گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۱

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو

پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز

کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو

دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار

گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای تو

خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند

این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر

کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو

شاه‌نشین چشم من تکیه گه خیال توست

جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن

حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

مسعود جاهد » زلف » تاب بنفشه

احمد شاملو » غزلیات حافظ » تاب بنفشه می دهد طره ی مشک سای تو

بهزاد » تاب بنفشه » تاب بنفشه

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

آناهیتا نوشته:

با عرض ادب و احترام
به نظر می‌رسد در بیت هفتم شاه‌نشین درست‌تر از شاهنشین باشد. منظور آن است که بین دو بخش “شاه” و “نشین” از نیم‌فاصله استفاده شود
با تجدید احترام
از گنجینه‌ی شعر و موتور جستجویی که در اختیار علاقه‌مندان قرار داده‌اید بی‌نهایت سپاس‌گذارم

پاسخ: با تشکر، مطابق پیشنهادتان عمل شد.

محسن نوشته:

سلام
به نظر من حق با اناهیتاست
اونطوری درست تره

احسان نوشته:

ایجاد چنین سایتی، واقعا جای تشکر و تقدیر داره.
از یک استاد بررگ شنیدم که زیباترین تعبیر و مصراع دیوان حافظ همین مصراع

شاه‌نشین چشم من تکیه گه خیال توست

ضمن اینکه بهترین نوع نگارش کلمه شاه‌نشین، همینه که دوستان گفتند.

سعید نوشته:

در بیت چهارم “از سر فخر و احتشام” درسته

پاسخ: با تشکر، در تصحیح قزوینی/غنی «فقر و افتخار» آورده، تغییری اعمال نشد.

سروش الدین نوشته:

الله اکبر من وقتی این شعرومیخونم این شعرحافظ رومثل یک پری دریایی میبینم که داره به بدنش پیچ تاب میده ودردریاشنامیکنه

مجید نوشته:

با تقدیم ادب واحترام . سالهاست که به نظرم مصراع اول این غزل بهتر است اینطور باشد : تاب بنفشه می برد طره مشکسای تو . علتش هم این است که میبرد با میدرد هم وزن و قافیه است و تاب بردن یعنی تاب و توان از کسی یا چیزی بردن و در نهایت یعنی طره مشکسای تو تاب از بنفشه میبرد و بی طاقتش میکند و به پیچ و تابش می اندازد . …. این موضوع را با بعضی اساتید ادب فارسی از جمله مرحوم دکتر سادات ناصری در سال ۶۶ اولین کنگره انجمن خوشنویسان در میان گذاشته ام و دلایل خود را توضیح داده ام . ایشان پرسیدند آیا در نسخه ای دیده اید ؟ که پاسخ منفی بود . با این همه از ادب دوستان تقاضا دارم در این مورد تحقیق بیشتری بفرمایند . با تجدید احترام مجید

سعید نوشته:

با سلام
در مورد نظر آقا مجید اگرچه این مصرع با روش کنونی غلط به نظر نمی رسد اما با توجه به مصرع دوم همین بیت نظرایشان صحیح تر به نظر می رسد و به این شیوه با معتی مصرع دوم نزدیکتر است.
اگرچه بنده نیز در هیچ نسخه ای این را ندیده ام

شمس الحق نوشته:

آیا حضرتعالی همه نسخ دیوان حافظ را ملاحظه فرموده اید و ضمناً ممکن است از سر لطف بفرمایید غرض از روش کنونی کدام است .

چنگیز گهرویی نوشته:

اقای مجید .با سلام .تاب دادن و تاب برداشتن وتاب داشن در ادبیات حتی عامه امروزی نیز رواج دارد و به معنی نامیزان بودن وبه همریختن و از قلق درامدن.ودر مصرع منظور یعنی بنفشهبه هم میریزد و از میزان بودن و راستی بیرون میشود در جای دیگر حافظ میگوید .زبنفشه تاب دارم که زند ز زلف او دم ….ارتباط گل بنفشه با طره و زلف در شعر حافظ جالب است

چنگیز گهرویی نوشته:

با معذرت .ضمنا تاب انداختن در وضعیت ظاهری صدق میکند و بی تابی یعنی بی طاقتی و بی حو صلگی . در مورد گل بنفشه اولی صدق میکند بیفشه بی حوصله نمیشود ولی چون بسیار راست قامت میباشد اگر تابش بدهید از حالت راستی بیرون میشود تاب بنفشه میدهد .و گلبرگهای سیاه و شفقی بنفشه شباهت با زلف دارد .

