گنجور

غزل شمارهٔ ۵۱

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است

وز پی دیدن او دادن جان کار من است

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز

هر که دل بردن او دید و در انکار من است

ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو

شاهراهیست که منزلگه دلدار من است

بنده طالع خویشم که در این قحط وفا

عشق آن لولی سرمست خریدار من است

طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش

فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است

باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران

کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است

شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود

نرگس او که طبیب دل بیمار من است

آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

یار شیرین سخن نادره گفتار من است

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

گلهای جاویدان » شمارهٔ ۱۱۷ » (۲۷:۵۵ - ۲۹:۵۵) نوازندگان: علی تجویدی (‎ویولن) خواننده آواز: بنان، غلامحسین سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نسرین ایرانی نوشته:

نسخه های دیگر دیوان حافظ را الآن در دست ندارم، اما به نظر م می‏ رسد که در بیت نخست، به جای واژه “تشنه” باید “شسته” بوده باشد. چه نه “لب” می تواند به خون تشنه باشد و نه لعل، حال آنکه لعل سیراب (قرمز پررنگ) می تواند از قرمزی به آن بماند که در خون شسته شده است. اگر دوستان نسخه های معتبری از دیوان (خانلری، خرمشاهی، غنی /قزوینی، خطیب رهبر، ابتهاج) دم دست دارند، بد نیست ـ لطفا ـ مقایسه ای بکنند.

👆☹

ابراهیم نوشته:

نه همان تشنه کاملا با معنی است

👆☹

شقایق نوشته:

در نسخه های دیگر هم تشنه درج شده است. به خون تشنه بودن اصطلاح رایجی است.

👆☹

جلال دامن افشان نوشته:

سلام.
اشاره ی حافظ به یار نادره گفتار , سعدی است.
که پیداست از اشعار آن بزرگوار , پیروی ادبی می کرده.

👆☹

بهار نوشته:

اشاره ی حافظ به یار نادره گفتار , خواجوی کرمانی است .

👆☹

شمس الحق نوشته:

همینطور است که جناب بهار میفرماید . حقیر حافظ شناس نیست ، اما این داند که ایشان هرگز پیروی از سعدی نکردی و این هم دلیلش :
استاد سخن سعدیست نزد همه کس اما
دارد غزل حافظ طرز سخن خواجو
غزل حافظ با مطلع زیر :
ای در چمن خوبی رویت چو گل خودرو

👆☹

محمدرضا اکبری نوشته:

دوستان عزیز لطفاً دقت بفرمائید. جناب حافظ نفرموده که لب یارش تشنه به خون است، او میفرماید : لب تشنه ی یار من چون چون لعل سرخی است که از خون سیراب شده. دقت بفرمائید لب تشنه ای که خون رویش را پوشانده و از این جهت به لعل میماند.

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است!

👆☹

رضیّ نوشته:

یارنادره گفتار همان سعدی است.اگر به این شعر ملک الشعراء دقت کنید واضح می شود:
سعدیا چون توکجا نادره گفتاری هست
یا چوشیرین سخنت نخل شکرباری هست…

👆☹

حامد نوشته:

در مورد بیت اول باید عرض کنم که:
لعل که در قرمزی طوری است که از خون سیراب شده است(در حالی که تشنه نیست) ولی آن هم (لعل) مشتاق دیدن یار من است
به نظر من “رضی” اشتباه فرمودند
این هم طرز درست خواندن آن مصرع:
لعلِ سیراب به خون، تشنه لبِ یارِ من، است
تشنه لب یک واژه ی مرکب است نه دو واژه. آن را باهم بخوانید

👆☹

ناشناس نوشته:

لعل سیراب به خون—-تشنه لب یار من است

همین کاملا درست است چون معنی اصلی از ان بدست می اید-=لب یار ندای ازادی داده و جوان را به مبارزه کشانده و با خون جوان لب یار مثل لعل قرمز شده ولی لعل از خون سیر است چون جماد است ولی لب یار تا در دنیا ظلم است و نیاز به خون جوان است سیری ندارد تا انسان به نور و اهورا برسد =باز جوید روزگار وصل خویش-تا اموقع مرتب ندای ازادی داده و خون خواهد گرفت=لب تشنه=قرمز مثل لعل ولی از قرمزی=خون سیر نشده

👆☹

ناشناس نوشته:

دکتر دادور =ناشناس اخری—استاد بهار درست گفته حافظ در این مورد با سعدی کاری ندارد—فردوسی و حافظ میهن برستند ولی سعدی که ستاره ادب اسمان ایران است کاری به ایران ندارد و جایی از ایرانی به اسم گبر نام می برد

