گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۱

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

من لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم

مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم

در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

کی بود در زمانه وفا جام می بیار

تا من حکایت جم و کاووس کی کنم

از نامه سیاه نترسم که روز حشر

با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم

کو پیک صبح تا گله‌های شب فراق

با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

گلهای تازه » شمارهٔ ۱۴۳ » (سه گاه) (۱۲:۴۹ - ۱۴:۱۸) خواننده آواز: گلچین، نادر سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: حاشا که من به موسم گل ترکِ مِی کنم

برگ سبز » شمارهٔ ۲۸۲ » (شور) (۱۱:۲۶ - ۲۴:۴۸) نوازندگان: پرویز یاحقی (‎ویولن) خواننده آواز: محمودی خوانساری سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: حاشا که من به موسم گل ترکِ مِی کنم

گلهای تازه » شمارهٔ ۸۴ » (شور) (۱۲:۴۲ - ۱۳:۲۵) نوازندگان: جلیل شهناز (‎تار) خواننده آواز: عبدالوهاب شهیدی سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: حاشا که من به موسم گل ترکِ مِی کنم

گلهای تازه » شمارهٔ ۱۴۳ » (سه گاه) (۱۰:۵۹ - ۱۱:۵۹) نوازندگان: حبیب‌الله بدیعی (‎ویولن) خواننده آواز: گلچین، نادر سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: حاشا که من به موسم گل ترکِ مِی کنم

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علیرضا منتظر نوشته:

در بیت ۴ ، حکایت از جم گفتن اشاره به پدید آمدن شراب توسط این پادشاه دارد

nazanin نوشته:

تنها موردی که حضرت عشق
ازش حرف نمیزنه همین شرابه انگوریه دوست گرامی !!!

داود پوراکبریان نوشته:

بیت آخر بجای سپرده اشتباها سپرد درج شده است که مقتضی است به شکل زیر اصلاح شود
این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

روفیا نوشته:

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
ایا حافظ از لحظه مرگ می گوید .
همه در نهایت جانشان را اجبارا تسلیم می کنند .
ولی حافظ با اشتیاق از این جان سپاری می گوید و ان را مقارن با دیدار می داند .
دیداری که چشم هر دیاری را تا ابد سیر می کند و ثمره این چشم سیری سخاوت تا سرحد جانسپاری است .
مولانا نیز دلیری ، پشتداری ، جانسپاری و چشم سیری را از تبعات این دیدار می داند :
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن
ور همی‌بیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر
در رخت کو از می دین فرخی
گر بدیدی بحر کو کف سخی
تک تک کلمات این ابیات جواهر است .

ذبیح الله نادری تاتار نوشته:

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش بینم وتسلیم وی کنم

این زمان دقیق زمان هست ملک الموت جهت قبض روح می آید آن زمان است که با تکلم این که من امردارم تا قبض روح شوی ،لسان الغیب در چهره ملک الموت نگاه نموده با سرودن این شعر جانش را تسلیم جانان می کند

ناصر نوشته:

از حضرت علی ع نقل شده است که فرمود “فمن یمت یرنی” یعنی هرکس که بمیرد مرا می بیند.
به نظر من بیت آخر این غزل زیبا و رسای لسان الغیب حافظ اشاره مستقیم به این فرمایش حضرت مولی دارد

mm نوشته:

ای که گفتی، فمن یمت یرنی
جان فدای کلام دلجویت
کاش روزی هزار مرتبه، من
مردی، تا به دیدمی رویت

گمنام-۱ نوشته:

ام ام ،
مردمی ( میمردم ) تا بدیدمی رویت.

امید قیصری نوشته:

برگ سبز شماره۲۸۲ با آوای سحر انگیز محمودی خوانساری ویولن پرویز یاحقی.تار جلیل شهناز..دلکمه بانو روشنک.ضرب جهانگیر ملک وناصر افتتاح…واقعا این برنامه محشره..قیامت به پا میکنه این شعر در دستگاه شور..این برنامه برگ سبز ۲۸۲ رو هرکی گوش نده ضرر بزرگی کرده

سیدعلی ساقی نوشته:

حــاشـا کـه مـن بـه مـوسـم گل تـرک مـی کـنـم

مـن لاف عـقـــل می‌زنــم ، ایــن کار کـی کـنـم ؟!

