گنجور

غزل شمارهٔ ۳۹۲

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ

وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن

گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن

گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار

کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی

یا رب به یادش آور درویش پروریدن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمد اصفهانی » گلچین » فرصت بدرود (وداع با سیداشهدا "ع")

حسام الدین سراج » شهر آشنائی » راز نهفته

سهیل نفیسی » طرح نو » دانی که چیست دولت؟

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محسن نوشته:

به نظر میرسد حضرت حافظ در بیت

“فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن”

معاد و زندگی پس از مرگ را انکار کرده است

مهدی سلمانی نوشته:

فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل
گر بگذریم نتوان دیگر به هم رسیدن

محسن نوشته:

محسن ریدی!

Faraz نوشته:

من با نظر محسن موافق هستم کلاً هرچه به آثار پایانی حافظ نزدیک میشویم بیشتر از اینگونه اشعار از حافظ پیدا میکنیم

منصور نوشته:

farzad جان سلام
با احترام به نظرتون لطفا یک بار دیگه این مصرع رو بخون:
حضرت حافظ میفرماید اینجا که اینک هستیم دوراهی منزل است ،نه منزل.منزل بعد از دوراهی (دنیا) است.پس ایشان نه تنها رد نمیکنند بلکه تاکید میکنند.
ضمنا دوراهیست چون یکی به بهشت و دیگری به جهنم ختم میشوند.و اگر چون حافظ یار و دوست را بهشتی، و خود را غیر آن بدانی معلوم است که بعد از دو راهی دیگر احتمال دیدار مجدد نیست

Faraz نوشته:

سپاس و درود منصور جان از یاریِ شما
حافظ متاسفانه دراشعاری که سروده وحدت کلام نداشته ، یعنی ابیات هر کدام سخن از مطلبی متفاوت دارند که در انتها به هم مرتبط میشن….این است که کار برای خواننده شعر بسیار سخت است که بخواد از اصل مطلب سر در بیاورد

Faraz نوشته:

ولی احساس بنده این بود که در اینجا مقصود از <> جهان هستی هست چون در معانی واژه <> در لغت نامه دهخدا کاروانسرا به چشم میخورد و یا چیزی که فرود آمده و آفریده و نازل شده کما اینکه در جای دیگر هم این مطلب به گوشم خورده بود اینجا عرض کردم

Hossein Mansoury pour نوشته:

نرمخوئی و خدمت : نیاز همیشه ی جهان

نوشته ی : ح . م . رهگشا

“فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل + چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن”

یکی از دوستان قطعه شعری نو،زیبا و پر محتوا از زنده یاد استاد فریدون مشیری برای من ایمیل کرده است. خواندم و سخت تحت تاثیر مضمون انسانی و ملایم آن قطعه ی ارزنده، قرار گرفتم. یکبار دیگرسکه ی احساس من در قلک جانم افتاد. یکبار دیگر نیاز مبرم جهان را به عشق و مهر، احساس کردم. چه میشد اگر خشونتها، ناشکیباییها، تعدیات و تجاوزات از جهان رخت بر می بست و انسانیت به آرامش و آسایش لازم می رسید؟

بی دانشیها از بسیار سالهای گذشته تا امروز، با رواج پوچیها و نارواییهای فکری - عقیدتی، آفات بسیار برای افکار و باورهای امروز ما تدارک دیده اند. جنگاوری، شمشیرزنی و کشتن انسانها، از افتخارات و امتیازات شمرده شده اند که غالبا امروز هم میشوند!! هرکه در عرصه های جنگ بیشتر بکشد بیشتر کسب افتخار و احترام و بیشتر کسب جایزه و مدال میکند. جنگها که معمولا ناشی از توهمات پوچ، روی میدهند، علاوه بر آنکه بر زندگی بسیاری ازانسانها و بر استفاده ی درست از مایملک جهان خط بطلان میکشند، خلاف عقل و منطق بر رواج توهمات و تخیلات پوچ و مبهم نیز مهر تأیید میزنند. انسانهای خرافی خیلی راحت می پذیرند که آنانکه شکست خورده یا کشته شده اند، برحق نبوده اند و حق با آنان است که فعلا پیروز هستند. می پذیرند که مثلا چون ما با عدم امکانات کافی در فلان جنگ پیروز شده و پوزه ی دشمن را بر خاک مالیده ایم، پس امدادات آسمانی به یاری ما شتافته اند. پس “دست غیب آمد و بر سینه ی نا محرم زد.”

