گنجور

غزل شمارهٔ ۳۶۰

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم

دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم

زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم

نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک

به در صومعه با بربط و پیمانه روم

آشنایان ره عشق گرم خون بخورند

ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم

بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار

چند و چند از پی کام دل دیوانه روم

گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز

سجده شکر کنم و از پی شکرانه روم

خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر

سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

Anita ariyan نوشته:

نخست از کرداننده این وبسایت قدردانى میکنم
متن من سازنده نیست اما دوست داشتم ذره اى از ذوق خودم هنکام دیدن این ابیات در فالم به دوستان منتقل کنم
زمان دانشجویى از طرف دانشکاه مارا با اتوبوس به شهر دیکرى (اردو)بردندجاده کوهستانى بود و راننده اتوبوس ما بسیار تند و بد رانندکى مى کرد که دوبار نزدیک بود تصادف کنیم همه حسابى ترسیده بودیم ومن خود را به مرک نزدیک میدیم و با خودم و خدایم حرف میزدم که اکر سالم به مقصد برسم جنین و جنان (کیبوردم عربیست)کنم از حرفهاى مادر همسرم نرنجم اتفاقا همسرم (نامزدم)در کشورى دیکر بود و ماهها بود که ندیده بودمش ودوست نداشتم بدون دیدن او از دنیا بروم خلاصه در همین اندیشه ها بودم که مثل همیشه زمان درماندکى بسراغ حافظ عزیزم رفتم و هنکامى که این ابیات را دید بسیار از همدلى حافظ به شوق امدم مثل این بود که حافظ اندیشه هایم را شنیده بود و در ابیاتش برایم سروده بود

آرش نوشته:

گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز: یعنی اگر ببینم که معشوق ابرو ها را باز کرده (اخم نکرده است)و از من راضی است.

تاوتک نوشته:

آرش جان فکر میکنم باز در اینجا یعنی بار دیگر و نه گشاده .میفرماید اگر بار دیگر انحنای ابروی همچون محرابش را ببینم..

شمس الحق نوشته:

احسنت بر ژرف بینی و نازک جویی تاوتک عزیز!
حقیر چنانکه گفته است حافظ شناس و حافظ دان نیست اما ، در غزلیات دلفریب حافظ بسیار مشابه این حالات دیده است که خواجه از دوگانگی معنی واژگان بهره برده و تسلط خود بر این امر اثبات فرموده و ای بسا که این یکی نیز چنین است و نظر هر دو عزیز ، آرش و تاوتک قرین به صحت باشد . از استادان و حافظ پژوهان درخواست میکنم در این خصوص اظهار نظر فرمایند .

بهمن نوشته:

خیلی دوست دارم معنی این مصراع را بدونم که حافظ میفرماید:
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند

سید محمد نوشته:

بهمن جان
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند
میفرماید : همرهان من در وادی عشق اگر خون مرا بریزند ، شکایت به بیگانه نمی کنم .
میم ِ گَرَم به مانای ” مرا “ ست ، گر ، مرا ، خون بریزند
زنده باشی

رضا نوشته:

