گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۰

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم

که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند

آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم

من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست

که از آن دست که او می‌کشدم می‌رویم

دوستان عیب من بی‌دل حیران مکنید

گوهری دارم و صاحب نظری می‌جویم

گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است

مکنم عیب کز او رنگ ریا می‌شویم

خنده و گریه عشاق ز جایی دگر است

می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم

حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی

گو مکن عیب که من مشک ختن می‌بویم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

راجع به بیت دوم این غزل این مطالب را بخوانید:
http://mr-torki.ganjoor.net/?p=475

سرشک نوشته:

میبینیم که به زیبایی حافظ از رد قافیه استفاده کرده
یعنی در مصراع اول و چهارم غزل از قافیه یکسان بهره برده

مهرداد نوشته:

روزی تفالی به محضر حضرت حافظ زدم که به این غزل برخوردم.موضوع تفال گله از شخصی بود که چرابادیگری گرم گفت گوبود که به این غزل برخوردم وبرایم جالب بودوقتی که به بیت چهارم رسیدم که میگوید:دوستان عیب من بی دل حیران مکنید-گوهری دارم وصاحب نظری می جویم. والحق که همانطور بود زیرا آنشخص میخواست هنر وگوهر خود را بنماید تا دیگران بدانند که وی چه در چنته داردخود را بهتر بشناساند.

عادل مجدی نوشته:

بیت مشابه دیگر حضرت حافظ که:
من اگر خارم و گر گل چمن ارایی هست
که در غزلی دیگر استادانه میفرمایند:

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

تکلیف را بر مفتشان همه ی اعصار، نمایان میسازد.

بهرام مشهور نوشته:

من اگر خارم و گر گل ، چمن آرایی هست
که از آن دست که او می کِشَتَم می رویم یعنی از آن دست که او مرا کِشت می دهد می رویم . اینطور بهتر نیست ؟

ایزدجو نوشته:

جناب مشهور
شاید نظر جنابعالی واضح تر جلوه کند ولی
می کشدم را اگر از مصدر بر کشیدن بگیریم یعنی رشد و نمو دادن آنوقت شعر دست نخورده میماند
با احترام

شمس الحق نوشته:

جناب ایزد جوی محترم
با عرض سلام نظرحضرتعالی در مورد مصرع دوم بیت سوم متین و موجه است و برکشیدن نیز معنی پرورش دادن و تربیت کردن می دهد ، اما بنظر حقیر فعل مورد استفاده شاعر در این مصرع [دست کشیدن] به معنی پروردن و تربیت کردن است [که از آن (دست) که او (می کشدم )] با تجدید احترام .

ایزدجو نوشته:

جناب استاد شمش الحق
با دورد
کاملاً حق با شماست
بنده ”از آن دست “را به معنی” آن طور“ و ”آن سبک “گرفتم
ولی نمیدانستم دست کشیدن معنای پروردن و تربیت کردن هم میدهد
مَن عَلّمَنی حَرفاً ، قَد سَیّرَنی عَبدا
ضمناً در مورد ” می کِشَتَم“ که جناب مشهور اشاره فرمودند چه میفرمایید؟
چون گمان نمیکنم خار و گل را کِشت کنند ، بلکه میپرورند
با سپاس

دکتر ترابی نوشته:

زحمت افزا میشوم،
( و در من این عیب قدیم است و…)

در باره بیت سوم؛
من اگر خارم ، اگر گل، چمن آرایی هست
که از آن دست که بر می کشدم میرویم

سیدعلی ساقی نوشته:

بــارهــــــا گــفــتــه‌ام و بـــــــار دگــر می‌گـویـم

کـه مـنِ دلــشده ایـن ره نـه بـه خـود می‌پـویـم

ازآن هنگام که دردوراهی “عشق وعقل” بین حافظ وفقها اختلاف افتادوحافظ عشق راانتخاب کردتاپایان عمر،پایِ اصراربراعتقادِ خویش فشردوهرگز یک قدم عقب نکشید.دراغلبِ غزلیات واشعارِ خویش به درستی وبرحق بودنِ “عشق” وارجحیتِ آن بر”عقل ومصلحت اندیشی” اشاره کرده وبارها وبارها، بلکه هزارهاباربه این حقیقت تأکیدنموده وتاواپسین نفس برخطِ فکریِ خویشتن پایبندمانده است.

