گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۴

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو

باد بهار می‌وزد باده خوشگوار کو

هر گل نو ز گلرخی یاد همی‌کند ولی

گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو

مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست

ای دم صبح خوش نفس نافه زلف یار کو

حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا

دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو

شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد

خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو

گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو

مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو

حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است

از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

سهیل نفیسی » طرح نو » گلبن عیش می دمد

گلهای تازه » شمارهٔ ۸۷ » (بیات اصفهان) (۱۲:۳۱ - ۱۳:۲۱) نوازندگان: حبیب‌الله بدیعی (‎ویولن) خواننده آواز: شجریان، محمدرضا سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: گلبن عشق میدمد، ساقی گلعذار کو

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ر غلامی نوشته:

با سلام. مصراع اول و بحشی از مصراع دوم بیت اول با تغییر محتصری از حکیم نزاری است:
باد بهار می وزد باده خوسگوار کو
بوی بنقشه می دمد ساقی گلعذار کو

محمد نوشته:

این شعر رو مجتبی نیکام در مخالف سه گاه بسیار زیبا خوانده

رضا نوشته:

گـُـلـبـُن عـیـش مـی‌دمــدسـاقـی گـُـلـعـُـذار کــو ؟
بـاد بـهــار مــی‌وزدبــاده‌ی خوشگوار کـو ؟
گلـبـُن : درخت وبوته ی گل، بیخ وریشه ی گل ،
“گلبن عیش می‌دمد” : موسم بهار می‌رسد ،گل عیش وعشرت شکوفا می‌شود.
گلعـِـذار یا گلـعـُذار کسی که چهره ای به لطافت وزیبایی گل دارد. چهره‌ی ساقی از انعکاس ِ سرخی ِ شراب و یا ازسرمَستی همچون گلِ سرخ شده است.
مـعـنـی بـیـت : موسم ِبهارفراسیده وگلهای ِ شادمانی درحال ِ رویش هستند. پس ساقی ِ گلـچهره کجاست؟ چرا تعلُّل می کند،شرابِ لذت بخش کجاست ؟
خوشترزعیش وصحبت وباغ وبهارچیست؟
“ساقی” کجاست گوسببِ انتظار چیست؟
هـر گـل نـو ز گـُلـرخی یاد همی کند ولـی
گـوش سـخـن شنوکجادیده ی اعتبارکو؟
دیده ی اعـتـبـار : چشمی برای عبرت گرفت
مـعـنــی بـیـت : هـر گل تازه شکفته‌ای درباغ وچمن ودشت، یادآورِچهرهای همـانـنـد ِگل ِ دلبری که دردلِ خاک خفته است می باشد. ولی گوش شنوا و چشم با بصیرتی نیست که پـنـد بگیرد وبداند که دَم غنیمتی ارزشمنداست وچون سپری شد دیگربازنخواهدگشت.
عشرت کنیم وگرنه به حسرت کشندمان
روزی که رختِ جان به جهان ِ دگرکنیم
مجلس بزم عیش راغالیه ی مُرادنیـسـت
ای دَم صبح خـوش نـفـس نـافـه‌ی زلـف یارکـو ؟
بـزم : جشن ، مهمانی ، شادی و طَرب
غالـیـه : مادّه ی خوشبویی که با درهم آمیختن “مُشک” و “عَنبر” درست می‌کردند .
مـُراد : آرزو ، کـام
نـافــه : کیسه‌ای در زیر نافِ آهوی مشکین که در بهار از مشک پـر می‌شود ، وقتی نافه پر از مشک شد شروع به خارش می‌کند و آهو شکم خود را بر سنگهای تیز می‌کشد و نافه پاره می‌شود و بر سنگ می‌ریزد و دشت سرشار از بوی خوش می‌گردد.
نافه زلف : زلفِ یار به جهت خوشبـویی و سیاهی به نافه تشبیه شده است.
مـعـنــی بـیـت : دراین محفل ِعیش وعشرت، به سببِ عدم حضور معشوق، بـوی ِخوش کامیابی به مشام نمی‌رسد. ای نسیم خوشـبـوی صبح (بادِصبا) ازعطرزلف یاربیاورتاعیشمان تکمیل گردد. زلف همچون نافـه‌ی یـار کجاست؟
ساقی ومطرب ومی جمله مهیّاست ولی
عیش بی یارمهیّا نشود یارکجاست؟
حـُسن فـروشـیّ ِ گـُـلـم نـیـسـت تـحـمّــل ای صبـا
دسـت زدم بـه خـون دل بـهــر خـدا نگار کـو؟
حـُسن : زیبایی ، جلوه
(حُسن فروشی : جلوه گری وعشوه نمودن، زیبایی خود را به رخ دیگران کشیدن
صـبـا : نسیم خنک صبحگاهی که از شمال شرق می‌وزد ، در ادبیات ما “باد صـبـا” از کوی معشوق می‌آید و بـوی معشوق را با خود می‌آورد و پیک عاشق و معشوق است.
دست به خون دل زدن = کنایه ازدل رابه خاک وخون کشیدن وکشتن ، طاقت برطاق شدن وناشکیبایی
نگار:معشوق خوش آب ورنگ که زیباییهای آن همچون نقاشی بنظربیاید.
مـعـنــی بـیـت : ای نسیم سحرگاهی، من تحمّلِ عشوه گری گل ندارم جلوه های گل، زیباییهای معشوق را یادآوری می کند وتحمّلم رابربادمی دهد محض ِ رضای خدا بگو که معشوق ِ زیبای من کجاست ؟
به بوی زلف ورُخت می روند ومی آیند
صبا به غالیه سایی وگل به جلوه گری
شـمع سـحـرگـهـی اگـرلاف ز عـارض تـو زد
خصم زبـان دراز شــد خنجر آب‌دارکـو؟
“شمع سحرگهی” یـا “شمع صبحدم” با شمع سر شب متفاوت است و تفاوتش در این است که درحال ِ به پایان رسیدنست. شمع هر چه بیشتر می‌سوزد و آب می‌شود، نخ سوخته ی وسطِ آن بلندتر می‌شود و شعله‌اش نیز بلندتر و همراه با دود بیشتری می‌شود و برای آن که شعله صاف و بی دود شود نخ سوخته را با قیچی می‌چینند. “حافـظ” بابینش شاعرانه، این نخ یا شعله را “زبانِ شمع” گرفته و شعله‌ی بیشتر رانشانه ی “جلوه گری و دَم زدن از چهره‌ی درخشان” دانسته است.
عـارض : چهره ، رخسار
خصم : دشمن
زبان دراز : جسور ، گستـاخ
آبـدار : تـیـز و بـرّنـده
مـعـنــی بـیـت : شمع ِ سحرگاهی، چنانچه به تجلّی وجلوه گری برخاست و لافِ درخشندگی و زیبایی در برابر رُخسارتوزد ،ازنظرگاهِ منِ عاشق، دشمنی زبان دراز و گستاخ شده است خنجر تیز و برّنده بیارید تا زبانش را بـِبـُرم ؟
عاشق وقتی می بیند کسی یاچیزی قصددارد باجلوه گری وخودنمایی، زیبایی ِ معشوقش را تحتِ تاثیرقراردهد واکنش نشان می دهد وبه هرطریق درپی ِ خاموش کردن ِ آن حریف برمی آید. حافظ بادستآویزقراردادن ِ زبان درازی شمع، به زیبایی این احساس ِ عاشقانگی رابه تصویرکشیده است.
شمع اگرزان لبِ خندان به زبان لافی زد
پیش ِ عشّاق توشبهابه غرامت برخاست!
گـفـت مگـرزلَعلِ من بـوسه نداری آرزو؟
مُردم ازایـن هـوس ولی قدرت و اختیارکو؟
لَـعـل : از سنگهای گران‌بها و قرمز رنگ است ، استعاره ازلب

