گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست

گوهر هر کس از این لعل توانی دانست

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس

که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده

بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم

محتسب نیز در این عیش نهانی دانست

دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید

ور نه از جانب ما دل نگرانی دانست

سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عقیق

هر که قدر نفس باد یمانی دانست

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی

ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

می بیاور که ننازد به گل باغ جهان

هر که غارتگری باد خزانی دانست

حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت

ز اثر تربیت آصف ثانی دانست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

mareshtani نوشته:

mesraje awale beide dowom(sharhe majmu)1

پاسخ: نقل تصحیح قزوینی همین است (قدر) و در حاشیه بدلی هم ذکر نکرده. این بیت به همین شکل هم معروف است و من «شرح» تا به حال نشنیده‌ام.

پدرام باستانی پور نوشته:

در دیوان حافظ بکوشش “دکتر خلیل خطیب رهبر” وزن این غزل را (فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لان) و بحر غزل را (بحر رمل مثمن مخبون اصلم مسبغ) ذکر کرده است.

حمیدرضا نوشته:

@پدرام باستانی پور:
وزنی که اشاره فرموده‌اید زیرمجموعه‌ای از وزنی است که ما اعلام کرده‌ایم. ضمناً رکن آغازین مصرع دوم ابیات دوم و سوم بیشتر به «فعلاتن» میخورد تا «فاعلاتن».

فضل الله شهیدی نوشته:

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
گوهر هرکس ازاین لعل توانی دانست.
برای روشن شدن معنی راز نهانی وگوهر حقیقی انسان از قصه کوتاه زیرمیتوان بهره گرفت.
میگویند زمانی عده ای از بودائیان برمه (میا نمارکنونی) میخواستند به بنگلادش حمله کنند دراین کشور مجسمه ای از یودا از جنس طلا وجود داشت متصدیان معبد مجسمه را گل اندود کردند که سرقت نشود واینطور هم شد. بعدها فرار شد مجسمه گلی بودارا از جائی به جای دیگری منتقل کنند وهنگام نقل مکان آن در گل ها ترک خوردگی پیدا شد و بعلاوه باران شدیدی درگرفت . ناچار آنرا زیر چادری قرار دادند. شب هنگام کسی با چراغ قوه زیر چادر رفت تا ببیند چه برسر مجسمه آمده و ملاحظه کرد که از محل ترکیدگی درخششی بچشم میآید وآخر کشف شد که این مجسمه از طلاست که با مهارت گل اندود شده است. از این داستان نتیجه میگیرند که گوهر وجودهر اسانی درمثل از جنس طلاست اما بواسطه مکتسبات اجتماعی وتربیتی گل اندود شده است.
ازنظر حافظ ان صوفی یا عارف حقیقی که باده مغرفت مینوشد رازنهانی یا طلای وجود خود را درمیابد و گوهر(طلائی) هرکس با این لعل(باده معرفت) دانسته میشود
ودرابیات بعدی آمده است بجز عشق تو(خدا) دل بلادیده من همه چیز را فانی دانست. بلی چیزی که تنها چیزی که فانی نیست اوست و عشق به او هم فانی نخواهد بود
دربیت دیگر گوید: از دفتر عقل آیت عشق را نمیتوان دانست بلی چون این عقلی که ماداریم از جنبه اجتماعی وتربیتی وجودمان برخاسته است(تعقل قرآنی چیز دیگریست)وگفته شده دراین بیت اشاره به ابن سینا دارد که با علم وعقل آیت عشق را جستجو میکرد- جستجوی علمی هرچند مهم است اما انسان را به عشق مورد نظر حافظ نمیزساند.