حاشا :اینگونه مباد،هرگز،دورباد،محال است ، غیر ممکن است.

“موسم گل” : فصل بهـار

“لاف زدن” : ادّعـای بیهوده وبی مورد کردن ، مّدعی چیزی بودن که آن رانداشتن ،

“لاف عقل می‌زنـم” یعنی من ادّعای عاقل بـودن می‌کنم.امّاچرا حافظ به طعنه چنین

گفته که:من “لافِ عقل می زنم” به این سبب هست که حافظ همواره مقام

“عشق” رابر”عقل”ترجیح داده و والاتر می داند.به عبارتی به طنز می گویدکه من

لافِ عقل می زنم یعنی به عقل معتقدنیستم من به عشق اعتقاددارم.

حافظ اغلبِ غزلیّات خودرابه بستری برایِ بیانِ اعتقاداتِ خویش مبدّل ساخته تاجهان

بینیِ خاص خود رادرمقابله باخرافه پرستی وریاکاری وتزویرترویج نماید.

دراین غزل نیزبابهره گیریِ رندانه ازحال وهوایِ فرحبخشِ فصل بـهـار،فرصت راغنیمت

شمرده و شرابخواری را امری روا و ستوده مطرح می‌سازد و ترک آن به ویژه دربهار را

روا نمی‌دارد.

غـیـر ممکن است که من در فصل بـهـار نوشیدن شراب را کنار بگذارم ، مـن که

ادّعای عاقل بـودن دارم هیچوقت ایـن کار(ترک کردنِ می) راانجام نخواهم داد.

خوشترزعیش وصحبت باغ وبهارچیست؟

ساقی کجاست گوسببِ انتظارچیست؟

مـُطرب کجـاست ؟ تـا همه محصول زُهـد و عـلـم

در کـار چـنــگ و بــربــــــــــــــــط و آواز نـی کـنــم

“مـُطـرب” : نـوازنـده

“چـنـگ” و “بـربـط” : از سازهای سیمی و “نی” از سازهای بادی است .

حافـظ عاشق است،مرام ومسلکِ اوعشق است وبس.

“حـافــظ” دانش و فضل را مایه‌یِ خودبینی و محرومیت از معرفتِ حقیقی می‌داند :

«تـا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی

یـک نکته‌ات بگویم: خود را مبین که رستی»

نـوازنده کجاست تا من تمام نتیجه‌ی پارسایی و دانش وزهدوتقوارا را صرفِ آواز چنگ

و بربط و نی کنم

فرق عاشق وعابد وعاقل وزاهد،درهمین نکته نهفته هست.عاشق برای یک حتی

یک لحظه دریافتِ”شهود و اشراق” وغوطه ورشدنِ درشور وشعفِ وصال،حاضراست

همه ی هستیِ خویش رانثارکند.

مخالفتِ “حافظ”با “علم”،”درس”و”مدرسه”ازآن جهت نیست که خود اهل علم نباشد

، او بیشترِ علوم زمان خود را به خوبی فرا گرفته و اهل حکمت ، کلام ، فلسفه وادب

و هنر و…..بود. مخالفت اوباعقل ودانش ودفتر، ازاین روست که به عقیده ی

او”عشق خداست وخداعشق اشت”.برای نزدیک شدن به ذات پاک خداوندی،راهی

جزعشق ورزی وجودنداردوباعقلگرایی وبحث وجدل ومصلحت اندیشی،نمی توان این

مسیر راپیمود. همانگونه که امـام “ابـوحامد غزالی” سالها در نظامیه یِ بغداد

تدریس ‌کرد، بعد پشیمان می‌شود و آن سالـهـا را هـدر شده می‌پندارد .