شاعردر اینجا علاوه برآنکه باآوردنِ واژه یِ”بـارهـا” مقصودِخویش رابه روشنی بیان نموده، بابهره گیریِ رندانه ازطبعِ حافطانه یِ خود، “الف” را سه باردرمصرعِ اول بکاربرده تالحن وموسیقیِ شعرنیزباحالتِ تـأکـیـد شکل گیرد.

بـار ها وبارهاگـفـتـه‌ام و دوبـاره (بارِدیـگر) بازهم می‌گـویـم کـه مـنِ عـاشق (دلشده:دل ازدست داده) ایـن راه را بـه اخـتـیـار پـیـش نـگـرفـتـه ام .بلکه درروزِ ازل(خلقت)چنین رقم خورده ومن عاشقِ جلوه یِ جمالِ الهی شده ام وهرراهی جز این راه(عشق) بیراهه هست وبه سرمنزلِ مقصود منتهی نیست.بی پرده می گویم که تنهاراهِ رستگاری عشق است وبس،وازبیانِ این نکته نه تنها اِبایی ندارم بلکه به این موضوع افتخاردارم ودلشادهستم .

فاش می گویم وازگفته یِ خود دلشادم

بنده یِ عشقم وازهردوجهان آزادم

در پــس آیــنـــه طـوطــی صـفـتـم داشـتــه‌انــد

آنـچـه استـــــاد ازل گـفــت بـگــــو ؛ مـی‌گـویـم

شاعر ضمنِ تملیح واشاره به طریقه یِ آموزشِ طوطی برای سخن گفتن،می فرماید: گفتاروسخنانِ من ازخودم نیست ، من آینه ای هستم که گفتاراستادازل(ذات یکتا) را انعکاس می دهم.همانگونه که یک طوطیِ سخنگو ، ازخودش نمی تواندسخنی ادانماید،بلکه سخنانی راتکرارمی کندکه قبلن هنگامِ آموزش، ازاستادی که پشتِ آیینه پهنان بوده،وکلماتی رااداکرده شنیده ودر حافظه ی خودضبط کرده است.سخنانی که من می گویم قبلن ازپشتِ آینه ازاستاد شنیده ام عینِ فرمایشاتِ خداوندِمتعال است ومن هرکاری انجام می دهم براساسِ اراده یِ آن حضرت است.

نیـست بر لوح دلم جز الفِ قامت یـار

چه کنم حرف دگر یـاد نـداد اسـتـادم

من اگـر خـارم و گــر گـل ، چـمـن آرایی هست

کـه از آن دسـت کـه او مـی‌کـِشدم ، می‌رویـم

“خـار” کنایه از : بـدکاری ، آزاردهنده و گنـاهـکار است

“گـل” نیزدرمقابل خار،استعاره از پاکدامنی ، فرحبخشی ،مفیـدبودن وانسانِ باصفاست.

منظوراز “چـمـن آرا” آفریـدگارِتواناست.

“ازآن دست” : ازآن سمت و سو ، ازآن نـوع

“می کِـشَدَم” : می کشدمرا - می پروراندمرا – رشدونمو می دهدمرا – طراحی می کند وبه تصویرمی کشدمرا

همان گونـه که مـرا طـرّاحی کرده‌ و سـرنـوشـت مـرا نوشته انـد ، بـه هـمـان طریق رشـد می‌کـنـم وبه پیش می روم.پس من اگرگناهکار باشم ویاآدمِ پاکدامن،اراده یِ من دخیل نبوده، خدا چنین خواسته است.

البته بایدبه این نکته توجّه داشت که این نظریّه مطلق نیست ودر بسیاری ازاوقات،اراده وتصمیمِ ماتعیین کننده هست.خودِحضرتِ حافظ نیز بهتروعمیق ترازدیگران براین نکته توجّه داشته وبرقدرتِ اختیار واراده تأکیدبسیاری نموده ومخاطبین خودرابه سعی وتلاش ترغیب وتشویق کرده است .لیکن عدّه ای بااستنادبه ابیاتِ این غزل براین باورندکه حافظ جبری گرا بوده وهمه چیز راجبری وغیراختیاری می داند.درصورتی که بانگاهی فراگیر به مجموعه یِ دیوانِ آنحضرت درمی یابیم که جهان بینی وماهیّتِ فکریِ آنحضرت فراتر ازچنین برداشتهایِ سطحی وکوته بینی بوده ودیدگاهِ او جهانشمول، فیلسوفانه وبه عبارتی جمع اضداد است،همانگونه که بنیادِجهانِ هستی ازمجموع اضداد(شب وروز-خیروشر-زندگی ومرگ و………)تشکیل شده وهیچ چیزی جزذاتِ یکتایِ بی مثال مطلق نمی باشد.