گـر ازیـن مـنـزل ویــران بـه ســوی خـانــه روم
دگــر آنـجــا کــه روم عــاقـــل و فــرزانـه روم
به سفررفتن یانرفتن ِ خواجه ی شیراز حضرت “حافظ ” درهاله ای ازابهام فرورفته ومستنداتِ تاریخی دراین مورد وجود ندارد ومصداق ِ”هرکسی برحَسَبِ فکر گمانی دارد”شده است! آنچه که ازدیوان آن حضرت استنباط می گردد این است که حافظ زیاداهل مسافرت نبوده، وبیشتربه سیروسلوک معنوی توجّه داشته است.
قبلاً گفته شدکه حافظ با “شاه شجاع” علاوه بررابطه ی دوستی ِ معمول آن روزگاران ” شاه وشاعر”،رابطه ای عاطفی نیز باوی داشته است. امّا این رابطه بعدازمدّتی به دست ِسخن چینانِ بدخواه به تیرگی گرائید وحافظ به ناگزیر مدّتی شیراز رابه قصدِ یزد ترک کرد.(یابهتربگوئیم حافظ به سببِ خروج ازشریعت به شهریزدتبعید شد!)
در دیوان “حافظ” چند غزل هست که احتمالاً طیّ ِ این سفر سروده شده است. از جمله این غزل:
“منزل ویران” : اشاره به یزد دارد. گویندحتی هنوز هم باقیمانده‌های بافتِ قدیمی شهر که با خِشت و گِل ساخته شده ویـرانه به نظر می‌رسد و احساس دلتنگی به آدم دست می‌دهد و نیـز وجود خانه‌ای به نام “زندان سکندر” باعث شده که یزد را منزل ویـرانه و زندان سکندر بـنـامـند.
مـعـنـی بـیـت : اگر ازاین شهر ویـرانه‌ی یـزدخلاصی یابم، این‌بـار بـا حکمت و مصلحت اندیشی به شیـراز می‌روم تا دیگرباربه چنین بلایایی مبتلا نگردم.
گویند حافظ به سببِ باورها واعتقاداتِ شخصی، تهدید وتکفیر وتبعیدشد! دراینجا ظاهراً به همین مسئله اشاره دارد. گویی که رنج ومصیبتِ فراوانی تحمّل نموده وسرش به سنگ ِ ندامت خورده باشد می فرماید که اگر این تبعید به سلامتی به پایان رسد سعی می کنم پس ازاین با تعقّل رفتار کنم،مصلحت اندیشی کنم وبه تبلیغ باورها وعقایدِ خود نپردازم! لیکن باروحیّه ای که ازحافظ سُراغ داریم باتعقّل رفتارکردنِ اوبعید بنظرمی رسد! مگرآنکه مصلحت اندیشی وباتعقّل رفتارکردن ِ اونیز معنا ومفهوم حافظانه ای داشته باشد!
خرّم آن روزکزین منزل ِ ویران بروم
راحتِ جان طلبم وزپی جانان بروم
ز یـن سفـر گر به سـلامـت به وطن بـاز رسـم
نذر کـردم کـه هـم از راه بـه مـیـخاـه روم
“وطن” : اشاره به شیـراز
“نذر”: یک اصطلاح شرعیست : تعهدی است که بنده با خدا می‌بندد تا اگرآرزویش برآورده شود کارخیری مثل: توزیع غذا وکمک به مستمندان انجام دهد. در فقه نـذر شرایطی دارد ، از جمله اینکه : عمل به نـذر واجب است ، نـذر نبایـد مـنـکر و گناه باشد ، حتماً بعد از نیت باید صیغه‌یِ نـذر بر زبان جاری شـود.
در اینجا می بینیم که حافظ نه تنها در”زمان ِتبعید” سرش به سنگ نخورده و دست ازباورهایش برنداشته ،بلکه “نـذر” کرده قبل ازآنکه به خانه برسد اوّل به میکده رفته وبه شرابخواری بپردازد وسپس به منزل مراجعت کند! روشن است که “تبعید” نیز همانندِ تهدید وتکفیرنتوانسته، اورا واداربه تسلیم وشکست نماید.ضمن آنکه حافظ “نذر کردن” رانیز دراینجابه سُخره گرفته وبه شریعت دهن کجی می کند!.
مـعـنـی بـیـت : نذر کرده‌ام که اگرازاین سفر به سلامت به شیراز برسم، قبل ازهرچیزیک راست به میخانه بروم وپس ازنوشیدن ِ شراب به منزل خود بروم .
تازمیخانه ومی نام ونشان خواهدبود
سرماخاک ره پیرمُغان خواهدبود.