عارف بزرگ قرن ششم ، “محی الدین ابن عربی” در نامه‌ای به متکلّم بزرگ

معاصرش “امام فخر رازی” می‌نویسد : “سزاوار است که خـردمـنـد هیچ علمی را

طلب نکند مگر آن که به او کمالِ معنوی ببخشد و همراه با آموزنده خود باشد و این

جز علم بالله نیست که از راه موهبت و مشاهده حاصل می‌گردد.”

به هر حال عـرفـا ، به غیراز عشق وعلمِ سیر و سلوکِ عاشقانه،سایر علوم را

آمیخته به انواع غفلت‌ها ، پـوشیده در انواع حجاب‌ها و قرینِ آفت‌ها دانسته‌اند.

“مولـوی” هم کسب علوم را آمیخته به جاه طلبی و نـام‌جویی می‌داند و یا در جای

دیگر دانشِ “نـَحـو” مردِ نحوی را به طنـز و سخره می‌گیرد :

« آن یکی نحوی به کشتی در نشست

رو به کشتیبان نـهـاد آن خـود پـرسـت

گفت هیچ از نحو خواندی ؟ گفت : لا

گـفـت : نـیـم عـمـر تـو شـد بـر فـنــا

حدیـث از مطرب و می گـو و راز دهــر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمـّا را

“حـافـظ” علم و دانش را در مقابل مطرب ، می و معشوق قرار می‌دهد و اگر دفتـر و

کـتـابی دارد ، در گـرو باده است :

سالـهـا دفتـر ما در گـروِ صـهـبـا بـود

رونق میکده ازدرس ودعای مـا بــود

و یااینکه درجایی دیگر، ظرفِ شرابـش را مردم دفـتـر و کتاب پنداشته‌اند :

صراحی می‌کشم پنهان و مـردم دفتر انگارند

عجب گرآتشِ این زرق دردفترنمی گیرد.

از قـیــل و قـــالِ مـدرسـه حـالـــــی دلــم گــرفـت

یــک چنـد نـیـز خـدمـت مـعـشـوق و مـی کـنــــم

“قیل و قال” اصطلاحاً به معنی جدل و بحث بیهوده است .ضمنِ آنکه امروزه به معنی

: سر و صدا نیزبه کار برده می‌شـود.

من دیگر از بحث و جدلِ مدرسه ومکتب خسته و دلگیر شده‌ام ،هیچ نتیجه یِ

مطلوبی حاصل نشد. از این به بعد مدتی هم می خواهم به می و معشوق بپـردازم.

حدیثِ مدرسه وخانگه مگوی که باز

فتاد برسرحافظ هوای میخانه

کـی بـــود در زمـانه وفـــا ؟ جــام مـی بــیـــــــار !

تـا مـن حـکــایـت جـــــم و کـــــــاووس کـی کـنـم

“کی بود در زمانه وفا ؟ یعنی هرگز نـبـوده است .

روزگار هیچ وقت وفا نداشته‌است ، پس جام شراب بیاور تا من داستان جمشید و

کیکاووس را روایت کنم که چگونه آنها با آن همه قدرت و سالها حکومت،نابود شدندو

زمانه به آنها وفایی نکرد و سرانجام از بین رفتند.

که آگه است که کاووس وکی کجارفتند

که واقف است که چون رفت تخت جم برباد

از نــامــــه‌ی سـیـاه نـــتـــرسـم کـــه روز حـشـــر

بـا فـیـض لـطـف او صــد از ایـن نـامــه طـی کـنــم

“نامه‌یِ سیاه” :از طومار گناهان ، شرح و لیست گناهان “نامه طی کردن” : نامه

را پیچیدن و کنار گذاشتن .

حافظ خدا رابخشایشگرِمهربانی می شناسدکه هرگز برایِ بندگانِ خودحتی

خطاکاران،آتش عذاب برنیفروخته وقصدنداردکسی رادرروزقیامت موردعذاب وشکنجه

قرار دهد. خدایی که حافظ معرفی می نمایدخدایی مهربان ولطیف وبخشنده هست

نه ترسناک وشکنجه گر. ازهمین رومی فرماید:

من از طومار بلند گناهانم نگـران نیستم زیرا که در روز قیامت بافوران بخشایش

خداوند، می‌توانم صد برابر این گناهان را از خداوند بخشش را بگیرم نه تنهامن بلکه

همگان شاملِ عفو و رحمت خداوند هستند.