چنگیز گهرویی نوشته:

در مصرع اول بیت چهارم . بدین صورت امده …ازسر فقر و افتخار که به نظر بدین صورت صحیح تر است …ازسر فقر افتخار./.هم از نظر معنایی و هم از نظر روانی در خواندن و وزن ./.منتظر نظرات

روفیا نوشته:

سلام اقای چنگیز گهرویی گرامی
در مورد پرسش اخرتان باید فقر و افتخار درست باشد .
تلمیحی است از سخن پیامبر اسلام :
الفقر فخری و به افتخر
به نظر میرسد افتخار او از تبعات فقر اوست نه فقر او از تبعات افتخار او

اورنگ نوشته:

اگر در بیت سوم :

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو

اکلمه را با قرار دادن سکون روی ف تلفظ نماییم
معنی متفائت تر و ملموس تری برداشت میشود

یعنی ما انسانها بخاطر خواهش نفسانی فرشته ای مانند ابلیس ملول یبه زحمت افتاده ایم و دچار و مجبور به زندگی در کره خاکی شده ایم …..

اورنگ نوشته:

در بیت سوم :

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو

اگر کلمه نفس با قرار دادن سگون روی جرف ف بخوانیم ، معنی جالب تری بدست میاید :

من بخاطر خودخواهی نفسانی فرشته ای مانند ابلیس
و بطور ناخواسته به این دردسر
و قال و مقال و کشمکش بین خدا و شیطان و …. کشیده شده ام
زندگی انسان روی کره خاکی با همه مشکلات آن نتیجه کل کل شما بوده و من قربانی کشمکش بین خیر و شر شده ام

ناشناس نوشته:

گفته می شود بعضی از حافظ شناسان با خواندن بعضی از غزل های خاجه شیراز بیهوش می شدند. این غزل چقدر زیبا است شکوه غزل فارسی است…..

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

****************************************
****************************************
……………………….. آن نفَسم روَد ز سر
کاین سر پُرهوس شود خاک در سرای تو

شور شراب و سوز عشق: ۱۰ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳{شور سراب}، ۸۱۳، ۸۱۴- ۸۱۳، ۸۲۴ و ۵ نسخۀ متأخّر یا بی‌تاریخ) عیوضی

شور شراب و شور عشق: ۱ نسخه (۸۱۸)
شور و شرار و سوز عشق: ۱ نسخه (۸۲۲)

شور شراب عشق تو: ۱۱ نسخه (۸۲۷، ۸۴۳ و ۹ نسخۀ متأخّر یا بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، خانلری، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال، سایه، خرمشاهی- جاوید

شور و شراب عشق تو: ۳ نسخه (یکی متأخّر: ۸۴۹ و ۲ نسخۀ بی‌تاریخ)
شور شراب سوز عشق: ۱ نسخۀ متأخّر (۸۵۸)
شور و شراب و سوز عشق: ۱ نسخۀ بی‌تاریخ
شور شراب و عاشقی: ۱ نسخۀ بی‌تاریخ
شور شراب عشق او: ۱ نسخۀ بی‌تاریخ

۳۵ نسخه غزل ۴۰۳ را دارند و بیت فوق در ۶ نسخه نیست: ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۵، ۸۳۴، ۸۸۹/
*************************************
*************************************

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

خرقۀ زهد و جام می گرچه نه درخور هم‌اند
این همه نقش می‌زنم ………………………

از جهت جفای تو: ۹ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۲۴ و۶ نسخۀ متأخّر یا بی‌تاریخ) جلالی نائینی- نورانی وصال