شگفتا گروهی بی دانش در گوشه ای از زمین برای اهداف پوچ و اغراض شوم خود آتش جنگ می افروزند یا مورد تهاجم و تجاوز جنگ افروزانی چون خود قرار میگیرند، آنگاه به ناروائی دستگاه عظیم آفرینش را در اذهان مردم ساده لوح و بی خبر، به بازی میگیرند. با تبلیغات پوچ، عظمت خلقت را فقط متوجه خود و در خدمت اهداف و اغراض جنگ طلبانه ی خویش معرفی میکنند.

کاش بیدار می شدیم. کاش با دقت در تحقیقات علمی که تا امروز صورت گرفته است و با توجه به سروده ی نهصد سال پیش، از شاعر متفکر و عارف بر جسته، عطارنیشابوری در می یافتیم که ما انسانها در قبال جهان لایتناهای هستی، عددی نیستیم که شایسته ی این خود بزرگ بینیها باشیم یا بگفته ی عوام، گنده گوئی کنیم. “آن ذره که در حساب ناید مائیم.”کره ی زمین ما نسبت به آنچه جهان هستی نامیده میشود، خود نقطه ای ناچیز همچون دانه ی کوچک خشخاش، شناور در اقیانوس کبیر است.

“زمین در جوف این ۹ طاق مینا + چو خشخاشی بود بر روی دریا !!

کنون بنگر کز این خشخاش چندی؟ + سزد گر بر بروت خود بخندی!!”

این گفته ی علمی شاعر ایران را، دانش بسیار پیشرفته ی امروز هم تأیید کرده است.

آنانکه نا دانسته لا طائلات می بافند و یاوه درائیهای اوهامی را به آسمان و خلقت می کشانند، به گفته ی شاعر، خود را ریشخند میکنند. در تاریکیهای زندگی “ایمان به انسان شبچراغ راه است.” تنها پوچگرایان هستند که چشم به آسمان و چراغ غیب میدوزند. مردم را ازدرک حقایق آفرینش تا آنجا باز میدارند که در قبال اشتباهات عادی و طبیعی خود، عظمت خلقت را مقصر و مستوجب ملامت می شناسند. در این راستا، یک رباعی منسوب به لطفعلی خان زند، آخرین فرمانروای حکومت زندیه خوانده ام که در آستانه ی انقراض حکومت خود، در زندان آغا محمد خان سروده است.

“یا رب ستدی ملک خود از همچو منی + دادی به مخنثی نه مردی نه زنی،

از گردش روزگار معلومم شد + پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی !!”

درست است که فرهیختگان و بیداردلان جهان، دست کم در ذهن خود بر این پوچ اندیشیها میخندند و هرگز شمشیرزنی و مردم کشی را هنرنمیشمارند. حتی ورزشهای رزمی، مانند کشتی، بوکس و کاراته را نوعی از شمشیرزنی و مبارزه ی خصمانه و تأییدی بر ناجوانمردی و بیرحمی نسبت به حریفان میدانند. چند کشور مجازات اعدام حتی بر ضد آدم کشان را از قوانین جزائی و احکام دادگاههای خود حذف کرده اند. با اینهمه اکثریتی از مردم هنوز شمشیرزنی و آدم کشی را بر هنر موسیقی و دف زنی ترجیح میدهند. هنوز بسیار کسان در نیافته اند که به هر صورت کشتن انسان، عقلا جایز نیست، جنون است، سفاکی و ددمنشی است.

هرکه می نویسد، می سراید و رسما نویسنده یا شاعر است و هرکه خدمت فرهنگی میکند و نام انسان بمعنای کامل کلمه را بر خود روا میدارد، باید در راستای تخلق به اخلاق انسانی و حذف کجرویها و گمراهیها از جوامع جهان، دامن همت بر کمر زند و به تربیت و تنظیم افکار مردم جهان بر مبنای تعقل و منطق اقدام کند. به این مناسبت بخشهائی گزیده از قطعه شعر استاد مشیری را که مضمونش بسیار انسانی و تربیتی است، باهم بخوانیم. شاد روان فریدون مشیری در سرودن امثال این قطعه از سرآمدان شعر ایران است.

(”باری اگر روزی کسی از من بپرسد

چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟

من میگشایم پیش رویش دفترم را

گریان و خندان بر می افرازم سرم را

آنگاه میگویم که بذری نو فشانده است

تا بشکفد تا بر دهد، بسیار مانده است”

…………………………………………

“در زیر این نیلی سپهر بی کرانه

چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق را تکرار کردم

با این صدای خسته شاید خفته ای را

در چارسوی این جهان بیدار کردم”

…………………………………………..