امین کیخا نوشته:

تحقیق گاهی ناساز و ضد تقلید است و چهار راه دارد
تحقیق باطنیان انگونه که حق را از امام زنده می گیرند
تحقیق متکلمین با علم کلام است
تحقیق فلاسفه با برهان دنبال حقیقت هستند
تحقیق عرفا با مشاهده و ذوق حق را می بینند

امین کیخا نوشته:

پر اشکار است اهل تحقیق از بندگان برتر هستند و به تحقیق نخواهی دانست حافظ شاید همین است

عابدین نوشته:

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

ستاد شهید مظهری :
ای بوعلی که از دفتر عقل ((مقامات العارفین)) می نویسی ، ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

ابوالقاسم نوشته:

محتسب نیز دراین عیش نهانی دانست
استاد اهی فرموده اند که این مصراع ضعف تالیف دارد . چرا دراین عیش نهانی دانست معنای خوبی نمی شود برداشت کرد. وتاکید داشتند که نسخه بگونه دیگر روایت کرده است که بتهر است . محتسب نیز خود این عیش نهانی دانست .
ولی بنظر می رسد که همان نسخه که درمتن است می شود برایش معنای دستی برداشت کرد
اکنون من از عوام مردم هیج خوفی ندارم واین حال من بقدری روشن است که محستب از این حال من خبردارد . این عیش نهانی یعنی این شادی که من دارم که دیگر ان زمان گذشته است . محتسب این حال مرا دراین عیش وشادی که من درنهان وقلب خود دارم خوب می داند

آمیز نوشته:

با سلام خدمت دوستان

در رابطه با بیت ِ:

هر که قدر ِ نفس ِ باد یمانی دانست
سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عتیق

یک حدیثی هست از حضرت محمد که میگن:
انی وجدت نفس الرحمن من الیمین (همانا من یافتم نفس رحمان را از یمین)

که فکر میکنم این بیت، در پی معانی نغز دیگه اش، اشارتی به حضرت محمد هم داره

تشکر
^_^

کسرا نوشته:

عاشق این بیتم…
عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده
بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

روفیا نوشته:

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

کدام نکته را حافظ میترسد به تحقیق درنیابیم ؟
اصلا عشق آموزی جز از راه عقل هم مگر میشود ؟؟
لازمه عشق ورزی عقل است :
گفت پیغمبر که زن بر عاقلان
غالب آید سخت و بر صاحبدلان
عاقل زیبایی را میفهمد و عاشق میشود .
نادان را چه به عاشقی !

مسلم نوشته:

سلام برشما بانوروفیا دفتر عقل یا برداشت از عقل نشانه های عشق را پیدا کنی مثل یک نسخه می ماند که شما با این روش یانشانه ها می توان عاشق را شناخت نه که عاشق شد شاید علاقه مند شوی ولی عاشق نه نکته که در اشعار زیادی مشاهده می شود همان درک عاشق است نکته ای هست درین پرده که عاشق داند … عقل درکنرل نفس ناطقه است تا یک مرحله ای بعد آن که نفس به درجات بالاتر رسید ازین به بعد آن عقل است که به دنباله نفس می رود که داستانهای فراوانی داریم برای اینکه چیزی با عقل جور نبوده و بعد مدتها یا با نشانه ها و نتیجه ها به درستی آن پی می برد

ایزدجو نوشته:

مسلم جان
کاش یکبار آنچه نوشتی میخواندی که قابل فهم باشد
فعل ها هیچ یک با فاعل ها همخوانی ندارد
آدمی مثل من نمیتواند مقصود شما را درک کند
پاینده باشی

ناشناس نوشته:

سلام عذر خواهی چون باگوشی بود یه کم مشکل و فراوان اشکال واما بعد … سلام وعرض ادب
ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
شمای که با سنجیدن هرچیزی و نشانه عشق را آموختی دراینجا فقط شما توانستی یک عاشق را بشناسی نه بیشتر بیشتر منظور اینکه شما عاشق نیستی می ترسم که این نکته نکته همانی است که عاشق داند عاشق را مجنون خطاب می کنند چرا چون فعل عاشق منطقی وعقلی نیست وشماهم عاشق را منطقی شناختی و درکش نکردی نکته ای است درین پرده که عاشق داند ورنه چشم ولب ورخسارودهان اینهمه نیست
سوال دوم بانوروفیا هم که عشق اموزی بله تنها راه عقل است ولی عشق ورزی دیگرعقل کاره نیست وتماماچشم وگوش بسته معشوق هستی به این میگن عاشق مجنون یاربودن
بیت که نوشتند بله زن یا هرچیزی که نفس برآن غلبه کند برعاقلی غالب می شود ولی برکسی که صاحب دل است هرگزغالب نمی شود زیرا عاشق تمامادراختیارمعشوق خوداست امیدوارم منظورم روخوب بیان کرده باشم خدمت شمابزرگان علم وادب

مسلم نوشته:

متن ارسالی ازبنده است عذر خواهی که اسمم رو ننوشتم کوچیک همه شما بزرگواران مسلم

روفیا نوشته:

مسلم جان من میروم در افق محو بشوم !

صدیقه نوشته:

روفیا جان،
بى وفایی نکن،
کاش افق در تو محو مى شد، نه تو در افق

فرهاد نوشته:

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
گوهر هر کس از این لعل توانی دانست
میگوید با شراب قرمز (می همچون لعل) میتوان به ذات و اصل (گوهر) هر کسی پی برد(چون آنکسی که مست میشود، از قید و بند رها میشود و درون خود را آشکار میکند). صوفی نیز با می آن راز نهانی را کشف کرد. در اینجا حافظ می (شراب) را به شمعی تشبیه کرده که صوفی با نور آن تاریکخانه اسرار را روشن کرده و راز نهانی را آشکار کرده است

میرذبیح الله تاتار نوشته:

این غزل لسان الغیب در زمان شاه شجاع واز عدم توجه شاه به خود وتوجه او به رقبایش به ویژه علی کلاه شکوه داشته ودر آخر از وزیر شاه تعریف و تمجید کرده است.
منظور از آوردن باد یمانی دربیت ۶ اشاره به سخن حضرت رسول اکرم صلی الله علیه است که در باره اویس قرنی فرموده است : اویس قرن عارفیی از اهل یمن بود که نادیده به رسوالله ایمان آورد . درتذکره الاولیاء نوشته شده گاهگاهی پیامبراکرم ص رو به سوی یمن کردهه این عبارت را ادا میکردند.
حافظ می خواهد به شجاع گوشزد کند که آنکه رسول خدا بود قدر اشخاص عارف واقعی را نادیده واز راه دور میدانست وهرکس مانند آنحضرت ارزش باد یمانی دم همت مردانی چون اویس قرن را دریابد قادر است از سنگ لعل واز گل عقیق بیافریند .نه تو که بین خرمهره ودُرفرق نمی گذاری وبه جای مصاحبت با من به طرف صوفی ظاهرالصلاحی چون علی کلاه میروی.

عماد نوشته:

سلام بر همه عزیزان
خواستم بنده حقیر هم حاشیه ای بر این غزل فوق العاده حضرت حافظ داشته باشم
به نظرم در بیتی که فرمود:
ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
منظور این نیست که از مسیر عقل نمی شود عشق را تجربه کرد بلکه شاید منظور این است که یک نگرانی وجود دارد که اگر راه عقل را پیشه کنیم ممکن است لابه لای آن همه پیچیدگی که عقل دارد نتوانیم حقیقت را کشف کنیم .
و در ضمن اگر توجه داشته باشیم حضرت حافظ دفتر عقل را یکی از روش های یافتن حقیقت می داند و کشف نشانه عشق را به این طریق می داند.

سهیل قاسمی نوشته:

بیت هفتم: ای کسی که می خواهی نشانه های عشق را از دفتر عقل یاد بگیری؛ می ترسم نتوانی این نکته را به درستی درک کنی.
«به تحقیق» یعنی «به درستی» اینجا تحقیق معنی پژوهش نیست.

بیژن نوشته:

در بیت اول عارف درست است نه “صوفی ” - از نظر حافظ صوفی کج اندیش است و در همه اشعار او صوفیان آلوده خرقه اند و مستوجب آتش !

... نوشته:

در مورد بحثی که روفیای بزرگوار مطرح کردن، نظرم رو بیان می کنم.
بیت در مورد تقابل ازلی و ابدی عقل و عشق هست. نکته اینجاست که هرچند تقریباً دریافت همه ما از عشق مشترکه، اما در مورد عقل اینطور نیست. عقل نیاز به تعریف داره، مخصوصاً در گفتمان بعضی افراد خاص. به نظر من اینجا، حافظ از عقل، همون عقل معاش،‌ عقل مصلحت اندیش و عقل مادی گرا رو اراده کرده. تقابل همون تقابل منطق و احساس هست که فکر می کنم همه انسان ها در زندگی تجربه کنن.
اگه این برداشت از عقل در این بیت درست باشه، اونوقت میشه لفظ استثنا (جز) رو از سوال شما حذف کرد و اون رو به این شکل تغییر داد: اصلاً عشق آموزی از راه عقل هم مگر می شود؟
فرض می کنیم این نزاع بین عشق و عقل مصلحت اندیش و مادی گرا مورد قبول همه باشه. اگر نبود علاقه مند به تبادل نظر در این مورد هم هستم.
اما در مورد بیتی که از مثنوی ذکر کردید، به نظرم مثال چندان مناسبی برای این موضوع نیست. چون این ابیات به حدیثی از محمد اشاره داره که بیشتر ناظر بر تاثیرپذیری مرد عاقل و جاهل از زن هست. البته از متن مثنوی و منابع دیگه ای که به توضیح این حدیث پرداختن، برداشت از عاقل و جاهل، مرد صاحب عقل و فاقد عقل نیست. بلکه بیشتر به عطوفت و خشونت اشاره داره. مرد عاقل مردی احساسی هست که از زن تاثیر می پذیره و مهر زنانه بر دلش می نشینه و مرد جاهل مردی سخت و خشن که از احساسات بی بهره هست و بر احساسات لطیف زنانه چیره میشه. پس عاقل بودن در این ابیات مثنوی چندان به عقل معاش مربوط نمیشه.
نکته آخر اینکه در مورد «به تحقیق» با سهیل قاسمی عزیز موافقم. این هم از همون ایهام های هنرمندانه حافظ هست که علاوه بر تاکید (حقیقتاً، به حقیقت و کنه ذات آن) نیم نگاهی هم به رابطه عقل و تحقیق (پژوهش) داره و ناتوانی عقل از پی بردن به اسرار عشق از لا به لای روابط منطقی و علّی خودش.
با احترام.

رضا نوشته:

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
گوهرهرکس ازاین لعل توانی دانست
صوفی :پیرو طریقه ی تصوّف، صوفی کسیست که بظاهر وبه خیال خود، درحال تزکیه ی روح است تا به حقیقتِ زندگانی دسترسی پیدا کند. صوفی درجادّه ی شریعت باتکیه برعقل مصلحت اندیش به پیش می رود. لیکن درنظرگاهِ حافظ ، صوفیان بیشتر ظاهرخودرامی آرایندتا باطن خود!. آنهاباپوشیدن خرقه به ریاکاری متوسّل شده ومردم رامی فریبند.
پرتو: بازتاب وتابش .
گوهر: ذات
لَعل: سنگ معدنی سرخ رنگ قیمتی، دراینجاره استعاره ازهمان مِی است که درمصرع اوّل مطرح شده است.
صوفی که باپیوستن به فرقه ی تصوّف، قصدِآگاهی یافتن ازاسرار وکشف حقیقت راداشت،پس ازمدّتی که هیچ توفیقی حاصل نکرد، برخلافِ اصول تصوّف باده نوشی کرد ودرعالم مستی به اسرار نهانی پی برد وحقیقت را دریافت .
حافظ دراینجا به طنزوطعنه وبسیاررندانه می فرماید که سرانجام صوفی فهمید که حقیقتِ مطلب چیست! دانست که تاحالا دراشتباه بوده است.
معنی بیت: صوفی که درپی فهم اسرار ودریافتِ حقیقت بود،به هردری زد جوابی نگرفت، سرانجام جامی سرکشید وبه برکتِ مستی به اسرارنهانی و حقیقتی که درپیِ آن بود رسید. آری ذاتِ هرکسی را با این شراب که کیمیایی گرانبهاست می توان فهمید.
امّاصوفی به چه رازی دسترسی پیداکرد؟
صوفی درحقیقت متشرّع وپرهیزگاربود، ازپرهیزگاری خسته شده وجوابی نمی گیرد.آنچه راکه درپی اوست درکُنج صومعه نمی یابد، پنهانی یاآشکارا به شرابخواری روی می آورد وناگهان درمی یابد که حقیقتی را که سالها درپی آن بوده همین سرخوشی، شادیِ درونی ورضایتِ خاطریست که به برکتِ مستی به دست آورده است. حقیقتِ زندگانی واسرارنهانی همین است وبس.
امّا درمصرع دوّم که می فرماید ذاتِ هر کس را بااین متاع می توان فهمید یعنی چه؟
یعنی هرکس که ازاین کیمیا(شراب) جامی بنوشد،درعالم مستی به ذاتِ خویش برگشت داده می شود وبه کشفِ معمّایی نایل می گردد.ذاتِ خویش رابه بیرون می ریزد،ناگفتنی ها را درعالم مستی فاش می سازد. همانگونه که صوفی ِ متعصّب به حقیقت دسترسی پیداکرد،اونیزبه آگاهی می رسد ودرمی یابد که همیشه به دنبالِ این رضایتِ درونی بوده است. یعنی اینکه همه ی آدمیان درسرشت و ذاتِ خود،میل ورغبتی شدید به سرخوشی، شادمانی و رضایتِ درونی رسیدن دارند،تنهابا محکِ شراب می توان به ذاتِ خویش دسترسی پیداکرد ودانست که ذاتاً درپی چه هستیم. درحقیقت “شراب” همانندِ افلاطون اسرار حکمت رافاش می سازد!
جزفلاطون خُم نشین شراب
سِرّ حکمت به ماکه گوید باز؟
قدر مجموعه ی گل مرغ سحرداندوبس
که نه هرکوورقی خواند معانی دانست
مجموعه ی گل: گلشن
مرغ سحر: بلبل
معنی بیت: قدرومنزلتِ گلشن را تنها بلبلِ شیدا می داند که عاشق گل است. هرکس که ازارزش گلها مطلبی خوانده باشد نمی تواند ادّعاکند که قدرومنزلتِ گلها رامی داند اینکاربادانش وخرد ودانایی میسّر نمی شود واینگونه نیست که کسی باخواندن چندصفحه ازیک کتاب،ادّعای فضل ودانش کند ووانمود کند که ازاسراررابطه ی گل وبلبل آگاه است! باید مثل بلبل عاشق گل باشی تا ارزش و اهمیّت آن را دریابی.
حال دربرداشت عرفانیِ می توان “گل” را معشوقِ ازل(خدا) درنظرگرفت. حافظ می فرماید باید عاشق باشی تا عظمت وارزش خداوندرادریابی. باصرف ونحو خواندن وحدیث وروایت اَزبرکردن نمی توان خدا را آنگونه که باید وشاید فهمید. (که نه هرکو ورقی خواندمعانی دانست) شاید بتوان بادانش وعقل تاحدودی اوراشناخت امّا برای درکِ کامل اوباید مثل بلبل شیدایی پیشه کرد وعاشق شد.
زدستِ شاهدِ نازک عذارعیسی دَم
شراب نوش ورهاکن حدیثِ عادوثمود
عرضه کردم دوجهان بردل کارافتاده
بجزازعشق توباقی همه فانی دانست