👆☹

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

…………. رخت به دروازه مبر کان سر کوی
شاهراهی‌ست که منزلگهِ دلدار من است

ساربان: ۲۸ نسخه (۸۰۱، ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۴۳ و ۱۸ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال

ساروان: ۶ نسخه (۸۲۷ و ۵ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، سایه، خرمشاهی- جاوید

۳۴ نسخه غزل ۵۲ و بیت فوق را دارند. نسخۀ ۸۰۳ غزل را ندارد.
*************************************
************************************

👆☹

سهیل قاسمی نوشته:

بیت دوم: آن کسی که دیده است که او چطور دل می برد و باز هم به من خُرده می گیرد {که چرا به او دل دادم} باید از آن چشم ِ سیاه و مژگان ِ دراز حجالت بکشد! که چطور این ها را دیده و به من حق نمی دهد که دلداده ی او بشوم.

بیت ششم: ای باغبان من را از در ِ (باغِ) خودت مران. چون که باغ ِ تو از اشک ِ چشم ِ من آبیاری شده است (تو سبزی باغت را مدیون من هستی و نباید مرا از در خودت برانی)
بیت هفتم: چشم ِ خمار ِ او که طبیب ِ دل ِ بیمار ِ من است، برای درمان من شربت ِ قند و گلاب از لب ِ یارم تجویز کرده است.

👆☹

بهزاد نوشته:

بنده طالع خویشم که در این قحط وفا
عشق آن لولی سرمست خریدار من است. میشه لطف کنبد این بیت را تجزیه و تحلیل کنید. پیشاپیش سپاسگزارم

👆☹

رضا سامی نوشته:

جناب شمس الحق به بیت و غزلی اشاره فرموده اند که اساساً از حافظ نیست. ( شاید هم هست و ما نیافته ایم حتی در همین گنجور )

👆☹

رضا سامی نوشته:

همین الان دیدم که در قسمت اشعار منتسب این غزل درج شده. و متعجبم که چطور با این همه سستی چنین غزلی را به حافظ منسوب می دارید.

👆☹

حسین ، 2 نوشته:

رضا خان
هست : در اشعار منتسب به حافظ ، شماره ی ۱۸

👆☹

معوم علیشاه نوشته:

تو بیت باید اینجوری خوند
لعلِ سیراب به خون ، تشنه لبِ یارِ من است

و منظورش این هست که لبان یار تشنه هست ولی چون خونی هست نمیتونه اب بخوره و برداشت من از این مسرع اینه حضرت استعاره به چیز دیگه ایداده
اگر از لحاض عرفانی نگاه کنیم منظور از یار یا خدا بوده یا حضرت علی لعل سیراب به خون ینی دلش خون شده از فراق و دوری و انقد خون جگر خورده که تشنه اب هست

👆☹

شمس شیرازی نوشته:

گزافه گویی است، لعل سیراب لب یار همچنان تشنه به خون است.

👆☹

رضا نوشته:

لَعلِ سیراب ِ به خون تشنه ،لبِ یار من است
وز پی دیدن او دادن جان کار من است
لعل: جواهر،سنگی قیمتی سرخ رنگ که دارای خواص گوناگون نیزهست.
لَعل سیراب: سنگی که سرخی آن درحدّ اعلا وکمال بوده باشد.
معنی بیت: لب ِ یار من همانندِ لعلی که درسرخی به کمال است، همچنان تشنه ی خون عاشقان است. من ِعاشق نیز به همان اندازه که اوتشنه ی خون است به دادن خون مشتاقم. هرروزفقط برای دیدن او جان دادن کارمن است.
خونم بخور که هیچ مَلِک باچنان جمال
ازدل نیایدش که نویسد گناهِ تو
شَرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردنِ او دید ودرانکارمن است
معنی بیت: هرکس که دلبری ودلستانی ِ معشوق ِ مرادید وهمچنان به عشقورزی من خُرده می گیرد وبه من این حق راقائل نمی شود که عاشق اوباشم ازآن چشم سیاه ومژگان دراز معشوق خجالت بکشد! آیا این ناز وغمزه و جذابیّت وگیرایی رانمی بیند که مرانکارمی کند؟
به حُسن وخُلق ووفاکس به یارمانرسد
تورادراین سخن انکارکارمانرسد
ساروان رَخت به دروازه مبرکان سرکو
شاهراهیست که منزلگه دلدار من است
معنی بیت: ای ساربان وای سالارقافله، دستوربستن بارسفرمده وکاروان را به دروازه های شهرهدایت مکن، آنجا که عزم سفرداری شاهراهیست که منتهی به کوی معشوق من است.
امّا چرا شاعرازساربان می خواهد که کاروان رابه سمتِ کوی معشوق هدایت نکند؟ مگرنه این است که عاشق ازخدا می خواهد که ازکوی معشوق عبورکند؟
دونکته می تواند دلیل این درخواست باشد: یکی اینکه عاشق نمی تواند تحمّل کند وببیند که جزاو کسانِ دیگری نیزازکوی معشوق می گذرند.! عشق است وبدگمانی، اوبیم آن دارد که ممکن است تمام اهل کاروان معشوق اوراببینند وآنهانیزعاشق اوگردند!
دودیگراینکه، بعضی اوقات عشق به حدّی می رسد که عاشق توانایی گذراز کوی معشوق راندارد وبه بهانه های مختلف راهِ خودراکج می کند تا ازکوی معشوق عبورنکند! چون می داند که درکوچه ی معشوق،حالتی دست خواهد داد که ازشدّتِ اشتیاق از حال خواهدرفت ونخواهدتوانست روی پاهای خودبایستد!
یادِ روانشاد استادشهریارافتادم که می فرمود: پس ازآنکه منظومه ی جادویی حیدربابا رانوشتم وبا آن سرعت مرزهارادرنوردید واین کوه کوچک وبی نام ونشان ِ حیدرباباشهرتِ جهانی پیدا کرد، من نسبت به حیدربابا یک احساس عمیق عاشقانه پیداکردم وروزبروز این احساس درژرفای جان من عمیق ترشد، بطوریکه تصوّراینکه اگردوباره من باحیدربابا روبروشوم چه اتّفاقی خواهد افتاد به یک تابو تبدیل شد! ومن دیگرحتّا ازتصوّراین دیدار به حالتی غریب فرو می رفتم وسعی می کردم ازاین تصویربگریزم. تااینکه سی سال سپری شد ومن جرات نکردم که به قریه ی خشکناب که کوه حیدربابا درآنجابود بازگردم. من شهامتِ روبروشدن بااین کوه رانداشتم واطمینان داشتم که اگر چشمم به این کوه بیافتد درجا جان به جان آفرین تسلیم خواهم کرد! بعدها پس ازگذشت سی سال بااصراراهالی روستا قدم به حیدرباباگذاشتم وبه محض دیدن این کوه اسرارآمیز ازحال رفتم ومردم مرا دردوش خود به داخل روستا بردند….!
آری دنیای عشقبازی دنیای غریبیست وعجایب گوناگونی دارد. بعضی اوقات عاشق توان وجراتِ عبورازکوی معشوق راندارد وترجیح می دهد درفراق بسربرد تااینکه چشمش به در ودیوارکوی معشوق بیافتد! شاید حافظ نیزهمانندِ شاگرد خوداستادشهریار،چنین حسّ وحال غریبی داشته که ازساربان خواسته، کاروان رابدانسوهدایت نکند!
البته که این قائده مطلق نیست وبرای همه ی عشّاق چنین حس وحال غریبی رقم نمی خورد. برای عاشق، حتّاگرد وغبار منزل معشوق،روشنی چشم است و کیمیای مراد. لیکن عشق است وازهر زبان که می شنوی نامکرّر است وناشنیده!
برقی ازمنزل لیلی بدرخشید سحر
وَه که با خرمنِ مجنون دل افگارچه کرد!
بنده ی طالع خویشم که دراین قحطِ وفا
عشق آن لولی ِسرمست خریدارمن است
طالع: اقبال وشانس
قحط وفا: کمبود وفا
لولی : عشوه گر،شهرآشوب
معنی بیت: من چقدر خوش اقبالم، دراین دوران که عشق و عشقبازی ووفاداری ، واژه های غریبی هستند ومحبّت ووفاداری نایابند، عشقِ آن عشوه گرسرمست،ازمیان این همه مردم مرا انتخاب کرده ومحبّت او بر دل من فرودآمده است. خوشا به سعادت من که عاشق چنین دلبرشوخ وطنّازی شده ام من غلام وبنده ی این اقبال نیکوهستم.
زاهدبرو که طالع اگرطالع من است
جامم بدست باشد وزلف نگارهم
طبله ی عطر گل و زلفِ عبیرافشانش
فیضِ یک شمّه ز بوی خوش عطّار من است
طبله: صندوقچه ای که درآن عبیروعطر نگاهداری می کنند.
عبیر: نوعی عطر که اززعفران وگلاب ومُشک گیرند.
زلفِ عبیرافشانش: مربوط به شاخه های گل وسنبل است که عطر وعبیر می افشانند.
ازصندوقچه ی عطّاران وازشاخه های مُعطّرگل وسنبل وازهرآنچه که بوی خوش ودلپذیرمنتشرمی شود وبه مشام ما می رسد، تحتِ تاثیر وبرگرفته ازعطر ِ دلنوازمعشوق من است. اگربوی خوش ِ معشوق نبود گل هانیزرنگ وبویی نداشتند،زلفِ سُنبل نیزدلکش وخوشبونمی شد.
مفروش عطرعقل به هندوی زلفِ ما
کانجاهزارنافه ی مُشکین به نیم جو
باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران
کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
“باغبان” کنایه ازمعشوق است.
گلنار: شکوفه وگل انار که درسرخی بی نظیراست. کنایه ازاشک سرخ
گلزار: کنایه ازرخسارمعشوق است
معنی بیت: ای معشوق، ازدرگاهِ خویش مراهمانند نسیمی مَران وزحمات مرانادیده مگیر، که اگرنیک بنگری سُرخی گونه ولب توازاشک خونین من مایه گرفته است. اشک گلگون من سبب طراوت و جلوه ی رخسار تو وگرمی بازارتوشده است.
یارمن باش که زیبِ فلک وزینتِ دهر
ازمَهِ روی تو واشک چوپروین من است
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
نرگس : استعاره ازچشم است.
معنی بیت: چشمان معشوق که طبیبِ دل بیمارمن است برای بهبودی من، بوسه تجویزکرده است. بوسه ای ازلب شیرین معشوق که گواراترازشربت گلاب وقند است وتنها داروی شفابخش برای بیماری دل.
چولعل ِ شکّرینت بوسه بخشد
مَذاق جان ما زو پُرشکرباد
آنکه درطرزغزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار من است
کسی که درشیوه ی غزلسرایی، نکته های لطیف وظریف را به حافظ آموخت، عشوه ها وغمزه های یارشیرین سخنم بود. شیرین سخنی که حرف های جالب ونغزولطیف می زند من تحتِ تاثیرشیرین سخن گفتن اونکته دان شدم وتوانستم غزلهای دلنشین بسرایم
دلنشین شدسخنم تاتوقبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد.