از جهت رضای تو: ۸ نسخه (۸۲۷، ۸۴۳ و۶ نسخۀ متأخّر یا بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، خانلری، عیوضی، نیساری، سایه، خرمشاهی- جاوید

از جهت وفای تو: ۳ نسخه (۸۱۸، ۱ نسخۀ بسیار متأخّر: ۸۹۴ و ۱ نسخۀ بی‌تاریخ)
در طلب لقای تو: ۳ نسخه (۸۱۹،۸۲۱، ۸۲۳)
در طلب رضای تو: ۲ نسخه (۸۲۲، ۸۵۵)
بر حسب وفای تو: ۱ نسخه (۸۶۷)
در طلب هوای تو: ۲ نسخه (۸۹۳، ۸۷۴؟)
از تعب و جفای تو: ۱ نسخۀ بی‌تاریخ

از ۳۵ نسخه ۶ نسخه بیت فوق را ندارند: ۸۱۳، ۸۱۴- ۸۱۳، ۸۲۵، ۸۳۴، ۸۵۴، ۸۸۹/
**************************************
**************************************

مسعود نوشته:

سلام
به نظر مرسد در بیت دوم “ای گل خوش شمیم من” صحیح تر باشد چون خوش نسیم صفت گل نیست.

علی اصغر یوسفی نوشته:

با عرض سلام و ادب
در مورد بیت من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان ………..قال و مقال عالمی میکشم از برای تو
بایستی بگویم که ما انسانها طبق نشانه هایی که در قرآن آمده در ابتدا در کنار فرشتگان بوده واز هم صحبتی با آنها لذت میبرده و شامل لطف پروردگار بوده ایم ولی بعد از فرود آمدن به زمین تا الآن همه کار میکنیم (قال و مقال)تا اینکه به آن مقام برسیم .

سیدعلی ساقی نوشته:

تـاب بـنـفـشـه مـی‌دهـد طـُــرّه‌ی مُـشک ســای تـو

پــرده‌ی غـنـچــه مـی‌درد خـنـــده‌ی دلـگـشــــای تـو

تاب : پیچ دادن - تابیدن - پرتو افکن -نور افشان -گرمی پیچ وخم که درریسمان وزلف وامثالِ آن بیافتد. ، طاقت و تحمّل وتوانایی ، داغ کردن و سرخ کردن (تابه : داغ کننده) دراینجا علاوه برمعانیِ یادشده، “خشم و عتاب” نیز موردِ نظر ومقصودِ شاعراست.

“تابِ بفشه می‌دهد” تقریباًهمه یِ معناهای فوق الذکرراشامل می شود.به بیانی ساده تر : بنفشه از حسادتِ طُرّه یِ تو پیچ و تاب پیدا کرده است. بنفشه از رَشکِ‌زلفت پُرتاب و پیچ شده. زلفِ توبنفشه را خجالت زده و اندوهگین می‌کند،اوراعصبی کرده ومی رنجاند،بنفشه ازدرد به خودمی پیچد.به بازارِبنفشه رونق وگرمی می بخشدو….

(بنفشه = نوعی گل ؛ البته نه این گل بنفشه‌ای که امروزه در چند رنگ در باغچه‌ها و گدانها می‌کاریم ، “دکتر شفیعی کدکنی” در کتاب “مفلس کیمیاگر” می‌گوید : این بنفشه های امروزی را در افغانستان گل “آدم‌چهره” می‌گویند [از آن جهت که اگر دقت کنیم به شکل چهره‌ی آدمی است] بنفشه‌ای که در ادبیات ما از قدیم آمده ، گلی بوده است فقط به رنگ بنفش که پشتش خمیده و دارای طرّه‌ای (میله‌های پرچم گل) پیچ در پیچ بوده مانند مفتولهایی که دور هم پیچیده باشند :

بنفشه طـرّه‌یِ مفتولِ خود گره می‌زد

صـبـا حکایت زلـف تـو در میان انـداخت

طرّه:بخشی از زلف که برپیشانی ریخته شود.