عرضه کردن:ارایه کردن ونشان دادن
کارافتاده: کارآزموده وباتجربه
معنی بیت: ازپدیده های مادّی ومعنوی ِ هردوجهان، بردل ِ کارآزموده نشان دادم و نظرش راجویاشدم. به غیرازعشق تو همه را فناپذیر وناپایداردانست. تنهاعشق توراجاوید واَبدی وپایدار دانست.
هرگزنمیردآنکه دلش زنده شدبه عشق
ثبت است برجریده ی عالم دَوام او
آن شداکنون که ز اَبنای عوام اندیشم
مُحتسب نیزدراین عیش نهانی دانست
آن شد: آن گذشت
زابنای عوام اَندیشم: ازمردمان نادان و کم مایه وعوام النّاس ترسی داشته باشم.
مُحتسب : مأمور منکرات
معنی بیت: گذشت آن روزگاران که احتیاط می کردم تاکسی متوّجه ِشراب خوردن من نباشد. اسرارمن برمَلاشده وحتّا مامور امربه معروف ونهی ازمنکر نیزازعیش وعشرت نهانی من مطلع است دیگرنیازی به پنهانکاری نیست.
حدیثِ حافظ وساغر که می زند پنهان
چه جای محتسب وشحنه پادشه دانست
دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید
وَرنه ازجانبِ ما دل نگرانی دانست
معنی بیت: معشوق خود صلاح ندید که مارا ازگرفتاریِ هجران برهاند ودر گوشه ی اَمن وصال پناه دهد. اوست که تشخیص می دهد کی مارا به آرامش وصال برساند، وگرنه ازعُمق اندوه ودردِ ما آگاه است واینگونه نیست که ازحال وروزما خبرنداشته باشد.
احتمالاً مخاطبِ این غزل شاه شجاع می باشد. دراین بیت حافظ به این نکته اشاره دارد که شاه شجاع شرایطِ سیاسی - اجتماعی را ملاحظه کرده ومارا از وصال محروم کرده است. وگرنه اومی داند که دل مابرای اومی تپد، قطعاً درموقع مناسب مارامشمول لطف خویش قرارخواهد داد.
توبندگی چوگدایان به شرط مزدمکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
سنگ و گل را کند از یُمن نظر لعل و عقیق
هر که قدر نفس باد یمانی دانست
یُمن نظر: به برکتِ نگاه کردن
بادیمانی: یعنی بادی که از جانب یمن آید و آن بادی لطیف است وبعضی باد بهار رابه سببِ لطافت بادیمانی گویند. در اصطلاح عارفان وسالکان ، عبارت ازنفس ِ روحانی است. “ضمن آنکه گویند اویس قرنی دریمن بوده ونادیده ازراه دور به پیامبراسلام ایمان آورده وازمریدان اوشده بود. یکباربرای دیدن پیامبر روانه ی مدینه شده وموفق نمی شود.پیامبراسلام پس ازشنیدن موضوع درمورد اویس گفت: آری از سوی یمن، بوی بهشت می آید و من خیلی دوست دارم که اویس را ببینم،هرکس او را دید، سلام مرا به وی برساند.
معنی بیت: هرکس که قدروقیمتِ نفس ِ بادیمانی را باتمام وجود درک کرد وبه لطافت واِعجازآن پی برد،به قدرتی دست می یابدکه بانگاه کردن به سنگ وگِل بی ارزش،آنها راتبدیل به لعل و گوهر ارزشمند می کند.
البته که این مطلب مبالغه است. لیکن این بیت این نکته را دردل خود دارد که حافظ به مخاطب خود(شاه شجاع )که بنابه دلایلی ازحافظ رویگردان شده کنایه زده وبه اویادآورمی شود که پیامبراسلام ازبادیمانی، نفس رحمانیِ اویس قرنی راشنید ولی تواین کرامت رانداری ونمی دانی که چه کسی واقعاً ارادتمندتوست. توسره ازناسره تشخیص نمی دهی، اگر می توانستی ارزش بادِ یمانی رابفهمی (ودوستداران حقیقی رابشناسی) تونیز صاحب کرامت بودی،دریغ که اینچنین نیستی….
دیده هادرطلبِ لَعل یمانی خون شد
یارب آن کوکبِ رخشان به یمن بازرسان
ای که از دفترعقل آیت عشق آموزی
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
این بیت درتقابل عقل وعشق است. به رغم آنکه روایات زیادی ازپیامبراسلام واغلبِ بزرگان دینی، درتاییدِ عقل وباطل بودن ِ عشق مطرح می باشد، حافظ بدون توجّه به این روایات واحادیث که تعدادآنها کم نیزنیستند همچنان پای اصرار بر حقانیّتِ عشق وباطل بودن عقل مصلحت اندیش می فشارد.
به رغم مدّعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره ی توحجّتِ موفّق ماست.