👆☹

نیکومنش نوشته:

درود بیکران بر دوستان جان
لب سیراب به خون تشنه،لب یار من است
سیرابی مربوط به ویژگی ظاهری و فرمی لب یار بوده و کنایه از آبدار بودن وهوسدار بودن آن است و به خون تشنه ویژگی ذاتی لب یار بوده که به دنبال خون ریزی عاشقان خود می باشد
ساروان رَخت به دروازه مبرکان سرکو
شاهراهیست که منزلگه دلدار من است
گوشزد کردن به ساربان است که اگر قصد حرکت به آن سوی دروازه(ترک موطن زمینی و حرکت به سوی موطن اولیه و اصلی،انا لله و..)را دارد اولا بی برو برگشت در شاهراه قرار گرفته و مسیر مسیر اصلی است ثانیا اخر مسیر جانبازی است چرا که لب به خون تشنه منتظر جان پاک عاشقان خود می باشد
درود بی پایان بر جویندگان و پویندگان راستی

👆☹

م. طاهر نوشته:

سلام

دوستان گرامی محمد رضا اکبری، نیکومنش، و معوم علیشاه

لَعلِ سیراب ِ به خون تشنه، لبِ یار من است

صحیح میباشد و برگردان آن به نثر اینگونه خواهد بود:

لب یار من که سیراب است (یعنی تشنه نیست) یا به عبارتی تازه و با طراوت است، چون لعلِ سرخ فامی است که تشنۀ خون من است. تشنۀ خونِ کسی بودن یعنی قصدِ جان کسی را کردن و در اینجا حافظ می گوید لبِ لعل گونِ یارِ من هرچند تشنه نیست و کاملا تازه و باطراوت است، به خونِ من تشنه است و قصدِ جانِ مرا کرده است. شاهد این مطلب هم در مصرع دوم آمده است، آنجا که می گوید:

وز پیِ دیدنِ او دادنِ جان کارِ من است

یعنی در پیِ (یا به دنبالِ) دیدنِ او (یعنی لبِ یار) بودن به بهایِ دادنِ جان، کارِ من است. به عبارت دیگر جان دادن در ازایِ رسیدن به وصال و دیدنِ لبِ لعل گونِ یار در حقیقت کار و وظیفۀ عاشق است و از این بابت ملول نمی شود و گله گزاری نمی کند، چرا که:

لافِ عشق و گله از یار، زهی لافِ دروغ
عشقبازانِ چنین مستحقِ هجرانند

همواره شاد و سربلند باشید
م. طاهر

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام