گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۲

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی

اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی

چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنی

باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی

این خون که موج می‌زند اندر جگر تو را

در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی

مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا

بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی

ترسم کز این چمن نبری آستین گل

کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی

در آستین جان تو صد نافه مدرج است

وان را فدای طره یاری نمی‌کنی

ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک

و اندیشه از بلای خماری نمی‌کنی

حافظ برو که بندگی پادشاه وقت

گر جمله می‌کنند تو باری نمی‌کنی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

بهرام مشهور نوشته:

بیت ماقبل آخر را اصلاح فرمائید به صورت زیر :
ساغر لطیف و دلکش می افکنی به خاک
و اندیشه از بلای خماری نمی کنی

مہریارساسانیان نوشته:

ای دل بکوی یار گذاری نمی کنی…وآن را فدای مهره یاری نمیکنی….ساغر لطیف ودلکش و دم افکنی بخاک‏ دیدی ای دل که غم یار دگربار چه کرد…….اشگ من رنگ شفق یافت زبی مهری یار……
مجال من همین باشد که پنهان مهریار ورزم..

ناشناس نوشته:

ای دل بکوی یار گذاری نمی کنی…وآن را فدای مهره یاری نمیکنی….ساغر لطیف ودلکش و دم افکنی بخاک‏ دیدی ای دل که غم یار دگربار چه کرد…….اشگ من رنگ شفق یافت زبی مهری یار……
مجال من همین باشد که پنهان مهریار ورزم..

چنگیز گهرویی نوشته:

در بیت دوم این غزل چنین امده است .باز ظفر بدست و شکاری نمیکنی.در تصحیح بها الدین خر مشاهی نیز بین گونه میباشد در تصحیح غنی . قزوینی بدین صورت میباشد ….بازی چنین بدست و شکاری نمی کنی .به نظر حقیر حالت دوم بسیا ر دقیق تر و حافظانه تر میباشد به دلایل ذیل ..۱/در حالت دومی ایهام بسیار زیبای بازی نهفته است که در حالت اولی نمیباشد .بازی چنین بدست .به معنی (اینگونه بازی را بدست گرفته ای یا اینگونه بر بازی (چوگان بازی ) حاکم شده ای )و بازی چنین بدست به معنی (شاهینی این چنینی در دست که علی رغم زیبایی بسیار و حافظانه بودن معنی حالت اولی را نیز در بر میگیرد که در حالت مرقوم در این غزل اینگونه نمی باشد .

چنگیز گهرویی نوشته:

در بیت دوم این غزل و مصرع دوم چنین امده است .باز ظفر بدست و شکاری نمی کنی.و در بعظی نسخ از جمله غنی . قزوینی بدین حالت . بازی چنین بدست وشکاری نمی کنی .که بسیار زیبا و متناسب با مصرع اول و دوم و کل حال و هوای غزل میباشد به دلایلیکه در پی میاید .۱/در بازی چنین ایهام بسیار زیبای بازی نهفته است بازی چنین بدست یکی به معنی (اینچنین بر بازی (چوگان بازی)مسلط شدن و حاکم شدن )و یکی به معنی شاهینی این چنینی در دست داشتن که هم با چوگان بازی و هم با شکار کردن همخوانی دارد و هم بسیا ر زیباتر میباشد

روفیا نوشته:

ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی
اسباب جمع داری و کاری نمی کنی
چوگان حکم در کف و گویی نمی زنی
باز ظفر به دست و شکاری نمی کنی
یعنی تو که ظرفیت و آمادگی عاشق شدن و ابزار لازم را داری چرا عشق حقیقی را تجربه نمی کنی ؟ مگر نمیدانی که تو برای عاشق شدن طراحی شده ای ؟
به گمانم شبیه این معنا در منطق الطیر باشد :
چون بود طوق وفا در گردنت
حیف باشد بی وفایی کردنت
یعنی اگر مثلا دیوار بودی کسی از تو انتظار عشق و وفا نداشت . حال که نشانه های قابلیت عاشقی در آفرینش تو هویداست حیف نیست که از این موهبت بهره مند نشوی ؟

دکتر ترابی نوشته:

هرگز نشد که ساغر می افکند به خاک

تا طره نگار، به خاکش نیفکند

دکتر ترابی نوشته:

چنین است دوست قدیم،

چگونه میتوان زیست،
زیستنش اگر توان نامید؟ گرت سر زلف نگار در دست نیست، تهی دست ، باد در مشت بی یار بی آفتاب
دیر نخواهی پایید ، فرو خواهی ریخت چه عشق مایه و کار مایه حیات است

و چه خوش میسراید معلم عشق

خوشتر از ایام عشق ایام نیست
بامداد عاشقان را شام نیست

ناشناس نوشته:

دوست گرامی
نمیدانم چگونه بگویم …
هرگاه به مقام عشق رسیدیم ، هرگاه قادر بودیم همه را دوست بداریم ، هر گاه انسان ها را زندانی جهل ، حمال شرایط تحمیلی ، دستو پا بسته عقاید دست و پا گیر و قربانی حوادث دیدیم …
نمی خواهم بگویم هر گاه همه را بخشیدیم ،
چرا که در قاموس عشق چیزی برای بخشیدن وجود ندارد …
هر گاه باور کردیم در باره همه آدمیان خاطرات و تجربیات و توانایی ها و ناتوانی هاییست که ما از آنها بی اطلاعیم …
و اگر مطلع بودیم نه تنها قضاوتشان نمی کردیم که یاریشان می رساندیم …
هر گاه پندارمان را درباره آدم ها اصلاح کردیم ،
آنگاه گره ابروانمان ، تردید و بدگمانی و نگرانی و بی اعتمادی در چشمانمان ، تکبر در راه رفتنمان ، خشونت در گفتارمان و بخل در کردارمان به گونه ای دگرگون خواهد شد و آنچنان شیرین که همانکس که لایق عشقی چنین است سراپای وجودش را پیشکش خواهد کرد …

دکتر ترابی نوشته:

آشنای ناشناس، دوست گرامی،

گفتید و نیک گفتید، نخست آرمان شهری درونی بسازیم.

( از آرمان شهر به گونه ای با ما سخن گفته اند،
که دست نیافتنی می نماید ، واین گویا ریشه در واژه لاتین- یونانی آن دارد اوتوپیا و اوتوپیانیسم که معنای خیال پردازی دارد . ما اما ؤاژه شهریور را داریم به زبان امروز شهر آرمانی ، بهشت زمینی
کشور برگزیده مانا دارد).

دوست بداریم به رایگان ، بی چشمداشت تا به
خویشکاری برسیم ، به پارسایی

و درون خود از خویشکامی تهی سازیم. آنک
به سر منزل عشق خواهیم رسید.
گره از ابروان خواهیم گشود ، بد گمانی به یک سو خواهیم نهاد، صاف، زلال ، سرشار و درخشان خواهیم شد . می دانم سلوکی سخت است رهروان دریا دل میخواهد و هم؛
بسیار کسان گفته اند، کوشیده اند، بسیاری مانده اند و اندکی رسیده
ما نیز میگوییم ، میکوشیم. باشد که برسیم
چه برزیگران یکدگریم . بکاشتند و بخوردیم و کاشتیم و خورند.
چراغ این آرزو را روشن نگاهداریم که رسالت ما آگاهیدن، آگاهاندن ، گسترش مهر وداد و یاری رساندن به رسایی و بالندگی انسان است.

سودای شهریوری بیرونی را از سر به در نکنیم.

روفیا نوشته:

دکتر ترابی گرامی
این که میگویم البته از دریافت های شخصی ام است و اگر کسی آزرده خاطر نشود که چرا در باب عرفان عملی داد سخن سر میدهم ،
دوست دارم به یکی از تجربیات شخصی ام اعتراف کنم که راه شناخت جهان هستی و آفریدگار آن به دو گونه است :
یا باید از پندار نیک به گفتار نیک و کردار نیک برسیم یا از کردار نیک و گفتار نیک به پندار نیک !
گذرگاه دوم البته بس دراز و دشوار است . چرا که در این راه از آزار آدمیان و زخم زبان ها و ناسپاسی ها در امان نخواهیم بود . البته تلاشمان برای بروز رفتارهای نیکو هرگز هدر نخواهد رفت و بی تردید ارمغان صبر و سعه صدر و کسب مهارتهای اجتماعی متعدد از جمله نیکو سخن گفتن و نیکو رفتار کردن بخشش های فراوانی را از آن ما خواهد کرد و در پایان منتهی به نیکو اندیشیدن خواهد شد .
لیک راه نخست بس کوتاهتر است و در آن نه تندگویی و نه ناسپاسی و نه جهل آدمیان هیچ یک آزار دهنده نخواهد بود و همه در دایره عشقی میگنجد که از پیامدهای باور به اندیشه بیگناهی آدمیان است . در این راه نه نیکو سخن گفتن و نه نیکو رفتار کردن در بحرانی ترین شرایط سخت و دشوار نیست بلکه میوه آن اندیشه جهان شمول است .
سپاس از اینکه میخوانید .

دکتر ترابی نوشته:

روفیای بسیار گرامی،
خوانده ام و خواهم خواند، آموخته ام از شما و خواهم آموخت .
اندرز استاد توس در گوش جانم نشسته است

” میاسای زآموختن یک زمان”
که در کنار نام دانشگاه تهران نیز نوشته بودند
( و من روستایی نا دانشمند بخت آنرا یافته ام تا دانشجوی همیشگی آن کعبه‌ی ارزوها باشم )
یادش به خیر !
کعبه گفتم و یاد جاوید جهان پهلوان در دلم زنده شد.
در شب پایانی بازیهای والیبال دانشگاه گاه برخی نامداران روزگار نیز به تماشا می آمدند
دو تن را به خوبی به یاد می آورم، گلپایگانی و تختی، گلپایگانی آواز مست مستم ساقیا خواند و جهان پهلوان که در دل دانشجویان جای ویژه ای داشت سخنی بدین مضمون به زبان آورد ( هر گاه که هوای زیارت خانه‌ی خدا در سرم مِی پیچد طواف دانشگاه دلم را آرامش میبخشد)فریاد های زنده باد بازی را بیش از بیست دقیقه به تعویق انداخت.

