گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۰

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم

سخن درست بگویم نمی‌توانم دید

که می خورند حریفان و من نظاره کنم

چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه

پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم

به دور لاله دماغ مرا علاج کنید

گر از میانه بزم طرب کناره کنم

ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت

حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم

گدای میکده‌ام لیک وقت مستی بین

که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم

مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی

چرا ملامت رند شرابخواره کنم

به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی

ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم

ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ

به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

فرزین نوشته:

اصولاً موقعی آدم استخاره میکنه که نمیدونه کاری که میخواهد انجام بدهد بد است یا خوب اما همینطور که میدانیم توبه یک کار پسندیده است و لذا زمانی که انسان اشتباه یا خطایی میکند توبه میکند و بدیهست برای توبه کردن اصلاً نیازی به استخاره نیست بنابراین لغت استخاره در این بیت آدم را به تفکر وا میدارد گویی شاعر قلباً دوست ندارد توبه کند اما برای خود فریبی میحواهد استخاره کند شاید که استخاره ای که میزند جوابش طبق میل او باشد

دارا نوشته:

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم

بهار فصل رویش و جنبشه. اینجا حافظ از شکستن چله ای که در زمستان در خلوت خودش بوده با نزدیک شدن بهار صحبت می کنه. میگه از این انزوا و خلوت گزینی توبه کنم و برای این توبه به سراغ استخاره می ره.
و همینطور در ابیات بعدی میگه که نمی توانم دید که مِی خورند حریفان و من نظاره کنم…

روفیا نوشته:

به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی
شیخ محمود میگوید :
مسلمان گر بدانستی که بت چیست
یقین کردی که دین در بت پرستی است
دریغا که وقتی که کودکی بیش نبودیم به ما گفته اند که بت پرستان خیال میکنند بت آنها و جهان را آفریده است !
البته روفیای کوچک همان روزها هم نمیتوانست این بهتان نامعقول را باور کند .
چگونه ممکن است انسانی که قادر به درک بعد و حجم و زیبایی و تراشیدن آن بر یک سنگ است چنین تصوری داشته باشد !
آن بت بی تردید برای بشر همان روز نیز معنای نمادین داشت .
بشر قادر بود آنچنان بناهایی بسازد که هم اکنون نمیدانند با چه تکنولوژی ای سنگ را در دمای چند هزار درجه به هم جوش داده بود ،
بشر در علم نجوم چنان پیشرفت های عظیمی داشت که من امروز قادر به فهم آن نیستم ،
او آنقدرها هم ساده لوح نمیتوانست باشد !
بت اشاره به یک دارد !
یک یگانه ای که ما باید در پس عناصر ظاهرا متشتت و آشفته پیدایش کنیم .
همان ناظم مقتدر و منظم که هر چند هیچگاه از دفتر بیرون نمی آید ولی نظم حاکم بر مدرسه اش باعث میشود ما در مدرسه احساس امنیت کنیم .
اگر مدرسه به راستی آشفته و بی قانون است یا ناظم ندارد یا چند ناظم دارد .
ولی اگر مدرسه نظم هایی دارد ، کلاسها سر ساعت تشکیل میشود و معلم ها و شاگردان حاضر میشوند ، آب در شیر مدرسه جریان دارد و هزاران نظم دیگر ،
بی تردید ناظمی در پس پرده هست .
هر چند ما هرگز او را ندیده باشیم .
گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی
از گردش او گردش این پرده نبینی
ژان پل سارتر هم این بت را دیده بود !
میگوید هر گاه آن یگانه را از جهان حذف میکنم ، جهان آنچنان احمقانه به نظر میرسد که آثار حماقت آن قبل از هر چیز دیگر در چهره خودم پدیدار میشود !

حافظ دوست نوشته:

اگر شبی زلبم حدیث توبه رود. زبی طهارتی آن را به می غراره کنم. مصرع دوم شعر است که جا افتاده لطفا اضافه شود.

سیدعلی ساقی نوشته:

بـه عــــــزم تـوبـه سـحـر گـفـتـم استخـاره کـنـم

بـهـار تـوبه شـکـن می‌رسـد ، چـه چـاره کـنــم؟!

دراین غزل طنزی بسیارلطیف وحافظانه نهفته است.طنزی که بیانِ آن منحصراٌ دراختیارحافظ است وکمترشاعری می تواندچنین ظریف ورندانه حقِ مطلب رااداکند.

شاعرهنگامِ سحرگاهان ، به نیّتِ ترکِ شرابخواری ،با خود می گویداستخاره‌ ای بکنم تاببینم تصمیمِ “ترکِ شرابخواری” خوب است یانه؟! امّـا هنوز تصمیمی اتخاذنکرده (قبل از استخاره) دردرستی ونادرستیِ تصمیمش تردید می کند!…. موسمِ بهاردرراه است، بـهـار که فصلِ تـوبه از شراب نیست ، پس چاره‌ای نـدارم جز این که توبه نکنم وبه نوشیدنِ شراب همچنان ادامه دهم.

