گنجور

غزل شمارهٔ ۴۶

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۵۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نیما نوشته:

چند بیت این غزل توسط مهسا وحدت خوانده شده است (در آگوست بیست و یک ۲۰۱۰)

علی نوشته:

در مذهب ما باده «حرام» است ولیکن… من این شعر را همیشه اینطوری شنیده ام و از لحاظ معنایی هم، این باید درست باشد. (یعنی مذهب ما، باده را حرام می داند، اما حرمتش وقتی است که در برابر روی تو ای سرو گل اندام نوشیده نشود؛ با تو که باشد حلال می شود.) البته الان دیوان دم دستم نیست تا مقایسه کنم.

شکوه نوشته:

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
آن کس که در این شهر چومانیست کدام است ؟
من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست
بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم بیت اول از خواجه و بیت دوم از سعدی شیرین سخن هم ممعنی هستند آنهم کلمه کلمه به این صورت که میخواره مقابل مست نظرباز مقابل عاشق ،رند مقابل خراباتی وسرگشتگی مقابل دیوانه .شاید هم سعدی میخواسته حد اعلای شوریدگی و سر گشتگی را به کار برده باشد

شکوه نوشته:

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است وز نام چهپرسی که مرا ننگ ز نام است
این شعر میرساند که خواجه طریق ملامتی داشته یعنی نام ننگ و مدح و ذم و رد و قبول خلق در نزدش یکسان بوده مانند منصور حلاج

سرگشته نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
واقعا این دو بیت

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است

روح آدمی را از کلبدش فارق میکندوبه ملکوت میبرد
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه داری

Minimals نوشته:

[…] (+) var hupso_services_c=new Array(”twitter”,”facebook_like”,”google”);var hupso_twitter_via = […]

صابر نوشته:

اگه موردی که علی آقا میگه درست باشه اونوقت باید مصرع دوم میشد:با روی تو ای سرو گل اندام حلال است که من همچین چیزی رو ندیدم تا به حال

آبان نوشته:

علی آقا اگر این طور که شما میفرمایید باشه، قافیه شعر به هم میخوره، چون باید جای “حلال” و “حرام” در دو مصرع عوض بشه که از لحاظ قافیه مشکل خواهد داشت.

فرهاد نوشته:

در پاسخ به علی: تصور من این است که اگر مذهب شما با مذهب خواجه حافظ تفاوت داشته باشد، آنگاه در این صورت در معنای بیت مشکلی وجود نخواهد داشت.

ستاره نوشته:

درود
در مذهب ما باده حلال است…
اینجا منظور حضرت حافظ از مذهب همان مذهب طریقت و دنیای رندی و عیاری است نه مذهب اسلام
و منظور از باده شراب این دنیایی نیست
احتمالا اشاره به چیز دیگری در وادی عرفان است است که الان چون اطلاعاتم کامل نیست نمیتوانم نظری بدهم
مرحوم دکتر برومند مقالات زیبایی در مورد برخی اشارات و اصطلاحات در شعر حافظ دارند که خواندنشان خالی از لطف نیست

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

حافظ و ماه رضان، (صیام)
حافظ به عنوان یک انسان آزاده و راد مرد و انسان کامل (با معیارنسبی) اهل مستی و راستی در مقابل زاهد ریاکار و مکار جبهه گرفته است و از کلیه موارد وامکاناتی که اسباب ریاکاری برای این ظاهر پرستان و عیب جویانی که خود منشا فساد عظما هستند ،به دید انتقاد و طنز برخورد کرده است تا پرده از ریا و تز ویر این قوم مغرور و سالوس بر دارد و همیشه سر سیتزبا این خود پرستان داشته است.
ماه صیام که دوره و فرصتی برای این گران جانان بی خبر از مشی راستی است
ودر این ماه بر هر مجلس وعظ دامی برای ساده دلان نهاده اند و مست از تزویر و ریای خود بدروغ میلافند وامر بمعروف و نهی از منکر میکنند.
حافظ میگوید :
*زان می ناب کزو پخته شود هر خامی…….گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
.
* مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد………که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی
.
* گر زمسجد بخرابات شدم خرده مگیر ……مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد.
.
* عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس ……که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
.
و زمانی که ماه رمضان تمام میشود و هلال ماه شوال عید فطر را خبر میدهد
حافظ با خوشحالی چنین میسراید.
*روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست …..می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
* نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت…………………..وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
همچنین باز در غزلی دیگر همین مضمون را تکرار میکند و ظنز آمیز بر ریاکاران که در این دوره خودنمایی شایانی دارند میتازد.
* ساقی بیار باده که ماه صیام رفت……………….درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
* وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم…………..عمری که بی حضور صراحی و جام رفت
* مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی……………….در عرصه خیال که آمد کدام رفت
* دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید…………تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد خود پرست و مغرور خود را ایمن از هر چیز و گناهان و آتش دوزخ میداند بی خبر از اینکه رند گناهکار با مستی راستی خود اهل بهشت است.
* زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه………………….رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
شرح بیت: **- زاهد به علت تکبر و غروری که داشت به سلامت و رستگاری راه نیافت ; رند از راه نیاز و فروتنی به بهشت خدا رفت ،دارالسلام : نام یکی از هشت خلد یا هشت بهشت است و به عنوان یکی از القاب بهشت در آیه ۷۲۱ از سوره الانعام (۶) لَهُم دارُالسَلام ِ عِندَ رَبَهِم وَ هُوَ وَلیُهُم بِما کانُوا یَعمَلُون َ نیز آمده است ، معنی لغوی دارالسلام سرای سلامت است ، که با سلامت نبرد راه در مصراع اول مناسبت و ارتباط معنی پیدا می کند،می گوید زاهد بر اثر غروری که به علت زهد و عبادت به او دست داده بود نتوانست از راه سلامت و بی خطر به بهشت راه پیدا کند، ولی رند بی پروا که به عبادت خود مغرور نبود از راه فروتنی و نیاز به بهشت راه یافت ،**
………….
در عزلی دیگر باز مژده میدهد که گردش روزگار مثل ترکان یغما گر سفره گسترده ماه رمضان را غارت کرده ودر این سفره اعم ازاعمال صحیح و اعمال ریاکارانه همه را جمع و با خود برده است . حلول هلال ماه شوال عید فطررا به ارمغان آورده و هلال ماه تازه ماه به دور قدح اشاره میکند باید می خورد و تزویر و ریای یک ماهه ریاکاران گران جان که به هر مجلس وعظ دامی نهاده بودند را فراموش کرد.و باید دانست که اعمال صحیح واجبات زمانی درست و مقبول است که بی ریا و برای رضای حق و خلق باشد و آن زمانی امکاندارد که انسان عاشق و ضمیرش عاری از ریا و تزویر باشد.
* بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد…………هلال عید به دور قدح اشارت کرد
* ثواب روزه و حج قبول آن کس برد …………….که خاک میکده عشق را زیارت کرد
و ازین سبب است که میگوید آمدن ماه صیام هرجند موهبتی است برای تذهیب نفس و دوری از منکرات از طرفی دیگر رفتنش نعتمی است بدان سبب که بازار خود فروشان و خودپسندان دروغین از گرمی میافتد و خودنمایی آنان تمام میشود.
* روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل …………صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی
تهیه و تدوین جاوید مدرس رافض