مـعـنــی بـیـت : معشوق گفت: مگر آرزوی تـو بوسیـدنِ لبِ لعل ِ من نیست ؟ درپاسخ گفتم : آری همینطور است من ازشدّتِ اشتیاق ِ بوسیدن ِ لبِ توهلاکم امّا من که قدرت و اختیاری نـدارم ونمی توانم گُستاخی وجسارت کنم!.
من ِخاکی که ازاین دَرنتوانم برخاست
ازکجا بوسه زنم برلبِ آن قصربلند؟

حافظ اگر چه در سخن خازنِ گنج حِکمت است
ازغم روزگاردون، طَبع سخن گـزارکو ؟
خازن :خزانه دار ، نـگـهـبـان گـنـج و خـزانه
حِکمت :داشتن ِ فهم ودرک ودانش مهارتهای زندگانی ، به پـنـد و انـدرز نیز حکمت گفته می‌شود
دون:پـَست
طـبـع : ذوق ِ شاعرانگی ، قریحه
طبع ِسخن گزار : قزیحه ی خوش سخن‌گفتن ، کسی که حقِّ مطلب را به نیکویی ادا کند.
مـعـنــی بـیـت : “حافـظ” گر چه خزینه دارِ گنج دانش وحکمت است ومعلوماتِ فراوانی درمهارتهای زندگانی دارد لیکن غم واندوه ِروزگار ِپَست، آنقدرزیاداست که فرصتِ پرداختن به سخن سرایی وشعر وغزل گفتن نیست.
حافظ عروس ِ طبع مراجلوه آرزوست
آئینه ای ندارم ازآن آه می کشم!

کانال رسمی گنجور در تلگرام