گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

کنون که بر کف گل جام باده صاف است

به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر

چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش

که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است

ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر

که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است

حدیث مدعیان و خیال همکاران

همان حکایت زردوز و بوریاباف است

خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخ

نگاه دار که قلاب شهر صراف است

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سعید نوشته:

این غزل بی نظیره و خیلی معانی زیبا و ژرف توش هست.
در عین حال حضرت خواجه به خوبی از خجالت مدعیان دروغین تو محافل و مجالس مختلف دراومده…!

قاسم ف نوشته:

بیت آخر سنگ تمام گذاشته ودرباره ی تفسیرات سوفسطایی هشدار داده است .قلاب با فتحه ق کسی که سکه تقلبی می سازد حال تصور کنید چنین کسی صراف باشد و نقد مردم در دست او باشد در این شرایط بهتر است سکه طلا را نزد خود نگاه داری. استعاره زیبای سکه زرسرخ برای نکات پرمعنی وقلاب وصراف برای تفسیرکننده شاید بعضی افراد عمدا غزلیات حافظ را در زمان خود او اینگونه تعبیر می کرده اند و اورا می آزردند

shahin نوشته:

Lotfan mani beyt ma ghble akhar ra tozih dahid
Ba tashakor

شمس الحق نوشته:

شاهین جان میخواهد بفرماید تفاوت این دو مثل فرق بین آنکس است کارش ساختن پارچه های زر دوز است یعنی با رشته های طلا پارچه و جامه میدوزد و آنکس که با حصیر و نی کار میکند .
زر دوز = طلا دوز
بوریا باف = حصیر باف

shahin نوشته:

Ba dorood va tashakkor az shamsolhagh aziz
Lotfan befarmaiid manzoor az khial e hamkaran chist?
Tashakor mojadad

شمس الحق نوشته:

خواهش میکنم دوست عزیز!
یعنی طرزفکر و تلقی کسانی که با او هم رأی هستند شاهین جان .

شکوهی نوشته:

این غزل یادآور غزل عرفی شیرازی هم روزگار حافظ است. ببینید چه همانندی هایی دارد:
می مغانه که از درد شور و شر صاف است

به محتسب ندهی قطره ای که اسراف است

امام شهر ز سرجوش خمر نپرهیزد

نزاع بر سر ته شیشه های ناصاف است

مذمت می و مطرب ز گمرهی چه عجب

که شیوه دانی شهدش بهین اوصاف است

لباس صورت اگر واژگون کنیم، بیند

که خرقه ی پشمین جامه ی طلا باف است

خیال مغبچه ای می برم که غمزه ی او

بلای صومعه داران قاف تا قاف است

گرفتم آن که بهشتم دهند بی طاعت

قبول کردن و رفتن نه شرط انصاف است

اگر به صحبت عرفی به سهو بنشینی

به گوش پنبه فرو کن که سر به سر لاف است

امین کیخا نوشته:

زردوز یعنی درزیگر و خیاطی که با پارچه زرتار یا زرپود خیاطی میکند .به پوشاک که نخ زر داشته باشد زرکش هم می گویند . اما از درزیگر به معنای خیاط کارواژه ای هم داریم کارواژه ی دریزیدن یعنی to fasten به هم بستن و محکم کردن . برای to fix هم کارواژه ی جدیدی پیش نهاده اند که در خور پرواست . to fix / برجابیدن یعنی برجای خود استوار کردن .

روفیا نوشته:

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد
که می حرام ولی به ز مال اوقاف است
یعنی فقط وقتی فقیه مست باشد چنین راز بزرگی را فاش می کند .
با توجه به بیت :
نه ان می که امد به مذهب حرام
میی کاصل مذهب بدو شد تمام
اشکار است که از نظر نظامی نیز دینداری بدون نوشیدن این می کامل نمی شود .
چو رازها طلبی در میان مستان رو
که راز را سر سرمست بی حیا گوید

جلال نوشته:

سلام
عاشق این غزلم چون باب ورود مولایم علامه حسن زاده-روحی فدا- به حوزه و علم و… است
در کودکی به حافظ تفالی می زند و این غزل برای او اتمام حجت می شود که
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

احد محمودی نوشته:

دیروز فقیه و مدرس مدرسه در حال مستی فتوا داد که حرام بودن می‌مُسَلَم، اما از خوردن مال وقف بهتر است . کوششِ حافظ براى تصویر هنرىِ اجتماع نقیضین در ساختِ جامعه، و نشان دادنِ این که یکى از دو سوى این تناقض را عنصرى از عناصرِ مذهب‏ تشکیل مى‏دهد، طنزی در در بیت به کار رفته که تداعی معانی تضاد را به وجود آورده است .

ارش نوشته:

ببخشید..ممکن است بیت زیر را معنی کنید
ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر
که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است

بابک نوشته:

آرش گرامى،
“بِبُر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر”
از خلق بُریدن و گوشه نشینى اختیار کردن میان صوفیه و دراویش از اهمیت بالایى برخودار بوده، سعدى هم در اهمیت آن سروده.
مى فرماید از خلق بِبُر (جدا شو، کناره بگیر) و چون عنقا (سیمرغ) از اوج بلندى کل ماوقع را بسنج
“که صیت گوشه نشینان از قاف تا قاف است”
قاف کوهى است که آشیانه سیمرغ در آن است.
گمانم بر آن بود که از قاف تا قاف معناى از پستى(خاک،زمین) تا اوج کوه قاف و یا نهایتاً از این قله کوه تا قله کوهى دیگر را بدهد. ولى علامه دهخدا آنرا از کران تا کران (سراسر گیتى، کل جهان) معنى کرده.
یعنى که آوازه و شهرت گوشه نشینان و عزلت گیران سراسر جهان را گرفته
در کل این بیت نیز اهمیت گوشه نشینى و عزلت گرفتن را بیان کرده.
این بیت دیگر حافظ گواهى است بر آن:
کنج عزلت که طلسمات عجایب دارد
فتح آن در نظر رحمت درویشان است .

میرذبیح الله تاتار نوشته:

سلام
دراین غزل حافظ از یک شاعروهمکارومدعی خودنیزگله مند است که او پی به ارزش واقعی اشعار حافظ نبرده ودر حق اوقضاوت غلط کرده است چنین استنباط میشود در کدام مجلس شعروادب شاعری رسمی گونه اشعار شعرا را نقدونظرمی کرده وبه علت تنگ نظری وحسادت به حافظ کم لطفی نشان داده است. این مجلس ادبی شاید زمان شاه شجاع ویا امیر مبارزالدین بوده باشد.
دربیت ششم :
حدیث مدعیان و خیال همکاران
همان حکایت زردوز و بوریاباف است
ادعای مدعیان شعروبلاغت وخیال پردازی های همکار شاعر عینا به حکایت ادعای همکاری حصیرباف است که باخیاط زردوز دارد.
در بیت مقطع میفرماید
خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخ
نگاه دار که قلاب شهر صراف است
حافظ ! از مقوله بگذرواین سخنان موجه چون طلای ناب خودرا باکس در میان مگذار که جاعل ودغل بازشهر، جای صراف را گرفته است .

سهیل قاسمی نوشته:

بیت پنجم: چو عنقا قیاس کار بگیر یعنی عنقا را ببین… گوشه نشین است اما از نوک این قله تا نوک آن قله در قلمرو او است.
بیت آخر: نکته های چون زر (طلا) ی خودت را پیش خودت نگه دار و (برای فروش) عرضه نکن. چون کسی که در این شهر صراف است (کسی که سکه معامله می کند) آدم حقه باز و متقلبی است.

حسین بدیعی نوشته:

متن غزل احتمالاً مطابق است با نسخه‌ی زنده یاد قاسم غنی. پرویز ناتل خانلری مصراع اول این بیت را چنین نقل می‌کند: ببر ز خلق و ز عنقا قیاس کار بگیر. «از کسی قیاس کار گرفتن» یعنی از او تقلید کردن. در این صورت «چو کسی قیاس کار گرفتن» بی‌معنی است. دیگر آنکه از میان ۹ نسخه‌ی معتبری که خانلری مبنای کار قرار داده است تنها یک نسخه «چو عنقا» ثبت کرده است.

رضا نوشته:

کنون که بر کفِ گل جام ِباده ی صاف است
به صد هزار زبان بلبل اَش در اوصاف است
باده ی صاف: باده ی ناب وبی آلایش ،زلال.
اوصاف:تعریف وتوصیف‌ها، به شرح بیان کردن مطلبی
احتمالاً موسم بهاراست که گل به جلوه گری درآمده وبلبل به نغمه خوانی مشغول است. گل درادبیّات ما نمادِ معشوق وبلبل نمادِ عاشقیست. این دو درکناریکدیگر مضمونهای زیبا وخیال انگیزی رقم زده اند. حافظ بیشترازهرشاعری این دونماد، رابکارگرفته و مضمونهای بِکر ونغزی خَلق نموده است.
معنی بیت: اکنون که موسم بهاراست وگل باجامی ازباده ی ناب وخالص،به جلوه گری مشغول است واکنون که بلبل ِ عاشق، سرمست ازعشق گل، به آهنگ های گوناگون غزل می خواند وترانه می سراید….. ادامه ی سخن دربیت بعدیست:
بخواه دفتر ِاشعار و راه ِصحرا گیر
چه وقت مدرسه وبحثِ کشفِ کشّاف است
کشّاف: بسیارکشف کننده ، دراینجا اشاره به کتابِ تفسیرقرآن نوشته ی ابوالقاسم محمودبن زمخشریست که درآن روزگاران، درمکتب خانه ها ومدارس تدریس می شد.
کشفِ کشّاف: “کشف” ایهام دارد هم به معنای کشف کردن ِ پاسخ مسئله وهم اشاره به حاشیه‌یی است بر کتاب کشّاف نوشته شده است. درآن روزگاران درس خواندن درمکتب خانه ها ومدرسه ها، به رسم مباحثه بوده ودانش آموزان برسرمسایل مطروحه درکلاس،بایکدیگر به تبادل نظر ومباحثه می پرداختند.
معنی بیت: (اکنون که گل نقاب ازرُخ برداشته وفغان دردل بلبل افتاده….) چه وقتِ نشستن درکلاس درس وپرداختن به مباحثه های بیهوده است؟ تونیزدفتر ودیوان شعری برداروبه باغ وصحرا برو وازاین فرصتِ ارزشمندی که دست داده بهترین استفاده راببر.
به صحرا رو که ازدامن غبارغم بیفشانی
به گلزارآی کزبلبل غزل گفتن بیاموزی
فقیه ِ مدرسه دی مست بود و فتوی داد
که می حرام ولی بِه ز مالِ اوقاف است
فقیه: عالِم دینی وفتوادهنده درموردِ مسایل ازمنظرشریعت
فتوا: دستورشرعی
مال اوقاف: پول، زمین یاهرچیزی که برای امورخیریه اختصاص داده می شود وکسی حق ندارد آن را درامورشخصی یاغیرازآن چیزی که تعیین شده بکارگیرد. متاسّفانه درهمه ی دوره ها، همه ی کسانی که دست اندرکار اموروقف وخیریه بوده اند آنقدرصداقت و بی آلایش نبوده اند که توانسته باشند برنفس خودفائق آمده وبه امانتِ خیّرین خیانت نکنند. همواره سودجویان وحُقّه بازانی بوده اند که با ریا وتزویرکاری دراین حوزه نفوذکرده وازاین اموال به نفع شخصی استفاده کنند.
معنی بیت:
عالِم ِ متشرّع شهرکه دیشب باده خواری کرده ومست شده بود فتوایی غریب صادرکرد! وگقت: آری مِی حرامست ولی نه به اندازه ی خوردن ِ مال وقفی!
حقیقتی که دراین مضمون ِ تامّل برانگیز جاخوش کرده این است که فقیهِ شهرتازمانی که مست نبوده هرگزجرات بیان چنین مطلبی وصادرکردن چنین فتوایی نداشته است! لیکن زمانی که مستی بروی غلبه کرده،به مصداق مثل معروفِ مستی وراستی، زبان به گفتن این حقیقتِ تلخ گشوده است. ازآن جهت حقیقت است که درنظرگاه حافظِ نکته پرداز،خوردن باده چنانچه ضرری هم داشته باشد تنهامتوجّه کسیست که آن رامی خورد. لیکن تبعاتِ منفی ِ مالِ وقف خواری، متوجّه ِ یک جامعه است وبراعتماد واطمینان مردم یک اجتماع خدشه وارد می سازدونیکی واحسان وهمدردی رادرمیان مردم ازبین می برد.روشن است که جامعه ای که ازجوانمردی واحسان ونوعدوستی محروم گردد چگونه جامعه ای خواهدبود؟
حافظ ازاین منظراست که می خواری راازمال ِ وقف خواری بهتر می داند.
بیا که خرقه ی من گرچه رهن میکده هاست
زمال وقف نبینی بنام من دِرمی
به دُرد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش
که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است
این بیت عارفانه ترین وشایدپُرمایه ترین بیت دیوان خواجه هست. دامنه ی معنا آنقدرژرفا دارد که تمام اشعارخواجه را می توان درتشریح این بیتِ نغز وزیبا به عنوان گواه آورد. تنهاازاین بیت می توان به روحیّات ،معرفت واخلاص خواجه پی برد وفهمید که خواجه چگونه بنده ای برای ساقیِ کائنات بوده است.!؟
دُرد : ته مانده ی شراب، شراب آلوده به رسوبات که درمقایسه باشرابِ صاف و ناب، ازارزش کمتری برخورداراست.
خوش‌درکش: هرچه بود باوَلع و خوشی بنوش، به صاف وناصافی آن دل بد مکن که این لطف ساقی می باشد که درجام توریخته است.
صاف : شراب بی آلایش وزلال
ساقی: شراب دهنده، دربیشترغزلیآت حافظ ازجمله همین بیت،”ساقی” همان خودِمعشوق است
عین الطاف است: لطف است وعنایت
معنی بیت: تودربندِآن نباش که شرابِ توچه مقدارزلال یاکدراست،هرچه هست بامیل ورغبت بنوش که آنچه که درپیاله ی توریخته شده،درحقیقت لطف وعنایت ساقیست،صاف وناصافی بودن آن اهمیّتی ندارد؟ تردید دراین امر،نهایتِ بی ادبی وبی معرفتیست! توبایدکه از خودِ ساقی سرمست شوی که برای توشراب می ریزد نه ازشرابی که می نوشی! اگربه آن مرتبه ازعشق رسیدی وتوانستی ازشرابِ حضورساقی مستی کنی دیگرخُماری نخواهی داشت سردردِ پس ازمستی نخواهی داشت زیراتاقیامت سرمست خواهی بود چنانکه حافظ مست آمد ومست رفت وبه هیچ دوره کسی هوشیاریش ندید.
زَهرهم که باشد وقتی ازدستِ بلورین ساقی ریخته می شود باید مثل شربتِ گوارا بنوشی که ازدوست هرچه رسد نیکوست.
آنچه اوریخت به پیمانه ی مانوشیدیم
اگرازخَمربهشت است وگرباده ی مست
بِبُر ز خَلق و چو عنقا قیاس کار بگیر
که صیتِ گوشه نشینان زقاف تاقاف است
بِبُرزخَلق: خلوت گزینی کن، خلوت کردن وبُریدن ازتعلّقاتِ دنیوی وچشم پوشیدن ازجاه ومقام ومال ومنال، یک اصل ضروری درپالایش روح وتزکیه ی نفس است. البته خلوت گزینی درنظرگاهِ حافظ، این نیست که کسی برای فرارازمسئولیتِ انسان بودن ، به گوشه ی دنجی پناه ببرد وخودراازمسایل اجتماعی ومشکلات مربوطه راحت سازد! اتّفاقاً برعکس، خلوت گزینی درنظراو برای پالایش درون وزدودنِ کینه وریا ودروغ وحسد ازروح وروان است تابدینوسیله توانسته باشد به رسالتِ عظیم انسان بودن عمل کند. حافظ خودنمونه ی بارزاین ادّعاست. اوهرگزنسبت به مسایل پیرامونی بی تفاوت نبود ودرراستای افشاگری، آگاهسازی ومبارزه با ریاکاران همیشه پیشتازبود.
عنقا: سیمرغ، مرغی افسانه‌ ای که وجود خارجی ندارد، ولی اسطوره ی همّت است.
چوعنقاقیاس کاربگیر: همانندِعنقاعمل کن، اوراالگوقراربده.
صیت: شهرت، آوازه.
قاف تا قاف: از قلّه ی کوهی دراینسوی سردنیا تاقلّه ی کوهی درآنسوی دنیا. مبالغه است وبرای بیان نهایت فاصله بکارمی رود. ضمن آنکه محل آشیانه ی عنقاست که هیچکس را بدان دسترسی نیست.
معنی بیت: (آنگاه که دیدی وسوسه ی جاه ومقام وطمع ِشهرت پیداکردن درمیان خَلق تورارهانمی سازد) کُنج خلوتی بگزین،ازبندتعلّقات خودرا خلاص کن،مرغ افسانه ای عنقا را الگوی خویش قراربده وهمانندِ اوهمّت کن وآشیانه رابربلندترین قلّه بساز. آنگاه به مقامی می رسی که شهرت تو زبانزد خَلق جهانی می شود.
دراین دنیا رمز ورازی غریب وشگفت آور وجود دارد. کسانی که مثل حافظ همّتی چون عنقا دارند،هرچه ازشهرت وجاه ومقام دنیوی،باسرعت بیشتری فرارمی کنند شهرت ومقام نیزباهمان سرعت به دنبال آنها روان می گردد! گویی که شهرت وجاه ومقام نیزحسرت ماندگاری بردل دارند ومی خواهند با رسیدن به چنین باهمّتان ِ عنقا صفت، به ماندگاری جاوید نایل شوند وهرگزبه فراموشی سپرده نشوند.
بعضی ازانسانها که قدرومنزلت خودرانمی دانند، بانشستن درپشتِ میزی مهّم، زیبابه نظرمی آیند و موقّتاً به بزرگی ومقام می رسند وبه محض برکناری، زیبایی وبزرگی خودرانیزاز دست می دهند. امّا بعضی ازآدمها وقتی پشت میز مهمّی قرارمی گیرند چون خودشان ذاتاً بزرگ وزیبا هستند، به میز زینت وزیبایی می بخشند ومیزرا بزرگترازقبل نشان می دهند!
حافظ دراین بیتِ زیبابه ما پیشنهادداده که سعی کنیم خودرا درمیان گروه دوّم جای دهیم. حرص وآز را رهاکرده ،ازشهرت ومقام دنیایی عنقاصفت فرارکنیم وآشیانه بربالاترین قلّه بزنیم تا شهرت ومقام درحسرتِ رسیدن به ما به دنبال ما دوان باشد حیف است که ما درحسرت رسیدن به آنهاهمه چیزرازیرپابگذاریم !
هُمایی چون توعالیقدر حرص استخوان تاکی؟
دریغ آن سایه ی همّت که برنااهل افکندی!
حدیثِ مدعیّان و خیال همکاران
همان حکایتِ زردوزوبوریاباف است
حدیث: نو، جدید، تازه، سخن، کلام ، داستان ،حکایت ،مطلب، قضیه.
مدعیّان: کسانی که ادّعاهای بی مایه دارند ومزیّتی نیزبرخودقائلند.
همکاران: شاعران
زردوز: دوزنده‌یی که با الیاف طلا پارچه‌های گرانقیمت می ‌دوزد.
بوریاباف: کسی که باالیافِ درختان حصیر می بافد.
معنی بیت: حکایت وقضیّه ی کسانی که شعرهای بی مایه می سرایند وبرشعرهای ناب ونغزدیگران خُرده می گیرند،همان حکایت کسیست که کارش حصیربافیست لیکن به کار ِ زردوز که ازتخصّص ومهارت بالاتری برخورداراست ایرادمی گیرد!
روی سخن باکسانیست که دانسته یا ندانسته نمی توانند شعرهای پُرمایه ی حافظ را برتابند. آنها سالهاست که شعرمی سرایند ودرمحافل ادبی برای خودجایگاهی کسب کرده وبرای خودمزیّتی قائلند. آنهاازتنگ نظری وحسادت نمی توانند ببینند که یکی درعرصه ای که به خیال باطل متعلّق به آنهاست ظهورکرده واشعارش به سرعتِ برق وباد دست به دست می شود ومرزها را درمی نوردد وهمه ی قلبها رافارغ ازنژادها وزبانها وباورهای دینی تسخیرمی کند!
طیّ ِ زمان ببین ومکان درسلوکِ شعر
کاین طفل یک شبه ره یکساله می رود!
خموش حافظ واین نکته‌های چون زر سرخ
نگاه دار که قّلّابِ شهر صرّاف است
قَلّاب: کسی که تقلّب می کند وسکّه هایی ازفلّزهای بی ارزش می زند وبه عنوان سکّه ی طلا جا می زند. متقلّب
صرّاف: کسی که کارش تبدیل پولها و معاوضه ی آنهاست.
ای حافظ! خاموش باش واشعارنغز وهمچون طلای نابِ خودرا دردسترس این متقلّبان وحقّه بازان قرارمده، چرا که کسی که بر جایگاهِ صرّافی تکیه زده، درجعل وتقلّب مهارت دارد ودرچنین شرایطی بهترآن است که ازطلاهای ناب وخالص خود محافظت کنی.
حافظ توختم کن که هنرخود عیان شود
بامدّعی نزاع ومحاکا چه حاجت است؟

کانال رسمی گنجور در تلگرام