میثم نوشته:

در پاسخ به علی: باده در مسرع اول استعاره از دیدن جمال زیبای حق است که باعث شادی و مستی هوشیارگونه دارد.
در مسرع دوم حرام اشاره به مستی زمینی که از مسکرات پیدا می شود دارد که انسان رو از هوشیاری ساقط و از خدا دور می کند

روفیا نوشته:

علی گرامی
پاسخ شما را سعدی گرانقدر داده است :
شراب با تو حلال است و اب بی تو حرام
من ان نیم که حلال از حرام نشناسم
یعنی موضوه فقط با او بودن یا با او نبودن است .
دو مذهب بیشتر در دنیا نیست .
مذهب با او ئیسم
و مذهب بی اوئیسم
مادامی که با اوئی همه چیز حلال و مادامی که بی اوئی همه چیز حرام است .
مادامی که او در زندگیمان حضور دارد همه کارهایمان نماز است :
الذین هم عن صلوتهم دائمون
مادامی که او در زندگیمان حضور ندارد نمازمان هم عین سرکشی است :
ویل للمصلین

دکتر ترابی نوشته:

در مجلس ما عطر میامیز که مارا

هر لحظه، زگیسوی تو خوشبوی ،مشام است

مرا به یاد این بیت استاد انداخت،

سرم هنوز چنان مست بوی آن نفس است

که بوی عنبر و گل ، ره نمی برد به مشام
و از قضا از همان غزل
من آن نیم که حلال از حرام نشناسم
شراب بی تو حلال است ، خواب بی تو حرام!!!!

ببخشایید و اما ،
روفیای بسیار گرامی کار به دست خود و من دادید
با واژه با و بی اویسم و به دست دکتر کیخا و شمس و ساحل و فرهاد و دیگر گنجوریان شناسا و نا شناس تا برایشان برابر بیابیم و خواهیم یافت ورنه خواهیم ساخت(و هم شکسپیر مرحوم که تنها از بود و نبود گفته است با این همه غوغا که بود و نبود با اوست که معنا و مفهوم میدارد)

شمس الحق نوشته:

جناب دکتر ترابی سلام بر شما !
این جناب شکسپیر و آن بود و نبودش که فرمودید حدود سی سال ترجمه می شد به فارسی که :
“مسئله این است !”
و ما هم می گفتیم : مسئله این است !
تا اینکه روزی ناگهان بخاطر ندارم کجا ، اما دیدم شاملو برگردانده به :
“مطلب از این قرار است !”
نمیدانم نظر حضرتعالی چیست ، حقیر که لذت بردم از آن ترجمان ، گذشت تا اینکه در سن خوزه به یکی از همکاران که ایران شناس است و فارسی میداند ، نشان دادم و حیرت زده مرا می نگریست ، گفتمش چونست ؟ گفت محشر است !
! Great
اما یکی دو مطلب در پیوستگی سخنان پیشین در چنته دارم که اگر جناب حمیدرضا رخصت فرماید ، عرض خواهم کرد و زان پس خود تصدیق خواهید فرمود که از پس ۲۳ ماه چه تیزهوش شمس الحقی بوده ام که عاقبت نه تنها صدای جادویی چاووشی و ملکوتی .. ملکو.. [ اسم آن بزرگ که سلطان پاپ است چه بود ] آری نه تنها صدای ایشان را شنیدم که دانستم چگونه باید صدای آواز ایشان را شنید و از همه مهمتر آگاه شدم که چرا دوستان جوان ما راهش را به من بینوا نشان نمی دادند .
ماجرا این بود دکتر گرامی که [ جناب حمید رضا ! تمام شد !] یکی از دوستان قدیم در دانشکده :
The Institute Of Advance Accounting Of England and Wales را که با هم صمیمی و هم خانه بودیم ، بطور اتفاقی دیدم و مرا به خانه اش دعوت کرد به میهمانی شام و آنجا یک مجتمع ویلایی بود که در آغاز حقیر تصور کرد اشتباهی به مرکز سی آی اِ و یا سفارت خانه ای ، وارد شده است ، بسکه انتن های دیش مانندی همه جا بود ، در حیاط و استخر و پشت بام و بالکن و تراس و هنگامی که دوستمان مشکل مرا دانست ، خندید و گفت از تلویزیون ماهواره ای پخش میشود !! و مادر پیر حقیر را چه به تلویزیون ماهواره ای ؟!!
و چنین بود دکتر که از پس ۲۳ ماه حقیر دانست که سلطان پاپ را چگونه باید دید و شنید ، اما در خانه یار دبستانی من چیزی دیگر هم بود [ چشم!جناب حمیدرضای گرامی و عزیز چشم !] و آن یک فقره پیانو بود ! و حقیر ۲۳ ماه بود که دست به هیچ سازی نبرده بودم ، آن رور فرمایش شما را در خصوص قطعه مشهور بتهون بخاطر آوردم که در میان سمفونی های پر خروش او چیزی شگفت است . اسم آن قطعه :
به المانی fur Ellise
وبه فرانسه Pure Elease
وبه انگلیسی For Elise
است [ اگر بدرستی نوشته باشم] که نمی دانم به واقع یا در خیال و افسانه بتهون عاشق دختری الیز نام می شود و آن لطافت از روح او بر می خیزد . شما فرمودی که گویا پرنده ای تنها می شود یا گلی و برگی چنان حالتی بر او می رود که هردو از نشانه های عشق است و چنین باد ، نشستم و اپتدا قطعه کوتاه Fur Ellise را نواختم و شما را به یاد آوردم ، آنگاه قطعاتی از شماره ۵ بتهون را که از نوجوانی در راه مدرسه با سوت میزدم ، نواختم و سپس تکه هایی از شماره ۹ او را .