آنهاکه اتّهامِ جبری گرایی را به حضرت حافظ می زنند یااین ابیاتی راکه به بخشی ازآنهااشاره می شود مطالعه نکرده اند ویانتوانسته انددرکِ صحیحی ازمفاهیمِ “اراده واختیاری” که دربطنِ عباراتِ آنهانهفته داشته باشند.حافظ شاعری نیست که درمواجهه باموانع ومشکلات ازپای نشسته ودست تسلیم بالا ببرد:

ازثباتِ خودم این نکته خوش آمدکه به جور

درسرِکویِ توازپایِ طلب ننشستم

او برای برآورده شدنِ خواسته اش تاپای جان تلاش می کندودست ازطلب برنمی دارد:

دست ازطلب ندارم تاکامِ من برآید

یاتن رسدبه جانان یاجان زتن برآید

اوحتّا پس ازمرگ نیز دست ازتلاش برنداشته ونداسرمی دهد:

ندارم دستت ازدامن مگردرخاک وآندم هم

که برخاکم روان گردی به گردِ دامنت گردم

اوشاعریست که به هیچ قیمتی حاضرنیست ازچرخ فلک زبونی کشد:

چرخ برهم زنم اَر غیرِمرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم ازچرخ فلک

حافظ همواره مارابه سعی وتلاش دعوت کرده وتأکیدمی نمایدگرچه نعمتِ وصالِ یار تنهابه جهدوکوشش نیست وهزارنکته ی باریکترازموی لازمست که مهیّاگرددلیکن نبایدتلاش متوقف گردد:

گرچه وصالش نه به کوشش دهند

هرقدرای دل که توانی بکوش

او کلیدِدست یابی به کیمیایِ عشق رابه ماهدیه می کندوپیش شرطِ آن راتلاش وایثار می داند:

دست ازمسِ وجودچومردانِ ره بشوی

تاکیمیایِ عشق بیابی وزرشوی

قدرت، اراده واختیار درهیچ دیوانِ شعری به این اندازه نمود نداشته وهیچ شاعری نتوانسته براسبِ اراده واختیارسوارشده وهمانندِحافظ دراین عرصه یکّه تازی کند:

بیاتاگل برافشانیم ومی درساغراندازیم

فلک راسقف بشکافیم وطرحی نودراندازیم

ویا

فرداگرنه روضه یِ رضوان به مادهد

غلمان زروضه حورزجنّت به درکشیم

امّااین یکّه تازِمدّعیِ بی بدیل،هرگزبرای رسیدن به خواسته هایش از اصول اخلاقِ حسنه عدول نکرده وحاضرنیست به هروسیله ای به هدف برسد:

به صدق کوش که خورشید زایدازنفست

که ازدروغ سیه روی گشت صبح نخست

جبری گرایان تلاش وکوشش رابیهوده می پندارندوبرای رسیدن به سرمنزلِ مقصود حاضرنیستند دست به کاری بزنندچراکه آنهامعتقدند همه چیزازپیش تعیین شده وتلاش ماکاری بی معناست درحالی که هرسرِمویِ حافظ برای رسیدن به هدف درتلاش وکوشش است ویک لحظه یِ اوبه بطالت نمی گذرد:

هرسرِمویِ مراباتوهزاران کاراست

ماکجاییم وملامتگرِبیکارکجاست

مقام عیش میسّرنمی شودبی رنج

بلی به حکم بلا بسته اند روز الست

مایه یِ خوشدلی آنجاست که دلدارآنجاست

می کنم جهدکه خودرامگرآنجافکنم

خورده ام تیرِفلک باده بده تاسرمست

عقده دربندکمرترکش جوزافکنم

جرعه ی جام براین تخت روان افشانم

غلغلِ چنگ دراین گنبد مینافکنم

وامّابه رغمِ این توضیحِ واضحات، چراحافظ دراین غزل وبعضی ابیاتِ دیگرنظریاتِ جبریگرایانه صادرفرموده ونداسرمی دهد:

«مکن در این چمنم سرزنش به خود رویی

چـنـان کـه پـرورشـــــم داده‌انـد مـی‌رویـم»

برای پاسخ به این سئوال بایدیادآورشدکه گرچه آدمی ازنعمتِ ارزشمندِ” اختیار واراده” بهره منداست ومی تواند قضا وسرنوشتِ خویش راچنانکه حافظ نیزبه صراحت فرموده (گرخودنمی پسندی تغییرده قضا را) تغییردهدلیکن حقیقت این است که این تغییر درشرایطِ خاصی امکانپذیربوده ودربعضی جوانب تغییردادنِ اوضاع ممکن نمی باشد.آدمی دررخدادِبسیاری ازوقایع دخیل نیست وهیچ اختیاری ندارد.هیچکس قادرنیست محلِّ جغرافیاییِ تولّد،پدر ومادر وشکل وشمایلِ جسمیِ خودراقبل ازتولّد،انتخاب وسپس واردِ این دنیاشود. بسیاری ازشرایط چه خوب وچه بد به ماتحمیل شده وما ناچاریم که آنهاپذیرفته وباآنهاکناربیاییم.بسیاری ازشرایط مانندِ مکانِ تولّد-پدرمادر-برادرخواهر-امکاناتِ مالی-زبان وحتّادین ومذهبِ همه یِ انسانها،قبل ازتولّدرقم خورده وفردِنورسیده ناگزیربه پذیرشِ آنهامی باشد.همه یِ ماتحتِ تأثیرِآداب ورسومِ جامعه ودین ومذهبِ پدرانمان رشدونمو کرده ونسبت به آنها تعصّب پیدامی کنیم وپیش ازآنکه تواناییِ تمیزِحق وباطل رابه دست آوریم جامعه وخانواده برایِ مامذهب ودین تعیین می کنند.درست است که هرکسی پس ازبلوغ مختار است روشِ زندگی ِ خاصی درپیش گرفته ودرموردِهرچیزی حتّا دین ومذهب، دست به انتخابِ جدید بزند،امّاآیااین امکان برای همه میسّراست؟باتوّجه به فراوانیِ دین،تنّوعِ مذهب،تکثّرِمسلک وگوناگونیِ اعتقاداتِ فکری،آیااصلن امکانِ تحقیق وکاوش وسپس انتخابِ صحیح برایِ یکایکِ مردم وجوددارد؟پرواضح است که من وشمامخاطبِ محترم که درحالِ حاضر مسلمان وشیعه هستیم چنانچه درکشورِدیگری مثلِ اسرائیل یاآمریکابه دنیامی آمدیم یایهودی بودیم یامسیحی. بنابراین بایدپذیرفت که انسان دربرزخِ “جبر واختیار” زندگی می کندوبسیاری ازشرایط تحمیلی بوده وبسیاری دیگراختیاری.ازهمین روست که حافظ باتیزبینی ودیدگاهیِ جهانشمول، آنجاکه خودرادرورطه یِ شرایطِ تحمیل شده گرفتارمی بیند فریادِ: “چنانکه پرورشم می دهند می رویم ” وآنجاکه احساس می کندامکانِ تغییر میسوراست ندای:”طریقِ رندی وعشق اختیارخواهم کرد” سرمی دهد.
دوستـان ! عـیـب مـنِ بـیـــدل حـیـران مـکـنـیـد
گـوهـــــری دارم و صـاحـب‌نــظــری مـی‌جـویـم
حافظ ازدوستانِ خویش درخواست می کند که :مرابه سببِ داشتنِ این اعتقادات (عاشقی- رندی)،سرزنش نکنیدو ایـراد نگیـرید،چراکه مـن متاعِ ارزشمندی چون عـشـق پیداکرده ام. دلِ عاشقی دارم وعشق پیشه کرده ام ، ونظریاتی هـمـچـون گـوهـر وجواهر دارم و بـه دنـبـال شخصِ کارشناس وخـبـره‌ای که قدرِ این متاع را بـدانـد می‌گـردم کـه بـه او عرضـه کنم.
کسی گیردخطا برنظمِ حافظ که
هیچش لطف درگوهرنباشد
