گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۸

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی

گفت بازآی که دیرینه این درگاهی

همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان

پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی

بر در میکده رندان قلندر باشند

که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای

دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی

سر ما و در میخانه که طرف بامش

به فلک بر شد و دیوار بدین کوتاهی

قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات است بترس از خطر گمراهی

اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل

کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی

تو دم فقر ندانی زدن از دست مده

مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی

حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار

عملت چیست که فردوس برین می‌خواهی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ستاره سادات . پیغمبری نوشته:

بیت ۶ : طی این مرحله بی همرهی خضر مکن

پاسخ: نقل تصحیح قزوینی «قطع» است.

کوروش نوشته:

جوینده ، یابنده است . خضرهای رهنما یافت می شوند ، مهم گشتن و پیدا کردن و شاگردی آنان است ” فوجا عبدا من عبادنا
_ طیِ این مرحله ………

یاسین نوشته:

در مورد بیت ششم:
اشتباه رایج اساسی، تفسیر غلط از “این مرحله” و “خضر” است که شده مجوز مرید و مراد بازی و سوء تفاهمات اساسی. شعر رو نگاه کنین: میگه سحر خداوند به من گفت بیا جام اگاهی از بگیر تا به دولت برسی و این دولت چنین خوب است و چنان خوب. این مرحله در این شعر منظور دنیا است و خضر نماد ربوبیت حضرت باری: یعنی تو این دنیا من باید معلم تو باشم انسان و الا گمراه میشی ها! یعنی سحر بیا پیش خودم از من جام بگیر: یعنی سحر برخیز و در میکده بیا: نماز صبح بخوان!!!!! همین به خدا!

بهروز نوشته:

این مرحله بسیار خطر ناک است و بدون کمک استاد یا پیر نمیتوان طی کرد. اینکه فکر کنی خودت میتونی تنها ازین در رد بشی اشتباه است. بترس از گمراه شدن. بدون مدد کسی که این مرحله را رد کرده نمیتوان رد شد.

صادق نوشته:

بیت ششم
اینکه خود حافظ لارم می یابد خاطرنشان کند که از پیش خود راه به سرمنزل عنقا نبرده است نشان می دهد که چون با پیران عصر رابطه ای نداشته است غالبا وی را همچون کسی که گمان دارد به هدایت نفس می تواند به حق رسد تلقی می کرده اند و اینکه میگوید “قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم ” اما هیچ ذکری از آن مرغ سلیمان نمی کند باز حاکی از آنست که این مرغ سلیمان اگر چیزی جز هدایت الهی هست با هیچیک از کسانی که در آن زمانها به عنوان پیر و شیخ و مرشد نام و آوازه ای داشته اند تطبیق نمیکند و در هر حال همه ی قرائن نشان میدهد که آنچه حافظ بدان تسلیم شد تعلیم مشایخ بود نه سلسله و خانقاه آنها . حتی وجود خضر هم که وی ” قطع این مرحله ” را ” بی همراهی ” او با ” خطر گمراهی ” مواجه می بیند در واقع تجسم همین تعلیم مشایخ صوفیه است که شاعر با آن آشنایی دارد .
در کوچه رندا / درباره زندگی و اندیشه حافظ / دکتر عدالحسین زرین کوب / میان مسجد و میخانه / صفحه ۳۳

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

تضمین این غزل
خبرم از تو نگارا نبود افواهی
واثقم بر تو و لطفت که تو خودآگاهی
شب همه شب نگرانم که دلا گمراهی
سحرم هاتف میخانه بدولت خواهی گفت باز آی که دیرینه ی این درگاهی
****************************
توتیا بر کش ازین در بدو چشم نگران
چاره ی لشگر غم چیست؟ دلا رطل گران
کیمیائیست کزان عالم غیبست عیان
همچو جم جرعه ی ما کش که زسرّ دو جهان پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی
****************************
بعد آن مسکن خود دیر مغان بگزینی
گر شهی فقر پرستی و ره مسکینی
جز محبت تو نیابی به ثمر آئینی
بر در میکده رندان قلندر بینی که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
**************************
سایه انداز خلایق همه چون مرغ همای
جملگی بر سر احرار جهان بار خدای
بی نیاز از دو جهان فقر صفت امن قبای
خشت زیر سر وبر تارک هفت اختر پای دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی
*************************
زخرابات مغان می طلبم انعامش
دل که از راه صفا بسته همی احرامش
لب ما تشنه ی آن باده ی آتش فامش
سر ما و در میخانه و طرف بامش بر فلک بر شد و دیوار بدین کوتاهی
*************************
لم یکن بییّنه ای گشت صحف را چو زبُن
کس ندانست وندارد خبر از علم لدُن
لیک هر گوش نباشد حَرَم کنه سُخـُن
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکـُن ظلماتست بترس از خطر گمراهی
**************************
جان عُلوی زهوس خیمه برافراشت بِـگِل
به چه ارزد زستم چاه زنخدان چـِگِل
مکنت و جاه جهان از دل خود نیک بهل
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی
*************************
تـُرک غارتگر دل ازچه شدی نازک خوی
کار تونیست غم دنیی دون رامش جوی
تکیه بر عیش بزن لب بلب یار وسبوی
تو دم از فقر ندانی زدن از دست مشوی مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی
************************
“رافض” ار می طلبی قصر بهشتی و نگار
گل رخ سرو قد و سیم تن لاله عذار
دست از جمله ی تلبیس و تباهی بردار
حافظ خام طمع شرمی ازین قصه بدار عملت چیست؟ که فردوس برین میخواهی
*************************
جاوید مدرس (رافض) ۷/۳/۸۹ تبریز