مُشک: ماده‌ی سیاه رنگ و بسیار خوشبـویی است که از نافه‌یِ نوعی آهو که زیستـگاهش در چین است (معروف به آهوی ختن) به دست می‌آیـد ، کیسه‌ای (غده‌ای) در زیر ناف آهوی مشکین قرار دارد (نافـه) که در بهار از مشک پـر می‌شود ، وقتی نافه پر از مشک شد شروع به خارش می‌کند و آهو شکم خود را بر سنگهای تیز می‌کشد و نافه پاره می‌شود و بر سنگ می‌ریزد و دشت سرشار از بوی خوش می‌گردد ، مردم در سراسر صحرا می‌گردند و این مشک ها را جمع آوری می‌کنند و آن را می‌سایندتاعطرِآن درآید.

سـا:۱-ساینده(مشک هنگامی که ساییده شود معطّرمی شود) زلفت گویی که هرلحظه مشک می سابد.

۲- : پسوندِ شباهت است مثلِ: “مـهـ سـا ” مانند مـاه” در این صورت “مُشک سا” به معنایِ ” مانندِمشک” هم سیاهست ، هم خوشبوست.

پـرده دریـدن : الف : حجاب را پاره کردن و پرده راکنار زدن ،گلبرگهای غنچه را پاره و پرپر می‌کند ، ب : هتاکی کردن ، کسی را بی آبروکردن

غنچـه : ۱- گلی که هنوزنشکفته ۲-استعاره از دهانِ تنگ

خنده هایِ توکه سببِ گشایشِ دل می شود، الف):غنچه رابی آبروکرده وازارزشِ اوکاسته است یعنى پرده یِ ناموسِ او را می درد.

ب): خنده هایِ توبادریدنِ پرده های گلی که هنوزنشکفته،باعثِ شکوفاییِ غنچه وظهورِگل می گردد.

در مصرع اول : زلف تـو از زلف بنفشه پر پیچ و تاب‌تـر و زیباتـر است.

در مصرع دوم : لب تـو از غنچه زیباتـر است.

طرّه یِ سیاه و خوشبویِ تـو آنچنان پر پیچ و تاب است که بنفشه در برابرش خجالت می‌کشد و خشمگین می‌شود ،خنده‌یِ دلگشایِ تـو آبرویِ غنچه را می‌برد و او را خجالت زده می‌کند.حاصل اینکه:وقتی که باغنچه یِ لبانت می خندی(تنگ دهانی)،دهانت که شکفته می شودگل ظهورپیدامی کند.

سرگهم چه خوش آمدکه بلبلی گلبانگ

به غنچه می زد ومی گفت درسخنرانی

که تنگدل چه نشینی زپرده بیرون آی

که درخُم است شرابی چولعل رمّانی

ای گـلِ خـوش نـسـیـمِ مـن بـلـبـلِ خـویش را مسوز

کـز سـرِ صـدق می‌کنـد شب همه شب دعـــای تـو

گل : استعاره از معشوق است.همچنین دراینجا با توّجه به “مسوز” گل استعاره از شمع هم هست و شمع نیزاستعاره از خودِمعشوق است. ضمنِ آنکه درقدیم در شمع را با مشک مخلوط می‌کردند تا هنگام سوختن فضا رانیز معطّر سازد.

بـلـبـل : استعاره از عاشق است. “پروانه” هم استعاره از عاشق است و در اینجا “بلبل” همان پـروانه است که در آتشِ عشق شمع می‌سوزد.

“از سرِ صدق” : از صمیمِ قلب

ای معشوقِ زیبا و خوش بـویِ من ؛ همانندِ شمع، پروانه‌ی عاشقی را که تمامِ شب به دعاگویی تـو مشغول است،مسوزان.

سوختم درچاهِ صبرازبهرِ آن شمعِ چگل

شاهِ ترکان فارغست ازحالِ ما کورستمی

مـن کـه مـلـــــول گـشتـمـی از نـفـسِ فـرشـتــگـان

قـال و مـَقـــــــــالِ عـالـَمـی مـی‌کـشـم از بـرای تـو

مـلـول : دلتنگ ، دل آزرده ، افسرده

قال و مقال : سر و صدا ، هـیـاهـو

من که در خاموشی وسکوتِ مطلق خوش بوده وهستم ودرخلوتـم حتا از نفسِ لطیفِ فرشتگان هم آزرده خاطر می‌شـوم تنهابه خاطرِ تـوست که ناگزیرم هـیـاهـویِ جهانی را تحمّل می‌کنم.

