهاد نوشته:

یار کسی‌ عسک در حد و قوارهٔ همیار (با یاور اشتباه نگیرید). اگر حافظ از خداوند بخواهد یار او باشد، در این صورت حافظ خداوند را در اندازهٔ شخصی‌ چون خودش پایین آورده است که قابل قبول نیست.

بیت بعدی که اشاره کردم بهتر موضوع را می‌رساند “یا ربّ این کعبه مقصود تماشاگه کیست؟” تماشاگه مقصود و ربّ نمیتوانند یکی‌ باشند.

بیت آخر هم موضوع کلی‌ این غزل را مشخص می‌کند که مربوط به مدح یک سلطان است (نه معشوق الهی) که حافظ او را در حد پرویز بالا برده است.

فرهاد نوشته:

عسک -> است

بابک نوشته:

آقا فرهاد گرامى،
نه تنها ربّ و کعبه مقصود یکى نیستند، که بر خلاف گفته شما کعبه مقصود معشوقه حافظ نیز نیست.
کعبه مقصود و تماشاگه هر دو اشاره به مکان دارند، حال آنکه نه تنها خدا که اشخاص را نیز به مکان تشبیه نمى کنند…
ممکن است که شاعرى درجه دو و سه محبوب خود را به برج ایفل و یا زیبایى شهر رُم و یا شیراز، و حتى مدینه فاظله تشبیه کند…ولى از استاد سخنى چون جنابش چنین عملى بسیار بسیار بعید مى آید…
بارى،
جناب حافظ پاسخ شما را نه خیلى دور، که در همین غزل داده:
واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

بابک نوشته:

در زمان رهایى لطفاً فاظله به فاضله تبدیل شود

شمس الحق نوشته:

فرهاد خان شما از معانی چندگانه واژه [یار] تنها یکی را برگزیده اید که همدم و مونس و رفیق است ، اما [یار] معانی دیگری هم دارد که مددکار و ناصر و نصیر و پشتیبان و …است که می تواند خدایتعالی باشد و در ادبیات هم با این معنی بسیار آمده است :
شما را جهان آفرین یار باد
همیشه سر بخت بیدار باد فردوسی
…………
همیشه جهاندار یار تو باد
سر اختر اندر کنار تو باد باد فردوسی
و حافظ هم می تواند از خداوند بخواهد که یار او باشد .
مرا از بابت این تأخیر عفو بفرمایید .

گمنام نوشته:

جنابان بابک و شمس الحق،
شاعر متاسفانه در همان مطلع غزل بند را آب داده است!!
آنجا که از سودای بتان سخن میگوید و غم این سودا که بر سر نشاطش می آورده است !!
و هم در بیت تخلص و داستان لب و جرعه و…..

مگر که مراد از بتان همان پروردگار جهان و عالمیان باشد و لب و جرعه و پرویز ماناهایی فرا زمینی.

فرهاد نوشته:

جناب بابک
البته که شاعران معشوقشان را به کعبه تشبیه میکنند، آن‌ هم شاعران بلند مرتبه‌ا‌ی مانند مولوی‌:
تو کعبه عشاقی شمس الحق تبریزی
زمزم شکر آمیزد از زمزم تو جانا.
سخن شما باعث تعجب شد.

جناب شمس الحق
سپاس از روشنگری شما.

امیرحسین نوشته:

در بیت آخر شاید بتوان پرویز را حمل بر ایران و خسرو شیرین را تطبیق بر حضرت خاتم و اسلام کرد
و الله اعلم

سهیل قاسمی نوشته:

بیت ششم:
به آن واعظ ِ شحنه شناس بگو که برای من این قدر تکبر و (عظمت فروشی) نکند!
سلطان وقتی به شهری می رفته، افتخاری برای صاحب آن خانه ای بوده که سلطان شب در منزل او اقامت می کرده. به مطایبه می گوید چون سلطان در دل ِ من جا دارد، منزلگه سلطان دل ِ مسکین ِ من است. و به واعظ می گوید تو حالا یک شحنه می شناسی انقدر (تفرعن) می کنی! جای من باشی که با سلطان رفیقم چه می کنی!

کانال رسمی گنجور در تلگرام