شاعر به زیبایی والبته حافظانه وبه طنز این نکته را بیان می کندکه فصلِ بهار فصلِ شادیخواریست وتوبه ازپرداختنِ به طرب وشادی درچنین موسمی کارِ درستی نیست .

حاشاکه من به موسمِ گل ترکِ می کنم

من لافِ عقل می زنم این کار کِی کنم؟

سـخـــن درسـت بـگـویم : نـمــی‌تــوانــــــم دیـد

کـه مـی خــــورنـد حـریـفـان و مـن نـظـاره کــنـم

درادامه یِ بیتِ بالا می فرماید:

حقیقتش را بگـویـم (روشن تربگویم )که چرا نمی‌توانم تـوبـه کنم ؟: چون نمی‌توانم ببینم که هم پـیـالـه‌هایم(رفیقانم) به شرابخواری وخوشگذرانی مشغولنـد و من بنشینم وآنهارا تـمـاشـا کنـم !.

مامردِ زُهدوتوبه وطامات نیستیم

باما به جام وباده یِ صافی خطاب کن

چو غـنـچـه با لـب خـنـدان به یـادِ مـجـلـس شـاه

پـیـالـه گـیــرم و از شـــــــــوق جـامـه پـاره کـنـم

حال که توبه ازشرابخواری پیش ازآنکه به استخاره کشیده شود منتفی شده وخیالِ شاعرازاین بابت آسوده گشته است،هوسِ باده نوشی دراو صدچندان شده ومیل دارد که بالبی خندان به یادِ روزهایِ باشکوهِ گذشته، پیاله ای گرفته وازشوق وشعفِ مستی،چونان غنچه ای جامه پاره کند وشکوفاشود.

منظور از شاه،پادشاهِ خاصی نیست.”مجـلـسِ شـاه” یادآورِاهمّیت وشکوهِ مجلسیست که درگذشته برقرار بوده است.

به عبارتی دیگر،شاعر مجلسی راکه درآن توفیقِ گرفتنِ پیاله ای شراب راپیداکرده باشد،بامجلسِ شاهانه برابرمی داند واز شور و شادی و اشتیاقِ حضور درچنین محفلی،همچون غنچه ای،بالبِ خندان جامه پاره کرده وشکوفا می گردد.

همچنین شاه می توانداستعاره از “معشوق” “پـیـر و مـرشدِ” وارسته باشد. چنانکه درقدیم خیلی از عرفایِ بزرگ را “شـاه” می‌گفته‌اند ، مثـل “شـاه نعمت الله”

هرمرغ به دستانی درگلشنِ شاه آمد

بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی

بــه دورِ لالــــــــــــــــه دِمــاغِ مــرا عــلاج کـنـیــد

گــــــــــــــر از مـیـانـه‌یِ بـزمِ طـرب کـنــاره کـنـم

برگشت به بیتِ اوّل خطاب به دوستان:

چنانچه من در موسمِ طرب وشادی (فصلِ بـهـار) از مجلسِ شرابخواری و شادیخواری باتوبه کردن کناره گرفتم؛ ساکت منشینید…. شمامطمئن باشید که مغـزم عیبی پیداکرده و دچارِ مشکلی شده است!.پس بی درنگ دست بکار شوید وبا چرخاندنِ جامِ شراب ونوشانیدنِ آن، مـرا مداوا کـنـیـد!. به زبانِ حافظانه، به زور به من شراب دهید تا بهبودی حاصل کنم….

نه این زمان دلِ حافظ درآتشِ هوس است

که داغدارِ اَزل همچو لاله یِ خودروست

زِ روی دوسـت مـــــرا چـون گـلِ مـُراد شـکـفـت

حـوالـه‌ی سـر دشـمـن به سـنـگ خــاره کــنــم

“گلِ مـراد شکفتن” کنایه از به آرزوی خود رسیدن است

“حوالـه کردن” : سپـردن ، واگذار کردن .

آن لحظه ای که به میمنتِ مشاهده یِ رخساره‌یِ دوست به کامِ خویش رسیـدم ،تمامِ گرفتاریهایِ من مرتفع می شودوباتوفیقِ عظیمی که به دست می آورم درشرایطی متعالی ومطلوب واقع می شوم .درشرایطی قرارمی گیرم که یک پیروز وفاتحِ میدان قرار می گیرد. باخیالی آسوده ،سرِ دشمن را به سنگ خارا وا گذار می‌کنم واحساسِ فتح وظفر می نمایم.دشمنانی که منعِ عشق می کردند ولحظه ای دست ازملامت برنمی داشتند.

دیدارچهره یِ دوست،والاترین احساس هارادردرونِ من برمی انگیزاند. وقتی که چهره یِ دوست متجلّی می گردد، دشمن گریزان شده ودور می شود.