روفیا نوشته:

سلام اقای دکتر ترابی گرامی
به یاد دارم وقتی کودکی بیش نبودم از خواهر کوچکم مثلا می پرسیدم مداد در کیفت داری ،
او می گفت یا اره یا نه !
انوقت ها ما به ان طفلک کلی می خندیدیم . حالا می فهمم بزرگترین حرف دنیا را میگفت ان بچه !
این همان اره یا نه ایست که مسیر همه چیز را تعیین می کند . همان بودن یا نبودن . همان با اوئیسم یا بی اوئیسم . همان صفر و یک که سیستم عامل این کامپیوتر بواسطه ان با شبکه جهانی اطلاعات ارتباط برقرار می کند !

دکتر ترابی نوشته:

جناب شمس،
همواره چنین بوده و همواره چنین است
یادش گرامی که برخی اظهار نظرهایش هم شاعرانه بود.
زود رفت و صد افسوس قدر خویش ندانست.
( چیزکی در رثای او نوشته بودم امید که بیابم و با دوستان در میان نهم)
خوشا به حال یار دبستانی و دریغ که جای صدا در گنجور خالیست، ور نه ما نیز خرمی میکردیم.
( خرمی کردن را برای دکتر کیخا آورده ام)

دکتر ترابی نوشته:

نیم بیت دوم اندکی بعد آمد:

همواره چنین بوده و پیوسته چنین است
کین دیر دو در با همگان بر سر کین است
با پوزش

دکتر ترابی نوشته:

روفیای بسیار گرامی،

خوش و خجسته باد بر شما که خواهر کوچکی دارید، و خوشا و خرما که وی خواهری بزرگ چون شما دارد.
من کهترین بودم، از مدادم می پرسیدند، نک دریغا کس از حالم نمی پرسد.
باری ، یاد نیاکان سر فرازمان گرامی که این دایره میان تهی ( صفر ) را به اروپاییان شناساندند( موسا خوارزمی؟) تا رایانه بسازند و پیوندان ( اینترنت) و ما بتوانیم احوال یکدیگر بپرسیم و از هالهای خویش بگوییم.
من از پای ننشسته ام تا پرابر اوییسم بیابم ، بسازم.
در طلب می کوشم، ار یابم زهی بخت بلند
ور نیابم عذر من افتد بزرگان را پسند.
تندرست و شادکام بوید.

ساحل نوشته:

بادرودبراستادبزرگوارم دکترترابی گرامی
نیک بختی بزرگی است برمن،هم سخنی باشماودیگربزرگواران دانشمندگنجور چون استادشمس الحق،دکترکیخا،بانوروفیاودیگریاران به گفته شماشناساوناشناس. زهی وآقرین برهمه شمایان. درود وسپاس ویژه نیزبربانوروفیا باد که بانیک اندیشی سخن ازبن جان همه ماگفته اند که مردمان دوگونه اند،یاپیرو کیش وآیین “به اوگرایی” هستند یا”بی اوماندگانند”، زهازه برآنان که “بااو مستانند” و بی گمان این مستان هماره برنیک اندیشی،نیک پنداری ونیک کرداری استوارند وبودنشان بختاوریست برهمگان. این گروه نام آورانی هستند چونان آفریننده نامه ورجاوندباستان فردوسی بزرگ،پیربلخ، خواجه شیراز،بتهوون،شکسپیر و…… که با پیروی از پیام وخشوران بزرگ(پیامبران)نیک زیستند ونام پرآوازه شان جاودانه به نیکی مانا و پایدارماند وخواهدبود . ودرآن سوی بی او ماندگانند که ازهمه جا رانده و تنها مانده اند. چه نیک گفته است بهاءالدین ولد: “من همه قرآن راتتبع کردم،حاصل معنی هرآیتی این یافتم که: ای بنده ازغیرمن ببرکه آنچه ازغیریابی ازمن به یابی بی منت خلق،وآن ها خودکه ازمن یابی ازهیچکس نیابی. وای به من پیوسته،پیوسته ترشو”.
فراخوان شما استادبزرگم را به گوش جان می نیوشم وکوشش خواهم کردتابرابریابم بر “بااوئیسم” و “بی اوئیسم” واگر نتوانستم بی گمان دیگر یاران خواهندتوانست. درپایان می بایستی درود فرستم براستادبزرگ سخن پارسی روزگارمان، دانشمندفرهیخته دکترکزازی گرامی که در روزگاری که یورش بی گسست واژه های بیگانه به ویژه درچنبر فندانی و فن شناسی (تکنولوژی)زبان پارسی رانشانه گرفته اندبانوشته های گرانسنگی که در فرازنای سختگی وشیوایی وباچیرگی بسیار می نگارند درپالایش زبان پارسی بسیارسازنده هستندوبسی بهره هابرده ام ازنوشته هاوسخنان ایشان. بادرودی دوباره وبا آرزوی دیرزیستن همراه با تندرستی وشادکامی برای ایشان از درگاه دادار مهربان ومهرگستر. دیر زیاد وشاد. پاینده باشید

lyam نوشته:

ساحل گرامی
درود
فکر نمیکنید کمی خودخواهانه تندروی کردید قضاوتتان را میگویم آنجا که نوشتید: ودرآن سوی بی او ماندگانند که ازهمه جا رانده و تنها مانده اند
نه جناب ما از همه جا رانده و تنها مانده نیستیم ما فقط به انچه که شما معتقدید بی احترامی نمیکنیم
اگر در دلمان شما را در عالم هپروت و خیال هم ببینیم ولی هیچگاه به شما القابی چون رانده و مانده و این قبیل در نوشته هایمان نمیدهیم
خواهش میکنم شما با او مست باشید و بر نیک اندیشی خود که از قلمتان پیداست پایدار باشید ولی پایتان را از کفش دیگران بیرون بکشید
با احترام
لیام

روفیا نوشته:

سلام لیام گرامی
فرض کنید همه مسافران یک قطاریم .
خبری در قطار پخش شده که این قطار دیر یا زود به قعر دره نیستی سقوط می کند .
با باور کردن این خبر ایا می شود به غذای سراشپز فرانسوی و گپ زدن با دختر کوپه مجاور و پارچه نفیس صندلی قطار دل خوش کرد ؟
غرور جوانی هم درست مثل این است که بگوییم ما در کوپه اخریم و کوپه ما چند ثانیه دیرتر نابود می شود .
ولی در میان همین مسافران کسانی ان خبر ترسناک را تکذیب کردند .
و پرسیدند ایا قبول ندارید یک شعور برتر این قطار و مسافرانش را ساخته ؟
ایا شما باور می کنید یک نویسنده کتابی در منتهای زیبایی بنویسد تا انرا درون اتش بیندازد ؟
گروهی از مردم خبر دوم را باور کردند .
اصلا بحث درستی یا نادستی دو خبر نیست .
به نظر شما کدام گروه وحشت زده است ؟
ان گروه که منتظر سقوط قطار است یا ان گروه که باور دارد قطار به سوی کمال پیش می رود ؟
انها که در نیمه راه خود را از قطار زندگانی به بیرون پرت کردند چه ؟
جزو کدام گروه بودند ؟

روفیا نوشته:

سلام دکتر ترابی گرامی
انانکه حالتان را نمی پرسند فرصتی را که روزگار به رایگان در اختیارشان نهاده تا بیاموزند و به بالندگی برسند از دست داده اند و خبر خوب اینست که شما هنوز می توانید حال کسان بپرسید و این خود موهبتی است که کسی نمی تواند انرا از شما دریغ دارد .

lyam نوشته:

بانو روفیای گرامی
با درود
قیاس مع الفارق فرمودید . قطاری در کار نیست و همچنین سقوطی . راهیست بی پایان و چرخه ایست طولانی . نه وحشتی در کارست و نه آتشی که دستآورد کسی بسوزد. . بنده با این کم سن و سالی که هنوز دانشجو هستم به اعتقادات همه اگر احترام نگزارم بی احترامی نمیکنم . همه حق دارند هرچه میخواهند بیاندیشند و آزاد باشند . ولی اگر کسی به آنچه که شما معتقدید معتقد نبود سزاوار سرزنش نیست. به ساحل گرامی عرض کردم شما به راه خود و ما هم به راه خود . ولی اگر مارا به نام رانده و درمانده خواندی پای در کفش ما کرده ای
خواهش میکنم نوشته ی ایشان را با دقت بخوانید و ببینید که خود را همنشین بزرگانی چون فردوسی یافته اند و نیک اندیش و استوار و دیگری را که با شما نیست بی نصیب از همه ی این مواهب . این طرز تفکر جز خود بزرگ بینی نیست . هیچ دلیلی نمیبینم که دید ما از دید شما که با او هستید عقب افتاده تر باشد . وقتتان را بیشتر نمیگیرم ولی خوشحالم که بحثی را آغاز کردید که شاید راه به جایی ببریم
با درود و احترام
لیام

دکتر ترابی نوشته:

ساحل سبز ، ساحل امان ،
استادی من در شاگردی بزرگان است، آنچه بر پیشانی نشان دانشگاه تهران نوشته بودند:
( میاسای زآموختن یک زمان ) آویزه گوش هوش اندکم داشته ام و خواهم داشت.
دودیگر که نثر ( چانه؟ ) پاک و شسته رفته تان بسیار بر دلم می نشیند و بر دل دوستداران زبان ایرانی توفیق یارتان باد.
سدیگر ، دو برابر یافته ام از برای واژگانی که دیگر دوست دانشمندم روفیا به کار برده بود
دو دلم ، دل که یکدله شد در میان خواهم نهاد.
بختتان سبز ، روزگارتان سپید و چهرتان هماره سرخ باد. بیش باد کم مباد.

دکتر ترابی نوشته:

سلام روفیا، دوست نادیده،
فرصت از دست نخواهم نهاد،
رایگان هم ار نباشد،
سپاس بی کران از مهربانی تان.
برایتان زندگی دراز و شادکامی بسیار آرزو دارم.

روفیا نوشته:

بله استاد
بنا به گفته نظامی :
اگر محروم شد گوش ازسلامت
زبان را تازه میدارم به نامت

احد محمودی نوشته:

گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
(۲-۴۶)
ماه رخ: صورت چون ماه (اضافه تشبیهی)

دکتر ترابی نوشته:

مدتی این مثنوی تاخیر شد، و ( حاشیه های گنجور گر نه مثنوی هفتاد که دست کم هفت من کاغذ شده اند ور خود کاغذ مجازی باشد)

دیر گاهی در خود نبودم، بی خویشتن بودم، اندکی ناخوش؛ نک هردو باز یافته ام، خویش را و تندرستی را. پس دیگر باره زحمت افزا می شوم.

( و، در من این عیب قدیم است و به در می نرود
که مرا بی می و معشوق به سر می نرود
و البته مرادم از می و معشوق همان است که مراد شیخ شیراز بوده است! )

پیمان نهاده بودم با روفیا ، مرسده، مهربانو ، ساحل، تا از برای واژه « بااوییسم » روفیا برابری بیابم، بسازم!.
نیافتم، ساخته ام، دو تا و دو دل بودم و دو دلم و دل یکدله نشد؛ چه یکی از دید دستوری درست است و آن دیگری از دید دل.
از بود که نه تنها هستی که هم کامل و پرو پیمان مانا دارد، و از آن بودا صفت مشبهه که استواری، هموارگی و همیشگی با آوست، و بودایی.
دو دیگر بود و بودگار و بودگاری که از تکرار و فراوانی نشان دارد.
من گوش با دل خود دارم .