گر چه بـا دلـق مـُلـَمـّع مـی گلـگون عیب ست
مـکـنـم عـیـب ؛ کــز او رنــگ ریـــا مـی‌شـویـم
اگـر چـه بـا ایـن خـرقـه‌ی رنگین همراه داشـتـنِ شـرابِ سرخ رنگ تنـاسبی ندارد ، خرده برکارِ من نـگـیـریـد قصددارم بـا این شراب، رنـگِ ریـا و تظاهروفـریـب را از رویِ خـرقـه پـاک کـنـم وساده وبی رنگ باشم.
“دلق ِمـُلـَمـّع” : خرقه یِ رنـگـیـن که اشخاصِ مهم وصاحبِ جاه ومقام می پوشیدندورنگ رنگ بودنِ آن، نـشـانـه‌ی این بودکه صاحبِ خرقه،درصـوفـیگری و زهـدوپرهیزگاری به درجاتِ بالا رسیده است .
امّاروشن است که پوشیدنِ چنین خرقه ای، خود ریاکاری وتظاهر محسوب می گردد،لیکن حافظ با پوشیدنِ این لباس هدفِ دیگری دارد. اودرحالی که این لباس رابه تن کرده ،درحالِ حملِ شراب است!اومی خواهدبـا وارد ساختنِ “اتـّهـامِ ریاکاری به خود” ، بـه زاهدوصـوفـیِ ملمّع پوش که خودراصاحبِ عقل وفضلیت می پندارد طـعـنـه ‌بزنـد وبه اوبفهماندکه کـه رنگِ خـرقـه‌ای که به تن کرده ای رنگِ ریـاکاری و تـظـاهـر است .وتنهاراهِ پاکسازیِ آن نوشیدنِ شرابِ آگاهی ومعرفت است،ازاین متاعِ ارزشمند بـنـوش تـا از رنـگ و ریـا پـاک شـوی.(مستی وراستی)
تافضل وعقل بینی بی معرفت نشینی
یک نکته ات بگویم خود رامبین که رستی
خـنــده و گـریــه‌ی عـشـّـاق ز جایی دگر ست
می‌سـُـرایـم بـه شب و وقت سحـر می‌مـویـم
منشاءِخـنـده و گـریـه‌ی عاشـقـان (تمام واکنش هایِ عاشقان) ، تجلّیِ حُسنِ معشوق ونازوغرورِ او می باشد.درخلوت وسکوتِ شب شعر می‌سُرایـم و آوازِشادی ونشاط می‌خوانـم وبه هـنـگام سحـر گـریـه و نـالـه سـر می‌دهـم. چگونگیِ شب وروزِ عاشق،ارتباطِ مستقیم به رفتارِ معشوق دارد.معشوق اگربرسرِ لطف وعنایت باشد عاشق خندان ودرسازوسرور واگربرسرِعتاب وقهر باشدگریان ودرسوز وگداز خواهدبود.
برخودچوشمع خنده زنان گریه می کنم
تاباتوسنگدل چه کند سوزو سازمن
“خـنـده” و “گـریـه” و “شب” و “سحـر” نمونه ی زیبایِ آرایـه یِ تـضـاد و”مـُراعات النـظیـر” می باشندکه دارایِ پیوندِ معنایی وارتباطِ ظاهری هستند.

حـافـــــظ ا‌م گفت که خاک در میخانه مـبـوی

گـو؛ مکـن عیب که من مُشک خُتـن می‌بـویـم

“حافظ” کنایه از یک انسان معمولی هست که به شاعر ایرادگرفته و گفته: چراسربرخاکِ میکده نهاده ای؟این کار چه سودی برای تودارد؟ شاعر(حافظِ واقعی) درپاسخ می فرماید: برمن خرده مگیر من باساییدن پیشانی برخاکِ آستانه یِ میخانه ،عطروبویِ دل انگیزی چون مشک ختن استشمام می کنم وروح وروانِ خویش راکه دراثرِعاشقی ودلدادگی پریشان شده آرام می کنم.
خـاک در میخانه را بـه مُشک خـُتـن تـشبـیـه کرده است.
تا ابدبویِ محبّت به مشامش نرسد
هرکه خاکِ درِمیخانه به رخساره نرفت

کانال رسمی گنجور در تلگرام