آن عشوه دادعشق که مُفتی زِ رَه برفت

وان لطف کرد دوست که دشمن حذرگرفت

گـدایِ مـیـکـده‌ام ، لـیـک وقـتِ مسـتی بـیـن ؛

کــه نـاز بــر فـلـک و حـُــکـم بــر سـتـاره کــنــم

“گـدا” : تـنـگ‌دست ، فقیر ، ازمنظرِ عرفانی یعنی کسی که خواهانِ عنایات و تجلـیـّات الهیست ، نیازمند به عنایتِ پـیـر و مرشدِ کامل ووارسته

می فرماید: آری بظاهرمن تهیدست وبی چیزم ، من نیازمندِ دُرد نوشی از مـیـکـده‌یِ معرفت و عشق هستم، امـّـا اگرمی خواهی ازباطنِ من آگاه گردی،بیا آن هنگام که به یادِ دوست ازشرابِ عشق سرمست می شوم،مرامشاهده کن وببین که چگونه ازفخر وغرور ومباهات، بر آسمانها و ستارگان فرمانروایی می‌کنم وازکاینات بی نیازم .

ازآن زمان که براین آستان نهادم روی

فرازِ مسندِخورشید تکیه گاه منست

مـرا کـه نـیـسـت ره و رســـم لـقـمـه پـرهـیـزی

چـرا مــــــلامـت رنــــــــــد شـرابـخـواره کـنـم ؟!

حافظ دراندرز دادن یک روانشناسِ پخته وخبره است. اغلبِ اوقات اوخود رامتهّم می کند ورفتارهایِ زشت وناپسندرابه خودنسبت می دهد،سپس بازبانی زیبا اقدام به بیانِ حقایق کرده و زشتیِ کار رابرمَلا می سازد،تادیگران که بظاهر پاکیزه کارند ودرباطن گناهکار،بشنوندوعبرت گیرند.”تاسیه روی شودهرکه دراو غَش باشد” .

معنیِ بیت: من که خود تواناییِ خودداری کردن از لقمه‌یِ شبُهه را ندارم ، حـق ندارم که دیگران رابه سببِ خوردنِ لقمه‌یِ شبُهه سرزنـش کنم. به عبارتی دیگر : من که خودم شراب می خورم چرا وچگونه می توانم رند را از خوردنِ شراب باز دارم.

این رندی و زیرکیِ حـافــظانه است که با “خود اتـّهـامی” و “طـنـز” به رفتارِ واعظانِ ریاکار و سالوسان می‌تـازد .

واعظان کین جلوه درمحراب ومنبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کارِ دیگرمی کنند

بـه تـخـتِ گـل بـنـشـانـم بـُتــی چـو سـلـطـانی

ز سـنـبـل و سـمـنـش سـاز طــوق و یـاره کـنـم

“سـاز کـردن” : آماده ساختـن

“طـوق” : گردن بند

“یـاره” : الـنـگو و دست‌بـنـد ، در قـدیم رسم بر این بـوده که در شبِ عروسی، گردن‌بـند و دست‌بـنـدِ عروس را از گُل درست می‌کردند

ازآن زمان که حافظ عشق را انتخاب کرد،تمامِ پندار وگفتار ورفتارش تحتِ تأثیرِ عشق درآمد وروح وروان وجسم وجانش برمَدارعشق قرارگرفت وهیچ کس نتوانست اورا ازعشق ورزی بازدارد.

دراین بیت نیز برآنان که اورا ازعشق منع می کردند مغرورانه فخرفروشی نموده وباآب وتاب برزیباییهایِ دنیایِ خیال انگیزِ عشق می نازد.

معشوقِ زیبا رویم را همانندِ یک سلطان بر تختی از گل می‌نشانم و گردن‌بـنـد و دست‌بـنـدش را هم از سمبل ویاسمن درست می‌کـنـم .

واعظِ شحنه شناس این عظمت گومفروش

زان که منزلگهِ سلطان دلِ مسکین من است

ز بـاده خوردنِ پـنـهـان مـلـول شـد حـافــــــــظ

بـه بـانـگ بـربــــط و نـِی رازش آشـکـاره کــنــم

حـافــظ از اینـکـه مدّت هاست به سببِ نامساعدِشرایطِ حاکم برجامعه ،شرابِ پـنـهـانی خورده ودرخفا به عیش ونوش مشغول است ناراحت و خسته شده ، اکنون که شرایط دگرگون گشته و بویِ بهبودیِ زمانه برمشامش رسیده است،دلش می خواهد با ساز و آواز به عیش ونوش بپردازد و رازِپنهانی اش راباصـدای ساز و آواز بر مَـلا سازد.

شرابِ خانگیِ ترسِ مُحتسب خورده

به رویِ یاربنوشیم وبانگِ نوشانوش

کانال رسمی گنجور در تلگرام