تا بگویم که چه کشفم شد ازین سیر وسلوک
بـه دَرِ صـومـعـه بـا بـَربـط و پــیــمانـه روم
“کشف شدن” : آشکار شدن
“سیر”: گردش ، سفـر
“سلوک” : رفتار کنترل شده
“سیر وسلوک” : در مسیر کسب ِ دانش ومعرفت و رسیدن به مقامات معنوی تلاش کردن
بنظرمی رسد دراینجا منظورحافظ ازسیروسلوک، هم سیر وسفرازشیرازبه یزدهست وهم تلاشهای روحانی که دراین مدّت،برای کسبِ معرفت انجام داده است.هردومعنی درهم آمیخته شده است.
“صومعه” درنظرگاهِ حافظ محلّ خوشنامی نیست، درآنجا خرقه پوشانی تجمّع کرده اند که ریاکار وفریبکارند. تنها جایی که درنظرگاه ِ حافظ ازاعتبارمعنوی برخورداراست میخانه،دیرمُغان وخرابات است. تنها دریکی دوغزل از”صومعه” به نیکی یادکرده است. قطعاً درآنهانیز صومعه ی خرقه پوشان مدِّ نظرنبوده بلکه صومعه ای رامتصوّرشده که در “عالـَم قـُدس” جای دارد نه درروی زمین:
صـوفی صـومـعه‌ی عالـَم قـُدسم ، لـیـکن
حـالـیا دیـر مـُغـان سـت حـوالـت‌گـاهـم
“بـربط” :آلت موسیقی
مـعـنـی بـیـت : درادامه یِ بیتِ قبلی می فرماید: پس ازآنکه به میخانه رفتم وسرمست شدم، غزلخوان وپایکوبان باآهنگ موسیقی وپیمانه ی شراب دردست، به سوی صومعه حرکت می کنم وخرقه پوشان وصوفیان را ازکشفیّاتی که درطول مدّتِ تبعید به دست آوردم آگاه می سازم.
حافظ بخیل وحسود نیست هرچه بدست می آوردسخاوتمندانه وبی هیچ منّتی بامردم درمیان می گذارد. اونیک می داند که زندگانی آدمی بسته به میزان آگاهیست وآگاهی نقش کلیدی درسعادت یا سیه بختی هرکس دارد.
همچوجم جُرعه ی مانوش که سرِّدوجهان
پرتو ِ جام ِجهان بین دَهدَت آگاهی
آشــنـایـان ره عـشـق گـرم خون بـخـورند
ناکـسم گربه شکایـت سـوی بـیـگانـه روم
“گرم خون بخورند” : اگرهم خونم رابریزند یا اگرهم زَجرم دهند وخون ِدل به خوردِ من بدهند.
حافظ عشق را آنقدرگرامی وعزیز ومقدّس می داند که هرزیان وخسارتی که ببیند وبگونه ای مرتبط باعشق باشد، آن خسارت را نعمت می داند ودرمقام جبران زیان برنمی آید ازاین رومی فرماید:
اگرازاطرافیانم یاهرکسی دیگرکه باعشق آشناهست به من ضرروزیانی برساند یاحتّابخواهد خونم رابریزد ویاآنقدرزجر واندوه دهد که باعثِ خونین دل شدنم گردد، به حُرمتِ اینکه باعشق آشناست اوراخواهم بخشید. نامرد وناجوانمردم اگر بخواهم از چنین کسی گله و شکایت به یک غریبه بروم .
غریبه درنظرگاهِ حافظ کسی هست که باعشق بیگانه هست حتّا اگرنزدیکترین خویشاوند نیزبوده باشد نامَحرم وغریبه هست!
تانگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامَحرم نباشد جای پیغام سروش
بـعـد از یـن دسـت مـن و زلف چو زنـجیـر نـگار
چـنـد وچـند از پی کام دل دیوانه روم ؟!
حافظ درخیال تصوّرمی کند که ازاین سفر بسلامت به منزل رسیده، اوّل مستقیم به میکده سری زده،سپس بابربط وپیمانه به صومعه رفته تا ازکشف وشهودی که درطول ِ تحمّل ِ تبعید داشته به خرقه پوشان بازگوکرده است. حالا تصمیم می گیرد دیگرزلفِ یار را رها نکند وتاپایان عمر درسعادت ونیکبختی زندگی کند.
“دست به زلف رسیدن” نشانه‌ی وصال و برطرف شدن هجران است
مـعـنـی بـیـت : بعد از بازگشت از سفر دست دل در حلقه های زنجیرزلفِ معشوق خواهم کرد وهیچ کارباطل و حاشیه ای یا ازروی هوا وهوس انجام نخواهم داد. فقط بعد از این باید کنار معشوقم باشم و از وصال اوبهرمندگردم. دیگربطلالت وبیهودگی بس است.
کام خود آخرعمرازمِی ومعشوق بگیر
حیفِ اوقات که یکسربه بطالت برود.

گــر بـبـیـنـم خــم ابــــروی چـو مـحـرابـش بـاز
سـجــده‌ی شـُکـر کـنـم وز پـی شـُکـرانـه روم
“باز” دراینجا هم به معنایِ گشادگی ِ ابروکه نشانه یِ رضایتِ دوست است، هم به معنای دوباره هست.
مـعـنـی بـیـت : اگرقسمت شود ودستِ دل درحلقه های زنجیرزلفِ یارببندم، اگرمحرابِ ابروان ِ معشوق را دوباره ببینم، اگر گره برابروی یار نبینم واورا سرحال ودرحالِ رضایتِ خاطرببینم، من به منتهای آرزو می رسم ودیگر خوشبخت وکامروا می گردم. درآنصورت به میمنتِ این اتّفاق ودرمقام شکرگزاری ،پیشانی برخاک می نهم وسجده ی شُکرمی گزارم وهمواره لحظاتِ خودرا به سپاسگزاری وشکرکردن سپری می کنم.
خوش کردیاوری فلکت روز داوری
تاشُکرچون کنی وچه شکرانه آوری

خـُرّم آن دم کـه چـو حافظ بـه تولاّی ورزیر
سرخوش از مـیـکده بـا دوست به کاشانه روم.
حافظ معمولاً دربیتِ پایانی، خودرا ازنگاهِ دیگران موردِ تجزیه تحلیل وارزیابی قرارمی دهد واز زاویه ی یک شخصی دیگر خودرا نگاه می کند.
“تولاّ” : دوستی و عنایت ،توجّه و محبّت ای خوش آن لحظه‌ای که سَرمست وشادان، دوشادوش ِ دوست صمیمی ورفیق ِ شفیق (احتمالاًمنظور”خواجه جلال الدین تورانشاه” است که باحافظ اُنس واُلفتی داشته) ازمیخانه بسوی خانه روان گردم.

کانال رسمی گنجور در تلگرام