گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۲

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم

در لباس فقر کار اهل دولت می‌کنم

تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام

در کمینم و انتظار وقت فرصت می‌کنم

واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن

در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم

با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست

و از رفیقان ره استمداد همت می‌کنم

خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این

لطف‌ها کردی بتا تخفیف زحمت می‌کنم

زلف دلبر دام راه و غمزه‌اش تیر بلاست

یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می‌کنم

دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش

زین دلیری‌ها که من در کنج خلوت می‌کنم

حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی

بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ملیحه رجایی نوشته:

لباس فقر = جامه درویش
شد = رفت، گذشت
خدمت = چاکری ، خدمتگزاری
‌اهل دولت = نیک بخت ، دولتمند
تَذَرو = قرقاول
تَذَروخوش خرام = یار زیبا
درکمینم = در کمینگاه نشسته ام
انتظار وقت و فرصت می کنم = چشم به راه فرصت میعادم
غیبت = بدگویی در قفای کسی
بوی حق نشیند = پی به حق نبرده است
افتان و خیزان = آهسته و ملایم ( قید)
رفیقان ره = دوستان راه معرفت و سلوک
استمداد همت = خواستار توجه باطنی
برنتابد = تحمل نکند بیش از این طاقت نیاورد
لطفها کردی = مهربانیها نمودی
بُتا = یارا
تخفیف زحمت می کنم = زحمت کم می کنم
چند ینت نصیحت می کنم = تو را پند بسیار میدهم
کریم عیب پوش = ‌بخشنده خطا پوش
دیده بدبین = بدبینی و کج خیالی
دلیری = گستاخی
معنی بیت ۸: در یک مجلس حافظ قرآن هستم و درمجلس دیگر شرا بخوار! ببین گستاخی مرا که چگونه در نزد مردم ریاکاری می کنم.

حامد نوشته:

باسلام و عرض ادب

بدون مقدمه باید بگویم که عمق اشعار حافظ به گونه ای است که هر کس متناسب با درک خویش از آن بهره مند میگردد و گاه در سطح میمانیم

از تمام تعابیر گذشته تنها به گوشه ای از بیت آخر میپردازم
از تعبیر تند بیت ۸ بسیار متعجبم خانم رجایی !!

رندی تعبیری بس عارفنه دارد که قسمت اعظم آن در این بیت نهفته است و آن هیچ تناسبی با ریا کاری ندارد ..

” بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت میکنم ”

فرق است میان شوخی و ریاکاری ..

شوخی بیان لطیف واقعیت است هر چند آن واقعیت لطیف نباشد

حال آنکه ریا سعی بر تبدیل کردن دروغ و کذب به واقعیت هاست

حسین نوشته:

با سلام
با توجه به این دو بیت دراین شعر :
دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش

زین دلیری‌ها که من در کنج خلوت می‌کنم

حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی

بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم

به نظر می رسد که خود جناب حافظ شیرازی (!) به شدت و بیشتر از همه ریا کار تشریف داشتند !! لطفا اگر کسی تعبیر دیگری از این دو بیت دارد ما را آگاه کناد!

شمس الحق نوشته:

نقل ریاکاری نیست حسین آقا ، البته حقیر در حافظ شناسی تخصصی ندارم ، اما این دانم که حافظ آزاد مردی بود بزرگ که در ادبیات ما یگانه است و از زوایای مختلفی میتوان به او پرداخت . عارفی است که حلاج را یک قدم از خود پیش تر میداند :
چو منصور از مراد آنانکه بر دارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می خوانند میرانند
زنان زیبا را و شراب ارغوانی را و موسیقی خوب را دوست دارد و یکجا عرض کرده ام که خود صدایی نیکو داشت و آواز می خواند ، که از عرایض حقیر برداشت نا صوابی کردند و قصدم آن بود که در زمان او نمی شد آواز خواند و آنهایی که صدای خوش داشتند اپتدا با قران آغاز میکردند ، که شجریان خودمان نیز همین کرد و چون قران را به تکرار بخوانی از بر میشوی و در شیراز چندین حافظ آوازه خوان شخصاً می شناسم ، زیادت جسارت است .

عیسی نوشته:

اولا آقای شمس الحق، شما چیزهایی رو گفتید که اظهر من الشمس هستند و چیزهایی رو گفتید که کاملا اشتباه هستن، عاری از منطق و پر از اشکال.

* البته حقیر در حافظ شناسی تخصصی ندارم ——–> قبلا و بعدا هم کسی نمیتونه چنین ادعایی بکنه.
** اما این دانم که حافظ آزاد مردی بود بزرگ که در ادبیات ما یگانه است ——–> چه جالب. ما نمیدونستیم.
*** از زوایای مختلفی میتوان به او پرداخت . ——-> این که دیگه خیلی جالبه. این رو مطمین ام خود حافظ هم نمیدونه. انسان ها معمولا دارای زندگی چندبعدی هستن.
**** عارفی است که حلاج را یک قدم از خود پیش تر میداند :
چو منصور از مراد آنانکه بر دارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می خوانند میرانند ——–> اتفاقا از این بیت مشخصه که حافظ رفتار حلاج رو بهیچ وجه نمی پسنده. در مصرع اول چیزی درمورد حلاج رو نقل میکنه و در مصراع دوم با تواضع و رندی تمام خودش رو میگذاره جای حلاج و میگه او مراقب نبود ولی من مراقبم ( درمورد این بیت میشه خیلی بیشتر صحبت کرد. من چکیده ای رو ذیل غزل حاوی این بیت آوردم). برداشتتون از این بیت کاااااااااااااااااااااااااااااااااااملا اشتباهه متاسفانه.
***** زنان زیبا را و شراب ارغوانی را و موسیقی خوب را دوست دارد و یکجا عرض کرده ام که خود صدایی نیکو داشت و آواز می خواند ——–> فرمایش شما در اینمورد سندیتی نمیده. درمورد اشخاصی که در قید حیات نیستند، اصل بر صحت سنده و نه بر صحت ادعا. اونهم ادعای اشخاصی که وکالتی از طرف اون شخص ندارن.
****** در زمان او نمی شد آواز خواند و آنهایی که صدای خوش داشتند اپتدا با قران آغاز میکردند ——–> این جمله بوضوح یک دستبرد تاریخیست. ضمن اینکه و مخصوصا از “و” به بعد بهیچ عنوان بر مدار منطق نیست. ابتدا با قرآن آغاز می کردند؟ خب سپس چه؟ سپس آواز میخواندند؟ بنابه فرمایش شما در زمان او که نمیشد آواز خواند. تازه اونموقع هم که دوربین مداربسته وجود نداشته و همه جا نصب بشه تا اشخاص در محافل خصوصیشون آواز نخوانند.
******* شجریان خودمان نیز همین کرد ——–> شجریان خودمان نیز همین کرد؟ مگر در زمان شجریان، خواندن آواز ممنوع بود؟ که اتفاقا بسیار هم موجه بود. چقدر هم استدلال محکمی است. آوردن کلمه “که” قبل از این جمله بار مفهمومی آن را از بار مفهمومی جمله قبلش بالاتر میبره. شجریان، حافظ!!!!!! شانس آوردیم شجریان این کار رو انجام داد. وگرنه اینجای استدلال شما پادرهوا میموند ( فقط محض اطلاع و رفع سوتفاهم اینجانب عاشق صدا و شخصیت استاد شجریان هستم و به نظرم یک عیار برای تاریخ موسیقی ایران هستند).
******** در شیراز چندین حافظ آوازه خوان شخصاً می شناسم ——–> خیلی ها نمیشناسند. این هم اظهر من الشمس است. بدیهی است که هر شخص مسلط به آواز اصیل و بکر ایرانی، میتواند قرآن را خیلی خوب تلاوت کند. ولی عکس این موضوع برقرار نیست. استدلال شما موقعی کارگر بود که همه آوازه خوانها با خوندن قرآن شریف آغاز میکردند.

درمورد شعر:

حسین جان، ما مجازیم غزلیات حافظ رو به صورت عرفانی تعبیر کنیم. اما چرا؟ دقیقا بهمون دلیل که مجازیم اشعار سوزنی سمرقندی رو هجویات محض تلقی کنیم. این وسط برخی از اشعار غیرهجو سوزنی فدای اون هجویات میشن و هیچ کس نمیتونه بیاد بگه چون سوزنی چندتا شعر غیرهجو داره، پس بیایم و بقیه اشعار هجوش رو یه جوری تفسیر کنیم که از حالت هجو دربیان. تفکر یک شاعر با محتوای اکثر اشعارش شناخته میشه. بجز این راهی نداریم. همیشه استدلال بهتر از تفسیر به رآی هست. انسانها همواره حال یکسانی ندارن. بعضی وقتا فشارهای زیاد عصبی و درگیری هایی که با اطرافیانشون دارن، باعث میشه روی تفکراتشون تاثیر بگذاره. بواسطه اشعار زیاد پر از انسانیت و عشق و دوست داشتن بی پروایی که حافظ داره، ما مجازیم بگیم که بله، اینجا حافظ ممکنه دچار خطایی شده باشه. چون معصوم نیست. چون خدا نیست. ولی همواره درحال چنین خطاهایی نبوده. آنچنان که شمس الحق تعبیر میکنه، نیست و قطعا یک انسان معمولی نبوده. اینها رو میشه از تفکراتی که لابلای اشعارش کمابیش پیدا و ونهان هست، برداشت کرد. خیلی ازین غزلیات، واقعا رنگ و بوی عرفانی دارند. برخیشون مثل همین چیزی که فرمودید، نه. میدونید، اشتباه مردان بزرگ هم ستودنیست. این گونه طرز برخورد با تفکرات انسان های بزرگ، زیاد هم غریب نیست. ماجرایی که مربوط میشه به به عقد شمس درآوردن دختری که پسر مولانا عاشق او بوده، و سعی بر اثبات تاریخی داعی اون ماجرا رو پیگیری کنید لطفا. حتی اگر این ماجرا سندیت هم داشته باشه، باعث نمیشه تا رنگ بزرگی شخصیت شمس و مولانا کمرنگ بشه. اون مثنوی به اون اقتدار و اون مقالات شمس به اون اقتدار.

درمورد این غزل میشه با کمی اغماض هم برخورد کرد. شخصیت حافظ این اغماض رو ایجاب میکنه حسین جان. همونطور که حامد عزیز اون بالا اشاره کردن، مسیری وجود داره که طور دیگه ای این غزل رو برداشت کنیم. و البته چون این مسیر وجود داره، پس الزاما نمیشه ریاکاری رو به حافظ نسبت داد. این رو خواهشا تا آخر بخونید:

عشق تو نهال حیرت آمد// وصل تو کمال حیرت آمد// بس غرقه حال و وصل کاخر// هم بر سر حال حیرت امد// یک دل بنما که در ره او// بر چهره نه خال حیرت آمد// از هرطرفی که گوش کردم// آواز سوال حیرت آمد// “سرتاقدم وجود حافظ// در عشق نهال حیرت آمد”//.

یه نفر نوشته:

اصلا شما چند نفر که حاشیه نوشتید چرا اینهمه به هم میتازید؟؟؟؟؟؟؟

یه نفر نوشته:

اینجا مکان ادب است نه چاله میدان برا چند نفر که ادعا دارند!!!

ناشناس نوشته:

حسین جان
کسی برای اثبات حقیقت چئین تعصب و چنین تخاصمی به خرج نمی دهد !

روفیا نوشته:

گمان نمی کنم که هیچ ریاکاری بیاید و جار بزند که من دارم ریاکاری می کنم !!!

حسین نوشته:

جان فدای آن که نا پیداست باد … !

با سلام دوباره خدمت دوستان گرانقدر ! :
باید بگم که من قطعی نگقتم و فقط با توجه به شواهد یک فرضیه ارائه دادم !
شاید هم حافظ صرفا قصد داشته با این گفته به دیگران که « اینگونه » هستند طعنه بزنه . ادبیات ما پر است از طعنه و کنایه ای صحبت کردن . ولی خب با توجه به بعضی از اشعار حافظ نمی توانیم آن فرض بنده را غیر ممکن بدانیم ! حافظ در اشعار دیگرش هم از این نوع سخنان زیاد دارد و از « شراب انگوری » و « عشق ورزی های بی ضابطه ( عشق به کسی غیر از همسر ) » زیاد سخن گفته و تعریف و تمجید کرده ! اگر کسانی چون : رودکی و منوچهری و خیام این گونه سخن می گفتند ، خب دیگر نیاز به « تفسیر » نداشت و معنی آشکار یود !! از طرفی کسانی چون مولانا و عطار و سعدی و سنایی نیز تفکر مشخص و معینی دارند . اما چون حافظ ما گاهی این چنین بوده ، گاهی آن چنان (!) بنا بر این کار سخت می شود ! مثلا شعر : « عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام / مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام … » شعری کاملا مادی و غیر معنوی است ! اما غزل : « در ازل پر تو حسنت ز تجلی دم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد … » عرفانی ترین شعر حافظ و یکی از عارفا نه ترین ها در ادبیات است !! بعضی اشعار هم ترکیبی هستند .
عجیب بودن حافظ در همین است ! عده زیادی از محققین علت آن را تغییر افکار و باور های او در طول عمر می دانستند . عده ای هم هستند که حافظ را « ملامتی » می دانند ، یعنی حافظ از قصد یکی سری حرف های نا جور از شراب خواری گرفته ، تا بی بند و باری و تا حتی کفر گویی در اشعار و سخنان خود می گنجاده تا دیگران را علیه خود بشوراند و او را سرزنش کنند . خلاصه موضوع خیلی جالب ولی پیچیده ای است !

با سلام و آرزوی سلامتی ظاهر و باطن دوباره !

در پناه حق .

سپنتا نوشته:

بسیارى بیت آخر این غزل را چنین تعبیر مى کنند که گویا حافظ به حافظ قران بودن خود اشاره کرده باشد، اما به نظر من چنین نیست، اینجا منظور حافظ از حافظم در مجلسى یعنى ‘آوازخوانم در مجلسى’ است. حافظ در ادب پارسى کهن به معناى آوازخوان به کار مى رفت و هنوز هم در ورارود به آوازخوان حافظ مى گویند، حافظ مثل رودکى آوازخوان هم بود و در محافلى آوازخوانى مى کرد و در محافلى هم ساقى و مطرب بود، البته آن گونه که از بیت برمى آید. شما اگر حافظ قرأن باشید، نمى توانید فقط در محفلى حافظى قرآن کنید، چونحافظ اگرازبردارنده قرآن باشد، پس شما همیشه آن را از بر دارید، نه این که در محفلى از بر داشته باشید. لغتنامه دهخدا نیز براى این که نشان بدهد حافظ به معناى حافظ قرآن است، به همین بیت حافظ استنتد کرده و هیچ دلیل دیگرى ندارد، به هیچ فرهنگ کهن هماشاره اى ندارد که نشان بدهد حافظ به معناى حافظ قرآن باشد.

ساقی نوشته:

Hafezane:
حـافــظم در مجلـسی ، دُردی‌کـشم در محـفـلی
بنگر این شوخی!که چون با خَلق ِ صنعت می‌کنم ؟!
“حـافــظ” : ضمن اینکه “تـَخـلـُّص”ِ شاعر است دراینجااشاره و تاکیدی به حافظ ِ قرآن بودن واَزبربودن ِ احادیث وروایات ِ دینی است.
حافظ به کسی گویندکه تـمـام ِقرآن یا احادیث ِ بسیاری را حـفـظ بوده باشدودرمجالس، آنهاراازحفظ قرائت کند. مثل : “حافـظ رازی” ، “حافـظ عماد الدین هـروی” وغیره
“دُردی کـش” : دُرد به رسوب وموادِ زایدی گفته می شود که درته نشستِ مایعات ،به ویژه شراب جمع می شود. شرابـخوارانی که ازتهیدستی نمی توانستند شراب ِصاف شده تهیّه کنند،بناچارته نشین شده ی ِ شراب هارا که ارزانتر بود می خریدندومی نوشیدند.
“شوخی” : معانی ِمتفاوتی دارد ، در اینجا به معنی :بی پروائی وچالاکی ،گـسـتـاخی ودلیری البته باچاشنی ِبی شرمی
“خَـلـق” : مـردم “صَنعت کردن” : دو رویی کردن ، نـیـرنـگ و حُقّه بازی،کیمیاگری کردن .
مصرع ِ آخر را دوجورمی توان خواند: اوّل اینکه بعداز”خلق”علامت (،)گذاشته وتوّقف کنیم که دراین خوانش معنی ِ”خَلق” مردم می شود.
دوّم اینکه بعد از”خلق” کسره( ِ) گذاشته و بخوانیم “خلق ِ صنعت” که در این صورت “خَلق” به معنی آفریدن وایجادکردن خواهد شد. بنظرهردوخوانش صحیح است چون،بااینکه درمعنا تغییر صورت می پذیرد، لیکن دراصل ِ معنایی که مدِّ نظر ِ شاعراست خللی ایحادنمی شود. ضمن ِ آنکه خود ِحافظ نیزبه چندپهلو بودن ِ شعر وچندمعنائی ِ آن علاقه ی زیادی دارد.
دراین بیت همه چیز یافت میشود.:شوخی،جدّی، تناقض،تطابق،ابهام،ایهام،کنایه، پرسش،پاسخ، حقیقت،راستی،دروغ ووو….
این بیت سایه روشنی ازواقعیّات ِ زندگانی ِ همه ی ِماآدمیانست.تصویری متحرّک ازجمع ِ تضادّها، که معنای ِ زندگی می دهند.
حقیقت ِغیر ِقابل انکاربرزندگانی ِ همه ی ِ انسانها سایه افکنده است!: “هیچکس آنگونه که درظاهر وانظار ِعموم “ازخود نقش می نماید ومی آفریند” نیست.!”
همه ی ِ آدمیان،درخلوتگاه ِ خودچندین نقاب ِ رنگارنگ ومختلف وبعضاً متضاد دارند.برخی کمتر برخی بیشتر! سحرگاهان که ازخواب برمی خیزیم وپِی ِ کاری رامیگیریم،پیش ازآنکه ازخانه خارج شویم، ابتداسری به نقابهایمان می زنیم. متناسب باکاری که درپیش ِ روداریم ،نقابی مناسب ازمیان ِ دهها نقابی که درصندوقچه ی ِنهانگاهمان چیده ایم، انتخاب کرده وسپس حرکت می کنیم. بعضیهاشاید صندوقچه رانیزبا خودحمل می کنندتامبادا باقرارگرفتن درشرایط ِ مختلف،به نقابها دسترسی نداشته باشند وخود ِ واقعی ِ آنان برمَلا گردد! امّا اغلب ِانسانها ازآن شهامت ِحافظانه برخوردار نبوده و حاضرنیستند نقابهایشان رابه دیگران نشان دهند.! یکی دیگراز دهها راز ِجاودانگی ِحافظ،داشتن ِ همین تهوّرو شهامت است که بی هیچ شرم و آزرمی،نقاب هایش رادرمعرض ِدیدگان عموم به نمایش میگذارد وبادست و دلبازی ِکریمانه ای صرفاًبه امید آگاهسازی دیگران،پوشش وپرده ی نهانگاهِ خویش را کنارزده وعموم ِمردم راازواگویه ها ی خیلی محرمانه ی ِ درونی ِ خویش باخبرمیسازد. حافظ دراین بیت الغزل ِحقیقت،دست به ریسکی شجاعانه میزندوگوشه ی ِ پرده ای را بالا می زند که چه بسا ممکن است به نابودی ِاعتبارِجهانیش منجرشود! (همانگونه که درحال ِ حاضر نیزکم نیستند کسانی که بااستناد به این بیت ،حافظ را متّهم به ریاکاری ونفاق می کنند!) امّا او که “نام ونشان”راننگ می داند وبه “اعتبار” بی اعتنایی می کند،تردید به دل راه نمی دهدو آخرین برگ ِریسک وخطررا رومی کند! اوهراسی ندارد ازاین که حیله گرومنافق، شناخته شود! اوبیمناک نیست که موردِ ملامتِ خَلق قرار گیرد! هراس ِاو از این است که مبادا مردم خوش باوری کرده و نیرنگ بازان ِماهر راازافرادِصادق تشخیص وتمیز ندهند،اوبافداکردن ِخودراز این شعبده بازی را فاش می کندو دست به آگاهسازی می زند.اوبا خَلاقیّتی که دارد یک پرده ازحقیقت ِزندگی را کنارزده وشاهکاری خلق میکندکه سخت تکاندهنده،طنزآلود،وتامّل برانگیزاست وشیرینی وتلخی رایکجادارد.!معنی بیت باخوانش “باخَلق ِ صنعت”: من در یک جا دریک مَحفلی حافظ قرآن هستم وبا مهارت تمام از قرآن وحدیث و شریعت سخن می گویم،درعین حال وقتی درشرایط دیگری قرار میگیرم به شرابخواری وعیش و عشرت می پردازم ، این جسارت وبی پروائی مرا ببین که چگونه باآفرینش هنرمندانه، ظاهر سازی و فریبکاری می‌کنم! معنی مصرع دوّم با خوانش “باخلق، صنعت می کنم”:نگاه کن که چگونه این ظاهر سازی را بامردم ،ماهرانه انجام می دهم وهمه را فریب میدهم!حافظ می خواهد مارا به این نتیجه برساند که اینقدرساده دل و خوش باور نباشیم! هوشیارباشیم وفریب ِظاهر ِدیگران را نخوریم.حافظ خودرا قربانی میکند تاما آگاه باشیم که کاری که حافظ کرده ممکن است دیگران نیز به راحتی انجام دهند و مارا فریب دهند!
مِی خور که شیخ وحافظ ومُفتی ومُحتسب چون نیک بنگری همه تزویرمی کنند!

ساقی نوشته:

Hafezane:
حـافــظم در مجلـسی ، دُردی‌کـشم در محـفـلی
بنگر این شوخی!که چون با خَلق ِ صنعت می‌کنم ؟!
“حـافــظ” : ضمن اینکه “تـَخـلـُّص”ِ شاعر است دراینجااشاره و تاکیدی به حافظ ِ قرآن بودن واَزبربودن ِ احادیث وروایات ِ دینی است.
حافظ به کسی گویندکه تـمـام ِقرآن یا احادیث ِ بسیاری را حـفـظ بوده باشدودرمجالس، آنهاراازحفظ قرائت کند. مثل : “حافـظ رازی” ، “حافـظ عماد الدین هـروی” وغیره
“دُردی کـش” : دُرد به رسوب وموادِ زایدی گفته می شود که درته نشستِ مایعات ،به ویژه شراب جمع می شود. شرابـخوارانی که ازتهیدستی نمی توانستند شراب ِصاف شده تهیّه کنند،بناچارته نشین شده ی ِ شراب هارا که ارزانتر بود می خریدندومی نوشیدند.
“شوخی” : معانی ِمتفاوتی دارد ، در اینجا به معنی :بی پروائی وچالاکی ،گـسـتـاخی ودلیری البته باچاشنی ِبی شرمی
“خَـلـق” : مـردم “صَنعت کردن” : دو رویی کردن ، نـیـرنـگ و حُقّه بازی،کیمیاگری کردن .
مصرع ِ آخر را دوجورمی توان خواند: اوّل اینکه بعداز”خلق”علامت (،)گذاشته وتوّقف کنیم که دراین خوانش معنی ِ”خَلق” مردم می شود.
دوّم اینکه بعد از”خلق” کسره( ِ) گذاشته و بخوانیم “خلق ِ صنعت” که در این صورت “خَلق” به معنی آفریدن وایجادکردن خواهد شد. بنظرهردوخوانش صحیح است چون،بااینکه درمعنا تغییر صورت می پذیرد، لیکن دراصل ِ معنایی که مدِّ نظر ِ شاعراست خللی ایحادنمی شود. ضمن ِ آنکه خود ِحافظ نیزبه چندپهلو بودن ِ شعر وچندمعنائی ِ آن علاقه ی زیادی دارد.
دراین بیت همه چیز یافت میشود.:شوخی،جدّی، تناقض،تطابق،ابهام،ایهام،کنایه، پرسش،پاسخ، حقیقت،راستی،دروغ ووو….
این بیت سایه روشنی ازواقعیّات ِ زندگانی ِ همه ی ِماآدمیانست.تصویری متحرّک ازجمع ِ تضادّها، که معنای ِ زندگی می دهند.
حقیقت ِغیر ِقابل انکاربرزندگانی ِ همه ی ِ انسانها سایه افکنده است!: “هیچکس آنگونه که درظاهر وانظار ِعموم “ازخود نقش می نماید ومی آفریند” نیست.!”
همه ی ِ آدمیان،درخلوتگاه ِ خودچندین نقاب ِ رنگارنگ ومختلف وبعضاً متضاد دارند.برخی کمتر برخی بیشتر! سحرگاهان که ازخواب برمی خیزیم وپِی ِ کاری رامیگیریم،پیش ازآنکه ازخانه خارج شویم، ابتداسری به نقابهایمان می زنیم. متناسب باکاری که درپیش ِ روداریم ،نقابی مناسب ازمیان ِ دهها نقابی که درصندوقچه ی ِنهانگاهمان چیده ایم، انتخاب کرده وسپس حرکت می کنیم. بعضیهاشاید صندوقچه رانیزبا خودحمل می کنندتامبادا باقرارگرفتن درشرایط ِ مختلف،به نقابها دسترسی نداشته باشند وخود ِ واقعی ِ آنان برمَلا گردد! امّا اغلب ِانسانها ازآن شهامت ِحافظانه برخوردار نبوده و حاضرنیستند نقابهایشان رابه دیگران نشان دهند.! یکی دیگراز دهها راز ِجاودانگی ِحافظ،داشتن ِ همین تهوّرو شهامت است که بی هیچ شرم و آزرمی،نقاب هایش رادرمعرض ِدیدگان عموم به نمایش میگذارد وبادست و دلبازی ِکریمانه ای صرفاًبه امید آگاهسازی دیگران،پوشش وپرده ی نهانگاهِ خویش را کنارزده وعموم ِمردم راازواگویه ها ی خیلی محرمانه ی ِ درونی ِ خویش باخبرمیسازد. حافظ دراین بیت الغزل ِحقیقت،دست به ریسکی شجاعانه میزندوگوشه ی ِ پرده ای را بالا می زند که چه بسا ممکن است به نابودی ِاعتبارِجهانیش منجرشود! (همانگونه که درحال ِ حاضر نیزکم نیستند کسانی که بااستناد به این بیت ،حافظ را متّهم به ریاکاری ونفاق می کنند!) امّا او که “نام ونشان”راننگ می داند وبه “اعتبار” بی اعتنایی می کند،تردید به دل راه نمی دهدو آخرین برگ ِریسک وخطررا رومی کند! اوهراسی ندارد ازاین که حیله گرومنافق، شناخته شود! اوبیمناک نیست که موردِ ملامتِ خَلق قرار گیرد! هراس ِاو از این است که مبادا مردم خوش باوری کرده و نیرنگ بازان ِماهر راازافرادِصادق تشخیص وتمیز ندهند،اوبافداکردن ِخودراز این شعبده بازی را فاش می کندو دست به آگاهسازی می زند.اوبا خَلاقیّتی که دارد یک پرده ازحقیقت ِزندگی را کنارزده وشاهکاری خلق میکندکه سخت تکاندهنده،طنزآلود،وتامّل برانگیزاست وشیرینی وتلخی رایکجادارد.!معنی بیت باخوانش “باخَلق ِ صنعت”: من در یک جا دریک مَحفلی حافظ قرآن هستم وبا مهارت تمام از قرآن وحدیث و شریعت سخن می گویم،درعین حال وقتی درشرایط دیگری قرار میگیرم به شرابخواری وعیش و عشرت می پردازم ، این جسارت وبی پروائی مرا ببین که چگونه باآفرینش هنرمندانه، ظاهر سازی و فریبکاری می‌کنم! معنی مصرع دوّم با خوانش “باخلق، صنعت می کنم”:نگاه کن که چگونه این ظاهر سازی را بامردم ،ماهرانه انجام می دهم وهمه را فریب میدهم!حافظ می خواهد مارا به این نتیجه برساند که اینقدرساده دل و خوش باور نباشیم! هوشیارباشیم وفریب ِظاهر ِدیگران را نخوریم.حافظ خودرا قربانی میکند تاما آگاه باشیم که کاری که حافظ کرده ممکن است دیگران نیز به راحتی انجام دهند و مارا فریب دهند!
مِی خور که شیخ وحافظ ومُفتی ومُحتسب چون نیک بنگری همه تزویرمی کنند!

ساقی نوشته:

روزگــــاری شـد کـه در مـیـخـانـه خـدمـت می‌کـنـم
در لـبـاس فـقــــر ، کـــــــار اهـل دولـت مـی‌کــنــــم
“روزگاری شد” : مدت زیادی سپری شد ، مدتی هست که
“میخانه” : ۱- جایی که درآنجا به شرابخواری ومیگساری بپردازند.۲-میکده، محلی که عاشقان وعارفان با شور ِ درونی به رازونیازپرداخته وازاشتیاق ِوصال سرمست گردند.
لباس ِفقر” : فقر به لباس تشبیه شده است.”فـقـر” یعنی نیازمندی ، تهیدستی
“دولت” :ثروت،سعادت، نیک بختی ،
“اهل ِدولت ” ثروتمندان ،نیک بختان
این غزل ازغزلیات ِ ترکیبی هست یعنی هم می توان معنای ِعرفانی برداشت کرد هم معنای ِ غیر عرفانی. معنابسته به سطح ِفهم ودانش ِ مخاطب، حاصل می گردد.این نیزیکی دیگر ازعجایب ِ شعری ِ آن فرزانه ی روزگاران است.
مـعـنـی اوّل : روزهای زیادی سپری شد که من درمیخانه(به معنی شرابخانه)مشغول ِخدمت به میگساران وشرابخواران هستم.بااینکه ظاهر ِ کار ِمن ازنظراجتماعی،درسطح پائین است (آنهاکه فقر ِمادی دارند به این قبیل کارهامی پردازند)امّا ازنظر ِ خودم کاریست درسطح بالا،سروکار ِمن با دولتمندان واشرافی هاست که برای ِنوشیدن ِ باده ومی به اینجا می آیند.
باید دانست که حافظ به این علّت غزلهارااینگونه چندپهلومی سرود که دربرداشت های سطحی، چنین تصوّرشود که حافظ به مذهب وشریعت پشت کرده وبرخلاف ِ موازین شرعی عمل می کند.! امّاچراحافظ زمینه راچنین مهیّامی سازدتاافکار ِعمومی به ویژه متولّیان ِ شریعت برعلیه اوجبهه گیری نموده وبشورند؟!
بایدیادآورشدکه نه تنهاحافظ، بلکه اغلب ِ بزرگان ِ عرصه ی ِعرفان،پس ازآنکه درنزد ِ عموم ِجایگاه ِ والایی بدست می آوردند ومورد ِ احترام وتکریم ِ خَلق قرارمی گرفتند،تعمّدن سعی می کردندخودرا درنظر ِ مردم گناهکار لااُبالی جلوه دهندتابدینوسیله توانسته باشندبرنفس ِخویش غالب آمده وِ غرورشان را بشکنند.!
جلب ِ نفرت ِ عمومی وپذیرش ِ سرزنش ِ دیگران، یکی ازاصول اساسی ِتهذیب ِ نفس وخوسازی درنظرگاه ِ عارفان به ویژه فِرقه ی ِ ملامتیّه هست.برهمین اساس بسیاری از صاحبنظران، بااستنادبه بعضی از اشعار ِآنحضرت،به ویژه :
“وفاکنیم وملامت کِشیم وخوش باشیم
که درطریقت ِ ما کافریست رنجیدن”
معتقدند که حافظ پیرو ِفرقه ی ملامتیّه بوده هست.! ولی چنانچه پیشترگفته شده حافظ یک آزاد اندیش ِ ازبند ِتعلّقات رسته ایست که به هیچکس وهیچ فِرقه ای تعلّق ندارد.حافظ بگونه ای غزلسرایی کرده که شاید هرفرقه ومذهبی بتواندبه زَعم ِ خود،موقّتن بااستنادبه چندبیت شعر اورا ازآن ِ خودپندارد وباهدف ِ سودجویی ازاعتبار ِجهانی ِ او،اورا به خودبچسباند! لیکن تاکنون که هیچکدام توفیق ِکامل پیدانکرده ودرآینده نیزاحتمالن توفیق پیدانخواهند کرد که اوراتصاحب کرده وبادستآویزقراردادن ِ اوخود رابه بالا کشند!
معنی ِ دوّم بیت:
مدّت زیادیست که من در میـکـده‌ی معرفت وشناختِ حقیقت، خدمتگزاری و چاکری می‌کنم من درمقام ِدرویشی وخدمتگزاری، به کار بزرگان و نیک بخـتــان که همانا کسب ِدانش وآگاهیست،مشغولم.
روشن است که حافظ از وضعیّت ِ خود درمیخانه(خدمتگزاری) بانظرداشت ِهردو معنی، هیچ گِله وشکایتی ندارد وباافتخار ازاین شرایط یادمی کند.
بر دَر ِ میخانه رفتن کار ِ یک رنگان بود
خودفروشان رابه کوی می فروشان راه نیست.

تـا کـی اَنــدر دام ِ وَصــل آرم تـَــذَروی خـوش‌خــرام
در کـمـیـنـم و انـتـظـار وقـت فـرصــت مــی‌کـــنـــــم
“تاکِی”: تاببینیم چه زمانی دست می دهد. کِی اتّفاق می افتد.
“دام ِوصل” : وصل به دام تشبیه شده است.کنایه ازاین است که عاشق به هرحیله ای دست می زند که به وصل برسد.دردلِ دوست به حیله رَهی باید کرد.
“تـَذرو” : خروس جنگلی ، قـرقـاول ، استعاره از معشوق زیبا ست.
“خرامیدن” : با ناز و غرور راه رفتن
“فرصت” : نوبـت ، زمان مناسب
مـعـنـی بـیـت : تاکی این اتّفاق ِ مبارک رقم بخورد،تاکی این واقعه رخ دهد که من توانسته باشم،توّجه ِمعشوقه ای خوش رفتار وخوش سیما رابه خودجلب نمایم،در کمین هستم و درانتظار ِچنین فرصتی نشسته ام که آن حادثه ی ِمیمون رُخ نماید .تاکی شودکه من نیز به وصال برسم .
عاشق درخواب وبیداری بی وقفه درانتظار ِآن واقعه ی ِ رویایی درکمین بسرمی برد تا شاید طعم ِ گوارای وصال رابچشد.باتمام وجود مواظب است مبادایک لحظه به غفلت گذرد.باید که با دل وجان انتظارکشید تا رویا محقّق گردد وگرنه به اندک غفلتی،تلاشها بی ثمرخواهدافتاد.
گربادِفتنه هردوجهان رابه هم زند
ماوچراغ ِ چشم وره ِ انتظار ِدوست

واعـظ مـا بـوی حـق نـشـنـیـد ، بـشـنـو کاین سخن
در حـضـورش نـیـز می‌گـویـم ، نـه غـیـبـت می‌کـنـم
واعـظ” :وعظ کننده ، پـنـد دهنده
“بـوی ِ حق نشنید” :یعنی ازحقیقت چیزی نفهمیدو درک نکرد ، حق رادرنیـافت .
مـعـنـی بـیـت : نصیحت کننده ی ما خودش حق را به درستی درک نکرده ونمی تواند حق را ازناحق تمیزدهد، این سخن را که گفتم خوب گوش کن ،فاش می گویم و غیبت‌اش رانمی کنم مطلب آنقدر روشن است که درحضورش نیز می‌گویم.هیچ واهمه ای ندارم.
حافظ ازصحّت ِگفته ی خویش آنقدراطمینان دارد وآنقدراستدلال های قانع کننده درآستین دارد که حاضراست سخنانش را درحضور ِواعظ دوباره تکرار کند ونفهمیدن ِ واعظ را به اثبات رسانده وبه کرسی بنشاند.
“واعظ”ازآن شخصیّت هایست که درنظرگاه ِحافظ هیچ اعتباری ندارد.چراکه حافظ به وعظ ِ یکطرفه اعتقادی نداردوپند واندرزی راکه ازروی تجربه نبوده باشدبی اثر وبیهوده می پندارد.به ویژه ازواعظان ِ بی عمل بسیاربیزاراست وبراین باوراست که تنها نصیحتی اثربخش خواهد بود که ناصح با عمل کردن وازروی تجربه بیان کند نه با وَعظ وموعظه.
بزرگی سراسر به گفتارنیست
دوصدگفته چون نیم کردارنیست
حافظ هیچ دل خوشی ازوعظ ِ بی عملان ندارد ونشنیدن ِ آن راواجب می داند.
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ ِ بی عملان واجب است نشنیدن
یا:
گرزمسجدبه خرابات شدم خُرده مگیر
مجلس ِ وعظ درازاست وزمان خواهدشد
یا:
برو به کار ِخود ای واعظ این چه فریاداست
مرافتاده دل ازره توراچه افتاده ست.؟
با صـبـا افـتــان و خـیـــزان می‌روم تـا کـوی دوسـت
و ز رفـیـقــانِ ره اسـتـمـداد هـمـّت می‌کــنــــــــم
“صـبـا” : نسیم سحرگاهی که رابط ِ بین ِ عاشق ومعشوق است.بوی خوش ِمعشوق رابه عاشق می رساند وعاشق نیزپیام ِ خودرا به اومی سپارد ودل خوش می کند که پیامش به معشوق خواهدرسید.چون اطمینان دارد که این نسیم به کوی معشوق آمد وشد دارد. ِاین نسیم ملایم وآهسته می وزد و شاعران وزش ِ آن را به همین سبب به بیـماری که دوران ِنقاهتش رامی گذراندتشبیه می کنند.حافظ صفت ِ “افتان وخیزان”(حالت ِتلوتلو رفتن ِ مستانه)رابرگزیده وبه او وخودش نسبت می دهد.
افتادن وبرخاستن ِباده پرستان
درمذهب ِ رندان ِ خرابات نمازاست.
“افتان و خیزان” : حال یا قید حالت است ، در حال افتادن و برخاستن ، آهسته‌آهسته
“رفیقان” : یـاران
“ره” : طریقت ، راه سیر و سلوک
“استمداد” : یاری کمک طلبیدن
“هـمـّت” : عزم ِجزم، خواست واراده ،قصد وتصمیم، درمبحثِ عرفان،دعا و توجـّهِ قلبیست ومنظورحافظ همین است.
مـعـنـی بـیـت : با نسیم ِسحرگاهی آهسته وافتان وخیزان، به سوی کوی معشوق روانم .(باتوّجه به سختی ها،خطرات ومشکلاتی که پیش ِ رویم هست) از یاران ِهمدل وصمیمی،انتظاردارم که دعـای خالصانه‌ و توجـّه قلبی ِخود را بـدرقه‌ ی ِراهم کنند تا به سرمنزل ِمقصودبرسم .
حافظ درهرفرصتی که دست می دهدباعبارات ِمتنّوع و متفاوت، خطرات وتهدیدات ِطریق عشق را گوشزد کرده وسعی می کندرهروان ِ این راه راآگاه نمایدتاازپیچ وخم ِخطرناک ِآن بسلامت عبورکنند. اوباقرار دادن ِ خود درشرایط گوناگون، درسهای ارزشمندی به مامی دهد.اودراین بیت،به ما این نکته رامی رساند که،اثرِمعجزه آسای ِ دعا وآرزوی ِ صمیمی ِ قلبی را فراموش نکنیم وازاین انرژی ِشگفت انگیزی که به رایگان دراختیار داریم به درستی استفاده کنیم.
حافظ دراین بیت بانظرداشتِ اثرات ِ دعا،ازیاران ودوستان ِ هم فکر ِخود التماس ِ دعا کرده است.هم او که خود،خالصانه ترین وزیباترین دعاهارادرسحرگاهان ونیم شبان ِ زیادی ،روانه ی ِآسمانها کرده و بهترین دعا کننده برای اطرافیان ودوستان است.
حافظ وظیفه ی ِ تودعاگفتن است وبس
دربند ِ آن مباش که نشنید یاشنید.
خـاک کـوی‌ات زحـمـت ِمـا بـرنـتــابـد بـیـش از ایـن
لـطـف‌هـا کـردی بــُـتـا ! تـخـفـیـفِ زحمت می‌کـنـم
“برنتابیدن” : تحمّل نـکـردن
“لـطـف” : مرحمت،عنایت ، تـوجـّه
“بـُـتـا” : ، ای بـُت ، ای محبوب
بعضی “بــِـتــا” به معنی : “بـهـل تـا” ، بـگـذار تا” خوانده‌اند که شاید درست نباشد ،” بُتا” حافظانه تراست .
“تخفیف” : سبک کردن وکم کردن
مـعـنـی بـیـت : ای معشوق زیبا روی، شما خیلی به من مرحمت و عنایت کردی، امـّاانگار خاک کوی تـو، دردسر ها ومزاحمت های بسیار مـا را نمی‌تواند تحـمّل کند ، بنابراین راضی به زحمت نیستم وقصد ِرفع ِ زحمت دارم.می خواهم زحمت را کم می‌کنم .
حافظ عاشقی با مرام ،با ادب ومتین است،درهمه حال ِ رعایت ِ خاطرنازک ِ یار را دراولویّت ِ اوّل قرارداده ومراقب است که مبادا،ازوجودِ او رنجشی بردل ِیارنشیند!مبادا فغان وناله وآهِ او باعثِ رنجش ِ روح ِ لطیف ِ معشوق شود، اودرهرشرایطی،هرتصمیمی که می گیرد براساس ِ نظرداشت ِ حال ِ معشوق است. اوگرچه نیک می داند که دل کندن از
کوی معشوق، ازدل کندن ازجان ِ شیرین،تلخ تر وسخت تراست،لیکن تردید نمی کند واین جام ِشوکران ِزهرآگین رابا اشتیاق سرمی کشد تامگراندک رنجشی نیز بردل ِمحبوب بوده باشدمرتفع نماید.
حافظ اندیشه کن ازنازکی ِ خاطر ِیار
برو ازدرگهش این ناله وفریاد بِبَر

زلفِ دلـبـردام ِراه وغـمزه‌اش تـیـر بلاست
یاد دارای دل که چندین‌ات نـصیحت می‌کنم
مـعـنـی بـیـت : شاعر دراین بیت دل ِ عاشق پیشه ی ِ خودرامورد ِخطاب قرارداده ومی فرماید:
ای دل، به یاد داشته باش که زلف وحلقه های ِگیسو،همانند ِحلقه های دام ِ راه ِ عشق هستند،چه بسیار دلهائی که مجذوب ِ زیبائی های ِ رخسار ِیارشده ودراین دام گرفتارگشته اند.حرکات ِدلبرانه ی طرزِ نگاه واشارات ِ ابرو نیز،تیرهایی بس خطرناکی هستند که ازسوی ِ معشوق،به سوی ِ عاشق روانه شده واوراشکارمی کنند.ای دل بشنو وببین که چقدر نصیحتَت می‌کنم.
مَبین به سیب ِ زنخدان که چاه در راهست
کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا؟
امّا روشن است که دل ِ عاشق پیشه،درپِی ِ کامجویی ولذت است ونصیحت پذیر نیست. تابوده چنین بوده وبعدازاین نیزچنین خواهدشد.واضح است که دل درپاسخ به این نصیحت چه واکنشی دارد:
به کام تانرساند لبش مرا چون نای
نصیحت ِ همه عالم به گوش ِ من باداست.!
شاعربازیرکی ،رندانه دست ماراگرفته وازمسیری به پیش می برد که به همین جاها برسیم.به جایی که بپذیریم ذات ِدل میل به عشقبازی دارد، واگربپذیریم که مصلحت بینی وخرد ورزی ،به مَذاق ِ دل خوشایند نیست،اندک اندک حسّ ِریسک پذیری وخطرکردن دروجود ِ مابرانگیخته خواهدشد وماتوان ِآن راخواهیم یافت که ازبلا نپرهیزیم وقدم در طریق ِرندی وعشق نهیم. درآنصورت ازحافظ شاکر خواهیم بود،که مارابه کوچه ی سرسبز ِ بین ِ دل ِبلاکش ودشت ِپربلای ِعشق رهنمون گشته است.
در فرازونشیبِ پرآشوب ِ این دشت می بینیم که دل ِماجراجو، هرچقدرنیزمورد ِ هدف ِ تیر ِبلای ِ کمان ابروی ِمعشوق قرارمی گیرد،باز باتنی مجروح ونیمه جان،مشتاق ِ فرودآمدن ِ تیری دیگراست.
دل که ازناوک ِ مژگان ِ تودرخون می گشت.
بازمشتاق ِ کمانخانه ی ِ ابروی ِ توبود.
دیـده‌ی بـدبـیـن بـپـوشـان ای کـریم عیـب پـوش !
ز یـن دلـیـری‌ها که مـن در کـُنـج خـلـوت می‌کـنـم
بـد بـیـن” : منفی نگر وبـد بـیـنـنـده،کج اندیش. در اینجا کسی است که همیشه نیمه ی ِ خالی ِ لیوان رامی بیند ونظر بربدیها دارد.کنایه ازکسانی که خودراپاک وپارسا فرض کرده وبابداندیشی درموردِ رفتارهای دیگران ،فقط کاستی هاو گناهان ِمردم را می بینند وبه محض ِ مشاهده ی ِ خطای ِ کسی،آن رادربوق وکرنا نهاده و دستآویزی پیدا می کنند تامردم را باوَعظ وخطابه ،مَلامت ونصیحت کرده وپرده ای برعیب های خودپوشانند!
“کـریـم” : بسیار بخشنده ، از صفات حق تعالی
“عیب پـوش” : پـوشنده ی عیب ، ستـّار العیوب ، از صفات خداوند
“دلـیـری” : گستاخی ، جسارت
روی ِ سخن باخداوند ِعیب پوش است. خداوندی که عیب های ِ همه رامی بیند ولی بر روی عیب ها پرده می کشد وآبروی ِ خلق رامحفوظ نگه می دارد.
معنی ِ بیت:
ای خداوندی که یکی ازصفت های توپوشاندن ِ عیب ِ مردم است.چشمهای ِ بدبینان وکج اندیشان راببند تانتوانند این جسارت ها واَعمالی که ازروی بی باکی ،در خلوت انجام می‌دهم ببینند وبرای ِ من دردِ سر ومشکل ایجادنمایند.
حافظ ازیک سو عادت به دلیری در مقابل ِ واعظین وزاهدان ِ ریاکار دارد وقادربه ترک ِ عادت نیست وازسوی دیگرمی بیند که این شهامت و بی باکی وزبان ِ آتشین،باعث ِ دردسرهای جدّی وبزرگی شده واورادر مظان ِکفرورزی واِرتداد قرارمی دهد!لذا بناچار دست به دامن ِ خدواند شده وازاومی خواهد که چشمهای بدبینان رابپوشاند.
جالب اینجاست که حافظ ازخدا درخواست نمی کند که به اوترسی عطا کند تادلیری وجسارت نکند! چرا؟
چون حافظ خودنیک می داند که رفتارهای ِ اوتنها ازنظرگاه ِ بداندیشان خطا وبد تلقّی می شوند،ودراصل گناه محسوب نمی شود،که ،دراینصورت ازخداوندتقاضای ِ عفو وبخشش می کرد نه چیز دیگر!
نکته ی ِ لطیف ِ دیگراینکه ،حافظ وقتی ازخداوند چیزی رامی طلبد،رندانه، صفت ِ ستّارالعیوب بودن ِ خدا را یادآوری می نماید وبه اصطلاح به یاد ِخدا می آورد تاشایدتوانسته باشد ضریب ِاحتمال ِ اجابت ِ دعا راافزایش داده وتوجّه ِبدبینان رانیز به این نکته جلب نماید که بددیدن وفاش کردن ِ خطای دیگران کاری نیست که خداوند ازآن خشنودگردد.
یارب آن زاهد ِ خودبین که بجز عیب ندید
دودِ آهیش درآئینه ی ِ ادراک انداز

نادر.. نوشته:

.. با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست
و از رفیقان ره استمداد همت می‌کنم
خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این
لطف‌ها کردی بتا تخفیف زحمت می‌کنم ..

کانال رسمی گنجور در تلگرام