“در راه باریکی که از آن میگذشتیم

تاریکی بی دانشی بیداد میکرد

ایمان به انسان شبچراغ راه من بود

شمشیر دست اهرمن بود

تنها سلاح من در این میدان، سخن بود”

……………………………………………

“من مهربانی را ستودم

من با بدی پیکار کردم

پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم

مرگ قناری در قفس را غصه خوردم

وز غصه ی مردم شبی صد بار مردم

شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا

آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن

من با صبوری بر جگر دندان فشردم”

…………………………………………..

“اما اگر پیکار با نابخردان را

شمشیر باید میگرفتم

بر من نگیری من به راه مهر رفتم

در چشم من شمشیر در مشت

یعنی کسی را میتوان کشت”)

بی تردید هرکس میتواند - حتی از جانب خود - مورد این پرسش قرار گیرد که: “چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟” یعنی کدام خدمت به مردم را بر عهده گرفتی؟ خدمت به مردم بر مبنای هدایت آنان به شایستگیها و بر مبنای دوستی، نرمخوئی و عطوفت، خدمت به شخص خود و پاداش آن، محبت متقابل از جانب مردم است.

جهان امروز که بسیار خشونت و ناملایمت آزموده است، اکنون با الهام از دانش فراگیر و گسترده، آماده است که با خدمات اخلاقی، سر وسامان تازه یابد و خاکستر باز مانده از آتش فتنه هارا، از دامن خود بزداید.

من نیز همچون استاد مشیری، “شرمنده از خود نیستم” که با مقالاتی چند، که در راستای خدمت به مردم جهان نوشته ام، همواره مترصد فرصتی بوده ام تا کجی و کج اندیشیهای ادواری را، به استقامت فکری و ذهنی برگردانم. در جهان امروز خیلی کم هستند آنان که زندگی خود را بر مبنای اوهام، خرافات، خوانده ها و شنیده های ناروا و نامناسب با یافته های علمی - اخلاقی عصر حاضر، بنیان نگذارده باشند. در عصری که انسانها در چهار سوی جهان، یکدیگر را می بینند و صدای مخاطبشان را می شنوند، بی توجه بودن به نکاتی که دانش زمان، آشکارا بر آنها تاکید دارد، بی انصافی است.

Comments

Anonymous

Your +mention will add people to this post and send an email.

ستاره* نوشته:

چرا دست بر نمیدارید از سر حافظ؟ :)
چرا حتی توی یک سایت شعر هم دست از نمایش تعصب برنمیدارید؟
آدمهای اطرافتون کافی نیستن باید عقاید مردی که هفتصد سال پیش مرده رو هم تفتیش کنید؟
کافر بود یا مسلمون؛ خب که چی؟
دوست داری؛ شعرهاش رو بخون. دوست نداری خب نخون! مجبورت که نکردن.
کسانی که یه بیت شعر رو اینطور تفسیر می کنند همون‌هایی هستند که اگر کمی باعرضه‌تر بودند سرکرده دائش و القائده می‌شدند اما حالا به زفضل در اینترنت راضی میشن.

بهروز نوشته:

درود و سپاس برای اظهار نظر همۀ ادیبان گرانقدر، بله این مختصات و نشانه های شعر حافظ است که به او عظمت بخشیده است، نظر همه تون درست است، شعر یعنی نوشتن چیزی و برداشت چیزی دیگر
و اما ادیب ارجمند جناب آقای حسین منصوری پور، درودهای فراوان و ویژه بر روح بزرگ و قلب مهربانت، آفرین ها بر شما، به خودم و انسانیت بالیدم و افتخار کردم که این چنین همنوعانی داریم ، دریغ که دیر سویی از شما یافتم

کسرا نوشته:

درود بر ستاره خانم

اجرای ساز و آواز این شعر در برنامه ی شماره ۲۲۴ برگ سبز

آزاد نوشته:

دانی که چیست دولت؟دیدارِ یار دیدن
کسی که این حرف رو زده،قطعا عاشق و دلباخته بوده.
و کسی میتونه این حرف رو درک کنه که حداقل یک بار در زندگیش دلباخته بشه.(نمیگم عاشق بشه.چون عشق از نظرِ من یعنی غیرِ دوست ندیدن.خود را ندیدن.همان چیزی که حضرتِ مولانا از عشق به انسان نشان میده)
ولی حتی اگر فردی یک دلدادگی از نوعِ دنیویش رو هم تجربه کرده باشه،میتونه این بیت رو درک کنه.میتونه احساسش کنه و میتونه مزه خوش اون رو بچشه.
اگر هم این تحربه رو نداشته باشه،بهتره از زیبائی خودِ شعر لذت ببره و دیگه آسمون و ریسمون به هم نبافه:
جنگِ هفتاد و دو ملت،همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت،رهِ افسانه زدند

کانال رسمی گنجور در تلگرام