گنجور

غزل شمارهٔ ۴۷۴

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور

که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد

که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ

نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

احمد شاملو » غزلیات حافظ » هوا خواه توام جانا،و می دانم که می دانی

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

مصرع آخر نقل مستقیم از سلمان ساوجی است که می‌گوید:
«صبا چون نیست امکان تصرف در سر کویش
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی!»
و حافظ در این غزل به استقبال سلمان رفته است.

جمشید پیمان نوشته:

جمشید پیمان:
تو را درجان خود جویم، که در جانم تو پنهانی
چو دریابم تو را در جان، رَهَم از بندِ حیرانی

ز پای رفتنم بُگشا، غُل و زنجیرِ ماندن را
ملولم می کند ماندن، ازآن گیرم گرانجانی

به هرجائی تو را جُستم، که بازت یابم ای دَرجان
ندانستم که اینجایی، بجز در جان، نمی مانی

ز هَر چون و چرا بیرون، نه ای افسانه و افسون
نه دانش پاسخت داند، نه مدلولاتِ نادانی

عِقالِ عقل و بندِ عشق، نبندد دست و پایت را
برون از عقل و از عشقی، وَرایِ کفر و ا یمانی

پیامت را نیوشیدم، شدم پُـر از پَـرِ پرواز
به زیرِ بال خود دیدم، شکوه و فَرِّ کیهانی

به دریاهای پر توفان، اگر باشی تو کشتی بان
نترسم از سفر دیگر، درین شب های ظلمانی

دلم را چون به دست تو، سپارم ای امین دل
رها گردم هم از ظلمت، هم از دَردِ پریشانی

جز «آزادی» چه خوانیمَت که بنماید تو را گوهر
به نام پر فروغ تو، چه جان ها گشته قربانی

نشانی هایت ای زیبا، به هر دار و چلیپائی
به لب نام تو می جوشد، چه در پیدا، چه پنهانی

اگر شب در زمینِ من، گشوده بال تاریکی
ز هم بگسل سیاهی را، به چشمم مهرتابانی

توئی سیمرغ البرزم، خجسته نام و رائی تو
بکن بایسته تدبیری، زحد بگذشته ویرانی

مینا نوشته:

افسوس که به خواب سحری مشغول شدیم و زمان عیش وشادی را از دست دادیم ای دل به ارزش زمان آنگاه پی میبری که درمانده شوی به تعبیر اهل دلی دردا و ندامتا!!!

کامیار نوشته:

از حمیدرضا و پیمان بسیار ممنونم خیلی زیبا بود

محمد جواد نعمت الهی نوشته:

مصرع آخر از مطلع قطعه معروف انوری ابیوردی (قرن ششم) تضمین شده است. دقت بفرمایید که سلمان ساوجی در قرن هشتم می زیست و او نیز این مصرع را از انوری تضمین کرده است.

قطعه:

نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی
سلیما ابلها لا بلکه مرحوما و مسکینا
سنایی گرچه از وجه مناجاتی همی گوید
به شعری در ز حرص آنکه یابد دیده بینا
که یا رب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمت
چونان کز وی به رشک آید روان بوعلی سینا
ولیکن از طریق آرزو پختن خرد داند
که با تخت زمرد بس نیاید کوشش مینا
برو جان پدر تن در مشیت ده که دیر افتد
ز یاجوج تمنی رخنه در سد ولوشینا
به استعداد یابد هر که از ما چیزکی یابد
نه اندر بدو فطرت پیش از کان الفتی طینا
بلی از جاهدو یکسر به دست توست این رشته
ولیک از جاهدو هم برنخیزد هیچ بی فینا

کانال رسمی گنجور در تلگرام