جلال نوشته:

سلام
در مورد داستان حضرت موسی و خضر نکاتی رو به عرض می رسونم
موسی نماد شریعت و خضر نماد طریقت
حضرت خضر قرار بود ۱۰۰۱ صحنه از زندگی حضرت موسی رو به ایشون نشون بده که حضرت موسی تا ۳ نکته بیشتر تاب نیاورد- فتدبر
۱- مادر حضرت موسی حضرت رو در آب انداخت و حضرت بسلامت به مادرش برگشت(ای موسی چطور به در آب انداختنت شکایت نکردی که الان به سوراخی کشتی اعتراض می کنی)
۲- حضرت موسی جوانی رو که فرعونی بود را با یک مشت به هلاکت رسوند (ای موسی چطور آن جوان را کشتی ولی به کشتن این غلام که توسط حضرت خضر کشته شد اعتراض می کنی)
۳- حضرت موسی برای دختران شعیب بی اجر و مواجب کار کرد و برایشان از چاه آب کشید( ای موسی چطور بی اجر برای دختران شعیب کار کردی ولی به ساختن آن دیوار توسط حضرت خضر شکایت کردی)

محیا نوشته:

قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن/ظلمات است بترس از خطر گمراهی///هر که گیرد پیشه ای بی اوستا/ریشخندی شد به شهر و روستا///بی پیر مرو تو در خرابات/هرچند سکندر زمانی…..

نازنین نوشته:

اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل
کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی

به نوعی می توان این بیت حافظ را به بیان مولانا در رابطه با ابراهیم ادهم تعبیر کرد که :‌
هم ز ابراهیم ادهم آمدست
کو ز راهی بر لب دریا نشست
دلق خود می‌دوخت آن سلطان جان
یک امیری آمد آنجا ناگهان
آن امیر از بندگان شیخ بود
شیخ را بشناخت سجده کرد زود
خیره شد در شیخ و اندر دلق او
شکل دیگر گشته خلق و خلق او
کو رها کرد آنچنان ملکی شگرف
بر گزید آن فقر بس باریک‌حرف
ترک کرد او ملک هفت اقلیم را
می‌زند بر دلق سوزن چون گدا
شیخ واقف گشت از اندیشه‌اش
شیخ چون شیرست و دلها بیشه‌اش
چون رجا و خوف در دلها روان
نیست مخفی بر وی اسرار جهان
دل نگه دارید ای بی حاصلان
در حضور حضرت صاحب‌دلان
پیش اهل تن ادب بر ظاهرست
که خدا زیشان نهان را ساترست
پیش اهل دل ادب بر باطنست
زانک دلشان بر سرایر فاطنست
تو بعکسی پیش کوران بهر جاه
با حضور آیی نشینی پایگاه
پیش بینایان کنی ترک ادب
نار شهوت از آن گشتی حطب
چون نداری فطنت و نور هدی
بهر کوران روی را می‌زن جلا
پیش بینایان حدث در روی مال
ناز می‌کن با چنین گندیده حال

شیخ سوزن زود در دریا فکند
خواست سوزن را به آواز بلند
صد هزاران ماهی اللهیی
سوزن زر در لب هر ماهیی
سر بر آوردند از دریای حق
که بگیر ای شیخ سوزنهای حق