سدیگر، مرسده زمانی یکی از پراکنده گویی های مرا پسندیده و از سر مهر به سرودنم تشویق فرموده بود.
برگ سبزی است. (گرچه به مقام درویشی نرسیده ام ، نا درویش هم نیستم)

بودایی:

تو از کدامین جهان می آیی
که نگاهت همه آفتاب و چشمانت دریاترین دریاهاست.
از کدامین کهکشان ؟
چنین دور، بدینسا ن شگفت، راز آلود.
تو از کدامین ابر سپید فر و باریدی؟ زلال سرشار
بر گلبرگ کدامین شکوفه ، شبنم پاک؟

تو از کدامین بهار سر زدی
در کدامین پگاه، چنین گرم ، سبز، آرزو برانگیز
در خلوت کدامین خواب به خمخانه دلم خرامیدی، ماندگار.
عطر کدامین گیاه جادویی در گریبان توست؟
خون کدامین پاک در سینه ات
اهل کجایی ؟ نازنین
از کدامین تیره ، تبار؟

من از خشکسال عشق می آیم،
لختی ببار، هم نفس باران
از دشت اشتیاق،
بر بام بلند باغ بر آی
کمند گیسوان فرو آویز، به جرعه ایم بنواز
ایزد بانوی آبها،
همزاد رودابه.

گرد هزاران سال کوچ ، بر شانه های من
نقش هزاران سال انتظار ، در دیدگان تو

در کدامین سالهای گمشده آیا؟
بر کدامین سرزمین دور، یکدیگر را دوست می داشته ایم؟؟.

merce نوشته:

درود بر جناب ترابی گرامی
خیر مقدم
من ازآن کلک خوش رقصی که دکتر داشت دانستم
که روزی بر زبان آرد حدیث حسن بودا را
با اجازه ی شما ، آقای ترابی گرامی
دو ساعت طول کشید تا این غزل را به تضمین سروده ی شما و با برداشت از ایده های شما قلم زدم به امید سروده های دیگر آن جناب
ممنون که مرا به شوق آوردید

بودا
الا ای هردو چشم ات پُر ز گوهر های لالایی
الا ، ای در خیالم مونس شبهای تنهایی
نگاهت نور خورشیداز پس کوه بلندآرزوهایم
تلاطم های گیسویت کشیده دل به رسوایی
الا ای رمز پنهان در زلال اشک راز آلود
که جان را می برد ازتن چنان برخوان یغمایی
من از صحرای فریادم بدشت عشق بنشستم
ببین آلاله آوردم به یمن عشق و شیدایی
ببار ای نازنین لختی به داغ خشک لبهایم
که قطره قطره ی مهرت برد دل را به دریایی
ندانم از کجایی ای پُر از عطر گل و نسرین
که خوش برمیکشی جان راباوج چرخ مینایی
فرو آویز گیسویت ز ایوان خیالی خوش
که نقش مهربانی حک شود در لوح فردایی
اگر بر شانه ام گرد دو صد کوچ گران بینی
به دل بنشسته امیدی به دیدارت که باز آیی
به چشم”مرسده“ گویی هزاران سال بگذشته
که از مادر پدید آید دوباره چون تو بودایی
با احترام
مرسده

ناآشنا نوشته:

سلام بر بانو مرسده
اینهمه ذوق و خوش طبعی را به شما تبریک میگویم
نا آشنا

دکتر ترابی نوشته:

مرسده گرامی

هزارا آفرین بر جانت از سر تاقدم ،
هزاران آفرین بر زبان آوریت!
می کوشم تا شایسته بخشی کوچک از مهر بی کرانتان باشم.

هستی با او مانا می یابد، بی او کاستگی میگیرد
با او پرو پیمان ، بود میشود بودایی می آید و در پس آن بودگاری ، که روند وروگه بودن است در چرخه جاوید.

او ، همان جادوی غریب نهفته در ذرات هیدرژن است، تا در تنور خورشید پیوسته در هم آمیزند، فروغ ایزدی ، نور اسپهبدی بیافرینند.

همان نیروی شگرف، در سبزینه گیاه که خاک باد وباران خورده را شهد ناب می کند ، می ناب میکند

سودایی که در هر بهار در جان دانه گرده می آویزد تا خویش به بال باد بسپارد ، و بر کلاله رنگین مادگی جا خوش کند.

نیرنگ سرخ شاخه ریواس،

عشق. آنسان که پیر گنجه میگوید:

پرورده عشق شد سرشتم
بی عشق مباد ، سر نؤستم

merce نوشته:

درود بر شما جناب ترابی با این همه نازک اندیشی
که قلم ناتوان این شاگرد در برابر کلک توانمند جناب دکتر ترابی
لال آمد
می دانم که ” بی عشق مباد سرنوشتم “ از کدام جان شیفته نشأت می گیرد
من نیز

شمعی به سرای عشق افروخته ام
از عشق هزاران هنر آموخته ام
هرگاه که جام زهر بر کامم بود
مرهم شده براین جگر سوخته ام
تا دست به دامنش دگر باره زنم
چشمی به در وخاک رهش دوخته ام
تادیده گشودم به تماشای رخ اش
شمعی به سرای دل بر افروخته ام
ای عشق چه سوره ای که ازآیه ی تو
در سینه هزاران گهر اندوخته ام
آنگه که تو آمدی چو بوی خوش دوست
جز مهر تو آنچه بود بفروخته ام
به شاگردی شما دوست نادیده به عنوان استادم
افتخار می کنم
می بخشید که غزل با عجله شد و ناتمام
با احترام
مرسده

merce نوشته:

جناب ناآشنا
درود بر شما
آنچه را شما دوست گرامی، ذوق و خوش طبعی خواندید
و بر من منّت گزاردید
از لطف و تشویق همچون شمایی و شاگردی بانو روفیای عزیز و آقای دکتر ترابی است
این بنده هنوز به اول راه نرسیده ام که استادانی چون بانوروفیا و آقای ترابی را خوشبختانه یافته ام
باز هم از تشویق جنابعالی ” ناآشنا“ ی گرامی ، سپاسگزارم
با احترام
مرسده

روفیا نوشته:

آقای دکتر ترابی و مرسده بانوی گرامی
بسیار بهره بردم و سرخوشی هستی ام را فرا گرفت .
به ویژه از نیرنگ سرخ شاخه ریواس …
و از ” از عشق هزاران هنر آموخته ام ” …
وه که چه موهبتی است فهمیدن زبان یکدیگر …
سایه تان بر سر مان بلند و جاودانه باد .

دکتر ترابی نوشته:

دوست دیرین، مرسده،
چه میتوانمت گفت؟ مگر که بخواهمت تا بخوانی

پس بخوان !

شاعر هزاران گوهر در سینه

هزاران رنگین کمان ، هزاران فروردین در دل

هزاران سخن ، هزاران راز بر لب

بخوان !

بخوان ، تا شکوفه بخندد

بخوان که سپیده بر آید

بخوان ! خورشید !

دکتر ترابی نوشته:

ای پیک پی خجسته، که داری نشان دوست

با ما مگو ، بجز سخن دلنشان دوست ( بدایع )

دوست و هم زبان باز یافته ، روفیای گرامی،

ما خوشه چین خرمن اصحاب دانشیم

” در سایه‌ی شما که خداوند خرمنید ”

با پوزش از شیخ نکو نام که در بیتی از غزل

معروف طیباتش به مطلع:

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی…….و

دست برده ام.

کشتزار دلتان سبزو سیراب و روزگارتان به کام باد

مهدی حیدری نوشته:

به گمانم این بیت به این صورت صحیح تر است

تا گنج عمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا «کنج» خرابات مقام است.

جناس بین گنج و کنج را نمی توان نادیده گرفت.
به خصوص که جناس مقیم و مقام نیز لحاظ شده است.

پایدار باشید.

بهشاد نوشته:

در مصرع(وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است) به نظر میرسه که یکم عجیب باشه که همه در شهر مثل یه عارف و در چنین حالتی که وصف شده باشن…ولی اگر منظور از شهر، ماه بوده باشه(ماه رمضان)- که با توجه به عید صیام در بیت آخر میتونه درست باشه- اونوقت قابل درک میشه که همه در این ماه به این صورت مست عشق و سرگشته معانی هستن و با انجام عملی کم سود زیادی میبرند(رند) و چشم به جمال حق دارند(نظرباز).
با این حال شهر در معنی شهر هم میتونه به نحوی زیبایی هایی داشته باشه انگار که همه رو تو حال خودش میبینه و بقیه رو نمیبینه. میشه هردو معنی رو در کنار هم دید که زیبا تر هم هست

ناشناس نوشته:

بهشاد خان!
همه در شهر مثل یک عارف وصف نشده اند.
همه در شهر اهل و آلوده میخوارگی و می پرستی و نظربازی و شاهد بازی و به قول معروف اهل صفا وصف شده اند و اینها توصیف اهل عرفان و غفران نیست که توصیفات اهالی نسیان و عصیان است. بیت رندانه است و اشاره به آن دارد که همه در این شهر آلوده اند.

بابک نوشته:

جناب ناشناس،
در باره هرآنچه گفتید مى شود تفکر و نقد و بررسى کرد، ولى شاهد بازى را از کجاى بیت یا غزل استخراج فرمودید؟
از ذهن خودتان شاید؟

ناشناس نوشته:

آقای بابک ، شما نشان داده اید که مرجع و ماخذتان در شناخت زبان و ادب فارسی غیر فارسی است لطفا اظهار نظر در این موارد را به عهده فارسی زبانان بگذارید.

بابک نوشته:

جناب ناشناس،
–اتفاقاً یکى از مراجع براى بنده لغتنامه و ترجمان سانسکریت به فارسى دکتر جعفرى است، و زبانهاى پارسى کهن و اوستایى که اشاره سرکار باشد فارسى نیستند که فارسى به زبان فارسى نو اطلاق مى شود ولاغیر.
–در باب غیرت سرکار در سپردن این مهم فقط به فارسى زبانان هم این بس که بزرگان و استادان زبان شناس ما از جمله ملک الشعرا بهار، رشید یاسمى، پورداوود و دیگران زبان پهلوى را از معلم غیر ایرانى و فارسى زبان آموختند و آنرا به شاگردانشان چون شادروان دکتر محمد معین و غیره انتقال دادند.
–مهمترین لغتنامه پهلوى به فارسى هم نام مَکِنزى غیر ایرانى و فارسى زبان را بر خود دارد که چندین دهه منبع و ماخذ براى محققین و فارسى شناسان بوده.
–یابنده زبان پارسى کهن هم یک افسرانگلیسى جوان بود،نه ایرانى و نه فارسى زبان ، که نگارش بیستون خفته بر سینه کوههاى ایران را روشنایى بخشید و به ترجمان آورد.
***اما براى همین هم از شما فارسى زبان و صاحب نظر، سوالى ساده پرسیده شد که انشاالله در پاسخ باز هم طفره نخواهید رفت:
پرسش آن باشد که شاهد بر شاهدبازى را از کجاى این بیت و یا غزل استخراج فرمودید؟

ناشناس نوشته:

جناب بابک
آفتاب آمد دلیل آفتاب،
افسر ! جوان! انگلیسی! وخوانش زبان فارسی باستان!

بابک نوشته:

دوست ناشناس،
آرى،
نه فقط پارسى باستان ، که مطابقت آن با زبانهاى آرامى و ایلامى.
( ونه فارسى باستان، شماى محیط بر زبان و ادب فارسى و صاحب نظر که باید بهتر از این بنده بدانید چرا)
اما مهمتر آنکه باز هم از پاسخ پرسش طفره رفتید.
پرسشى ساده است: شاهد بر شاهدبازى را از کجاى این بیت و یا غزل استخراج فرمودید؟

ناشناس نوشته:

جناب بابک،
تجاۀل می فرمایید،
تمامی غزل از می و معشوق، لب لعل وسرو گل اندام و گردش جام مالامال ، سخن میگوید سرکار
شاهد بر شاهد میخواهید؟

بابک نوشته:

جناب ناشناس،
که ندانم همان ناشناسید و یا ناشناسى دیگر، اگر هم منظورتان تجاهل بود که البته خوبى از خودتان باشد.
- باید بگویم که نه خیر قربان قدت، شاهد بر شاهدبازى بیان شده بود که حتماً حضرتعالى معنایش را مى دانید، اگر نمى دانید از لغتنامه:
*میرزا صائب در استدعای فرمان عدم مزاحمت شراب نوشته : که اگر جایی بنگرند که کسی از مستی با دختر رز که پرده نشین هودج حرمت است شاهد بازی آغاز نهاده در ساعت آب او می ریزند. (از آنندراج ). || زنا.زناکاری . لواطی . (از ناظم الاطباء). غلامبارگی . امردبارگی . بچه بازی
-حال پرسش این باشد که سرکار از کجاى بیت و یا غزل شاهد بر شاهدبازى را استخراج مى فرمایید؟.

ناشناس نوشته:

بابک گرامی،
همواره از محضرتان ( اگر چه مجازی ) فیض میبرم
از اینکه معنِی شاهد را برای من بی سواد روشن فرمودید متشکرم. این هم دیگر توصیف شاهد از زبان خواجه:

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده‌ی طلعت آن باش که آنی دارد.

بابک نوشته:

جناب ناشناس گرامى،
حال این بنده هم از شما قدردانى و سپاس بیکران دارم که روشنگرى کرده و شاهد را آنچنان که باید توصیف فرمودید که داراى “آنى” است.
*و به خاطر دارم که یکى از دو شادروانان دکتر غنى در تاریخ تصوف و یا دکتر معین در حافظ شیرین سخن تعریف “آنى” را مشخصاً ذکر کرده.
-لیک مستحضرید که در این حواشى از قد و نیم قد، و بنا بر تعریف مشخص از شاهد بازى، حافظ ما را آنگونه دیگر که بیان شد شاهد مى آورند.
که خوب نوشتار پیشین شما و اشاره به آنکه “…همه در شهر آلوده اند” تواند این ظن را در خواننده پیش آورد که منظور نظر همان بوده.
-بارى، حال که تعریف و توصیفتان از شاهد چنان است،
دیگر چرا بر نظر دوستمان ” جناب بهشاد” ایراد وارد فرمودید که از قضا تعاریفش از شهر بسیار ناب و بیانگر چنان “آنى” است ؟

روفیا نوشته:

ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگر است
همدلی از همزبانی بهتر است …

ناشناس نوشته:

جناب بابک ،
من آن ناشناس که بر بهشاد ایراد وارد کرد نیستم
( چیزی که فراوان است ناشناس است)
در همان دهخدا در معنی شاهد:

معشوق، محبوب، مطلوب، منظور و زن زیبا روی آمده است.

قاضی به دو شاهد بدهد فتوی شرع

در مذهب عشق ، شاهدی بس باشد.

بابک نوشته:

آخرین ناشناس گرامى،
خوب تا به حال گمانم این بود که این بده بستان فقط با یک ناشناس است که برجناب بهشاد ایراد آوردند، و ندانم که شما از کى وارد این معامله شدید؟
ایکاش ناشناسان نیز خود را با الف و ب و جیم یا ١و٢و٣…مشخص میکردند که چون بنده اى هم بداند به که چه مى گوید.
-راستش تعجبى هم کردم که چگونه بین نوشتار شما و آن ناشناس نخستین چرخش ١٨٠ درجه اى پیش آمد،
بارى اگر ایشان هنوز شهر را آنگونه که بیان کردند مى بینند و شاهدبازى را نیز چون، پرسش این بنده نیز همچنان برقرار و باقى است.
-اما شما اگر آن ناشناسى هستید که از حضور این بنده فیض بردید؟
خدمتتان عرض کنم که اینجا هم کمى گیج گشتم که آیا شما از:
١-حضور مجازى بنده، ٢-یا خودتان مجازاً، ٣-ویا در سراى مجازى فیض مى برید؟
بارى چون کیسه تهى است واین بنده فیضى در بساط ندارم که عرضه کنم، که اگر داشتم با جان و دل خاک پایتان مى کردم، فرض را بر فَرز گذارده و از لطف و کرم شما بازهم سپاسگذارى دارم.
بر قرار باشید

بابک نوشته:

اوخ ببخشید سپاسگزارم

ناشناس نوشته:

دکتر فرید دادور
‏۲۱‏ ساعت پیش · ویرایش شد ·
تفسیر غزل ۴۶ حافظ: این سرمایه ملی بلکه جهانی -این غزل یکی از زیبا ترین و با معنی ترین هشدارهای حافظ است -اگر فقط حافظ قانون اساسی کشوری شود در دنیا سر امد می شود -حال کروش و داریوش و ..شاهنامه ذخیره ایرانی و جهانبماند که بیر و مراد حافظ بیران مغان بودند–تقدیم به دکتر عباس غفاری
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با محتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است
حافظ سر حال و خوشحال است گویا اثری از اگاهی در جامعه میبیند ولی شک کنید اخرش خواهد گفت-او رند و اگاه به اینده تاریک ایران است و می داند قرنها گشایشی نخواهد بود
گل در بر=جوان شهید راه ازادی در کنار و بیشرو ملت هست ولذامی =علم ونور واگاهی در کف در دسترس مردمو معشوق=اهورا =هدف عالی انسان =همه چیز به نور تبدیل شدن-بس به هدف رسیدیم–سلطان -نه شاه خدمتگذار مردم-با اینکه سلطان است ولی بهر حال انسان است و از حرکت مردم تاثیر بذیرفته-مظفر الدین شاه هم فرمان مشروطه را امضا کرد-بس سالطان زورگو هم مجبور به غلامی این روز بیداریست
در مجلس ما از امروز شمع لازم نیست-دوره تاریکیها سبری شد در این جمع بشر که به اهورا رسیده نور او همه جا را همیشه روشن می کند -مولوی بیدار شو باز جویندگان روزگار وصل خویش به وصل رسیدند -هر کسی کو دور ماند از اصل خویش–انسان خدا شده به او رسیده تنش فقط علم است و نور و اگاهی و برابری
در مذهب ما =راه بیرمغان -باده=نور و علم حلال است ولی بی روی تو سرو گل اندام =رهبر جانباخته در راه چمن =مردم و گل شده =بیراهن خونین و قرمز و خونی شده-که در راه مردم شهید شدی حرام است -ای کاش جوانان جانباخته بینمان بودند-مثل شهدای ازادی وطن در دفاع مقدس که سالها در جنگ میهنی همراهشان و بزشکشان بودم-روزی خاطرات جنگ را برایتان بشکل رومان می نویسم–مثلا شبی در ابادان و بیمارستان امداد گران=شیر و خورشید قبل انقلاب و محاصره ابادان و بهمنشیر —چرا بهمنشیر این اسم ساسانی در دهانه خلیج همیشه فارس-ابادان =او باتان =محل نگهبانی از اب چون دز بهمنشیر ساسانی از انجا خلیج همیشه فارس را می بایید-لر به اب می گوید او -باتن =باییدن =opathan-
گوشم به قول=gavl=ترانه-فتحه دارد نه ضمه- گوش انسان به نور اهورا رسیده همه به نغمه اگاهی بخش یعنی نی =صدای نای ازادگان و چنگ =دستی که بلند شده و ندا میدهد است چشمم بر لعل لب = لعل = دهان با صدای اگاهی بخش و گردش جام =انسان حاوی علو ونور و اگاهی ورسته از بند در مجلس = جامعه رسته از بیداد و عقب ما ندگیست
در مجلس=این نوع بشر عطر لازم نیست چون مشام این انسان که در گیسوی سیاه اهورا بیچیده و به نرگس رسیده =به نور کل رسیده دارای بوی خوش گیسوی=راه رهایی به نور =نرگس خود از بوی راه =زلف خوشبوست
ما از لب =لعل تو =اهورا دیگر کام گرفتیم و بشر از خرافه رسته و به نور رسیده و نیاز به قند وشکر ندارد–لطفا گول نزن که دیگر گمراه خرافه نمی شود
تا گنج غم =اگاهی کل در دل انسان باشد-همیشه محل استقرار او =مقامست -در خرابات=khorabat=محل باییدن اتش =اتشکده نور و علم =بهترین نماد خدا و الهی و اهورا می باشد و از اتشکده جدا نمشود -در خرابات مغان می دهند ابی که دلها را توانگر می کند -مثل ابادان =او باتان
حافظ ننگ خراباتی بودن را نام دانسته و نام محلهای خرافه بر وری را ننگ میداند–بر خلاف رسم زمانه مثل هر ازاده ای که باد از هر طرف بوزد انطرف خم نمشود =نان به نرخ روز نمی خورد و اصولا انسانهای اگاه بدستور ما فوق نادان تن نمی دهند و همیشه درگیرند و بد نام ولی عین خوشنامیست=خلیفه بغداد بابک خرم دین را کافر و خود را خدا شناس می دانست ودر جلو چشم نان به روز خورنده ها دست وبایش را بریدند انروز همه ساکت بودند ولی حالا تاریخ بابک را در اوج و خلیفه را در زباله دان تاریخ افکنده
میخواره =رند = نظرباز =انسان اگاه=خدا را شکر حافظ بذیرفته همه مردم هم بیدار شده و اگاهند
با محتسب =ناهی از منکر هم ازش عیب نگیرید -شاید او هم بیدار شده ودنبالعیش مدام =نور کل است –۱-انسان است ومثل سلطان تحت تاثیر اگاهی کل جامعه او هم بیدار شده -واقعا تاریخ رو به جلو هست و حالا محتسب دوره تیموری بر خلاف داعش شاید عوض شده یا نه ۲-بر اساس ذات انسان که شادی جوی است امثال حافظ ها شادی را در رهایی بشر دیده وبرای ان گل =بربر می شوند و کشته -و لی محتسب و سلطان که بر اساس ذات شادی جوی انسان انها هم دنبال شادی هستند ولی انرا در می انگوری برای فراموشی لحظه ای و شادی در مقابل زجر روحی ناشی از ازار مردم انتخاب می کنند- بس انسان شادی جوست -یکی انرا می =علو ونور دانسته و خوشبختی همگانی را می خواهد و یکی در مشروبانگوری مثل سلطان و محتسب ریایی
حافظ = ای بشر بی می و معشوق =بی علم به او و خود او تا نیافتی و تمام رموزهستی را در نیافتی ارام نگیر–که وقت گل =جوان باکباخته شهید راه مردم و یاسمن =سفیدی بدنبال گل شدن جوانان و عید صیام =عید فطر است -خوب حافظ که می دانسته عید فطر قمری و چرخشی است وگاهی زمستان می افتد و گل نیست بس چرا از ان استفاده کرده و مثلا نگفته نوروز است که با کل غزل هم جور در می اید یعنی زمستان انسان تمام شده -و گل در بر و می در کف و معشوقه به کام است-حافظ رند است گفتم که انگار خوشبین است ولی نه -او سلطان و محتسب را اورده لذا برخلاف مو منین واقعی انسان دوست که به عید رمضان به چشم روز رحمت و مهمانی الهی نگاه می کنند و بخشش می کنند او می گوید در این عید سلطان و محتسب به شادی کاذب مخصوص خود می بردازند و باز انرا به عاملی برای وابسگرایی انسانها مورد استفاده قرار می دهند
Like Comment اشتراک‌گذاری
‏‎Afsaneh As D‎‏، ‏‎Mohammad Armian‎‏ و ‏‎Farahnaz Ghiabi‎‏ این را می‌پسندند.
دکتر فرید دادور

شاهین نوشته:

با توجه به اینکه غزل در وصف ایام صیام سروده شده
در مصرع اول نیکوتر این بود که:
“گل در بر و می در گف و ایام به کام است”

مشارکت در تهیه کتاب برای دانش‌آموزان مدارس محروم استان بوشهر