عارفان عشرت رادرخاموشی وعاشقان آرامش را درسکوت می جویند.

تاچندهمچوشمع زبان آوری کنی

پروانه یِ مرادرسیدای محب خموش

مهرِ رخت سرشت من ، خاکِ درت بهشت من

عشقِ تو سرنوشت من ، راحتِ من رضای تـو

مهرِرویِ تودرفطرت و محبّتِ رخسارتو درسِرشتِ من است. ازازل خاکِ وجودم باآبِ مهرت آغشته شده است.

عشق تو سر نوشت من است از اوّل چنین مقدّرم شده که عاشق توباشم. خاک‌ِ کوی تو بهشت من است. تنهاچیزی که اهمیّت داردرضایتِ خاطرِ توست،رضایتِ توسعادت و راحتىِ من است.

دردایره یِ قسمت مانقطه یِ تسلیمیم

لطف آنچه توفرمایی حکم آنچه تواندیشی

دولـتِ عشـق بـیـن که چـون از سـرِ فـقـر و افـتـخار

گـوشـه‌یِ تـاجِ سلـطـنـت مـی‌شـکـنـد گــــــدای تـو

دولت عشق : عشق به دولت تشبیه شده است.

فـقـر : نیاز مندی ، تهیدستی ، در فرهنگِ عرفانی به درویشی که سالکِ طریقِ الی الله است “فـقـیـر” گـویـنـد ، این فقر همراه با قناعت ، نزد “حـافـــظ” بسیار ستودنی وباارزش است وحاضرنیست به هیچ روی آبرویِ فقر راببرد :

ما آبــرویِ فـقـر و قـنـاعت نمی‌بریم

با پادشه بگوی که روزی مـقـدّرست

چون : چگونه،باچه غرور ومناعتِ طبعی

گوشه یِ تاج شکستن : یعنی تاج را ازرویِ از غرور کج گذاشتن ، کلاه را ازرویِ ناز کردن کج گذاشتن ، نشانه‌ و رسم بزرگی و کلاه داری (پادشاهی) و سروری است :

به باد دِه سر و دستار عالمی یعنی

کـلاه گوشه به آئـیـن سـروری بشکن

بـبـیـن که چگونه گدایِ تو،به میمنتِ دولتِ عشق، درعینِ حالی که درفقر بسرمی برد،امّابا افتخار ومناعتِ طبع ،نسبتِ به سلطنت و پادشاهی،دهن کجی کرده وبی اعتنایی می‌کند. وازمنظری دیگر:ببین که چگونه ،فقیرِکویِ توبه یمنِ دولتِ عشقت به سروری و بزرگی رسیده تاآنجاکه ازروی ناز وافتخار،گوشه یِ تاجِ سلطنت شکسته وآن راکج برسرنهاده است.

برتختِ جم که تاجش معراج آسمانست

همّت نگر که موری باآن حقارت آمد

خـرقـه‌یِ زهـد و جـامِ مـی گـر چه نـه درخـورِ هـم‌اند

ایـن هـمـه نـقـش مـی‌زنــم از جـهـت رضــــــای تـو

“خرقه ی زهـد” در شعر “حـافــظ” نشانه‌ی سالوس و ریاوتزویرست و “جـامِ مـی” نشانه‌یِ خلوص و پاکیِ قلب است. این دو با هم در تقابل وتضـادهستند، شاعرخطاب به معشوق می‌فرماید :به منظورِ جلبِ توّجه وکسبِ رضایتِ تو چه کارهاکه نمی کنم!گاه به این سو (زهدوریاوتظاهر) روی می‌آورم ، گاه به آن سو(اخلاص وبی ریایی و…) هرکاری لازم باشدوازدستم برآیدبرای به دست آوردنِ توانجام می دهم.به قولِ “نشاط اصفهانی”:دردلِ دوست به هرحیله رهی بایدکرد/طاعت ازدست نیایدگنهی بایدکرد.

“نقش” معانیِ بسیاری دارد.دراینجا نقش بازی کردن، کنایه از “فریبکاری” به معنایِ انجام دادنِ کارهایست که یک بازیگر در هنگامِ نمایش وایفایِ نقش انجام می‌دهـد.

به بیانی دیگر: اگر چه پارسایی و شرابخواری با هم سازگار نیستند امّـا من این هر دو نقش را بازی می‌کنم تا رضایت و تـوّجـه تـو را به دست آورم .

فراق و وصل چه باشدرضایِ دوست طلب

که حیف باشد از او غیرِ او تمنّایی

شـورِ شـــراب عـشـق تــو آن نـفـسـم رود ز ســــر

کـایـن ســر پـرهـوس شــــود خـاک در سـَــرای تـو

هیجان و شور وسرمستیِ عشق تو آن زمان از این سر پرهوس ولبریز ازآرزو بیرون خواهد رفت که من بمیرم و خاک درِدرگاهِ خانه‌ی تـو شوم.

حال که شاعر دردورانِ زندگانی به وصالِ یار نرسیده، امیدواراست که پس ازمرگ،خاکِ آستانه یِ معشوق گردد،البته درصورتی که بخت مساعدباشدوناگاه بادی جابجایش نکند.

ذرّه یِ خاکم ودرکویِ توام جای خوشست

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

شـاه‌نـشـیـنِ چشـمِ مـن تـکـیـه‌گهِ خـیـالِ تــوست

جـایِ دعــاست شـــاهِ مـن بی تـو مـبـــاد جایِ تـو

شاه نشینِ چشم : بهترین نقطه یِ چشم ، چشم را به کاخی تشبیه کرده و بهترین جایِ آن را برایِ شاه(معشوق) اختصاص داده است.

جای دعاست : جای آن است که دست به دعابرداریم، شایسته دعا کردن است.ازمنظری دیگر:به حرمتِ حضورِوجودِ مبارکِ تو(شاه)،چشمِ من قداست پیداکرده وحریمِ حرم ِیار شده است.محلِّ رازونیازشده است.الهی که هرگز این نقطه(شاه نشینِ چشمِ من) بی حضورِ تونباشد. جایـگاهِ تـو از تـو خالی نشود ، در این جایگاه جاودان بمانی. از چشمِ من که جایِ تو است هرگزنـروی ، از من دور نـشـوی.

نکته یِ حافظانه اینکه:

گرچه بظاهرشاعر معشوقِ خویش را دعا می کند، امّا در اصل بااجابت شدنِ این دعا،مقصودِدلِ شاعربرآورده می گرددومنافعِ این دعابرایِ خودشاعر بیشترازشاه است !.

می کندحافظ دعایی بشنو آمینی بگو

روزیِ ما باد لعلِ شکّرافشانِ شما

خوش چمنی‌ست عارضت خاصه که در بهارِ حسن

حــافــــــظ خوش کلام شد مرغِ سخن‌سـُرای تـو

عـارض : چهره ، رخسار

چمنِ عارض : موهایِ نرم و لطیف گرداگردِصورت معشوق به چمنی خرّم تشبیه شده است.

سخن سـُرای : سخن سـُراینده ، ترانه خوان وسُراینده یِ شعر وآواز

چهره‌یِ زیـبـای تـو همانـنـدِ چمنی باصفاوخرّم و زیباست بـه ویـژه ابنکه در بهارِزیباییِ تو ، حـافــظِ خوش لحجه وخوش آواز، در باره یِ زیباییهایِ تو شعرمی سرایدوآوازمی خواند. (رندانه وحافظانه می‌گوید که شعرِ حافـظ بر زیبایی هایِ تو افزوده است.

اگرچه حُسنِ تو ازعشقِ غیرمستغنیست

من آن نیم که ازاین عشقبازی آیم باز

کانال رسمی گنجور در تلگرام