به گمانم سالی نکشید که مرگ نابهنگام و مشکوک او دلهای ایران دوستان را داغدار کرد.

ببخشایید حاشیه رفتم ، حاشیه نویسی است نه؟؟ خوب حاشیه رفتن دست کم خویشی واژگانی با حاشیه نویسی دارد!. بگذریم
این کمترین سرشته ای از عرفان ندارد از آن جمله عرفان عملی ( و این شاید ریشه در سرشت سر کش من دارد که سر سپردن را بر نمی تابد داستان مراد و مرید را که گویا جایگاه ویژه ای در عرفان کلاسیک دارد)

دیدگاه شما درس تازه ای برای رهروان است و هم اندکی با آنچه من گفته ام همخوانی دارد ، مگر که آن شما علمی و راهگشاست و نوشته‌ی من مبهم ونارسا ، اما گویا هردومان نشانی سر منزل مقصود را یافته ایم همسفر ( شکر ایزدکه بانگ خوش جرس طنین انداز است )

روفیا نوشته:

دوست گرامی
باور کنید از اینکه دریافت های نه چندان کارشناسانه خود را به زبان می آورم و صفحات گنجور عزیز را سیاه می کنم شرمسارم .
ولی انگیزه خوبی برای این کار دارم . من به بازخورد شما نازنینان نیاز دارم تا اگر اندیشه هایم با توضیحی سنجیده تایید یا رد شدند در آنها را بازنگری کنم .
از اینکه میخوانید و می اندیشید و پاسخ میدهید بر من منت میگزارید .

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
.
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
**************************
……………………………. گویی نمی‌زنی
بازی چنین به دست و شکاری نمی‌کنی

میدان به کامِ خاطر و: ۱۶ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۸، ۸۲۴، ۸۴۳ و ۹ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) نیساری
میدانی اینچنین خوش و: ۲ نسخه (۸۱۳ و ۱ نسخۀ بی‌تاریخ) عیوضی، جلالی نائینی- نورانی وصال

چوگانِ کام در کف و: ۱۳ نسخه (۸۱۴- ۸۱۳، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۵، ۸۶۶ و ۸ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ؛ {۸۲۱، ۸۲۳ و ۸۶۶: «بر کف و»}) خانلری

چوگانِ حکم در کف و: ۲ نسخه (۸۲۲، ۸۲۷) قزوینی- غنی، سایه، خرمشاهی- جاوید
میدان چنین فراخ و تو: ۳ نسخۀ بسیار متأخر

۳۶ نسخه از جمله ۱۱ نسخۀ کاملِ کهنِ مورّخ، غزل ۴۷۳ و بیت فوق را دارند.
***********************************
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
.
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

این خون که موج می‌زند اندر جگر تو را
در کار …………….. نگاری نمی‌کنی!؟

رنگِ رویِ: ۱۵ نسخه (۸۰۱، ۸۱۳، ۸۱۴-۸۱۳، ۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵ و ۵ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، سایه

رنگ و رویِ: ۵ نسخه (۸۰۳ و ۴ نسخۀ متأخر)

رنگ و بویِ: ۱۵ نسخه (۸۲۷، ۸۴۳ و ۱۳ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) قزوینی، خُرَم‌شاهی

این بیت را نسخۀ مورخ ۸۵۹ ندارد. نگاری به معشوق و هم نقشی که با حنا بر کف دست می‌زدند ایهام دارد. خون با “رنگِ روی” نگار تناسب دارد اما بوی خون چندان خوشایند نیست که به معشوق نسبت داده شود.
***************************************
***************************************

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

در آستین … تو صد نافه مُدرَج است
وآن را فدای طُرّۀ یاری نمی‌کنی؟!

کام: ۱۴ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۴-۸۱۳، ۸۱۸، ۸۲۴ و ۸ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی

جان: ۱۰ نسخه (۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۷، ۸۴۳ و ۶ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) قزوینی، نیساری، سایه، خرمشاهی

جاه: ۱ نسخۀ متأخر (۸۷۵)

۳۶ نسخه غزل ۴۷۳ را دارند که ۱۱ تای آن از جمله نسخ مورخ ۸۱۹، ۸۲۳ و ۸۲۵ بیت فوق را ندارند. “آستین جان” استعاره‌ای رایج‌تر بوده اما “آستین کام” هم کاربرد داشته است برای نمونه نظامی در “خسرو و شیرین” گوید:

چو نقشِ چین در آن نقّاشِ چین دید
کلیدِ کامِ خود در آستین دید

«نافه در آستین کام مُدرَج بودن» اشاره به توانایی شعرسرایی و آوازخوانی شاعر است و اینجا کام هم به گلوی شاعر و هم خواست و آرزوی او ایهام دارد.
*************************************
*************************************

مهدی عرفانی نوشته:

منظور کلی از این غزل:
ناسپاسی است که منشأ بسیاری از گناهان است.

کانال رسمی گنجور در تلگرام