سهو وخطای بنده گرش اعتبارنیست

معنای عفو ورحمت آمرزگارچیست؟

کـو پـیـک صـُبــح ؟ تـا گــلـــه هـای شـب فــراق

بـا آن خـجـسـتـه طـالــــــــعِ فـرخـُنـده پـی کـنــم

“پیک صبح” : باد صبا ، نسیم سحرگاهی که سنگ صبورِ عاشقان است ، باد صبا از

کوی معشوق می‌آید ، بـوی خوشِ او را به عاشق می رساند.

“خجسته طالع” : نیک‌بخت

“فرخنده پی” : خوش قدم ، خوش یـُمـن.

کجاست پیک سحرگاهیِ نیک بخت و خوش قدم که من گِله ها یِ شب فراق

ودردِدلِ خود را به او بـگـویـم ؟!

مرحباای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تاکنم جان ازسرِ رغبت فدایِ نام دوست

ایـن جـان عـاریت که به حـافــــظ سـپـرد دوست

روزی رُخـَـش بـبـیـنــم و تـســلـیــم وی کـنـــــــم

“عاریت” : امانتی ، آنچه به کسی بسپارند و بعد پس بگیرند.

حافظ حتی جانش را نیزازآنِ معشوق می داند وآرزومنداست که روزی که رخِ دوست

رامشاهده می کند جانِ خویش راتقدیم اوکند.

روزی در واپسین لحظات عمر چهره‌ی زیبای دوست را می‌بینم و این جان را که نزد

من به امانت سپرده است تسلیم او می‌کنم .

بـدین دو دیده‌ی حیران من هزار افسوس

۸که با دو آیـنـه رویـش عـیـان نـمـی بـیـنـم

دکتر علیرضا محجوبیان لنگرودی نوشته:

به نام حضرت دوست- با سلام، گویا آموزشهای کلاسیک همیشه ی خدا برای دانش پذیران آمیخته با انبوه مشکلات بوده است تفاوتی ازین زاویه بین روزگار ما و حافظ نیست تعجبی ندارد که دانش آموزان روزگار ما برای گریز از درس و مدرسه به کلاسهای خصوصی روی می آورند تا اندکی از قیل و قال آن !!بکاهند امام خمینی در سروده ای ضمن اشارتی به اینگونه آموزشها سروده اند: کی می توان رسید به دریا ازین سراب. مخالفت با مدارس در ادب ما سابقه ای طولانی دارد شاید بتوان غزالی را پیشوای تاریخی آن قلمداد کرد او در المنقذ من الضلال این داستان کسالت خود از علوم ظاهری را بیان کرده است از دید او آموزش علوم فلسفه و کلام در نظامیه ی بغداد دارای فایده ای برای دانش پذیران نبوده است . ابن عربی آموزش علوم و معارفی را یاد آور می شود که به آدمی کمال معنوی ببخشد و آن را جز «علم بالله » نمی داند که از راه مشاهده خداوند به آدمی ارزانی می دارد از دیدگاه وی علوم به دو طریق کسب می شود از مسیر مردگان و از زنده جاوید (خداوند تعالی) . اینکه در بعضی اقوال عارفان آمده است: حدثنی قلبی عن ربی ناظر به همین منظور است. پس علوم ظاهری سرشار از انواع غفلت هاست و به انواع حجابها آلوده است سنایی اینگونه عالمان را دزدان با چراغ نامیده است: چو علم آموختی از حرص آنگه ترس کاندر شب / چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا. در انتهایی ترین بیت غزل حافظ آرزو نموده(مانند بسیاری از فرقه های اهل سنت) که روزی جمال جان آرای معشوق ازلی را ببیند که این حادثه عظیم روزی در جهانی دیگر محقق می شود امید که : با فیض لطف او صد از این نامه طی کنیم. یا حق

کانال رسمی گنجور در تلگرام