رو بدو کرد و بگفتش ای امیر
ملک دل به یا چنان ملک حقیر
ا
ین نشان ظاهرست این هیچ نیست
تا بباطن در روی بینی تو بیست
سوی شهر از باغ شاخی آورند
باغ و بستان را کجا آنجا برند
خاصه باغی کین فلک یک برگ اوست
بلک آن مغزست و این عالم چو پوست
بر نمی‌داری سوی آن باغ گام
بوی افزون جوی و کن دفع زکام
تا که آن بو جاذب جانت شود
تا که آن بو نور چشمانت شود
گفت یوسف ابن یعقوب نبی
بهر بو القوا علی وجه ابی
بهر این بو گفت احمد در عظات
دائما قرة عینی فی الصلوة
پنج حس با همدگر پیوسته‌اند
رسته این هر پنج از اصلی بلند
قوت یک قوت باقی شود
ما بقی را هر یکی ساقی شود
دیدن دیده فزاید عشق را
عشق در دیده فزاید صدق را
صدق بیداری هر حس می‌شود
حسها را ذوق مونس می‌شود

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

>>>>>>>>>>>>>>>
*******************************
*******************************
حافظِ خام‌طمع! شرمی از این قصه بدار!
عملت چیست که ……….. می‌خواهی؟

مزدش دو جهان: ۳۶ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۴- ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۴۳ و ۲۵ نسخۀ متأخر یا بیتاریخ؛{۱ نسخۀ بی‌تاریخ:«مزد دو جهان»}) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال، سایه

فردوسِ برین: ۱ نسخه (۸۲۷) قزوینی- غنی، خرمشاهی- جاوید

۳۷ نسخه غزل ۴۷۹ و بیت تخلص آن را دارند. از نسخ کاملِ کهنِ مورّخ، نسخۀ ۸۱۳ غزل را ندارد.
********************************
********************************

عمو سعید نوشته:

بیت سوم الی هشتم نشان دهنده ی صوفی باوری و صوفی گرایی جناب حافظ خلوت نشین است. البته صوفی گرایی در زمان خواجه موضوعی فراتر از دانایی و زیرکی(رندی) بوده و بیشتر ناظر به موضوع (فرگشت و جنایت ژن ها) بوده است. (در این خصوص نمی توانم توضیحی بدهم).
حال به بررسی بیت سوم پرداخته و توضیح کوتاهی در باره آن می دهم. بقیه بیت ها هم مانند همین بیت است و توضیح آن ها توضیح واضحات خواهد بود.
مصرع اول بیت سوم می گوید: بر در میکده رندان قلندر(در اینجا یک عده آدم مفت خور و بی کار = یه مشت اوباش الاف و کون گشاد( آبلاموفیسم)) قرار دارند که تاج پادشاهی را از یک حاکم می گیرند و آن را بر سر شخص دیگری می گذارند و او را پادشاه می کنند! خب این یعنی چه؟ یعنی اینکه یه مشت آدم مفت خور که به دریوزگی روزگار می گذرانند و هیچ کار و تلاش و تولیدی ندارند و از دست رنج دیگران ارتزاق می کنند( چه مفهوم آشنایی برای روزگار ما! ) قادرند که با نفرین، یک پادشاه را ازحکومت سرنگون کنند و با دعای خود شخص دیگری را پادشاه کنند! البته این کار سختی برای آنها نیست چه اینکه از آن ها کارهای بزرگتری سر می زند که این کار در مقابل آن ها کار کوچکی به حساب می آید. مثلاً می توانند روی آب راه بروند و یا طی الارض کنند! پس سرنگونی یک حکومت و روی کار آوردن حکومتی دیگر با دعا یا نفرین بخش کوچکی از توانایی آنان است و نباید تعجب کرد!!!!!!!!
خب حالا این سوال پیش میاید که اصولاً چرا باید قلندران ژنده پوش عارف چنین کاری کنند؟
شاید پادشاه قبلی از بیت المال برای آنان هدایا و صله نمی فرستاده و هزاران شاید دیگر.
مهم نیست چرا، مهم این است که اینان چنین توانایی هایی دارند.
برای همین است که در جایگاه پادشاهانند اما زیر سر آنها در هنگان خواب سنگ و خشت است!
خب حالا یه بحث دیگه
اگه قبول داشته باشیم که حافظ از هوش بالایی برخوردار بوده است یعنی آی کیو ایشان از حد نرمال بالاتر بوده است(که بنده به این موضوع معتقدم و دلیل هم دارم) پس چرا همچین عقایدی داشته؟
مثلاً می توانست با خودش فکر کند که اگر این افراد چنین کراماتی دارند پس چرا دست گدایی به طرف دیگران دراز می کنند؟ چرا از نظر مادی محتاج دیگرانند؟ چرا از این توانایی ها و دعاها برای خود استفاده نمی کنند؟
اگر حافظ آدم با هوشی بوده چرا همچین استدلالی نمی کرده و فریب صوفی گرایی را خورده است؟
پاسخ این مسئله در فرگشت و موضوع هوش های چند گانه نهفته است.
می توانید از طریق جستجوی گوگل موضوع را تحقیق کنید.
دیگه بیشتر از این نمی توانم توضیح دهم. همین هایی که گفتم زیادی بود!

کانال رسمی گنجور در تلگرام