برخلاف نظربعضی ازصاحبنظران که عقل راپیشنیازعشق می پندارند،عقل و عشق دومقوله ی جدا از یکدیگر ودرتقابل همدیگرهستند وهیچ سنخیّتی بین این دو وجودندارد.
کِرشمه ی توشرابی به عاشقان پیمود
که علم بی خبرافتاد وعقل بی حس شد.
به منظور درک بهتر تفاوتهای عشق و عقل وتشخیص مرزمیان این دو، این فرضیّه را درذهن خود مرورمی کنیم:
تصوّرکنید که عاشق ومعشوقی درحال قدم زنی کناررودخانه ی خروشان، ناگهان معشوق به داخل رودخانه افتاده وخطرغرق شدن اوراتهدیدمی کند. عاشق تردید به دل راه نداده،به رغم آنکه شناکردن بلدنیست خودرا به منظور نجاتِ معشوق به آب می زند وبه نتیجه ی کارکه چه خواهدشد نمی اندشید اومطابق احساسات وعواطفِ درونی عمل می کند وازاین عمل خود به رضایت درونی می رسد. درچنین شرایطی عقلِ مصلحت اندیش با درنظرگرفتن احتمال غرق شدن ِ هردو، فرمان صادرمی کند که نبایدعاشق خودرا به آب بزند! اوباید برای نجات معشوق راه دیگری برگزیند واگر میسّرنشد نظاره گرغرق شدن اوباشد! امّاعشق مصلحت اندیشی نمی کند وعاشق بیدرنگ خودرا به آب می زند! بی آنکه به چیزی غیرازنجات معشوق بیاندیشد.
این قائده درهمه جاصدق می کند. تصمیمات عقل برمبنای مصلحت اندیشی ومحاسبه ی ضرروزیان وتصمیمات عشق ازروی دل واحساسات وعواطف، بدون درنظرگرفتن نتیجه صورت می پذیرد.عاشق همه ی سرمایه ی خویش شامل: دل وجان وثروت ونام واعتباررا درپای معشوق می ریزد. امّاعاقل اگرقراربوده باشد نسبت به محبوب خویش ایثارگری کند همه ی سرمایه ی خودرا به اوتقدیم نمی کندبلکه بااوتقسیم می کند. عاشق ومعشوق اگرهردوگرسنه باشند وغذا اندک، عاشق وانمودمی کند که گرسنه نیست تا معشوق غذای بیشتری بخورد. امّاعاقل هرگزچنین نمی کند!
عاشق می تواند کوهی عظیم چون بیستون راجابجا کند امّاعاقل این اَمررامحال می پندارد وهرگزدست بکارنمی شود!
عاشق ازکام خویش چشم پوشی می کند تامعشوق به کام برسد امّا عاقل هرگز چنین نمی کند،یابایدهردوبه کام برسند یاهیچکدام.
معنی بیت: ای کسی که می خواهی بادانش وحکمتِ عاقلانه، عشق بیاموزی، بدان که میسّرنخواهدشد. فهمیدن ودرک کردنِ عشق به تحقیق ِمبتنی بردانش غیرممکن است. عشق را باید ازطریق دل وقلب احساس کرد نه ازروی عقل. چراکه سخن ِ عشق به گفت وشنود نیست و زبان ازبیان ِ آن عاجزاست.
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده وکوتاه کن این گفت وشنود
می بیاور که ننازد به گُلِ باغ جهان
هر که غارتگری باد خزانی دانست
می بیاور تافرصت هست به عیش وعشرت بپردازیم که کسی که ازغارتگری بادِ پائیزی مطلّع است می داند که فرصتِ گل چندروزی بیش نیست. همه چیزناپایداراست ودلبستن به چیزی که درگذراست وپایداری نخواهدداشت نشانه ی جهل ونادانیست.
حاصل ِ کارگهِ کون ومکان اینهمه نیست
باده پیش آرکه اسبابِ جهان این همه نیست
حافظ این گوهرمنظوم که ازطبع انگیخت
ز اثر تربیتِ آصفِ ثانی دانست
گوهرمنظوم : اشعار
ازطبع انگیخت:به مددِ طبع سرود
آصف ثانی: آصفِ اصلی واوّلی وزیر حضرت سلیمان است. لیکن درفرهنگ حافظانه کنایه ازوزیروقت است. وزیری که به سببِ درایت وکفایت وکاردانی، آصفِ ثانی نامیده می شود. ممکن است تورانشاه وزیرفاضل واهل شعروادب ودوست صمیمی حافظ مدّ نظر بوده باشد.
معنی بیت: حافظ که چنین اشعارنغز وارزشمندِ همچون رشته ی دُرّ و مراورید را به مددِ طبع ِخود سروده است، درسایه ی آموزش هائیست که از آصفِ ثانی دیده است.
حافظ دراین بیت شکسته نفسی کرده ومی فرماید: طبع شعری توسط آصف ثانی تربیت شده وگرنه اشعارمن اینقدرنغز وناب نبودند!
وفاداریّ وحق گویی نه کارهرکسی باشد
غلام آصف ثانی جلال الحق والدّینم

کانال رسمی گنجور در تلگرام